tgindex
سهم من از جهان

سهم من از جهان

Статистика

[آنچه یک ماهی در دریای خروشان زندگی‌ش تجربه می‌کند و در آستانه‌ی کوچ به اقیانوس دیگری‌ست.] می‌تونی ماهی صدام کنی در تلاش برای آدمِ بهتری شدن. 📚 .

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
21
Всего постов
35
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Здоровье (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 786
+1 за 3 дн.
Сутки
−3
−0,11%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
464
35 постов
Вовлечённость
16,7%
к подписчикам
Постов в день
3,0
всего 35
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
384
1/48двое суток
440
1/72трое суток
474

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.3342912

    داشتم گالری گوشیم رو مرتب می‌کردم که یه عکس از چند ماه پیش توجهم رو جلب کرد. بزرگش کردم و یکهو پرت شدم همون روزها. دقت کردی وقتی به یک عکس قدیمی نگاه می‌کنی معمولاً خود عکسه رو نمی‌بینی؟ این رو می‌بینی که اون روز چقدر بی‌خیال بودی، هنوز فلانی رو نمی‌شناختی، یا اصلاً نمی‌دونستی قراره چه اتفاقی بیفته. عکس‌ها رو نگاه نمی‌کنیم دیگه، چیزهایی رو می‌بینیم که اون موقع نمی‌دونستیم. آره واقعاً عکس‌های قدیمی گاهی از خود خاطرهٔ پشتشون هم سنگین‌ترن.

  • می‌دونم سخته ولی بهش فکر نکن.

  • با ذهنیت «من فقط اومدم نگاه کنم» وارد می‌شی و پنج دقیقه بعد داری برای خرید یک فنجون گربه‌ای کارت می‌کشی.

  • من هنوز هم وقتی از کنار یه خونهٔ روشن رد می‌شم، با خودم فکر می‌کنم آدم‌های داخلش دقیقاً چه زندگی‌ای دارن. کی اونجا منتظر برگشتنِ آدم مهم زندگیشه؟ کی تازه عاشق شده؟ کی برای فردا نگرانه؟ کی همین الان چای ریخته و نشسته کنار پنجره؟ و بعد یادم میفته احتمالاً یک نفر هم اون طرف پنجره، داره به خونهٔ من نگاه می‌کنه و همین فکرها رو دربارهٔ ما داره. چقدر زندگی‌های ناشناخته، همین نزدیکی ما در جریانه.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.39861из channelel98vision

    видео или голосовое, без подписи

  • یک پستی توی کانالستون دیدم که خیلی نگرانم کرد. آره، درسته که معلم‌ها بخاطر ارتباط مداومشون با بچه‌ها می‌تونن چیزهایی رو ببینن که شاید از چشم والدین‌شون پنهون بمونه (یا والدین عمداً نببینن) و این مشاهده خیلی هم ارزش داره. اما «مشاهده کردن» با «تفسیر بالینی و تشخیص دادن» دوتا چیز کاملاً متفاوتن. اگر یه معلم می‌بینه یک کودک (منظورم فرد زیر ۱۸ ساله) مکرراً توی تعامل با هم‌سن و سالاش مشکل داره، قواعد بازی رو نمی‌فهمه، یا واکنش‌های اجتماعی نامناسب داره می‌تونه بگه «من این الگو رو توی کلاس می‌بینم و فکر می‌کنم بهتره موضوع با یک متخصص بررسی بشه». تازه اون هم نه همیشه! شرط و شروط خاص خودش رو داره و معمولاً با یک سلسله‌مراتب خاصی به والدین اطلاع داده می‌شه. نه اینکه از چندتا رفتار به «اختلال» یا توضیح قطعی دربارهٔ شخصیت و توانایی‌های کودک برسه. کار معلم این نیست که تشخیص بده. کارش این نیست که برچسب بزنه. کارش اینه که دقیق ببینه، مستند کنه و وقتی لازمه زنگ خطر رو به صدا درآره. تشخیص برای منِ معلم نیست. متخصص خودش رو می‌خواد.

  • 11 авг.1 1572139

    خب حالا که چی؟ «که چی» اینکه باید بتونیم به باورهای خودمون اجازه بدیم در برابر واقعیت‌ها و شواهد تغییر کنن. بتونیم بگیم: «من به این مورد باور دارم، اما اگه روزی با دلیل خوبی روبه‌رو بشم که نشون بده اشتباه می‌کنم، حاضرم نظرم رو عوض کنم.» به نظرم این یکی از مهم‌ترین مرزهای میون «داشتن عقیده» و «ایدئولوژیک فکر کردن»ـه. عقیده‌ای که با پرسش و نقد روبه‌رو می‌شه یعنی زنده‌ست و پویا، اما باوری که از تو می‌خواد دیگه سؤال نکنی، دیگه شک نکنی و احتمال اشتباه خودت رو هم نپذیری، ارزش یک علامت سؤال جدی رو داره دوست من.

  • توی این وضعیت، دیگه واقعیت قرار نیست باور تو رو تغییر بده. تو تلاش می‌کنی واقعیت رو با باور خودت هماهنگ کنی. مثلاً اگر کسی بگه «هرکس با من مخالفه احمقه» دیگه با یک باور ساده طرف نیستیم. چون این باور عملاً راه نقد شدن خودش رو بسته. یکی از مهم‌ترین خطرهای ایدئولوژی هم همینه. به تو این احساسو می‌ده که دیگه لازم نیست فکر کنی. چون فکر کردن سخته، شک کردن سخته، گفتن «نمی‌دونم» سخته و پذیرفتن اینکه شاید چیزی رو اشتباه فهمیده باشی از همه سخت‌تر. اما همین توانایی‌هان که استقلال فکری تو رو می‌سازن. (۴)

  • اما دقیقاً همین‌جاست که زنگ خطر زده می‌شه. دینگ دینگ. وقتی پاسخ همهٔ سؤال‌ها از قبل آماده باشه، دیگه لازم نیست خودت زیاد بپرسی، شک کنی یا حتی احتمال بدی که ممکنه اشتباه کرده باشی. به جای اینکه بگی «این تصمیم واقعاً درسته؟ چه شواهدی براش داریم؟ ممکنه برداشت دیگه‌ای هم وجود داشته باشه؟»، ممکنه به جایی برسی که بگی «مهم نیست، من از قبل می‌دونم حقیقت چیه.» (۳)

  • ما دوست داریم بدونیم چه چیزی درسته، چه کسی دروغ می‌گه و در کل اصلاً باید چیکار کنیم. «از کجا آمده‌م، آمدنم بهر چه بود؟» درست همین‌جاست که ایدئولوژی جذاب می‌شه. چون به تو وعده می‌ده که لازم نیست با این همه ابهام دست‌وپنجه نرم کنی. می‌گه من جواب‌ها رو دارما. دنیا رو برات توضیح می‌دم، می‌گم چه چیزی خوبه و چه چیزی بد، چه کسی حق داره و چه کسی اشتباه می‌کنه و برای مشکلات هم راه‌حل آماده دارم. این قطعیت می‌تونه خیلی آرامش‌بخش باشه، نه؟ چون به جای اینکه هر بار خودت فکر کنی، می‌تونی پاسخ رو از قبل داشته باشی. (۲)

  • برای توضیحش بیایم با لنز کسی که تازه وارد بزرگسالی می‌شه به قضیه نگاه کنیم. خب همه‌مون تجربهٔ روبه‌رو شدن با سؤال‌های زیادی رو داشتیم، مثلاً «چه شغلی انتخاب کنم؟ چه جور آدمی باشم؟ چه چیزی درست و غلطه؟ به چه کسی اعتماد کنم؟» و سوالات دیگه. برای بیشتر این سؤال‌ها یک جواب قطعی وجود نداره. آدم‌ها شرایط متفاوتی دارن، اطلاعات ما ناقصه و حتی آدم‌های آگاه هم ممکنه دربارهٔ یک مسئله به نتایج متفاوتی برسن. زندگی پر از ابهام و عدم‌ قطعیته و این وضعیت برای انسان —اون هم وقتی داره تازه وارد جدی‌ترین دوران زندگیش می‌شه— چندان راحت نیست. (۱)

  • داشتم یه گزیدهٔ سخنرانی گوش می‌دادم که مقدمه‌ای بود بر کتاب «قدرت بی‌قدرتان». حالا فکر می‌کنید واقعاً دوست داشتم بشنوم؟ نه. ولی گاهی مجبورم چون به هرحال، دکترای علوم انسانی این مدلیه که باید ورودی بالایی داشته باشی تا توی دنیای آکادمیک حاضرجواب بشی. بگذریم. تمرکز اصلی این فایل هم بر توضیح ایدئولوژی بود. چی می‌گفت؟ (من با زبون خودم نوشتمش، توی پنج‌تا پیام خلاصه شده)

  • من یکی از خوش‌شانسی‌هام اینه که استادهای بدی نداشتم. الان ولی وقتی کسی از استادهاش شکایت می‌کنه، به‌خاطر همین یکی عمیقاً می‌فهممش.

  • دیشب داشتم مقاله‌ای رو که برای بار دوم major revision خورده چک می‌کردم و هی با خودم فکر می‌کردم دیگه باید چیکار کنم که این داور چغره بالاخره قبولش کنه. از اون طرف هم چطور می‌تونم استاد اذیت‌کنه رو با استرس‌های الکی‌ای که بابت انجام هرچیزی داره و به دانشجوش…

  • 11 авг.412123из LetsSmileTogether

    و جاده که همیشه با ماست

  • البته دنیای کانال‌نویسی برام خیلی فرق داره. شاید چون من دنیام با کلمه‌ها معنا پيدا می‌کنه و آدما رو هم از طریق نوشته‌هاشون شناختم اینجا رو اینقدر دوست دارم‌، شایدم خیلی ساده بخاطر اینه که آدما وقتی روزمره‌نویسی می‌کنن کمتر می‌تونن خودشون نباشن. چون کلمه‌ها…

  • البته دنیای کانال‌نویسی برام خیلی فرق داره. شاید چون من دنیام با کلمه‌ها معنا پيدا می‌کنه و آدما رو هم از طریق نوشته‌هاشون شناختم اینجا رو اینقدر دوست دارم‌، شایدم خیلی ساده بخاطر اینه که آدما وقتی روزمره‌نویسی می‌کنن کمتر می‌تونن خودشون نباشن. چون کلمه‌ها بالاخره یجایی تو رو لو می‌دن و نمی‌تونی خیلی با کلمه‌ها نقش بازی کنی. چون اینجا آدما واقعی‌ترن و چون من از آدمایی که خودشون نیستن فراری‌م. بخاطر همین اینجا برام فرق می‌کنه.

سهم من از جهان — tgindex