- Последний пост
- 17 февр.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«آن زندهاندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پُل کردند ای غم! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه میآیی؟ دیگر به یاد کس نمیآید آغاز این راه هراس انگیز چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانهی ما نیز! با ما و بی ما آن دلاویز کهن زیباست در راه بودن سرنوشت ماست روز همایون رسیدن را پیوسته باید خواست ای غم! نمیدانم روزِ رسیدن روزیِ گام که خواهد بود اما درین کابوس خون آلود در پیچ و تاب این شب بن بست بنگر چه جانهای گرامی رفتهاند از دست! دردیست چون خنجر یا خنجری چون درد این من که در من پیوسته میگرید در من کسی آهسته میگرید» این شعر از سایه است و من هم امروز بعد از چهل روز نمیدانم سوگی که همراهم است، «دردی است چون خنجر، یا خنجری چون درد». چهل روز است بعد از «فرزند ایران و جانفدای میهن» نام جدید میشنوم و چهرهٔ تازه میبینم. چهرههایی زیر خاکند و چهرههایی در بند، بخاطر من و آرمانِ من، که من هنوز نامشان را هم نمیدانم! ۲۸ بهمن ۰۴ روز چهلم- از دل تاریکی. @gandomzaaar
همیشه وقتی خانوادهای جوانی از دست میداد، وقتی حسرت میخوردند که عروسیاش را ندیدند، فکر میکردم چه حسرت عمیقی، چه رنج تمامنشدنیای! فکر میکردم حالا تا آخر زندگیشان، در هر عروسی و هر صحنهای از رقص آدمها، یاد جوانشان میافتند و شیرینی آن میهمانی ته دهانشان مزهٔ زهرمار میدهد. پسرعمویم که ۲۲ ساله رفت زیر خاک، هیچوقت دیگر ندیدم مادرش در عروسیها خوش باشد. گوشهای مینشیند منفعل؛ انگار به زور آمده. و میفهممش. انگار ته دلش دوباره یاداوری شود پسرش هرگز داماد نشده. حس میکنم یک احساس کوفتی است که از جنس حسادت نیست، حسرت است. حالا اما آدمها آنقدر به یکباره و به تعداد زیاد غم دیدهاند، همغم بودنشان باعث شده به رسوم هم نگاه کنند و هر روش سوگواری را انجام دهند بلکه سبک شوند. این رقصهای سر مزار جوانها، که نمیدانم رسم جانسوز کدام شهر بوده، برای همه کار کرده. انگار همه حس کردهاند این یکی از راههای برونریزیست. آنها که میدانند دیگر هرگز عروسی برای عزیزِ رفته در کار نخواهد بود، چرا حالا برایش نرقصند؟ و دیدن این ویدیوها، من را دیـوانه میکند. آدمها با اشک و آشفتگی و حال زار، میرقصند. ناموزون و در حال افتادن. امشب یکیشان که اشکم را دراورد، برایم سوال شد هیچوقت فکر میکردم رقص برایم انقدر دردناک شود؟ حالا که آدمها در این حال میرقصند، رقص از معنا نمیافتد؟ آنکه سر مزار عزیزش رقصیده، هیچوقت دوباره به شادیِ واقعی خواهد رقصید؟ و ما، که بینندگان ناتوانیم، دوباره رقص به چشممان عادی خواهد شد؟ اساسا چقدر چیز دارد از معنا میافتد! همین نوشتن من! مرثیه، عبث، تکراری! سمیـرا طلیمخانی ۱۹ بهمن ۰۴- یک ماه پس از قتلعام- و همچنان، از دل تاریکی. @gandomzaaar
فکر کن چندین نفر هنوز دارن میگردن؟ هنوز نمیدونن دقیقا چه اتفاقی در چه فضایی برای عزیزشون افتاده؟ چندتاشون گوری دارن برای سوگواری و چندتاشون همون رو هم ندارن؟ ما اسم چندتاشون رو تاحالا شنیدیم؟ چنتا دیگه جدید میشنویم؟ ای وای… همه چیز زیادی رنجآوره. خیلی بیشتر از تاب و تحمل آدمیزاد. ۱۸ بهمن ۰۴- از دل تاریکی. @gandomzaaar
«عـدل»، یکی از اصول اسلام شیعه است. سوال برایم ایجاد شده که چطور هنوز آدمها مسلمانند و شیعهاند و همزمان ایرانی؟ چون نمیشود دیگر. تو اگر شیعهای و به عدل ایمان داری، که پس یعنی کور شدهای و ظالم را نمیبینی که جنایت میکند و نتیجهای نمیبیند. من خودم…
«عـدل»، یکی از اصول اسلام شیعه است. سوال برایم ایجاد شده که چطور هنوز آدمها مسلمانند و شیعهاند و همزمان ایرانی؟ چون نمیشود دیگر. تو اگر شیعهای و به عدل ایمان داری، که پس یعنی کور شدهای و ظالم را نمیبینی که جنایت میکند و نتیجهای نمیبیند. من خودم آدم میشناسم پنجاه سال است دارد خون میریزد و جنایتهایش ته ندارند، و صاف صاف راه میرود. بعد شنیدهاید میگویند «نفرین کنی بچهٔ طرفو میگیره»؟ نه! آهِ هزار مادر داغدار پشت سرش است، ولی بچهاش هم صاف صاف راه میرود و به لیست املاکش در قلب لندن اضافه میشود. حالا این آدم که گفتم مثال است ها، ولی میگویم یعنی باور کنید که من مثالش را دیدهام، که عدالت نیست، کار نمیکند. جلوی چشمت، وحشیتر از هر حیوانی، خون میریزند. نامردی میزنند. نامردی که میگویم یعنی اصلا دین و اسلام و شیعه را ول کن. دارم از جایی فرسنگها دورتر از انسانیت حرف میزنم. آنجا که جوان مردم را روی تخت بیمارستان خلاص میکنند. با ماشین سرکوب، وحشیانه آدمها را زیر میگیرند. و بگو چی؟ بعدش سرشان هم بالاست. طرفدار هم دارند. افتخار هم میکنند. طوریشان هم نمیشود. یعنی با یک دودوتا چهارتای ساده میتوان فهمید که هیچیک از ما نمیتوانیم دیگر شیعه باشیم وقتی ظلم و ظالم را زنده میبینیم و عدالت را مرده. یک وقتی بود هنوز امید داشتیم ظالم را آگاه کنیم، با قلبی پر از اندوه مینوشتیم «از چاه که آب میکشی، چای که دم میکنی، مزهٔ خون نمیدهد؟» به خیال اینکه اوه الان طرف اینها را بخواند دیگر قلبش میلرزد. نه آقا نه. مزهٔ خون نمیدهد چایش. عشق هم میکند. جهان هم کاریش ندارد. خدا هم قربانش بروم فقط نگاه میکند. سمیـرا طلیمخانی ۱۶ بهمن ۰۴- از دل تاریکی. @gandomzaaar
видео или голосовое, без подписи
جانم دارد تمام میشود و هیچ دستاویزی ندارم. ۱۵ بهمن ۰۴- از دل تاریکی. @gandomzaaar
به زور خودش را داخل گور کشانده و خواهش میکند بگذارند کفن را کنار بزند و صورتش را ببیند. بعد، پیروزمندانه بیرون میآید و میگوید «صورت ماهشو بوسیدم.» خواهرِ پسرک جوانی است که زیر خاک میخوابد. شرحی بر یکی از هزاران روایت تصویری این روزها. ۸ بهمن ۰۴- از دل تاریکی. @gandomzaaar
بعد از خاموشی که ۱۸ دی شروع شد، حالا عصر جمعه سوم بهمن، وصل شدهام. تند تند دارم چک میکنم ببینم آن شبها خیابان بغلی چه خبر بوده، شهر کناری، شهر آنطرفتر چه؟ ویدیوی پدر سپهر را دیدم که ۱۲ دقیقه بین پیکرها راه میرود و هیچ مسیری و هیچ آدمی تکراری نیست. چند نفرند یعنی؟ چند خانواده بیچاره شدهاند؟ این جانهای عزیز همان خیابان بغلیها بودند، همان شهرهای اطراف. من فقط چند ثانیه زودتر فهمیدم دارند از پشت میآیند، چند ثانیه زودتر دویدم، چند ثانیه زودتر به کوچههای فرعی رسیدم. من و برادران و بعضی دوستانم زندهایم چون فقط از سر تصادف تیری به ما نخورده. و آنها روی زمین خوابیدهاند. خاک بر سرم. چندین نفر مثل پدر سپهر گشتهاند بینشان؟ عزیزشان را یافتهاند یا نه؟ حالا اصلا گوری هست که برایش گریه کنند؟ ای وای. ای وای. ای وای. ۳ بهمن ۱۴۰۴، از دل تاریکی. @gandomzaaar
видео или голосовое, без подписи
در خیابان ری بالا میرفتم که دیدم همه اشاره میکنند دور بزنید. ظاهرا در امینحضور اشکآور زده بودند و آدمها میدویدند پایین. -«داداش نرو خفه میشی!» انبوه موتور و ماشین بودیم که دور میزدیم و به آنها که بالا میرفتند میگفتیم برگردید. یک مثال بسیار ملموس بود برای حرکات کاتورهای که در شیمی خوانده بودیم. یک موتور پیچید جلویم دنبال راه بود برود بالا که با دستم علامت دادم دور بزن. مرد میانسال با طمأنینه سرش را تکان داد: «میدونم، برم یه فحش بدم بیام.» سمیرا طلیمخانی شانزده دیماه صفر-چهار. @gandomzaaar
دیشب خواب دیدم در نیویورک گیر کردهام و میخواهم برگردم شهر خودم. و نمیتوانم. نمیدانستم کجا باید بروم. از چه راهی؟ زمینی، هوایی؟ اینکه چرا میخواستم از نیویورک بروم که عجیب است، ولی بهرحال من در خواب تصمیم به رفتن داشتم و بسیار مضطرب بودم از نشدنها. او مثل خیلی از موقعیتهای دیگر آشفتگیام که در خواب یا بیداری، به من فکر کرده بود، در خوابم حضور داشت. ورای همهٔ شلوغیها حواسش به من و دغدغهام بود و همه چیز را رها کرد و با اعمال شاقه من را رساند پای پروازی و گفت برو خیالت راحت. همیشه همین بوده. همیشه شنونده، بسیار حمایتگر، بسیار خیرخواه، بسیار سخاوتمند. و البته همراه! من معدهٔ آشغالی دارم که گرچه به مشکلاتش عادت کردهام، ولی گاهی تصمیم میگیرد به داروهای معمولم جواب ندهد و دلش بیمارستان بخواهد. از اتفاق، در بسیاری از این تجربهها، او کنارم بوده. آخرین بار که در کیش کارم به بیمارستان کشید، بالا سرم بود که گفتم «انقدری که تاحالا تو منو آوردی بیمارستان ننهبابام نیاوردن.» من خواهر خونی ندارم ولی او عزیزترین خواهر دنیاست. این روزها برایش سخت میگذرد و نگرانش هستم. حرف هم خیلی کم میزند. اغلب لال است. گرچه میدانم تهش رنج هرکس برای خودش است و آدمیزاد در تحمل دردهایش تنهاست، ولی من اگر کمی هم از خصلتهایش یاد گرفته باشم، دستکم باید نشانش دهم «تنهای تنها» هم نیست. همانطور که من برای تحمل اضطراب گیر کردن در نیویورک، و هزار رنج دیگر در بیداری، تنهای تنها نبودم. سمیرا طلیمخانی @gandomzaaar
Anniversary reaction واکنشی است که انسان نسبت به سالگرد یک اتفاق مهم زندگیاش، بهصورت احساسی، رفتاری، یا حتی فیزیکی نشان میدهد. البته این اصطلاح معمولا برای سالگرد یک تروما به کار میرود، و جایی که در موردش میخواندم، آدمها اغلب از تجربههای تلخ و تکرار احساس اضطراب و غم در حوالی تاریخ همان تجربه گفته بودند. اندوهِ من اما از یادآوری تجربهٔ تروما نیست؛ من این روزها عمیقا اندوهناکم، چون چند سال پیش این روزهای سال، بهترین روزهای زندگیام بودند. و حالا فقدان است که غمگینم میکند. حتی نمیتوانم بگویم کاش آن روزها میدانستم چه در حال گذر است و بیشتر قدر میدانستم؛ چون من همان موقع هم کیف کردم، قدر دانستم، شکر کردم، ولی سیر نشده بودم که… تمام شد! سمیرا طلیمخانی @gandomzaaar
یک- کسی عکسی از خانهٔ حسین خداداد گذاشته که در زمان قاجار ساخته شده و به نظرم آمد یکی از زیباترین معماریهای ماکسیمالی است که تاحالا دیدم! و فکر کردم حتما باید بروم از نزدیک ببینمش. بعد دیدم دویست نفر توییت را کوت کردهاند و در تایید بد یُمن بودن این خانه، خاطراتشان را گفتهاند. اینکه همنسلان ما سر یک خرافه همسو هستند عجیب است. میگویند هر قراری اینجا رفتهاند، بعدش رابطهشان تمام شده؛ یا حتی دوستیهای کهنهشان. بعضیها هم به اعتقاد خودشان ربط داده بودند و گفته بودند این ملک غصبی است و صاحبش از رفت و آمدها راضی نیست که اینطور میشود. چون بعد از انقلاب، بیکه هیچ مقام سیاسی داشته باشد، همه املاکش را بنیاد مستضعفان غصب کرده. دو- میپرسد «حالا اینجا چی میشه؟» دخترک کافهچی میگوید «هیچی اینجا بسته میشه، ما آدرس جدیدو اعلام میکنیم.» نفهمید که منظور از «اینجا» کافه نبود، این خانه بود. خانهٔ زیبای کافه آندورا در خیابان ایرانشهر. خانهای که در طول غذا خوردن با هم به خانوادهای که سالها درش زندگی کردند فکر کردیم، به سطح احتمالی رفاهشان، سر و شکلشان، و اینکه حالا هیچ کدامشان دیگر نیستند، ولی این خانه هست، با آجرها و درختها و پنجرهها و پلههایش. و من برایش از روایتی که اصالتش معلوم نیست گفتم. اینکه این محله آن موقعها میشده فیشرآباد. چون آنتوان فیشر که تبعه اتریش بود و با کامران میرزا دوستی نزدیکی داشت، باغی بین دروازه دولت و دروازه یوسف آباد خریده و پس از آباد کردنش، روی کاشی سردرش زده «باغ فیشر». این شده که محله اطرافش که نمیدانم دقیقا میشده از کجا تا کجا، شده فیشر آباد. سه- در عمارت مُهَنای فردوسی نشستهام و قهوه یونانی میخورم. همان قهوه ترک است انگار که زیادی شیرینش کردهاند. المانهای قاجار از در و دیوار میبارد و من فکر میکنم اگر فقط یک فرصت داشته باشم که در بخشی از گذشته حضور داشته باشم و برگردم، قطعا قاجاریه انتخابم است. میرفتم و همه چیزِ شهر و آدمهایش را به دقت نگاه میکردم، در حالی که میدانستم امروزی هم هست و قرار است برگردم به تهرانِ همین امروز. سوگولی احمدشاه که این عمارت برای او ساخته شده، نمیدانسته دارد در قدیم زندگی میکند، حتی میرمحمد مهنا که پس از آتشسوزی این عمارت، اینجا را خریده و بازسازیاش کرده، نمیدانسته که یک آدمِ قدیمی است که دارد در گذشته زندگی میکند. سمیـرا طلیمخانی @gandomzaaar
داستان آبان، داستان خیابان. صبح شد. امروز شنبه، ۲۵ آبان است، سال۹۸. انگار راهی نیست برای رفتن. راه هست اما برای پای پیاده. چارهای نیست. راه میفتم. آدمها را نگاه میکنم که ماشینها را خاموش کرده و پیاده شدهاند. ادامه میدهم. زیر پل سهراه گوهردشت، تمرکز جمعیت زیاد است. جمع شده اند و شعار میدهند. تعداد یگان ویژه اما کمتر نیست. ظاهرا منفعل ایستادهاند و نگاه میکنند. “فعلا” فقط نگاه میکنند! ادامه میدهم. وحشت از چهرهها میریزد ولی شور هم هست. حس میکنند آمدهاند که چراغ خود بیفروزند تا بلکه نتیجهاش تغییر باشد. همه چیز عجیب است. گوشیام را دستم میگیرم تا به دوستانم بگویم چه میبینم. پیام در راه میماند. اینترنت قطع شده. برف شروع کرده به باریدن. حالا وقتش بود!؟ دستانم مچاله میشوند در جیبها و راه میروم. سخت نفس میکشم. هوا پر است از دود و آتشی که از لاستیکهای سوختهی وسط خیابان بلند میشود. انگشتانم در کفشم گز گز میکنند. هم خستهاند هم یخ زده. چارهای نیست اما. باید به بیمارستان برسم. یک ساعت است در راهم. به بابا زنگ میزنم. گیر کرده وسط اتوبانی و راه با آتش بسته شده. پیامی گرفته که میگوید آقا جان حضور شما در آن نقطه ثبت شده و این اقدام علیه امنیت ملی است و پیگیری میشود و چه و چه. راه میروم. به چهارراه نزدیک بیمارستان میرسم. دیگر راهی برای عبور نیست. آدمها عکس کسی را به پایین کشیده و آتش زدهاند. شعار میدهند. فریادها هرلحظه بلندتر میشوند و یکصداتر: مرگ بر دیکتاتور. آتشِ روی لاستیکهای روی زمین آنقدر بلند هست که راه چشمانم را ببندد و آن سوی چهارراه را نبینم. کسانی هراسان میدوند و گوشیهای کسانی را میگیرند. من اما ریسک میکنم و چند ثانیه از آن بلوا را ثبت میکنم. که یادم نرود. از بین جمعیت دنبال مسیر میگردم. از کنار اتوبوسی که دارند آتش میزنند عبور میکنم. میرسم به طرف دیگر چهارراه. میتوانم حالا برسم به بیمارستان ولی نمیتوام دل بکنم. مکث میکنم، نگاه میکنم، و بعد میروم. میرسم. انتظار میرود بیمارستان امن باشد. پاهایم گزگز میکنند. رهایشان میکنم. نفسی میکشم. ولی امن نیست انگار. صدای تیر میشنوم. ای وای! هوایی بوده. خدا نشناسها میترسانند بچههای مردم را. ترسیدهام. چند دقیقه میگذرد. سر و صدا بلند میشود. هوایی نبوده. خدانشناسها زدهاند بچههای مردم را! حالا آوردهاند اینجا که چه؟ بیمارستان به چه کار جوان بیجان میآید! میشنوم که بیشترشان نوجواناند. خدای من! محوطه بیمارستان پر شده از سیاهپوشهای ضدشورش. نگاهشان میدود به همهجا که نکند این لحظههای شوم را کسی ثبت کند. با یکیشان چشم در چشم میشوم وقتی از پنجره میبینمش. بعد ناگهان میدود. وارد ساختمان ما شده. یکی از بیمارهای من انگار از پنجرهی کناری فیلم میگرفته. گوشیاش ضبط میشود. پاهایم میلرزد. بیمارانم وحشت زدهاند. صدای شیون ناگهان به آسمان میرود. خانواده یکیشان آمدهاند که انگار هفده ساله بوده. میگویند گلوله به سرش خورده بوده و مرده رسیده. شیون که میگویم، شیون مَرد هاا! شیون مرد میدانی چه وحشتناک است؟ داد میزند کثافتها، فریاد میزند بیشرفها. جلوی دهانش را میگیرند که نگو! دستها را کنار میزند و میگوید دیگر از چه بترسم وقتی پسرم را پرپر کردند؟ بچه بود بیوجدانها! اشک میریزم. راست میگوید. نوجوانش پرپر شده است. من هم میگویم بیشرفها! امروز شنبه، ۲۵ آبان است، سال۹۸. امروز تمام نمیشود. امروز را یادم نمیرود، یادمان نمیرود. امروز برای همیشه سیاه میماند. @gandomzaaar
کوچولوی مامان! تو که زبون نداری حرف بزنی، کاش هیچوقت مریض نشی که دلم ریش نشه واسه دردت🤍
امروز باید محصولات یک کافه را میفرستادیم که دقیقه نود سفارش داده بودند و خواهش کرده بودند به افتتاحیه برسانیم. ما هم چون پذیرفته بودیم، داشتیم همهٔ تلاشمان را میکردیم. «همهٔ تلاش» اما عبارتی نسبیست و خودش را کامل توضیح نمیدهد. در اینجا همهٔ تلاش، یعنی امروز دفتر خالی بود و همهٔ بچههای تیم، بدون اینکه کسی از آنها بخواهد، در بخش کارگاهی کارخانه بودند و هرکس به حد توانش کمک میکرد، حتی در بستهبندی و چسباندن لیبلهای نهایی. و این فقط یکی از پارگیهایی بود که این تیم تا امروز به خودش دیده. خودمان آن وسطها به وضعمان میخندیدیم و یکخط در میان پشیمان میشدیم از پذیرش این سفارش سخت، یا فکر میکردیم کاش لااقل به دلیل این همه فورس زمانی، قیمت را بالاتر گفته بودیم. کار کش میآمد و یک جا برادرم حس کرد کارِ لبهٔ یکی از استوانهها خیلی طولانی شده، و پرسید «مگه محیط دایره قطر ضرب در ۳.۱۴ نیست؟ این گه چرا تموم نمیشه؟» و به برادر دیگرم که فیلم میگرفت گفت «تو هم هی بگاییهای ما رو داکیومنت کن.» و من داشتم فکر میکردم جدی چرا معمول نیست که آدمها از این لحظههای پارگی چیزی منتشر کنند؟ چون ضایع است؟ مثلا ممکن است بقیه بگویند وای چه غیرحرفهای که خودتان هم این کارها را میکنید؟ یا فکر کنند شرایط تیمت خوب نیست و بلد نیستی کسب و کارت را درست بچرخانی؟ یا مثلا پارگیات را کافی نبینند و بگویند این که چیزی نیست؟ یا چه چیز دیگری؟ اصلا بحث حرف آدمهاست یا اساسا ما نمیخواهیم در موقعیتهای سخت و با دستان کثیف و صورت له دیده شویم و ترجیحمان همان نشان دادن نتیجه است؟ پاسخ قطعی که نداشتم، ولی گمان میکنم اتفاقا بد نیست گاهی آدمها مسیر را هم نشان همدیگر دهند. در میانهٔ همین استوریهای روزمره و عکسهای رنگی و پرزنت کارهای نهایی. از دور ممکن است کسی دیگری را بیش از واقعیتی که هست، خوشحال و خجسته ببیند؛ بدون درکی از مسیر و دهانهایی که سرویس شده و میشود. و در نتیجهٔ این واقعیت مخدوش شده، خودش را بیچاره ببیند که چرا مثل آن دیگری نیست. @gandomzaaar
آقا ولی من واقعا ناراحت شدم همایون ارشادی مُرد! مَردِ ناز! کاش اعلام عمومی نشه یه چیزایی. الان مثلا من خبر مرگ ایشون رو نمیشنیدم، هیچوقت ممکن بود برام سوال شه راستی فلانی هنوز نمرده؟ خیر! تا ته جهانِ من زنده میموند واسه خودش، منم با خیال اینکه یه جایی از این دنیا هست، با مرور هزاربارهٔ مصاحبه و دیالوگاش کیف میکردم و جملهها رو همزمان و دقیق با خودش تکرار میکردم. الانم میشهها… ولی خب چیزه دیگه! @gandomzaaar
نام این تصویر بدشانسی است، اگر بخواهید بدانید. از برچسب بدشانس خوشم نمیآید. از آدمهایی که همیشه معتقدند بد میآورند هم. اصلش این است که همهٔ اتفاقات در این جهان تصادفی است. اساس وجود ما، تصادفی است. از زمان بسته شدن نطفه تا لحظهای که آخرین قطرهٔ جان از تن خارج میشود. تلاش و میزان دهانسرویسی هم مهم است، ولی همان هم خیلی جاها به شانس گره میخورد. اساسا موجوداتی چنین تصادفی، نمیتوانند چندان مهم باشند. پس احتمالا دلیلی ندارد کسی در جهان برنامهریزی کرده باشد که همهٔ اتفاقهای خوب نصیب کسانی شود و همهٔ بدبیاریها در لیست تجربههای کسانی دیگر نوشته شود. شانسهای خوب و بد هم شانسی پراکنده شدهاند بین آدمها. این میشود که میگویم از برچسب خوششانس و بدشانس خوشم نمیآید. ولی اجازه بدهید بگویم گاهی واقعا آدم روی دور بدشانسی میافتد! از مواجهه با آدمهای عجیب و غریب که انرژیات را میگیرند تا دستهگلی که سفارش دادهای و دیر میرسد و آنچه باید نیست و با خجالت میدهیاش به او که باید، تا گم شدن و شکسته شدن چیزهایی عزیز! دخترهای قشنگِ تشدید شب عید دوسال پیش هدیههایی برایم گرفته بودند که خیلی برایم شیرین بودند. آبنبات و گوشواره سفالی و شمع و جاشمعی سفالی. همان اوایل یک لنگه از گوشوارهها از دستم افتاد و خرد شد. از رو نرفتم و تکی میانداختمش. تولد امسالم یک جفت گوشوارهٔ زیبای نقره ازشان هدیه گرفتم که عاشقشان بودم. هفتهٔ پیش، یک لنگه از آنها پا در آورد و از روی میز تحریرم بلند شد و رفت. همه جا را زیر و رو کردم تا مطمئن شدم رفته. نیست. تصمیم گرفتم لبخند بزنم و بگویم چیزی نشده، یک لنگه شبیهش را سفارش میدهم. یکی دو شب بعدش، آن تک لنگهٔ باز ماندهٔ سفالی از گوشم افتاد و پشتیاش کنده شد و خودش هم لبپر شد. برچسب بدشانسی را کنار زدم و گفتم درستش میکنم. امشب که نگاهش میکردم فکر کردم دیگر درست شدنی نیست، کاری ندارد! یک جفت از همینها از همان برند سفارش بده! نام برندش یادم نمیآمد. دستم گشت دنبال جاشمعی سفالی که از همین برند بود. بلندش کردم و زیرش را دیدم و نامش را پیدا کردم و خوشحال شدم. و بعد، جاشمعی تصمیم گرفت خودش را پرت کند روی زمین و خرد شود. از لجم، جمعش نکردم. برچسب بدشانسی را برداشتم چسباندم به پیشانیام. دیگر پذیرفتم که لااقل چند هفتهای است بدشانسم! حالا ممکن است شما بگویید تو بدشانس نیستی، چیزدستی، که فرمایش شما هم متین است دوست عزیز. @gandomzaaar
видео или голосовое, без подписи