Fadia's🌞
Статистикаتصویرگر/ پیِ رضایت زندگی/ لاته لاوِر / همسر http://t.me/HidenChat_Bot?start=5397020129 صفحه تصویرسازی: https://www.instagram.com/fadiakeivani?igsh=ZHc1b2NnaXhidmJi
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 74
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 79
- 1/48двое суток
- 90
- 1/72трое суток
- 97
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برای اینهفته آرزوی بخصوصی ندارم، اما امیدوارم سال بعد توی همچین هفتههایی، بهتر از این باشم. خیلی بهتر. خیلی خیلی بهتر.
دقیقا همون پنجرهها. من دیگه نمیدونم زود میگذره یا دیر؟ هم انگار دیروز بود، هم انگار یک قرن گذشته.
https://t.me/faadiiiaa/2774 اون پنجره ها منظورت بود ک کشیدی؟ چقد زود گذشت زمان سه ساال😭؟
فکرکنم این کاریه که یه عشق درست، با زندگیت میکنه 🩵
غموغصههای الانم رو بیشتر دوست دارم.
اونموقعها زندگی خیلی پرماجرا بود؛ منتظر یکعالمه اتفاق بودیم که در آینده برامون بیوفتن... همه چیز خیلی رویایی بنظر میرسید، ولی نمیدونم چرا الان توی خاطراتم، روی تمام اون لحظات انگار گَرد کسالت و یجور غم عجیب پاشیدن
بوی سه شنبههای ۱۴۰۱ رو میده. که از ۸ تا ۴ کارگاه نقاشی داشتیم و کل روز باید بداخلاقیای سعادت رو تحمل میکردیم و آرزو میکردیم به کارِمون بگه : "خوبه" بوی اون بچها رو میده، بوی پیراهنی که سهشنبه ها میپوشیدم و کلی لکه رنگ روش بود. بوی شبهای طولانی و طاقتفرسایی که توی اتاق کف زمین پشت یه بوم ۵۰ در ۷۰ مینشستیم و مگه تموم میشد؟؟؟
امروز دقیقا بعد از ۳سال، برای اولین بار در یه تیوپ رنگ روغن رو باز کردم. روزی که پروژه پایانی رو تحویل دادم، قسم خوردم که دیگه هرگز به رنگ روغن دست نمیزنم💀
توی تمام بحران هایی که تجربه میکنم یک چیز مشترکه، فارغ از موضوع بحران: شکاف بین آنچه که هستم و آنچه که باید باشم (فکر میکنم که باید باشم) و زمانی ازش خارج میشم که یا فکرم رو عوض کنم یا خودم رو!
Short videos.
منم همینطور آجی :))))))))
ترسناکترییییین جا اونجا بود که رفتم فصل جدید تد لسو رو دانلود کردم. ۶ قسمت رو دیدم. بعد وسطش یکم حس کردم این اتفاق چقدر آشناست، این دیالوگ رو شاید توی یه فیلم دیگه هم شنیده باشم🤔 بعد دیدم بجای فصل جدید رفتم فصل قبلشو دانلود کردم و تا ۶ قسمت متوجه نشدم THIS IS FUCKING HUGEEEEE !!!!!
یکی از دلایلی که دلم میخواد بازم "درس بخونم" اینه که وضعیت حافظهم داره ترسناک میشه. هم کوتاه مدت هم بلند مدت. همکلاسیای دبیرستان و دانشگاه یه داستانایی رو تعریف میکنن که من حتی یادم هم نمیاد. جزییات یه درامای بزرگ رو یادم میره. واسه شماره تلفنا باید فکرکنم. متن آهنگای موردعلاقمو در لحظه بیاد نمیارم. میدونم یه چیزی میخواستم از توی کمد بردارم ولی یادم میره چی. واقعا عجیبه، نمیدونم من تنهام یا واقعا تکنولوژی داره حافظهی انسان مدرن رو ازش میگیره. شاید حفظ کردن روند یادگیری و درس خوندن، کمک کننده باشه
کلا عاشق روابطتیم که ازم انتظار دارن که ازشون انتظار داشته باشم. همه چی شفاف باشه. توش حرف زدن باشه. ادما بدونن در زندگی اون دیگری اصلا به عنوان دوست پذیرفته شدن. به نظرم دوستی این شکلیه. همه چی توش واضح و وشفاف و مشخصه.
این صحنه وقتی شب به خونه برمیگردی :
از این به بعد فقط محتوای effortless چهار-پنچ ثانیه ای🙌🏻
یه ریلز سرسری و بدون زحمت گذاشتم، چون ظاهرا اینستاگرام از کمتوجهی خوشش میاد 🦖
یچیزی باید نذر مادر ابلفضل کنم که کارفرما دیگه ادیت نده. ( آخی چقدر دلم واسه غرهای پروژه ای تنگ شده بود)
یه ریلز سرسری و بدون زحمت گذاشتم، چون ظاهرا اینستاگرام از کمتوجهی خوشش میاد 🦖
без подписи