شبانه نویس
Статистикаشب های بی خوابی را اگر نوشته ای نوشتیم در اینجا بایگانی می کنیم ،اینجا سرزمین سکوت کردن و گذشتن است و اگر خواستید ناشناس حرفی بزنید http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-08HcggI0cFcZ لینک نخستین پست https://t.me/shabanehayema/4
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 183
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 184
- 1/48двое суток
- 210
- 1/72трое суток
- 227
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خیلی سخت بود پرسیدنش، ولی میخواستم ازتون بپرسم: " نفرت انگیزترین بخش وجودتون چیه" یا از کدام بخش وجود خود متنفرید؟ +منتشر نمیشوند پاسخ
دیشب مستندی از ناسا دربارهی روند حضور کاوشگران رباتیک بر پیکر مریخ میدیدم؛ گوینده بر اساس بک فرضیه توضیح میداد که یک میلیارد سال تمام، آب بر این سیاره جاری بوده و این پدیده مربوط به دو میلیارد سال پیش است. یک میلیارد سال... پیش از خواب، بعد از اینکه دختر برادرم سرش را از روی دست راستم برداشت و خوابید، به این فکر کردم که: یک میلیارد سال پیش ما کجا بودیم؟ اجدادمان چه میکردند؟ سرزمین ما چگونه بوده؟ آمریکا به آفریقا چسبیده بود؟ اجدادمان خزندهوار در آب زندگی میکردند؟ دشتهای مرکزی ایران، از لوت و نائین و قم و شهداد، زیر آب بودند؟ خلیج فارس یک رودخانه بود؟ و بعد به یک میلیارد سال دیگر فکر کردم... که اگر اثری از گونهی ما باقی مانده باشد، فسیلهایمان زیر سنگهای بتنی چگونه کشف خواهند شد؟ دغدغهی آدمها چه خواهد بود؟ آیا ایدهآلگرایی، تراپی، دویدنها و جانکندنهای امروزی، آن روزگار هم جایگاهی خواهند داشت؟ و در نهایت با این پرسش از خودم خوابیدم: "در مقایسه با یک میلیارد سال، این کوتاهزمانِ عمر را چگونه بگذرانیم که ارزشش را داشته باشد؟ #زمان
دیدن این مدل خونههای مخروبه و متروکه خیلی حس تلخیه. جایی که قبلا صدای زندگی داشته حالا فروریخته. انگاری که لابهلای تکتک آجرها یک خاطره باقی مونده اما هیچکس دیگه از اون خاطرات خبر نداره. چندسال قبل زیر همین آسمون، یک خونه بوده که توش زندگی جریان داشته. صدای بازی بچهها، خنده زنها و صبحت مردها به راه بوده و الان مطلقا هیچی. مثلا چندین سال قبل شاید اینجا یک مطبخ بزرگ داشته که ظهر و شب بوی غذا همهجا رو پر میکرده. یا بوی نون وسط روز میرسیده به کوچه. دقت کردید بوی نون چقدر بوی زنده بودن میده؟ آدمها اینجا خندیدن، گریه کردن، امیدوار شدن و نااامید شدن، رقصیدن، بیدار شدن و حالا همهشون تو خواب ابدی هستن. انگاری تموم اون جوش و خروش از بین رفته و حالا رو زمینی که فرش پهن بوده علف هرز رشد کرده. همینقدر فانی و فراموش شدنی و ناپایدار.
از فراز #کارون
نشد بخندم وُ خنده ام خودم باشم نشد اشك بريزم وُ تمامىِ اندوه را زار زده باشم نشد مستت كنم از جادوى كلمه نشد اين شعرِ ناتمام خواندنى باشد تا ادامه ام دهى، سرخوش وُ مسحور از هر آنچه كه هستم. #سیدمحمدمرکبیان @sonuncukat
این تصویر زیبا توی کافه بود
خوشهچینان به هم آیید که وقت رطب است #نیر_تبریزی
فیلمی انسانی دربارهی تفاوت، قضاوت و مهربانی. #پیشنهاد_فیلم
بی رحمانه ترین حالت زیستن، اینجاست که ما... هرچقدر هم که غمگین، خشمگین و سوگوار باشیم و سوگ ما هر آنقدر هم که موجه باشد! زندگی کاری به این حرف ها ندارد، ادامه دار
لم يحدث أن أصابني ضرر في المرات التي تصرفت فيها كشخص بغيض، وحدها المرات التي كُنتُ فيها شخصًا لطيفًا هي التي ضرّتني. هرگز آن زمان که انسان بدخلق و نفرتانگیزی بودم؛ آسیبی به من وارد نشد. تمام زخمهای من مربوط به روزگاری است که مهربان بودم... #احمد_خالد_توفیق
"آزادی" در شرایطی ایجاد میشود که بین دو شخص؛ دو گروه یا دو اندیشه توازن قدرت برقرار باشد. پس اگر خودت را در برابر حکومت، همسایه، خانواده؛ همکار یا قلدرِ محله، ضعیفتر دیدی، تلاش کن به توازن لازم برسی؛ وگرنه مجبور خواهی شد به قوانینِ نیروی قویتر تن بدهی. تندرستی، آگاهی، رشد اجتماعی، سلامت اخلاقی، استقلال مالی؛ از پیکسلهای ضروری نیرومند شدناند. #آزادی
گذشت زمان آدم را به همهچیز معتاد میکند . به پدرتان هم گفتم ، روزهای آخر بود مثل اینکه . گفتم شما به بودن معتاد شدهاید ، به امیدوار بودن هم . صبح که بلند میشوید مثل کلاه و پیراهن و سنجاق کراوات ، امیدواریتان را هم میپوشید . [هوشنگ گلشیری / نیمهی تاریک ماه ]
«میگردی.... بین فلسفه میگردی لابهلای ادبیات میگردی، درون سينما میگردی، ميان موسيقى میگردی، بلكه فيلسوفى تو را يافته باشد، اديبی تو را نوشته باشد، فيلمسازى تو را ساخته باشد و موسیقیدانی تو را نواخته باشد. آدمی تشنه جرعهای درک شدن است؛ میخواهد خودش را بخواند و ببیند و بشنود.» وحید عیسوی
میگویند سالها پیش در شهر ما، لری کوهنشین با پیلهوری شهرنشین درگیر شد. دکاندارِ پشت دخلنشین، هرچه کرد، زورش به مردی نرسید که سالها در طبیعت زندگی کرده و با خرس و پلنگ دستوپنجه نرم میکرد! سرانجام، وقتی گرز مرد کوهنشین بالا رفت تا بر گردهاش فرود بیاید، دکاندار از سر درماندگی و حرص گفت: "بزن آقاجان؛ بزن... فلانفلانِ آدمِ کمزور!" و.... اینک، در این لحظه، احساس میکنم ما هم جایی از زندگی اجتماعیمان ایستادهایم که باورمان شده زورمان به هیچکس و هیچچیز نمیرسد. که انگار گرزی بالای سرمان و ما فقط ایستاده نگاهش میکنیم؛ میدانیم قرار است فرود بیاید، اما نه توان گرفتنش را داریم و نه رمق گریختن ازش.. و شاید ریشهی آن خستگی طولانی و همهگیر نیز همین باشد در احساسِ بیقدرتی، در دلزدگی از تکرار در دور ماندنمان از دایرهی تصمیم و در این باورِ تلخ که هرچه تلاش کنیم، باز هم کاری از دستمان برنمیآید.!! - که همه نتیجهی کم زوری است-! میدانید دوستان؛...آدم اگر مدت زیادی احساس بیقدرتی کند؛ کمکم فقط از جهان خسته نمیشود؛ از خودش و از بودنش هم دلزده خواهد شد. #آدمها
و ما اگر دنبال دلیل برای خستگیهایمان بگردیم، با چشمهایمان جهان را میکاویم تا پیدا کنیم؛ و اگر نیافتیم، معمولاً دلیلهای ساختگی میتراشیم...! راستش من هم نمیدانم دلایلم ساختگیاند یا واقعی؛ اما میدانم خستهام. و میدانم آدمها یکزمانی، نه از جهان پیرامون، نه از آدمهای دیگر، که از خودشان خسته میشوند. از خودشان؛ بهخاطر فرصتهای از دسترفته، بهخاطر تصمیمهای اشتباه، بهخاطر کارهای انجامنداده، و بهخاطر قرار گرفتن در موقعیتهای نداری، نشدن، نبودن و تمام فعلهای دیگری که با پیشوند ن آغاز میشوند... -بهخاطر جایهای خالی، -رؤیاهای دستنیافتنی و نیز، بهخاطر تمام شنبههایی که تصمیم داشتیم کاری را انجام بدهیم و ندادیم؛ و بهخاطر تمام قراردادهایی که بستیم و به ثمر ننشست؛ و مهمتر از همه، بهخاطر تمام معرکههایی که در آن؛ زورمان نرسید و نتوانستیم... "خستهایم". #آدمها
без подписи
حالم خوب است، غمگین نیستم و زخمی بر تن ندارم اما راستش اگر درآغوشم بگیری، آب تمام دریاها را خواهم گریست…
«زندگی ٱنچه زیستهایم نیست، بلکه همانی است که در خاطرمان مانده و ٱن گونه است که به یادش می ٱوریم تا روایتش کنیم.....» #گابریل_گارسیا_مارکز
وقتی خوشحالی، به سراغ کسی میروی که دوستش داری؛ اما وقتی غمگینی، به سراغ کسی میروی که تو را دوست دارد. "مولانا"
[ ما چون تکههای چوب بر دریا سرگردانیم و حتی نمیتوانیم غرق شویم… ] • گروسعبدالملکیان