tgindex
calm∆
@lieasdieперсидский

مثل دوتا آینه جلوی هم.

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
121
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
173
20 постов
Вовлечённость
143,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
26
1/48двое суток
29
1/72трое суток
32

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • احساس فراغت رو دوست دارم. بعد از اوج له‌شدگی تن زخمی و پاره‌ت رو می‌کشونی یه گوشه، یه دیوار نیمه‌خراب شاید و نسیم خون روی تنت رو ذره‌ذره خشک می‌کنه. گرم شدن چشم‌هام وقتی از زخم‌هام خونی نمی‌جوشه تسلی‌بخشه. امروز رو به حساب زنده بودنم نزن، فردا باهات حرف می‌زنم.

  • از چیزهایی که افراد مینویسن و حتی مدل تایپ کردنشون میشه میزان سلامت روانشون رو فهمید. ربطی هم به اینکه چقدر از موضوعات مختلف شکایت می‌کنن نداره. ممکنه شکایتی نکنی اما دلیلش این باشه که ته باتلاق نمی‌تونی دهنت رو باز کنی، روی این کاغذ گلی هم که نمی‌شه چیزی نوشت. نمی‌دونم. دلم برای بی‌نهایت غر زدن تنگ شده. اونطوری حداقل می‌دونستم سرم زیر آب نرفته و ریه‌هام هوایی برای تحریک تارهای صوتی‌م می‌بلعه. بهرحال ما امیدواریم. امیدوار نباشیم چیکار کنیم.

  • روی حباب راه میرم. سرم سنگینه و پاهام دنبالم نمیان. یه ریتم، دویدن و سکون. زمین خوردی؟ نوک انگشت‌هام یخ زده و روی یخ‌ها می‌دوم. یخ‌ها یه روزی ترک برمیدارن اما الان سر خوردی؟ ستاره‌ رو ببین. مال منه. از آسمون، زمین آوردش برای من. سقوط کردی؟ لذت پرواز می‌ارزید به ننگ سقوط، نمی‌پرسم اینو ازت. می‌دونم جواب رو. پرهات رو بکن که وزنشون نمی‌ذاره جلوتر بری. می‌دونم اینو نمی‌خوای اما چاره‌ای نیست. می‌ترسم از شکستن یخ‌ها. می‌ترسم از غرق شدنت. غرق شدی؟ روی حباب‌ راه میرم، آخرین نشونه‌های زنده بودنت.

  • دلم می‌خواد عینکم رو به گوشه‌ی میز بکوبم بعد بزرگ‌ترین و تیزترین تیکه‌ش رو بردارم و بارها توی چشمم فرو کنم. دلم می‌خواد پوست زیر چشم چپم رو پاره کنم و رگش رو بیرون بکشم. می‌خوام بعد بیرون کشیدن رگش یه پارگی ظریف روش بذارم که قطرات خونی که ازش می‌چکه رو بشمارم.…

  • دلم می‌خواد عینکم رو به گوشه‌ی میز بکوبم بعد بزرگ‌ترین و تیزترین تیکه‌ش رو بردارم و بارها توی چشمم فرو کنم. دلم می‌خواد پوست زیر چشم چپم رو پاره کنم و رگش رو بیرون بکشم. می‌خوام بعد بیرون کشیدن رگش یه پارگی ظریف روش بذارم که قطرات خونی که ازش می‌چکه رو بشمارم. نمی‌خوام گریه کنم، اشکی هم برای ریختن ندارم. همه‌ی اشک‌هام خون میشه و زجرم صورتم رو قرمز می‌کنه. تعداد قطره‌های خون که به هزارتا رسید شیشه رو جایی که جمع شدن فرو می‌کنم، گودی گردنم نباید از خونی قرمز بمونه که مال اون نیست. این تصویر واقعی منه. چیزی که دیده نمی‌شه. یه بدن پاره و خونی. یه تن زجرکشیده‌. این متن حالمو بد می‌کنه، شاید حال تو رو هم. ولی بذار تصویر زجر بمونه. شاید نیازه این زجر ابدی شه. بیا با خون و شراب ابدیتش رو جشن بگیریم، لایقش نیست اما بذار گیلاست رو پر از خون کنم. تو لیاقتش رو داری. تا همیشه فقط تو.

  • без подписи

  • باز هم توی خواب فرار کردم، این بار از روی گدازه‌ها.

  • چشم‌هام سنگینه. خسته‌م‌. خوابم میاد. لهم‌. بدنم درد می‌کنه. پلک‌هام مدام روی هم میفته. باید برم دستشویی. باید یه کاری بکنم. باید خیلی کارها بکنم. منگم. حواسم نیست. حواسم کجاست؟ کمد رو گشتم و زیر تخت رو. حواسم نیست. حواسم نبود. پیدات نمی‌کنم. تو جیب لباس‌های زمستونی، لای کتاب‌های قدیمی هم نبودی. پلک‌هام روی هم میفته. پشت پلک‌هام وایسادی. مثل قبلا. مثل وقتی پنج سالت بود. مثل وقتی ده سالت بود. مثل پنج سال پیش. مثل وقتی هنوز غزل بودی. مثل وقتی که نیاز نبود انتخاب کنم مثل تو باشم یا مثل خودم. من موندم و یه دوراهی. دوتا دست که یکیش پوچه. می‌دونم کدوم پوچه اما هنوز هم از انتخاب کردن گل می‌ترسم. وقتی شب شد روی ابرها بخواب و شاید تونستیم یه روزی تو رو انتخاب کنیم. تو نه کاجی، نه غزل. مونده تا بشناسمت.

  • مجروحم، شدید. ولی خمیده نه.

  • از چیزی نمی‌نویسم چون شیشه از خونت خالیه و لب‌هام تشنه‌ی یه قطره خون.

  • واژه‌ها ارزش دارند و درست نیست ازشون هر طوری استفاده بشه. اگه یه دراگ می‌خوای که درازمدت برات کارایی داشته باشه فقط وقت‌هایی که واقعا لازمه ازش استفاده کن. واژه دراگه، شاید حتی با تأثیرگذاری بیشتر.

  • یه گوشه آروم می‌شینم و مثل یه شکارچی صبور منتظر می‌مونم. منتظر می‌مونم و خودم رو استاک می‌کنم و منتظر می‌مونم. وقتی الگوهای رفتاریم رو کشف کردم و همزمان با نفس‌هام پلک زدم، هجوم میارم برای دوباره غزل شدن.

  • без подписи

  • دیشب برام سوال بود که این غم کجا به آخر می‌رسه، امروز ظهر وقتی اشک‌هام بین موهای ساعدت گم شد به جوابش رسیدم: توی آغوش تو.

  • چیزهای زیادی بود که می‌خواستم بنویسم. جایی برای نوشتنشون نداشتم. سرو بلندم بدون من تنهاتر هم شده بود. توی این مدت نه قهرمان شدم و نه رفتنی. به خاطر داشتن جایی که بشه نوشت منتظر رفتنی شدنم می‌مونم، با تو.

  • رفتن تصویر قهرمانانه‌یی نداره، اما هروقت که رفتم؛ بردم.

  • میرم سریال ببینم تا شاید آدم نکشم.

  • 1 янв.3661из TheSwitcheroo

    без подписи

  • без подписи

  • без подписи