It's me, Ela~
Статистикаدختری هستم بلند پرواز و کمالگرا و بیعقل که زندگیم رو از دست دادم. شاید برای همین تصمیم گرفتم روانشناس بشم. https://t.me/BluChtBot?start=65a5ac02b9ddad8b8c
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 89
- 1/48двое суток
- 101
- 1/72трое суток
- 110
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
[طولانی که همه نخوانند] موضوعی که اخیرا ذهنم رو درگیر کرده و دارم تلاش میکنم روش کار کنم اینه که آدمها مسئول مشکلات روانی ما نیستن. اینکه من تروما دارم، فلان طرحواره من فعاله، یا بعضی رفتارها به خاطر تجربههای گذشته برام سختتر و دردناکتره معنیش این نیست که دیگران موظفن همیشه مراعات کنن یا خودشون رو با زخم های من تنظیم کنن. اگر کسی میدونه چه چیزی ما رو ناراحت میکنه و آگاهانه ملاحظمون رو میکنه این الزاماً وظیفه اون نیست. این بخشی از انتخاب، محبت و ملاحظه ایه که در رابطه با من داره. قطعا از خوبی اون ادم و ارزشی که برای من و رابطهامون قائله نشأت میگیره و لایق قدردانیه. و اگر کسی این کارو نمیکنه لزوماً آدم بدی نیست. ممکنه است اصلا ندونه، ممکنه اون موضوع براش معنایی نداشته باشه، یا حتی بدونه و تصمیم بگیره که به هر دلیلی نمیخواد سبک رفتارش رو تغییر بده. تا زمانی که رفتار اون نقض مرز یا آسیب عمدی نیست نمیشه صرفا به خاطر اینکه یک رفتار تریگر منه، از افراد انتظار داشته باشیم اونو حذف کنن. چون «این رفتار منو اذیت میکنه» با «تو نباید این رفتارو انجام بدی» یکی نیست. زخم های روانی ما نیازمند توجه هستن. اما قرار نیست تبدیل به دستورالعمل رفتار دیگران بشن. ممکنه یک نفر به خاطر دوست داشتن ما با حساسیتهای ما کنار بیاد، قبل از گفتن بعضی حرفها فکر کنه، بعضی رفتارها رو تکرار نکنه، یا حتی برای اینکه احساس امنیت بیشتری داشته باشیم خودش رو کمی با ما هماهنگ کنه. اینها خیلی ارزشمندن اما وقتی از سر انتخاب و محبت اتفاق میوفتن نه از سر اجبار. در مقابل، مسئولیت ما اینه که زخمهامون رو بشناسیم و یاد بگیریم با اون ها زندگی کنیم. نه اینکه انتظار داشته باشیم جهان اطرافمون طوری تنظیم بشه که هیچوقت چیزی در ما رو فعال نکنه. آدمها میتونن حامی ترمیم ما باشن، اما مسئول ترمیم ما نیستن. گاهی هم کسایی هستن و اونقدر دوستمون دارن که با وجود اینکه مجبور نیستن، حواسشون به زخمهامون هست. و فکر میکنم این، خیلی باارزشتر از مراعاتیه که از سر وظیفه انجام بشه. فکر میکنم اگر بتونم این طرز فکر رو در خودم تقویت کنم کمک بزرگی به سلامت روانم کرده باشم.
без подписи
без подписи
کاری کن تمام شبهایی که دلم آغوش میخواست دیگر یادم نیاید. دوستم داشته باش. آنقدر عمیق که هیچوقت نفهمم قبل از تو دوست داشته نشدن یعنی چه. با من گوش دهید و شببخیر؛
نمیدونم والا. انگاری که اره ولی نه.
من یکی رو نیاز دارم به عنوان برده درسی. درواقع اسیر درسی. من اسیر درسیش بشم. شلاقم بزنه بگه درس بخون. اگه درس نخونی گیساتو میکشم. از این داستانای این مدلی.
بزرگسالی فقط اونجاش که دیر سین زدنت بازی روانی با طرف نیست، به خاطر بگا رفتن زندگی خودته.
اضطراب کنکور کمکم داره بر من غالب میشه و نمیدونم چیکارش کنم.
без подписи
تو شطرنج یچی هس به نام forced mate (مات اجباری) که یعنی طرف هنوز مات نشده، منتها وضعیتش یطوریه که دیگه هر حرکتیم بکنه، فایدهای نداره و بازم در نهایت ماته. حسم نسبت به شروع شدن اپیزودام همینه. هیچ کاری جلودارش نیست.
And you say: as long as I'm here no one can hurt you.
без подписи
شاید GAD، شاید طرحواره رها شدگی، شاید وسواس فکری، شاید همش شاید هم هیچکدوم. چه فرقی میکنه اصلا؟ تا مدتها تصور میکردم بقیه هم همینطور زندگی میکنن اما ظاهرا فقط من این استعداد ناجالب رو دارم. خلاصه که جالب نیست بهش ۲ میدم از ۱۰.
من تا زمانی که مغز خودم هست دیگه نیازی به دشمن ندارم. گاهی فکر میکنم توی زندگی گذشتم ساحره ای چیزی بودم وگرنه نمیشه که یه نفر مدام توی سرم حرف بزنه بگه اوضاع بدی در پیشه.
без подписи
Little miss future psychologist 🤍🎀✨
ازینکه ادما میتونن ناراحتم بکنن هم اصلا خوشم نمیاد. من باید قوی باشم و اسکیزویید.
یه بار معلم شنا گفت هر وقت دیدی داری میری زیر آب شنای سگی برو. گفت همیشه جواب میده. الان هم من دارم وسط دریای اضطرابم شنا میکنم و دست و پا میزنم.
مامان منم اگه یه روز احساس کافی نبودن رو ننداره تو بغلم صبحش شب نمیشه.
کوچک ترین موضوعی در زندگی من مسبب بزرگترین سوژه ژانر وحشت در ذهنم میشود. ذهنم مستعد ترساندن من است. هر لحظه میتواند مرا در دم خفه کند. ذهنم مستقل از خودم عمل میکند.