متروکه
Статистикаمن مائده هستم. AI Engineer هستم و تهران زندگی میکنم. ۲۴ سالمه. اینجا از روزمرگیهام، دغدغههام، کتابهایی که میخونم و سفرام میگم. خوش اومدی =)))
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 26
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 591
- 1/48двое суток
- 677
- 1/72трое суток
- 730
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رفتیم فرودگاه دنبالشون، و تازه رسیدیم خونه، نمیدونم چقدر این حس براتون منطقیه، ولی به محض این که روی پله برقی فرودگاه دیدمش، احساس کردم هوای تهران سبکتر شد برام، احساس کردم دنیا جای راحتتری شد برام و نمیدونم چطور میتونم توصیف کنم چقدر این احساس شیرینه. پشت شیشه که منتظرش بودم بیاد، داشتم با خودم فکر میکردم چقدر من تا حالا توی زندگیم برای این مرد انتظار کشیدم، یه روزایی شیش ساعت پشت در اتاق عمل، یه روزایی هم پشت شیشه فرودگاه، منتظر این که بیاد بعد یک سال ببینمش. خیلی خوشحالم ولی که اینجاست ... وقتی نشست توی ماشین، اینطوری بودم که آخیییش، بوی راشن تی میاد، بوی عمو میاد ...
دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟ 🐳
آقا من سوال قواعد اجتماعی ازتون داشتم :)))) من عموم اینا دارن میان ایران، و خب باید بریم فرودگاه دنبالشون، یه دسته گل خیلی بزرگ بگیرم برای جفتشون؟ اگه آره اونوقت به کی بدم؟ به عموم یا خانومش؟ سولوشن دوم اینه که دو تا متوسط بگیریم، دیگه ایمپرشنش اونطوری خفن نیست، ولی خب عوضش هر کدوم یه دونه دارن. نظرتون چیه؟ ری اکشن آتیش یعنی دو تا جدا بگیر 🔥 دلفین یعنی یه دونه بزرگ بگیر 🐳
ما داریم این برنامه Taskmaster رو میبینیم، خیلی بامزهست، مشابه ایرانیش رو مدیری هم داشت اسمش یادم نیست، بعد سیزن ۱۹اش یه دختره رو آوردن که حجاب داره و مسلمونه، دختره به طور کلی خیلیی فانه، و خوش میگذره و شوخیاش رو هم تا حد زیادیش رو من دوست دارم. آماااا،…
ما داریم این برنامه Taskmaster رو میبینیم، خیلی بامزهست، مشابه ایرانیش رو مدیری هم داشت اسمش یادم نیست، بعد سیزن ۱۹اش یه دختره رو آوردن که حجاب داره و مسلمونه، دختره به طور کلی خیلیی فانه، و خوش میگذره و شوخیاش رو هم تا حد زیادیش رو من دوست دارم. آماااا، احساس میکنم خیلی ریز و سوسکی هی چیزای مسلمونی رو منشن میکنه. مثلا هزار بار توی برنامه در مورد حجابش صحبت میکنه، یه جایی باید کاراکتر بسازن اسمشو میذاره hijabi، یا مثلا اول برنامهها باید یه چیزی از خونه بیارن هر بار با یه کانسپت، یه بار کانسپت این بود که یه چیزی که از دوستت قرض گرفتی مثلا، این برداشته بود سجاده آورده بود، به قول خودش prayer mat و میگفت که بهم آرامش میده و اینا، در حالیکه بقیه کلی فکر کرده بودن و چیزای خلاقانه آورده بودن. از اونطرفم بعد این که رو کرد چی آورده به مجری برنامه گفت مثلا جرئت داری باش شوخی کن. حالا این که ما خودمون چقدر کشیدیم از یه سری چیزا توی مملکت که بگذریم، ولی من کلا خیلی بدم میاد که یه چیزی بشه کل تعیینکننده هویت یه نفر، دینش، سکشوالیتیش، امیال جنسیش، خیلی وقتا حتی ملیتش. من اصن اینا برام حل شدهست، اینطوریم که بابا هر کی هر کار میخواد بکنه بکنه، نیازی نیست تو چش هم کنیم، نیازی هم نیست حقشو از هم بگیریم، خوشم نمیاد انقدر پروموت کردنش رو. بقیه بازیکنا رو میدیدم هیشکی هیچ منشنی از دین و ایناش نمیکرد. این یه بار عید قربون رو پیش کشید، یه بار که سجاده برداشت آورد، این حجابشم که همش تو چش ملت. بابا دست بردار دیگه. You're more than that.
خدایی ولی دارم مقاوم میشم در برابر این بالا پایین شدنای زندگی. یه ایونتی روی کلندرم ست کرده بودم ماهها پیش، برای ریلیز دیت ادیسه، و نوت گذاشته بودم که برو امروز سینما ایمکس، ادیسه ببین، you earned it، بعد الان فاصله کیلومتریم با اون سینمایی که پلن کرده بودم توش ادیسه رو ایمکس ببینم یه قارهست 😂 در حالت عادی میشستم کلی گریه میکردم براش، آما اینطوری بودم که خب به کتفم =)))
ولی خبر خوب این که شاید با یکی از این موسسات آموزشی همکاری کردم و یه دوره AI Engineering دیزاین کردیم. هنوز دارم بهش فکر میکنم که ایا منطقیه توی این بازه که انقدر حال روانیم بالا پایین میشه چنین مسئولیتی قبول کنم یا نه.
راستی دوره منتورشیپ یکی دو هفته پیش همه جلساتش برگزار شد، همه کسایی که ایمیل زده بودن رو باهاشون جلسه گذاشتم و تموم شد. و فکر میکنم دیگه تا پنج شش ماه دیگه حداقل دوره جدید نذارم تا ببینم زندگیم اونقدری استیبل میشه که بتونم روش پلن کنم یا نه.
امروز از صبح به کارای عقب مونده رسیدگی کردم، کلندرم رو برای ماه آینده مرتب کردم، یه سری پیام کاری جواب دادم و یه جلسه رفتم. در ادامه روز دلم میخواد پاشم شده نیم ساعت ورزش کنم، باشگاه نمیتونم برم، این سرماخوردگیه جونم رو گرفته، نمیتونم واقعا دو ساعت تمرین کنم، ولی دلم میخواد شده نیم ساعت ورزش کنم، از طرفی هم واقعا باشگاه برم ممکنه بقیه رو مریض کنم. خلاصه که باید پاشم ورزش کنم، دوش بگیرم، تراپی برم، بعدش کار کنم، و بعدش جلسه همخوانی رو شرکت کنم.
«اثر گذرنده شوینده زمان ...» - کتاب در از ماگدا سابو #books
واقعا ناراحتم با زندگیم. هر بار یه ذره امیدوار و خوشحال میشم، باز دوباره یه شهاب سنگ بزرگتر از آسمون میوفته وسطش.
مغزم الان خوابه، اون شب اونقدر بارون خوردیم و توی سرما سعی کردیم چادر بزنیم که همه مریض شدیم سرماخوردیم، الان کلی دارو خوردم منگم، ولی دوست داشتم قبل خوابیدن حداقل یه تیکهشو تعریف کنم. ولی در نهایت الان با تنی آکنده از درد، ولی قلبی آکنده از طبیعت و زیبایی و حال خوب، روی تخت خودم دراز کشیدم در حالیکه همه چی تمیزه و آروم آروم داره چشمام میره. شبتون بخیر ♥️
این دو تا تفاوت صبح و شب همین یه تیکهست :)))
видео или голосовое, без подписи
اینم دو تا تفاوت صبح و شب همین یه تیکهست
اینطوری شد، ماشینا رو گذاشتیم باد رو مهار کردیم، چادر زدیم و میخ کردیم چادرا رو، که البته خیلی هم خوب بود، با این که طبق هواشناسی باید سرعت باد میانگین ۴۰ کیلومتر بوده باشه ساعت ۳ شب، چادرا آخ نگفته بودن.
عصر وقتی رسیدیم بالای کوه، انقدر مه بود که عملا فرو رفتیم توی اقیانوس ابر، و یه تیکه که حواسم نبود در ماشین رو باز گذاشته بودم در حد ۲۰ ثانیه برگشتم دیدم صندلی ماشین کامل خیسه. لباسای خودمون که دیگه کااامل خیس. بعد وسط باد شدید و بارون در حالیکه هیچکدوم آمادگی این بارون رو نداشتیم و یه لایه تیشرت تنمون بود با پانچو پلاستیکی، نوبت نوبتی چادرا رو بساط کردیم، بادگیر زدیم، صندلی گذاشتیم و ... این تیکهش خیلی خوش گذشت. کار گروهیش رو دوست داشتم. همه گلی بودیم، سر تا پا، هر کی یه گوشه رو گرفته بود، باد میزد شدید اصن چادرا رو نمیشد زد و ... ولی انجامش دادیم و خیلی حال داد. دلم برای این سبک ادونچر که چند سال پیش زیاد میرفتیم تنگ شده بود.
دوست دارم ازش بیشتر تعریف کنم. فکر کنم خوابم ببره وسطش البته. اما احساس میکنم اگه الان نگم کلا دیگه نمیام بنویسم واسه همین سعیام رو میکنم :)) این سفر یه نکتهای که داشت این بود که ماشینا رو دختر پسری کردیم، دخترا با ماشین ما بودن و من رانندگی میکردم، پسرا با ماشین اونا. بعد خب خیلی از جادههای صعبالعبور رو مجبور شدم رانندگی کنم که در لحظه خیلی استرس داشتم، ولی بعدش خیلی خیلی خوشحال بودم که پیاده نشدم ماشین رو بدم دست پسرا. دلم میخواست خودم بتونم، و تونستم. لیترالی سمت چپم پرتگاه، مه اونقدری که نمیتونستم دو متر جلوترم رو ببینم، پیچ تند، جاده خاکی بارون خورده لیز، ولی از پسش براومدم و برام خیلی خاطرهانگیز شد 🥹
این آخر هفته رفتیم یه سفر چهار روزه، ترکیب دو روز رشت، و دو روز کمپ. و خیلی دوستش داشتم. از این جهت که یک توازنی بود بین همه چیزهایی که میخواستم، هم دلم ادونچر و کمپ میخواست، هم رشت و کافهگردی و قدم زدنای شبونه.
این آخر هفته 🌳🌲✨