tgindex
درباره ی ما

درباره ی ما

Статистика
@manodokhtarammперсидский

خاطرات،تجارب،روزمره ی ما. بدون ذکر نام کانال کپی نکنید @abdulmotalleb

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
87
Всего постов
100
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
6 439
+211 за 5 дн.
Сутки
+17
+0,26%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
618
40 постов
Вовлечённость
9,6%
к подписчикам
Постов в день
12,4
всего 100
Упоминаний
14
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1 286
1/48двое суток
1 473
1/72трое суток
1 589

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • اما در نهایت قبل از هر سوگی خدا صبرش رومیده و هر سوگی به سوگ اهل بیت گره بخوره میبینیم غم های ما در برابر غم های اونها هیچی نیست و خدا صبر و توکل رو جبران میکنه. انشاالله روح همه درگذشتگان شاد باشه

  • روضه هایی که مجسم دیدم سه ساله نذاشتن فاطمیه مجلس روضه برم بعید میدونم تا اخر عمرم بتونم یک خط روضه حضرت فاطمه بشنوم مگه اینکه خودشون یه سری چیزارو از حافظه‌م پاک کنن یا ظرف قلبم رو بزرگ کنن

  • #شما من یه شب خیلی اتفاقی وارد کانالتون شدم اون شب تا صبح تک تک پیامای کانالتون رو خوندم و با همشون گریه کردم مخصوصا یه پیام در مورد اینکه شما انگار روضه های حضرت مادر رو با چشم خودتون دیدین و احساس کردین و چقد غصه دار بود اون پیام ها الان که حال خوب و خانواده دوست داشتنی تون رو میبینم واقعا خوشحالم و هر وقت رنج و سختی دنیا خیلی به قلبم سنگینی میکنه شما رو بعنوان مصداق «ان مع العسر یسرا» به قلبم یادآوری میکنم گرچه سوگ از دست دادن عزیز هیچوقت از یاد انسان پاک نمیشه حالا که حرف اون روزها شد بگین عزیزان برای مطهره ی عزیز و برادر نوزده ساله من و همه رفتگان صلوات و فاتحه ای قرائت کنن....

  • سپیده نور شد تو زندگی ما من سر‌تا‌پا سوگوار رو که تا فرق سر در افسردگی و قرص و دارو غرق شده بودم به زندگی برگردوند مهدیس چهار ساله که اضطراب جدایی شدید داشت که با هیچکس بجز من حرف نمیزد تبدیل به یه بچه ی سروزبون دار پر شور و بسیار پویا کرد این چند وقتی که به زندگی ما اومده ثانیه به ثانیه برای اون که هیچ حتی برای من مادری کرد من هیچ وقت نمیتونم لطف و صبرش رو تو این دنیا جبران کنم فقط براش دعا میکنم خدا و اهل بیت جواب محبتاشو بدن

  • #شما من از چندسال قبل میشناسمتون.. اینکه سن تقریبا نزدیکی به پدرم داشتید همیشه برام قابل احترام بودین از روز اول که با اکانت قبلیم عضو شدم با هر پیامی که میذاشتین گریه میکردم و براتون از خدا صبر و توان دعا میکردم که برای مهدیس کوچولو هم پدر باشین هم مادر.. وقتی سپیده‌جان وارد زندگیتون شد اون اوایل با پیام‌هایی که هردو میذاشتین متوجه میشدم هنوز فقدان و اون سوگ به همراه دارید ؛ اما الان که آرامشتون رو حس میکنم واقعا براتون خوشحالم از امام‌حسین(ع) میخوام به حرمت مادرشون حضرت زهرا(س) این آرامش و خوشبختی‌تون همیشگی و پایدار باشه🤍 (امشب که داستان آشناییتون با مطهره‌‌ی‌ عزیز گفتید برام اون روزا که تازه شناخته بودمتون یادآوری شد چون که این داستان آشنایی رو قبلا هم گفته بودین)

  • همسرم پاییز سال ۴۰۱ بر اثر بیماری از دنیا رفت و چیز بیشتری واقعا دلم نمیخواد درباره این مسئله تعریف کنم ممنون که درک میکنین.

  • https://t.me/manodokhtaramm/88837 #شما امکانش هست باقی ماجرا و خلاصه بگید خیلی از ما نمیدونیم

  • قبلا جریان اشنایی رو تعریف کرده بودم اما چون دیشب اون پیام اومد خواستم بگم؛ چیزیو توصیه کردم که خودم زندگیش کردم این طور نیست صرفا یه حرف بی پایه بزنم بدون اینکه شرایط سخت رو درک کنم.. من تو این راه کفش اهنین پوشیدم و اون دختر هم همراهم اومد نه اهل تجملات بود نه ماشین حساب دستش بود خانوادشم نمیگفتن اگه فلان کارو واسه دخترمون نکردی یعنی براش ارزش قائل نشدی. یک ازدواج خوب چند ضلع داره که وقتی همه اضلاع در کنار هم قرار میگیرن اونو تبدیل به خوب میکنن ازدواج نه مسابقه‌س نه رو کم کنیه نه میدون جنگه نه جایی برای دستیابی به عقده ها و حسرت هاست ازدواج یک تصمیم برای ادامه زندگیه که میتونه ادم رو خوشبخت ترین مردم یا بدبخت ترین کنه همه ما باید سعی کنیم در هر نقشی که هستیم اگه عروسیم اگه دامادیم اگه خانواده دختر یا پسریم نقش خودمون رو به درستی ایفا کنیم که فردا روزی اگه مثل عروس قصه ما زیر خروارها خاک خوابیده بودیم ازمون به نیکی یاد بشه نه با کدورت ودل شکستگی.

  • از صفر شروع کردن بسیار سخت بود من باید هم کار میکردم هم فشرده و سنگین درسمو میخوندم که زودتر تموم شه باید هم کار میکردم هم سرباز بودم. دوره نامزدی اخر هفته ها اخرین کلاسم که تموم میشد بدوبدو خودمو به اتوبوسا میرسوندم که برم شهرشون به دیدنش و باز فرداش برمیگشتم مشهد ولی خب همه اون روزا گذشت و زندگیمونو باهم اغاز کردیم و خدا مهدیسو به ما هدیه داد و باقی ماجرا که خودتون میدونید

  • انصافا هم تلاشمو کردم خدا و امام رضاهم کمک کردن شرمنده شون نشم و از حق نگذریم خانواده‌ش بسیار باهام راه اومدن با اینکه جزو خانواده های سرشناس و از لحاظ اقتصادی سطح بالای شهر خودشون بودن و طبیعتا خواستگار خوب کم نداشت

  • من براشون یه بازه زمانی ترسیم کرده بودم که اقا تا فلان مدت درسمو تموم میکنم تا فلان تاریخ خدمتمو قطعی میکنم تا فلان تاریخ هم قطعا عروسیمو میگیرم و ازشون خواهش کردم برای همین بازه فقط به من فرصت بدن و قول دادم که حتما همه شرایط رو اکی میکنم و زندگیمو میسازم

  • طی دو هفته ما چندباری رفتیم خونه شونو باهم پیام میدادیم پدر دختر خانومم مثل اینکه اومده بود دانشگاهم رفته بود حراست پته مو ریخته بودن واسش روی اب رفته بود محله مون از همسایه ها تحقیق کرده بود و حتی یه روز پدر و مادرش به خونه ما اومدن و در نهایت بحث ازدواجمون قطعی شد و قرار مدار عقد گذاشته شد و ازدواج انجام شد

  • یکی دو روز از برگشتمون به مشهد که گذشت مادرم باهاشون تماس گرفت که ببینه مزه دهنشون اصطلاحا چطوره. منتفی هستن یا تمایل دارن بیشتر اشنا شیم و باهاشون جلسه بعدی خواستگاری رو فیکس کرد. خلاصه دوباره ما رفتیم شهرستانشونو باز صحبت ها و گفتگو ها و .. و من ازش اجازه گرفتم که وقتی برگشتم مشهد بهش پیام بدم و یه سری بحثارو از طریق پیام باهم داشته باشیم برای اشنایی

  • همون جلسه ی اول بابام ازشون اجازه گرفت بریم توی اتاق باهم یه مقدار حرف بزنیم خلاصه یه مقدار دوتایی باهم صحبت کردیم و یکمی من از خودم گفتم یکمی دختر خانوم از خودش گفت و جلسه ی اول تموم شد و ما برگشتیم مشهد در حالی که منتظر بودیم ببینیم ایا برای جلسه بعدی مارو راه میدن یا نه

  • خلاصه بعد از چند روز و چندین تماس بالاخره به ما اجازه دادن بریم خواستگاری و من از مشهد به همراه پدر و مادر و خواهرم رفتیم شهرستانشون وارد خونه شون شدیم احوال پرسی کردیم براشون گل و شیرینی بردیم خود دختر خانوم اومد دم در استقبالمون سلام کرد و نشستیم و صحبتای بزرگترا شروع شد و انقدر در همون دیدار اول خانواده ها باهم گرم گرفتن و صمیمی شدن و شوخی و خنده اتفاق افتاد انگار از قبل هم رو میشناختن

  • ما نمیدونستیم اگه بگیم تو اون گروهه اشنا شدم واکنش خانواده شون چی میشه بخاطر همین مامانم گفته بود از انجمن اسلامی دانشگاه پسرم پسند کرده دخترتونو. یعنی مبهم گفته بود تا حالا حضوری همو ببینیم، ببینیم چی پیش میاد ولی اون صبح خودم به مامانم گفتم که گروه تلگرامی بوده و بهش پیام دادم و ..

  • اونها در یکی از شهرستانهای اطراف مشهد زندگی میکردن و ما برای خواستگاری باید میرفتیم شهرستانشون. اون شبی که من رفتم پی وی و اون صحبتا عکسم روی پروفایلم بود و ایشون ظاهر منو میدید ولی من بجز همون چند تا پیام و اطلاعات کلی هیچی دیگه ازشون نمیدونستم و هیچ تصوری هم نداشتم و چون گفته بود پیام نده پیامم نمیدادم کلا با خدا بسته بودم که توکل بر خدا میریم ببینیم چی پیش میاد

  • اول صبح که مادرم بیدار شد بیدار شدم رفتم پیشش گفتم با یکی اشنا شدم میخوام برام پا پیش بذارین حالا چه شرایطی بودم؟ دانشجو،یه لاقبا، سربازی نرفته، بدون شغل مناسب. به مادرم گفتم تصمیمم رو گرفتم و اینم شماره زنگ بزن انقدر جدی صحبت کردم که تقریبا نتونست مخالفت کنه و اصلا نه بیاره. با پدرش تماس گرفت، اونم گوشی رو داده بود به مادرش مادرا باهم صحبت کردن و هر طوری بود مادرم با چند تا تماس اجازه ی خواستگاری رفتن رو ازشون گرفت

  • از دقیقه ای که رفتم پی‌وی و پیام دادم و صحبت کردیم اینا تا اون لحظه ای که شماره باباشو فرستاد چند ساعتی گذشته بود و دیگه اذان صبح بود نمازمو خوندم و تصمیمم رو گرفتم..

  • یه مقدار دیگه پیام دادیم پرسیدم از بچه های کدوم دانشگاهین؟ گفت ترم فلانم و فلان رشته و فلان دانشگاهو خلاصه ذره ای باهم اشنا شدیم. و با همون پیاما برگردوندمش گروه. با همین پیامایی که ردو بدل شده بود فک کردم ازش خوشم اومده (بی جنبه هم خودتونید) گفتم اگه اشکال نداره میخوام باهاتون بیشتر اشنا شم گفت من اهل اینطور اشناییا نیستم علاقه هم به اینجور پیام دادنا ندارم اینجا بود که ترسیدم فکر کنه ازین پسرای هول و مزاحمم گفتم نه قصدم مزاحمت نیست (ما ازون خانواده هاش نیستیم) بی حرف پس و پیش شماره باباشو فرستاد گفت اگه خواستی بیشتر اشناشی از این طریق اشنا شو و دیگه پیام نده