هیلان🌱
Статистикаداروسازی که از روزهای ۲۸ سالگی مینویسه. اینجا مثل دفتر خاطراتمه ثبت میکنم تا بمونه و به شما هم احساس خوب منتقل کنه🌱🩵 هیلارو هم چنل داروخونه منه🧴 @hilaroo24
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Здоровье (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2 319
- 1/48двое суток
- 2 657
- 1/72трое суток
- 2 866
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دوست دارم تو هیلارو راجع به دارو هم صحبت کنیم. نکتههای کوچیکی که از اتفاقات و عوارض شدیدی میتونه جلوگیری کنه. امشب اولیش رو پست کردم. اگر شما هم موضوعی مد نظرتونه بهم بگید تا در موردش صحبت کنیم. https://www.instagram.com/reel/DcBzT4Osdnj/?igsh=MWVybDlnejY2MmZ3ZA==
این داستان: آبدوغ خیار.
دیدن این مدل خونههای مخروبه و متروکه خیلی حس تلخیه. جایی که قبلا صدای زندگی داشته حالا فروریخته. انگاری که لابهلای تکتک آجرها یک خاطره باقی مونده اما هیچکس دیگه از اون خاطرات خبر نداره. چندسال قبل زیر همین آسمون، یک خونه بوده که توش زندگی جریان داشته. صدای بازی بچهها، خنده زنها و صبحت مردها به راه بوده و الان مطلقا هیچی. مثلا چندین سال قبل شاید اینجا یک مطبخ بزرگ داشته که ظهر و شب بوی غذا همهجا رو پر میکرده. یا بوی نون وسط روز میرسیده به کوچه. دقت کردید بوی نون چقدر بوی زنده بودن میده؟ آدمها اینجا خندیدن، گریه کردن، امیدوار شدن و نااامید شدن، رقصیدن، بیدار شدن و حالا همهشون تو خواب ابدی هستن. انگاری تموم اون جوش و خروش از بین رفته و حالا رو زمینی که فرش پهن بوده علف هرز رشد کرده. همینقدر فانی و فراموش شدنی و ناپایدار.
سکوت خانههای فراموش شده ...
اولین حقوق من ساعتی ۳۷٫۵ بود و چهار ساعت شیفت رفتم، پول حقوقم رو گذاشتن تو پاکت بهم دادن. سالها تو همون پاکت بود با نوشته اولین حقوقم. ولی با بعدیهاش تا تونستم برای همه هدیه گرفتم.
با اولین حقوق برای مامان
خنکی شب، نورهای رنگی و عطر گردو.
این داستان: یخ در بهشت.
این داستان: یخ در بهشت.
در مورد محبت شماها هم که مثل همیشه شامل حال من شده نمیدونم چطور قدردانش باشم. خوشحالم که دارمتون❤️مثل نور میمونید✨
این کتاب رو هدیه گرفتم. فراموش کرده بودم بخونمش. امروز تو کتابخونه دیدمش و رفتم سراغش. حس کردم باید کتابی بخونم که با دنیای این روزهام فاصله داشته باشه. اینقدر که داشتم تو غم غرق میشدم.
سلام☕️
این داستان : رنج من عادت به صحبت از رنجها ندارم. اگر بپذیریم که هر کسی سبک زندگی مخصوص خودش رو داره میتونیم راحت این موضوع رو هضم کنیم که بله آدمها حق دارند از رنجهاشون نگن. مثلا من با گفتن ناراحتی چندین بار ناراحتتر میشدم پس ترجیحم این بود که به چیزی غیر از کلمه تبدیلش کنم؛ اشک، کار، قدم زدن، خرید کردن و هرچیزی جز کلمه. نمینویسم چون نوشتن از روزمره برام سخته و توانی براش ندارم، من آدم نوشتن و پاک کردن نبودم. اما حالا هی مینویسم و سند نمیکنم و پاک میکنم. حس میکنم خودم رو گم کردم و اینقدر این سیاهی سنگین و تاریکه که دیگه نمیتونم خودم رو پیدا کنم. شبها خیلی شبترن و روزها شباهتی به روز ندارن. تو یک بخش از کتابی که میخونم نوشته بود، وقتی تو رنجی حس میکنی پایانی براش نیست، اما هیچ چیز پایدار نیست. باید میخوندم این رو دقیقا در دل این روزها.
فکر کنم فقط منم که بالم لب با لیپ گلاس میزنم. نه که همیشه اینجوری باشهها نه ولی خب آدمها ناراحتیهاشون رو به شیوههای مختلفی نشون میدن. آدمها غالبا با ناراحتی از کل زندگی دست نمیکشن ولی دیگه شبیه قبلشون زندگی نمیکنن. مثلا دیگه دور لبهاشون خط نمیکشن، رژهاشون رو نمیتراشن و روی بالم لب لیپ گلاس میزنن. همه قرار نیست وقتی ناراحتن دست از غذا خوردن یا کار بکشن بعضیها از رژهاشون دست میکشن. شما از چی دست میکشید؟
سلام🍏
видео или голосовое, без подписи
این داستان: روپوش سفید.
این داستان: روپوش سفید.
عفته؟ هفته.
بدن درد شدید دارم. قرار بود سهشنبه کمر عفته بشکنه نمیدونم چرا انگاری کمر من شکسته.