جاوید نام عرفان دشتی
Статистикаفرزند ایران و جان فدای میهن جاوید نام عرفان دشتی
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 52
- 1/48двое суток
- 59
- 1/72трое суток
- 64
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
برای آنهایی که برگشتند؛ برای آنهایی که نرسیدند برای آنهایی که شبِ هجدهم و نوزدهم دی، از میان خیابانهای خونخورده برگشتند و تمام راه را با یک سؤال در سرشان پیمودند: «چرا من برگشتم و او نه؟» برای آنهایی که به خانه رسیدند، اما بخشی از وجودشان هنوز همانجایی جا مانده بود که صدای فریاد، آژیر و گلوله در هم میپیچید؛ همانجایی که جوانی افتاد و جمعیت برای چند ثانیه فهمید که یک نفر دیگر به خانه بازنخواهد گشت. برای آنهایی که زنده ماندند و از زندهماندنشان شرم داشتند؛ نه از آنرو که زندگی جرم است، بلکه چون چشمشان به جای خالیِ کسی افتاد که میتوانست کنارشان برگردد. هیچکس نباید خودش را برای زنده ماندن مجازات کند. تو اگر برگشتی، به این معنا نیست که او را رها کردی. تو اگر ترسیدی، به این معنا نیست که شجاع نبودی. گاهی انسان میان غریزهی بقا و وجدانش، در جهنمی گرفتار میشود که هیچ انتخابی در آن بیهزینه نیست. و برای آنهایی که اصلاً نتوانستند بروند... برای آنهایی که آن شب، پشت پنجره ماندند؛ برای آنهایی که خبرها را دنبال کردند و هر صدای تیر، قلبشان را فرو ریخت؛ برای آنهایی که صبح، نامها را یکییکی خواندند و با خود گفتند: «کاش رفته بودم.» کاش آنجا بودم. کاش دستش را میگرفتم. کاش صدایش میکردم. کاش فقط یک نفر بیشتر بودیم. کاش... اما «کاش» یکی از بیرحمترین واژههای زبان است؛ چون همیشه بعد از واقعه میآید، وقتی دیگر هیچ دستی نمیتواند زمان را عقب بکشد. به آنهایی که نرفتند هم بگویم: تو هم مقصر نیستی. ترس، ضعف نیست. زنده ماندن، خیانت نیست. خانه ماندن، به معنای بیتفاوتی نیست. هیچکس نمیداند اگر در آن خیابان بود، در آن ثانیه، میان آن همه دود و گلوله و وحشت، چه میکرد. پس خودتان را با سناریوهایی که هرگز اتفاق نیفتادند، شکنجه نکنید. آن شب، خیلیها برگشتند و عذاب وجدان را با خودشان به خانه آوردند؛ خیلیها نرفتند و حسرت را تا صبح کنار خود نشاندند. اما حقیقت این است: بارِ جنایتی که بر سر مردم آمد، بر دوش قربانی و شاهد و بازمانده نیست. آن بار، متعلق به کسانیست که خشونت را انتخاب کردند؛ نه به جوانی که ترسید، نه به مادری که فرزندش را از خیابان به خانه کشید، نه به کسی که نتوانست برود، و نه به آنکه رفت و با هزار تکه شدنِ روحش برگشت. هجدهم و نوزدهم دی، برای خیلیها تمام نشد. برای بعضیها، آن دو شب هنوز در یک نقطه از ذهنشان گیر کردهاند؛ در صدای یک تیر، در تصویر یک خیابان، در نام یک جوان، در آخرین پیام، در تکهای از لباس، در چشمانی که دیگر هرگز دیده نشدند. اما شاید ادای احترام به آنهایی که نماندند، این نباشد که خودمان را به خاطر ماندن سرزنش کنیم. شاید این باشد که فراموششان نکنیم. که نامشان را از یاد نبریم. که نگذاریم مرگشان، در ازدحام روزمرگی، بیصدا دفن شود. و اگر هنوز در دلمان جملهای مانده که آن شب فرصت گفتنش را پیدا نکردیم، آن را نگه داریم؛ نه برای شکنجهی خودمان، بلکه برای روزی که تاریخ از ما خواهد پرسید: «آن شب چه دیدید؟» و ما بگوییم: دیدیم. شنیدیم. ترسیدیم. بعضیهایمان رفتیم و برگشتیم. بعضیهایمان نتوانستیم برویم. اما هیچکدام فراموش نکردیم. و نام آنهایی که برنگشتند، تا آخرین روز، از حافظهی ما بیرون نخواهد رفت.
🔴 ویدیویی که رفیق حمیدرضا رجبزاده، مداح حکومتی که اخیرا کشته شده رو ببینید که میگه رجبزاده خودش اعتراف کرده بوده که توی دیماه مردم رو کشته و به همین خاطر دنبالشن و چندبار تهدیدش کردن. @AfshaHot
خواستم بگم مردم ما تو اوج گرسنگی هم ذلت و خواری رو قبول نمیکنن #آبدانان
🔴 فیلمی که به تازگی از 18 19 دیماه منتشر شده و توش یه معترض تیر خورده و از شدت درد داد و فریاد میزنه.... داخل همین ویدیو میتونید ببینید که چندین نفر تیر بهشون خورده... و کلی خون کف زمین ریخته و خیلیا مردن، خیلیا هم از شدت خونریزی در حال تموم کردنن. ⚠️ حاوی…
اونا اسلحه داشتن ما همدیگرو ...
در لای این پتو عزیز خانواده ای خوابیده است.. اما تا ابد. آنقدر کشتن که کاور کم اومد پیکر بی جان عزیزانمان را دور پتو پیچیدن.. از ۱۸/۱۹ دی بگو…
اینا اطلاعاتی هستن که تونستم تاجایی که میتونم پیدا کنم اگه چیزی اشتباهه معذرت میخوام
«زن، زندگی، آزادی» را نمیشود در سه واژه خلاصه کرد؛ سه واژهای که از گلوی نسلی بیرون آمد که سالها، حقِ زیستن را از میان دیوارهای تبعیض و ترس صدا زده بود. این خیزش، تنها اعتراض به یک قانون یا یک اجبار نبود؛ اعتراض به جهانی بود که در آن، برای زن بودن باید پاسخ پس داد، برای متفاوت بودن باید تاوان پرداخت و برای خواستنِ ابتداییترین حقوق انسانی، باید از میان انبوهی از ممنوعیتها عبور کرد. سخن از برابری بود؛ برابریای که اگر برای کسی زیادی بلندپروازانه به نظر میرسد، شاید به این دلیل است که سالها به نابرابری عادت کردهایم. «زن، زندگی، آزادی» خواستهی سادهای داشت: اینکه هیچ انسانی به دلیل جنسیتش کمتر دیده نشود، کمتر شنیده نشود و کمتر حق نداشته باشد. و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛ نسلی که فقط خواست مانند یک انسان زندگی کند، مجبور شد برای بدیهیترین حقوقش فریاد بزند. این خیزش تمام نمیشود، تا روزی که «برابری» دیگر آرزو نباشد؛ تا روزی که آزادی، واژهای برای نوشتن روی دیوارها نباشد، بلکه بخشی عادی از زندگی باشد.
برای خواهران جاویدنامها... شما از آن روز به بعد فقط یک خواهر نبودید؛ تکهای از قلبتان را در خاک جا گذاشتید و با زخمی زندگی کردید که هیچ مرهمی برایش پیدا نشد. شما هر شب با خاطرات کسی خوابیدید که دیگر صدای قدمهایش در خانه نمیپیچد؛ با عکسی حرف زدید که جواب نمیدهد، با لبخندی که دیگر تکرار نمیشود و با اسمی که هر بار گفتنش، هم غرور است و هم فرو ریختن. خواهران جاویدنامها... شما وارثان سنگینترین سکوتها هستید؛ کسانی که باید به جای ساختن خاطرههای تازه، با خاطرات آخرین نگاه، آخرین آغوش و آخرین نفس عزیزشان زندگی کنند. اما بدانید؛ نام آنها در اشکهای شما دفن نشد، در فریادهای شما زنده ماند. هر بار که نامشان را صدا میزنید، انگار قلبی که از تپش ایستاد، دوباره برای لحظهای در این جهان میتپد. شما فقط خواهر یک جاویدنام نیستید... شما نگهبانان حقیقتی هستید که هیچ زمان و هیچ فراموشیای توان خاموش کردنش را ندارد.
عرفان دشتی؛ نامی که دیگر فقط چند حرف کنار هم نیست، زخمیست بر پیکر نسلی که در خیابانها ایستاد تا شاید فردایی روشنتر برای دیگران بسازد. او یکی از همان جوانانی بود که سهمشان از زندگی، لبخند و رویا بود؛ اما سهمشان از این روزگار، داغی شد که هیچ تقویمی توان شمردنش را ندارد. در خیزش «زن، زندگی، آزادی»، هزاران جوان با قلبهایی پر از امید قدم برداشتند؛ جوانانی که میتوانستند فرداهای زیادی را ببینند، اما به جای ساختن آینده، خودشان به بخشی از دردهای بیپایان این سرزمین تبدیل شدند. عرفان دشتی رفت، اما رفتنش پایان یک قصه نبود؛ شروع زخمی بود که در دل خانواده، دوستان و تمام کسانی که هنوز نامش را با بغض به زبان میآورند، باقی ماند. زخمی که نه با گذر زمان کمرنگ میشود، نه با سکوت فراموش. چه سخت است باور کردن اینکه جوانی با هزاران آرزو، با خندههایی که میتوانست سالها ادامه داشته باشد، به خاطرهای تبدیل شود که هر بار یادآوریاش نفس را سنگین میکند. نام عرفان دشتی در میان نامهای جاودانهای ماند که بهای خواستنِ آزادی را با تمام هستیشان پرداختند؛ نسلی که رفت، اما فریادش هنوز در کوچهها، در قلبها و در حافظهی تاریخ شنیده میشود. برای عرفان، برای تمام جوانانی که ناتمام ماندند؛ هیچ واژهای به اندازهی سکوتِ سنگینِ پس از رفتنشان دردناک نیست.
без подписи
без подписи
без подписи
فرزند ایران وجان فدای میهن جاویدنام عرفان دشتی
کمکم به سالگرد روزهایی نزدیک میشویم که نام هزاران جوان آزادیخواه، برای همیشه در تاریخ این سرزمین ماندگار شد. روزهایی که خیابانها شاهد فریادهای نسلی بود که برای زندگی، آزادی و آیندهای روشنتر ایستاد؛ نسلی که با تمام وجودش هزینه داد اما امید را از دست نداد. امروز ما ادامهدهنده راه آن جانهای عزیزیم؛ راهی که با آرزوهایشان، با لبخندهایشان و با رویاهایی که ناتمام ماند، معنا گرفت. یادشان فقط در قاب عکسها و خاطرات نیست؛ در قلب ما، در صدای ما و در قدمهایی که برای ساختن فردایی بهتر برمیداریم زنده است. جاویدنام مهسا امینی؛ دختری که نامش به نماد یک فریاد بزرگ برای آزادی و کرامت انسانی تبدیل شد و یادش آغازگر موجی از بیداری شد. جاویدنام نیکا شاکرمی؛ دختری جوان با قلبی پر از زندگی که نامش در کنار شجاعت و ایستادگی یک نسل ماندگار شد. جاویدنام عرفان دشتی؛ جوانی که آرزوها و آیندهاش ناتمام ماند، اما یاد و نامش در دل کسانی که راه آزادی را ادامه میدهند زنده خواهد ماند. ما یاد همه آن جوانان دستهگل، از مهسا و نیکا و عرفان تا هزاران نام دیگری که جاودانه شدند را گرامی میداریم؛ چرا که باور داریم هیچ رویا و هیچ فریادی که برای آزادی و زندگی بهتر بلند شده باشد، فراموش نخواهد شد.
без подписи
без подписи
یک نفر دستش خورد قهوه ریخت روی تقویم و تمامی روز ها تلخ شد .