Ermiaism
Статистика- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 80
- 1/48двое суток
- 91
- 1/72трое суток
- 98
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تویِ قرنی که کُفره بیداری بینِ این آدمای تکراری یه کمی خاص باشی میمیری وقتی خرچنگ ابوعطاخونه وقتی دنیا بیانسه بارونه امی واینهاوس باشی میمیری - یغما گلرویی
Robert Israel.
در زندگینامهام بنویسید که مریم صالح من رو با عرب و عربی آشتی داد.
امروز تولدم بود. به عنوان کادو؛ هر چیزی که فکر میکنید آشنا شدن باهاش میتونه برام جالب باشه رو اینجا بفرستید: ( یا صرفاً معرفی کنید. ) https://t.me/HarfChatBot?start=304df01c5864
افسوس، نه؛ هرگز دگر. [۱۴] ناگه هوا آگنده شد، گویا که عطرآگین شده است با مجمری نادیدنی کآن را «سرافیون» (سرافها) به دست دارند و با خود میبرند هرجا درونِ کلبهام فریاد کردم خویش را «بیچاره ارزانی شده است بهرت ز درگاهِ خدا، اینک مفرَّح ای چنین با یادهایت از «لنور» آن را خدا آمیخته است برگیر و آن را نوش کن، وین شعله را خاموش کن!» گفت آن کلاغ: «هرگز دگر» [۱۵] گفتم بدو با التِجا «پیغامبر! پیغامبر! پرنده باشی یا که دیو ای زادهٔ زشتی و شر! شیطان تو را شد رهنما، یا کرد طوفانت اسیر در این خرابآبادِ غم، در این فسونگشته کویر من چون بدانم چیستی، پیغمبری یا نیستی، لیک التماست میکنم، میگویمت پیغامبر! برگو به من، برگو به من، دردِ مرا درمان بود؟» گفت آن کلاغ: «هرگز دگر» [۱۶] گفتم بدو با التِجا «پیغامبر! پیغامبر! پرنده باشی یا که دیو، ای زادهٔ زشتی و شر! سوگند دادم من تو را، بر آسمانِ بیکران بر آن خداوندی که ما هر دو پرستش میکنیم برگو بدان روحِ غمین: در سرزمینِ مردگان در بر دگر خواهم کشید آن دخترِ معصوم را آن ماهرویی کآسمان نامِ «لنور» کردش عطا؟» گفت آن کلاغ: «هرگز دگر» [۱۷] ناگه ز جا برخاستم، فریاد کردم خشمگین: «ای مرغ یا دیوِ پلید! «هرگز دگر!» آنِ تو باد! برگرد در طوفانِ سرد، در شبْ کرانِ دوزخین! چون یادگاری زین دروغ، کآن را کند روح تو یاد هیچ ز پرَت اینجا مباد! تنها مرا بگذار و رو! برکش برون از قلبِ من، منقارِ خود را زودتر تندیس را بنمارها! هان! دور شو از پیشِ در! گفت آن کلاغ: «هرگز دگر» [۱۸] هرگز نرفت آری کلاغ! بنشسته آنجا او هنوز روی همان تندیسِ سرد—بُنهاده بر بالایِ در— گویا که چشمانش کنون، چون چشمِ دیوی کینهتوز در خواب و در رؤیاستی؛ نورِ چراغش رویِ سر جاری شدهست و سایهاش را مینماید آشکار امّا دگر روحِ مرا، آیا بود هرگز فرار زین سایه کآنک بر زمین جاریست هر دم تیرهتر؟ «هرگز دگر، هرگز دگر» -ادگار آلن پو ( ویکیپدیا )
[۱] نیمهشبی دلتنگ و تار، آنگه که من نالان و زار اندیشه میکردم بدان از یاد رفته یادگار آنگه که خوابآلودهوار، برمیکشدم آه سرد ناگه صدای در رسید، آرام همچون جویبار گویی کسی میزد به در، بر آستانِ کلبهام با خویشتن گفتم به از «شاید در این شبگیر تار بر آستانِ کلبهام، در میزند درماندهای این است و دیگر هیچ چیز» [۲] آوخ، که آن شب را چهسان دارم به یاد اندر نهان تیرهشبِ سردِ خزان، وز شعلهٔ آتش جهان جان میفشاندند اخگران بر پیکرِ سردِ زمین خسته ز تاریکیِ شب، مشتاقِ صبحی جاودان برمیگرفتم هر کتاب، بیهوده میجُستم در آن پایانِ حُزن و سوگ را، سوگ «لنور» در عمقِ جان آن ماهرویی کآسمان، نامِ لنور کردش عطا شد تا ابد از یادها [۳] و آن پردههای ارغوان، با خشخشی ابریشمین موهوم و محزون و غمین، گویی ز روی خشم و کین آگندهام میکرد بس، از وحشتی موهوم و تلخ هرگز مرا همره نبود، زآن پیش احساسی چنین پس تا شوم آسودهدل، برخاستم، گفتم به خود: «درماندهای شاید بود از محنت و سرما غمین درماندهای گمکرده ره، خواهد بیاساید دمی این است و دیگر هیچ چیز.» [۴] دل را قوی کردم سپس، بی هیچ تردیدی دگر گفتم «مرا بخشایشی، ای مانده در آنسوی در بر آستانم منتظر! زیرا که خوابآلودهام و آهسته تو در میزدی، من هم ز دردِ خویش کَر گویا تو را نشنیدهام. شاید که بخشایی مرا کز خویش بودم بیخبر، در یادهایم غوطهور٬» در را گشودم، بعد از آن، بیرون فقط تاریکی بود تاریکی آنگاه هیچ چیز. [۵] خیره به تاریکیِ شب، حیران و در ترس و گمان «شاید که کابوسی بود، تازیده بر من بیامان آشفتهوش خوابی چنین، کس را نبوده پیش از این» امّا در آن آرامشِ خاموش و گنگ و بینشان تنها کلامی گفته شد، نجواگرِ نامِ «لنور» من رانده بودم بر زبان نامِ «لنور» نجواکنان تنها طنینِ این صدا، پیچید در تاریک شب تنها همین و هیچ چیز. [۶] چون بازگشتم دل پریش، میسوخت روحم گوئیا ناگه دوباره سختتر آمد صدای ضربهها گفتم به خویش: «این بیگمان، ای بیگمان چیزی بود بر روزنِ آن پنجره، کو میخورد بر شیشهها بگذار دریابم که چیست این ضربههای رازناک باید نمایم آشکار این رازِ وحشتزای را بگذار قلبِ خستهام آرام گیرد لحظهای، باد است و دیگر هیچ چیز.» [۷] آنگه گشودم پنجره، با لرزشی در جان و تن ناگه کلاغی با وقار، از روزگاران کهن آن روزگارِ پاک خوش، پَر زد درونِ کلبهام بی هیچ گونه اعتنا، یا صبر یا ترسی ز من گویی که اربابِ من است بر آستانم برنشست، دیدم چسان آمد فرود، بنشست او آسوده بر تندیسِ زیبای «پالاس»—بُنهاده بر بالایِ در— بنشست و دیگر هیچ چیز. [۸] اینسان پرنده آبنوس، با رامش و صبر و قرار پیچیده خود را سخت در سیمایی از کِبر و وقار آورد بر لبهای من، لبخند، بعد از اضطرار گفتم «اگرچه کاکلت ببریدهاند آنگونه زار امّا تو ترسو نیستی، میدانم این را بیگمان هان ای کلاغِ باستان، سرگشته در شبگیرِ تار! بَر گوی نامت را تو در این دوزخین ساحل ز شب» گفت او چنین «هرگز دگر!» [۹] بس مانده بودم در شگفت، زین مرغِ شومِ زشترو، کاینگونه میراند او سخن، هرچند در گفتارِ او، بود از یکی معنی نشان کاندک مناسب مینمود آری که هیچ امید نیست آن را —بر درگاه او بنشسته مرغی تیرهگون— دیگر که بختش یار باد مرغیست یا درندهای! کو میکند آنگونه یاد از نامِ شومِ خویشتن، بر پیکری بالایِ در نامی چنین «هرگز دگر» [۱۰] بنشسته بود امّا کلاغ، تنها بر آن تندیسِ سرد پیوسته میگفت آن سخن و آورد جانم را به درد گویی که با آن نامِ زشت میکرد عریان روحِ خویش چیزی نگفت او بیش از آن با جنبشی دیگر نکرد تا اینکه من با خویشتن، گفتم به سختی این سخن: «یارانِ دیگر پیش از این، رفتند و فردا نیز زاغ بدرود میگوید مرا—چون آرزو— امّا کلاغ، گفت این سخن: «هرگز دگر» [۱۱] زین پاسخی کو میشکست خاموشیِ شب را چنان وحشتزده جستم ز جا، با خویش گفتم «بیگمان آنچه که میگوید کلاغ، آموخته است از صاحبش از صاحبی بس تیرهبخت، کو را بَلایی بیامان هر دم رسیده سختتر، آنگونه که آوازهاش آگنده از بارِ غم است، بر آرزویش سوگوار، بر گردهٔ خود میبَرَد این دهشت افزاینده بار: «هرگز دگر، هرگز دگر!» [۱۲] اما هنوز آن مرغ میآورد بر لبهای من لبخند بعد از اضطراب. یک صندلی را بیسخن بگذاشتم من پیشِ در، پیش در و تندیس و زاغ در مخملِ آن صندلی، رفتم فرو در خویشتن پوییدم اندر ذهنِ خود، پندارِ هر پنداره را اندیشه میکردم بسی، کاین زشترو مرغِ کهن، این مرغِ شومِ ترسناک، دارد چه اندیشه به سر از گفتنِ «هرگز دگر» [۱۳] اینگونه بنشستم بسی، بودم گرفتارِ گمان میسوخت عمقِ سینهام را مرغِ شومِ بدنشان با آن نگاهِ آتشین. بنشسته بودم بارها بر مخملِ این صندلی، بس روزهای پیش از آن آن نیلگون مخمل که بود، آیینهٔ نورِ چراغ امّا دگر هرگز «لنور»، با خندهای شادان و مست بر مخملِ این صندلی آیا دمی خواهد نشست؟
Fuck AI. به نظرم دیگه وقتشه یک حرکتی در مورد هوشمصنوعی زده بشه.
Fuck AI. به نظرم دیگه وقتشه یک حرکتی در مورد هوشمصنوعی زده بشه.
без подписи
Only a truly religious human can say such a thing. ( منبع نقلقول رو پیدا نکردم اما زیاد نقل شده.)
خیلی ریز قدرتیها رو هم تحقیر کرد😂😂
Anxiety is the dizziness of freedom. -Søren Kierkegaard
без подписи
без подписи
без подписи
🙂
без подписи
با تشکر از امیررضا.
без подписи
My type of women :)