اشاره
Статистикаدر خواب دوش، پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن نسرین غلامی ، درمانگر تحلیلی @nasin459gh
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 27
- 1/48двое суток
- 30
- 1/72трое суток
- 33
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
از حسد بر یوسف مصری چِه رفت؟ این حسد اندر کمین گرگیست زفت لاجرم زین گرگ، یعقوب حلیم داشت بر یوسف، همیشه خوف و بیم گرگ ظاهر گِرد یوسف خود نگشت این حسد در فعل از گرگان گذشت رحم کرد این گرگ وز عذر لبق آمده که انا ذهبنا نستبق صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ بیست زانک حشر حاسدان روز گزند بی گمان بر صورت گرگان کنند حشر پر حرص خس مردارخوار صورت خوکی بود روز شمار زانیان را گند اندام نهان خمرخواران را بود گند دهان گند مخفی کان به دلها میرسید گشت اندر حشر محسوس و پدید بیشهای آمد وجود آدمی بر حذر شو زین وجود ار زان دمی در وجود ما هزاران گرگ و خوک صالح و ناصالح و خوب و خشوک حکم آن خو راست کان غالبترست چونک زر بیش از مس آمد آن زرست سیرتی کان بر وجودت غالبست هم بر آن تصویر حشرت واجبست ساعتی گرگی در آید در بشر ساعتی یوسفرخی همچون قمر میرود از سینهها در سینهها از ره پنهان صلاح و کینهها #مولانا #مثنوی معنوی https://t.me/esharepsychoanalysis
📖 پسرم! ميدانی حارصه چيست؟ يك واژه قدیمی عربی است. همانطور كه میدانی كلمات حرص و حارص و احتراص و محترص همه از اين ريشهاند. حارصه اين است فرزندم: میدانی كه به شترها، كشتیهای بيابان میگويند؟ اين حيوان مبارك سه هفته بدون خوردن و آشاميدن، تشنه و گرسنه…
📖 پسرم! ميدانی حارصه چيست؟ يك واژه قدیمی عربی است. همانطور كه میدانی كلمات حرص و حارص و احتراص و محترص همه از اين ريشهاند. حارصه اين است فرزندم: میدانی كه به شترها، كشتیهای بيابان میگويند؟ اين حيوان مبارك سه هفته بدون خوردن و آشاميدن، تشنه و گرسنه راه میرود و راه میرود؛ يعنی اينقدر مقاوم است. اما يك خاری در بيابان هست كه خيلي دوستش دارد. هرجا که این خار را ببيند آن را از ريشه كنده و مشغول خوردنش میشود. این خارِ بُرنده دهان شتر را زخم میكند و زخمها شروع به خونريزی میكنند. مزه شور خون كه با طعم خار آميخته میشود، شتر بيشتر كيف میكند. به اين ترتيب، تا میخورد خونريزی ادامه دارد و هيچ جوری از خون خودش سير نمیشود. اگر مانعش نشويم شتر به دليل خونريزی میميرد. به اين میگويند حارصه. همانطور كه قبلا گفتم كلمات حرص، حارص و احتراص از اينجا میآيند. اين عادت همه خاورميانه است پسرم! تمام تاريخ مشغول كشتن هم بودهاند و اصلا نمیفهمند كه در واقع دارند خود را میكشند و از طعم خون خود سرخوش میشوند… #بیقراری #زولفو_لیوانلی @bookdid
نخستین آینه های واقعی در سال ۱۴۶۰ توسط ونیزی ها ساخته شدند، کسانی که اولین شیشه های شفاف را تولید کردند. این آینه ها به دارایی های ارزشمندی تبدیل شدند و تولید آن ها کسب و کاری سود آور شد. در سال ۱۵۰۷ دو برادر ونیزی ،کیفیت آینه های اولیه را با استفاده از صفحه های شیشه ای تخت که با قلع یا نقره پوشش داده شده بودند، بهبود بخشیدند. آن ها به شدت از اختراع خود محافظت کردند.اختراعی که مورد توجه فراوان قرار گرفت و به مدت ۱۵۰ سال به عنوان یک راز باقی ماند.این اختراع به موفقیت تجاری بزرگی دست یافت و به وضوح نیاز عمیق انسان به یافتن بازتاب خود را برآورده ساخت، تا جایی که تا سال ۱۶۶۴ جاسوسانی از کشورهای مختلف ، به ویژه سفیر لوئی چهاردهم به ونیز فرستاده شدند تا اسرار ساخت آینه را از ونیزی ها بربایند(باتس و کلیس۲۰۰۱). تصاحب راز آینه،خونین و با آدم ربایی و قتل همراه بود.دسترسی به یک سطح بازتاب دهنده به موضوعی اضطراری و ضروری بدل شد و ارزشی معادل کشتن پیدا کرد. این امر پژواکی است از نیاز شدید و اضطراری و خشونتی که برخی بیماران هنگام جستجوی نگاه عاشقانه دیگری احساس می کنند. مفهوم مادر - به عنوان - آینه یکی از مهم ترین دستاوردهای روان کاوی در درک پویایی اولین رابطه ها و رشد خویشتن بدنی است. چهره مادر، اولین آینه عاطفی کودک است.تعاملات پویا و پرشور میان مادر و نوزاد،تجربیات اولیه ی کودک از ارتباط با ابژه ها را شکل می دهد،تجربیاتی که سپس درونی می شوند و پایه گذار دنیای درونی کودک می گردند.در این مرحله اولیه، آنچه مادر به عنوان آینه بازتاب می دهد برای نوزاد واقعیت است . در رشد سالم ، تجربه نگاه مادر به نوزاد با چشمان عاشقانه به عنوان تجربه ای مهربانانه درونی می شود.نگاهی که نه تنها به معنای پذیرش از سوی دیگری است.بلکه به معنای بازتاب خود در نگاه دیگری نیز می باشد .در این فرآیند، از طریق دیده شدن و یافتن پذیرش و درک در چشمان دیگری تجربه خود (بودن) متحول می شود. برگرفته از زیرپوست؛ خوانشی روان کاوانه از دست کاری بدن آلساندرا اما https://t.me/esharepsychoanalysis
🎧 نسخه صوتی «نجوای جان و جانان» اکنون میتوانید نسخه صوتی این اثر را بشنوید و از شعر زیبای منسوب به مولانا لذت ببرید. 🆔 @ainaghme 🌹 شعر: ﮔﻔﺘﯽ ﺑﯿﺎ،ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﻣﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺮﻭ . ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺗﻮﺭﺍ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﺻﻠﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ.ﺟﺎﻡ ﺍﻟﺴﺘﺖ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺪﻩ . ﮔﻔﺘﯽ ﭼﻮ ﺭﺳﺘﯽ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﮔﻔﺘﯽ ﭘﯿﺎﻟﻪ ﻧﻮﺵ ﮐﻦ. ﻏﻢ ﺩﺭ ﺩﻟﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﺮﺍﻣﺴﺘﯽ ﺩﻫﯽ،ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﻫﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ،ﭘﺮ ﺯﺍﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ؟ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﺧﻮﺩﺁ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﺖ ﺩﻫﻢ . ﺑﺮ ﻫﺠﺮ ﭘﺎﯾﺎﻧﺖ ﺩﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ،ﮐﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﯾﻦ؟ﮔﻔﺘﯽ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﯽ ﺗﻮﯾﯽ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﺍﻡ . ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ،ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺒﯿﻦ ﺩﺭﻋﺎﺷﻘﯽ ﯾﮑﺪﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﯿﺎ . ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎ. ﮔﻔﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻘﺎ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﺒﯿﻦ. ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻪ ﺭﺍ؟ﮔﻔﺘﯽ ﺧﺪﺍﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺁ
گاهی هنر و علم و دانش و عرفان و فلسفه و خودشناسی و ادبیات و موسیقی و .... پرده های ضخیمی می شوند تا حقیقت خودمان را بتوانیم حفظ کنیم . حقیقتی که از آن بی خبریم . برای همین شاید درمانِ فردی وجود ؛ سخت ترین کار جهان است .!! چرا که رو به رو شدن با خویشتنِ خویش ؛ محال است ... لذا ما همیشه در عشق به آنچه کسب می کنیم می مانیم تا مبادا در رویارویی با خویش ؛ دچار شرم و ترس و نفرت بشویم . چه سخت است که خودت را با همه ی خودت ببینی! و محال است که بپذیری؟؟؟ جهانِ پذیرش خویشتن ؛ شاید همان خداست ؟؟ از کانال عامیانه های واحد https://t.me/wahedattar
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ هله خاموش که بیگفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند #مولانا #دیوان-شمس https://t.me/esharepsychoanalysis
ما میدانيم که دوران سوگواری، هر اندازه هم دردناک باشد، بهگونهای خودانگيخته روزی پايان میگيرد و وقتی از همۀ آنچه از دست داده است چشم بپوشد، خود نيز تضعيف میشود و از پا میافتد. آنگاه زمانی فرا میرسد که نيروی زندگیِ ما، دوباره رها میشود و اگر هنوز جوان و سرزنده و دارای نيروی حيات باشيم هدفهايی تازه و حتیالامکان مشابۀ هدفهای از دسترفتۀ پيشين، اما ارزشمند و ارزشمندتر، را جايگزين آنها خواهيم کرد. اين اميد وجود دارد که در مورد تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ نيز همين روال پيش بيايد. زمانی که ما دوران سوگواری را از سر بگذرانيم، آنگاه معلوم خواهد شد که آيا نگرش ستايشآميز ما به سرمايههای فرهنگیمان، در اثر تجربۀ شکنندگی و بیثباتی آنها، آسيب ديده است. ما همۀ آنچه را جنگ نابود کرده است دوباره باز خواهيم ساخت؛ حتی شايد بر بنيانی استوارتر و پايدارتر. #زیگموند-فروید از کتابِ «چرا جنگ؟» نامهنگاری آلبرت آینشتاین و زیگموند فروید
از این کران، غروب غم انگیز بگذرد عمر ستاره های سحرخیز بگذرد فصل سپید و سبز رسید و سپس گذشت با این دلیل زردی پاییز بگذرد خورشید مال ماست و حتما از آسمان این ابر تکه پاره ناچیز بگذرد پیش از من و تو هیچ کسی باورش نبود یاسای پر مهابت چنگیز بگذرد این رسم جاده است که گاه از فراخ دشت گاه از مضیق تیره دهلیز بگذرد هر چند خسته ایم از امروزمان ولی تنها امید ماست که این نیز بگذرد https://t.me/esharepsychoanalysis
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی
مادر پسری مدتی پس از به دنیا آوردن او مرد. پدر بلافاصله ازدواج کردو پسر تنها نشانه وجود مادرش را در احوال ناگوار پدرش می دید. او می گفت هیچ عکس یا یادگاری نداشته و فقط احوالات پدرش گواهی بر زندگی مادرش بودند و نشان می دادند که او واقعا وجود داشته است.پسر هم بعدها گرفتار سلسله احوالاتی شد که ازشان خلاصی نداشت، آن هم در حالی که می دانست چقدر برای خودش و اطرافیانش مخرب اند. انگار رها کردن این حال بد به معنای رها کردن پیوندش با تنها نشانه ای بود که با مادرش داشت. زنی جوان به خاطر تصویری که از بدنش داشت به شدت در رنج بود، مدام خودش را عذاب می داد که چاق است و غذاهای نامناسبی می خورد. در دوره کودکی او پدرش ناگهانی مرده بود، پدری که تنها شیوه اش برای ابراز توجه به دختر انتقاد از ظاهر و رژیم غذایی اش بود. حتی وقتی بچه بود پدرش با بی رحمی طوری از او انتقاد می کرد که زخم زبان هایش از آن زمان به بعد در ذهنش ماند و مدام یادش می آمد. در جریان روانکاوی متوجه شد خود انتقادی اش به خاطر چاقی نتیجه مستقیم نقدهای پدرش بود و او این انتقادات بیرونی را به خود ملامتگری ای تبدیل کرده بود تا راهی باشد برای حفظ پیوندش با پدر ملامتگر. تنها میراث پدرش انتقاد از بدن دختر بود و با ادامه دادن رفتار پدر به نوعی می توانست حضور او را حفظ کند. در جلسات درمان بارها شاهد هستیم مراجعی در تعارض با مادر از دست رفته اش توان خارج شدن از انتقاد مادر را ندارد مادری که او را تنبل می خواند. و یا مراجعی که عنوان می کنند احساس دین دارد به والدینی که شرایط بهره مندی از لذت را نداشتن و احساس میکند باید به جای پدر نیز لذت ببرد لذتی که برای او نیست و منجر به رضایت وی نمی شود با تلخیص از کتاب افسردگی، سکه رایج زمانه ما، داریان لیدر https://t.me/esharepsychoanalysis
با پوزش از جوانهایی که یادههای ما سالمندان برایشان خوشایند نیست، چراکه چشم به آینده دوختهاند، و این هم از بایستههای سنشان است و سرزنشناپذیر است. ولی خب شاید شماری هم دوست داشته باشند از ما سالمندان یادههایی را بشنوند: خمینی میگفت: ولایت فقیه برای دیکتانور شدن نیست، برای پیشگیری از دیکتاتوری است. و بهراستی هم به آنچه میگفت باور داشت. از همین رو، هنگامی که دید دیدگاه مجاهدین خلق برایش خوشایند نیست، گفت: من دیگر روزنامهی آنان را نمیخوانم. و چماقدارانش ریختند سر روزنامهفروشان مجاهدین و زدند و کشتند و .. گاهی باید دید پشت یک آدم خوشسخن و خوشدل، چماقدارانی هم هستند که با او همسخن و همدل اند یا نه. این را گفتم که دست از نکوهش پدرمادرهای خود بردارید. آنها هم چندان کودن نبودند. اگر به سخنان خمینی گوش کنید، خواهید دید که بسیار گفتههای زیبایی داشت و بسیار هم خوشدل بود. ولی خب، هم او و هم پدرمادرهای شما قایقهای طوفانِ اقیانوسندیده بودند.
و قسم به شرم... خون نمیخسبد! باوری کهن هست که خون نمیخسبد. شاید سرچشمۀ این باور داستان حضرت یحیی باشد. «آنگاه قطرهای از خون رگ حضرت یحیی(ع) بر زمین ریخت و از آن نقطه، تا چندین سال بعد، خون میجوشید، به نحوی که بر روی آن خاک میریختند و خون از آن خاکها بالا میآمد و آنقدر در آن نقطه خاک ریخته بودند که به صورت تپّهای درآمده بود» در متون نظم و نثر تا جایی که بررسیدهام این مضمون و مضامین مشابه آن به انحای مختلف به کار برده شده و به شعرهای عاشقانه نیز راه جسته است تا لعبتکانی را که تیغ مژه از خون عاشقان آب میدهند، بیم دهد و خوبرویانی را که خون دلدادگان به خاک بینیازی میریزند و سرانگشت به آن نگارین میکنند از ستم برحذر دارد. «مکن بتا! حذر از خون بیگناه! حذر!» حال خطوطی از طوطینامۀ نخشبی را بخوانیم: «اگر رای مرا بکشد بیگناهی را کشته باشد و مظلومی را رنجانیده، و خون بیگناهی هرگز نخسبد و درد مظلومی البته سر برکُند»(ص۱۰۴) و بیتی از تذکرۀ نصرآبادی: به امّید وصالت در شب هجر نمیخوابم چو خون بیگناهان (جلد اوّل، ص۳۶۰) همینطور بارها و بارها از خونی سخن گفته شده که چون سایه، ساکت و سنگین، خونریز را دنبال میکند و انتقام میکشد. یا به قول صائب خنجری میشود در پهلوی قاتل: «که خون بیگناهان خنجر از پهلو برویاند» ابیات زیر را هم بخوانیم: انتقام خویش خون بیگناهان میکشد نیستم آگه که بعد از من چه بر قاتل گذشت (دیوان سلیم تهرانی، ص۱۲۶) به تیغ از دامنش کوتاه اگر شد دست من شادم که خون بیگناهان دست از قاتل نمیدارد (دیوان صائب، ص ۱۴۴۲) و ابیات دیگری که در آنها به «گیرایی» و «نامبارکی» خون بیگناهان اشاره شده: خط سبز از دعای صبحخیزان است گیراتر لب میگون ز خون بیگناهان است گیراتر (دیوان صائب، ص ۲۲۴۳) اگر خون ریزمش بر رسم شاهان مبارک نیست خون بیگناهان (شیرین و خسرو دهلوی، ص ۱۹۲) و خداوند در عهد عتیق میگوید هفت چیز است که جان او از آنها اکراه میدارد؛ یکی دستهایی است که خون بیگناهان میریزد... @atefeh_tayyeh
без подписи
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدت حلقهٔ در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز کُه زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود #مولانا دیوان-شمس https://t.me/esharepsychoanalysis
تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید تو یکی نِهای هزاری تو چراغِ خود برافروز که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز #مولانا #دیوان-شمس https://t.me/esharepsychoanalysis
من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت: «آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو» گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم» گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو من به گوش تو، سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو قمری، جانصفتی، در ره دل پیدا شد در ره دل، چه لطیفست سفر! هیچ مگو» گفتم: «ای دل! چه مهست این؟» دل اشارت میکرد که «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو» گفتم: «این روی، فرشتهست، عجب یا بشرست؟» گفت: «این غَیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو» گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد» گفت: «میباش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال! خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو» گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟» گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو #مولانا #دیوان-شمس https://t.me/esharepsychoanalysis
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم بیایید بیایید که تا دست برآریم چه دانیم؟ چه دانیم؟ که ما دوش چه خوردیم که امروز همه روز، خمیریم و خماریم مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید؟ چه دانید؟ که ما در چه شکاریم نیفتیم بر این خاکْ ستان ما نه حصیریم برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم #مولانا #دیوان-شمس https://t.me/esharepsychoanalysis
فروید در آسیب شناسی روانی زندگی روزمره (۱۹۰۱) و در بررسی فراموشی ها نکته ای درخشان مطرح می کند « جریان بی وقفه ای از خود ارجاعی در افکار من در حال سیلان است که معمولا از آن کوچکترین آگاهی ندارم و این جریان وجود خود را تنها در موقعیت هایی مثل فراموشی اسامی فاش می سازد. گویی مجبورم آنچه را که درباره دیگران می شنوم با شخص خودم مقایسه کنم. انگار تمام اطلاعات مربوط به دیگران عقده های شخصی مرا بیدار می کند. بی شک این امر نوعی ویژگی فردی که خاص من باشد نیست ؛بلکه به نظرم نشان دهنده شیوه درک ما از پدیده های خارج از خودمان است.به علاوه به دلایل دیگری معتقدم که دیگران نیز از این منظر بسیار شبیه من هستند.» همان طور که فروید می گوید در جهان یا اینکه تمام چیزها به من مربوط هستند یا به آن ها اساسا توجه چندانی نشان نخواهم داد و درگیرم نخواهند کرد.هر چیزی که مرا درگیر می کند، به من و تاریخمندی من و جایگاه های ساخته شده در آن تاریخمندی مربوط است.سایر چیزها صرفا وجود دارند ، همین . برگرفته از کتاب تجدید نظری در نظریه روانکاوی ، نوشته علی نوروزی #زیگموند-فروید #روانکاوی https://t.me/esharepsychoanalysis