مَری هستم.
Статистика⋆.˚𖦹⋆✮⋆.˚ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ https://t.me/SendHarfBot?start=Mari4708
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 106
- 1/48двое суток
- 121
- 1/72трое суток
- 131
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
بچهها تو مشهد اگه جایی میشناسید سوییت و اینا که به حرم نزدیکه و هزینهاش هم کم یا مناسبه؛ معرفی کنید بهم.
میخواستم مقدار رنگ زیادی بریزم رو پالت برای همین تویوب رنگم رو اونقدر فشار دادم که ترکید. زار و زندگیم لکه رنگ گرفته الان. انشالله که مامان از خونه پرتم نمیکنه بیرون.
چشمش نزنم. صلوات بفرستیم برا سلامتیش. (و دعا کنید خدا یدونه از اینا به منم بده در آینده نچندان دور. البته اول باید باباش رو جور کنیم. ولی بهرحال-)
(زیر پتو فرو رفته و گریه میکند)
فارسی بلد نیست. عربی حرف میزنه فقط. بعد همون عربی رو هم کوکانه تلفظ میکنه و کامل به همه حروف مسلط نیست. اگه ببینه متوجه نشدی و عین خنگا داری نگاش میکنی برات پانتومیم بازی میکنه و منظورش رو میرسونه. تازه اسمشم قشنگه. علی. ما که بخیل نیستیم. خدا برا خانوادهاش نگهش داره.
مهمون داریم خونهمون و اینا یه بچه سه/چهار ساله دارن که ذاتا از الان خیلی منظمه این بچه. اصلا یطور عجیب غریبی. میخواستم سفره پهن کنم و اسباببازیاش رو زمین بود. خواستم بردارم اومد زد رو دستم. بعد کیفشو اورد. بزرگترین زیپ رو باز کرد و ماشینش رو که بزرگترین وسیله بود گذاشت اونجا و زیپ رو بست. بعد زیپ کوچیکتر رو باز کرد و اسباببازیهای ریز ریز رو ریخت توش و بست. و کیف رو داد دستم که یعنی بیا حالا برشوندار. منم بهش گفتم میخوام سفره پهن کنم خودت برو کیف رو بذار تو اتاق. بدو رفت کیف رو گذاشت پیش وسایل مامانش و برگشت ادامه بازیش. بعد داشت میدوید که پای یه نفر خورد به کاسه تخمهها و همشون ریختن زمین. وسط دویدنش یهو نشست زمین. تخمهها رو جمع کرد و کاسه بشقابهای خالی شده رو منظم گذاشت روی همدیگه بعد دوباره پاشد دوید. خیلی جدی! پینوشت: شاید جالب باشه بدونید والدین سختگیری نداره و چندان هم آدمای مرتبی نیستن. خودش اینطوریه.
بهترین دعای دنیا وجود ندا–
وضعیت روحی روانی و زندگی هممون یطوری شده که only ظهور can save us
محدثه قلبم رو ربود. جدی.
پس همه قراره بخریمش⭐️.
در شرف چاپ شدنه. امیدوارم تا آخر این ماه کاراش تموم شده باشهT^T✨حستثخاثتث
منم برای توی بهشتبودن، یه اژدها میخوام. اگه اشتباه نکنم شما نویسندهای هستی که تازگی کتابشو چاپ کرده(یا قراره چاپ کنه)؟ چنلهایی که دارم میبینم خیلی جالبن دخترا…
بچهها ریاکتها خراب شده؟ (خودم میدونم نشده. دارم بهتون تیکه میندازم.)
و این در حالیه که لباس مامان رو از کمدش کش رفتم چون خودم لباس راحتی نداشتم. وسایلم رو گوشه اتاق روی زمین چیدم چون میز ندارم. کفشام پاره شده و چند میلیون از دوستم برای هزینه چاپخونه قرض گرفتم.
اتفاقا دیروز پریروز بود که کف اتاقم دراز کشیده بودم با یک قیافه یاس فلسفیطور به سقف نگاه میکردم. مامانم اومد نشست کنارم گفت: به چی فکر میکنی؟ منم بیمقدمه گفتم: پول. خیلی بیپولم. نمیتونم چیزهایی که نیاز دارم رو بخرم. با خنده گفت: شاید اگه کمتر کتاب بخری، کم کم بتونی نیازهات رو برطر– گفتم: منظورم از نیاز، کتابهای بیشتر بود.
حین تمیز کردن اتاقم داشتم فکر میکردم نصف فضای اتاقم رو کتابام اشغال کردن و فقط یه کمد خیلی کوچیک لباس دارم. بعد لباسی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم، تا زدم و در کمد رو باز کردم که بچپونم توش و چشمم خورد به قفسه پایین کمدم که یکی از مجموعه کتابام که تو کتابخونه جا نشده بوده رو اونجا چیدم. یعنی حتی تو کمد لباسام هم بجای لباس، کتاب دارم.