فراویز |فهیمه ادبی
Статистикаبا واژهها بهبار مینشینند هرآنچه در ذهن میپروانم✨
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 89
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 42
- 1/48двое суток
- 48
- 1/72трое суток
- 51
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رفیق جانم، برای نوشتن متنت نمیتوانم در یک جمله تشکر کنم؛ باید بنشینم، دوباره و دوباره بخانم و بگذارم کلمهبهکلمهشان در دلم تهنشین شود. نوشتهات برای من فقط تبریک تولد نبود؛ تکهای از رفاقتمان بود که با کلماتت به من هدیه دادی. چه خوشبختم که در این دنیا، میان اینهمه آدم تو را پیدا کردم؛ کسی که اینچنین زیبا میبیند، اینچنین عمیق دوست میدارد و بلد است دوست داشتنش را بنویسد. ممنونم که مرا اینطور دیدی و اینطور نوشتی؛ و بیشتر از آن، ممنونم که هستی✨❤️ https://t.me/nasimhpr_a
توقف در زمان @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #داستانک
اگر همیشه فکر میکردید داستان نوشتن کار سختی است و باید از طرحهای پیچیده و ساختارهای عجیب شروع کرد، شاید وقتش رسیده با سادهترین قالب ممکن آشنا شوید. در این مقاله دربارهی یادداشت روزانه نوشتهام؛ فرمی که بیادعا، صمیمی و در دسترس است و میتواند راحتترین نقطهی شروع برای داستاننویسی باشد. اینکه چرا این قالب، ترس نوشتن را کم میکند و چطور میشود از دلِ یک روز معمولی، روایت ساخت، مفصلتر در سایت گفتهام👇🏻 https://fahimehadabi.com/406/ @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #مقاله
شکاف برای اولین بار به موقع رسیدم. شاید اگر چند دقیقه دیرتر میرسیدم، همهچیز جور دیگری رقم میخورد. به موقع که نه، اما آنقدر هم دیر نبود که دیگر کاری از دست کسی برنیاید. درِ حمام را که هل دادم، اول سفیدی وان را دیدم. بعد قرمزی را. خون، کف وان جمع شده بود؛ کمی هم روی کاشیها ریخته بود مثل رنگی که کسی بیحوصله روی بوم بپاشد. دستش از لبه وان آویزان بود. صدایش نکردم. میترسیدم جواب ندهد. کمی جلوتر رفتم. هنوز نفس میکشید. با اینکه وان پر از خون بود، نفس میکشید. نمیدانم چطور بند حوله را روی مچش فشار دادم و بستم. نمیدانم چطور به عقلم رسید فرصت لباس پوشاندن نیست و ملحفهای دورش پیچیدم. فقط یادم هست سرش روی بازویم تکان میخورد و موهایش هنوز بوی شامپو میداد. خون روی کاشیهای توی راهرو خط میکشید. خطی که از حمام میآمد و میرسید تا روی کاناپه. تلفن را با انگشتهای خیس گرفتم. عددها جابهجا میشدند. صدای اپراتور را نمیشنیدم. فقط میگفتم زنده است. هنوز زنده است. نور آبی و قرمز آمبولانس روی صورتش میدوید و میرفت. چشمهایش بسته بود. لبهایش رنگ نداشت. دستش را گرفته بودم. آژیر آمبولانس توی گوشم میپیچید. پرستارها سؤال میپرسیدند. من جواب میدادم اما نمیدانستم چه میگویم. کلمهها از دهانم بیرون میافتادند بیآنکه مطمئن باشم درست ادا میشوند. روی صندلی فلزی اورژانس نشستم. دستهایم بوی خون گرفته بود؛ چیزی شبیه بوی فلز. نگاه میکردم به کف دستم. خطها پررنگتر شده بودند، انگار کسی با خودکار قرمز رویشان کشیده باشد. به دیوار سفید روبهرو خیره شدم. یک پوستر رنگورو رفته از کودکی که با انگشت اشاره مرا به سکوت دعوت میکرد اما خودش میخندید. سرم را چرخاندم سمت دیگری. برای چه؟ چرا این کار را کرده؟ به چه دلیل؟ شاید فهمیده. شاید خودش رفته آزمایشگاه. شاید تماس گرفته و لینک جواب آزمایش را برایش فرستادند. شاید به این نتیجه رسیده ادامه دادن با مردی که بچهدار نمیشود یعنی خاموش شدن چراغی که همیشه توی ذهنش روشن بوده. شاید خسته شده از امیدهای واهی ماهبهماه. از تقویمهایی که خط میخوردند. شاید از اینکه من نگفتم ناراحت شده. از اینکه نمیتوانم. که سالهاست جواب آزمایشها یک چیز است. که اسمش را گذاشتهاند ناباروری و این بار گذاشتهاند روی دوش من. قرار بود بگویم. یک شب معمولی. سر میز شام یا وقت نوشیدن چای. تقصیر من است. اگر زودتر میگفتم، اگر مرد بودم، اگر پنهان نمیکردم… حتمن میخاسته خودش را خلاص کند از آیندهای که تویش گریهی بچهای نیست. اگر بیدار شود، میگویم. همین امشب. میگویم که من… که ما… که بعضی چیزها دست آدم نیست. میگویم اگر خستهای، اگر نمیخاهی، اگر زندگی با من سخت است، حق داری. اما حق نداری حق زندگی را از خودت بگیری. میتوانی بدون من ادامه دهی. با مردی دیگر. من این حق را به تو میدهم. اما این راهش نیست. در باز میشود . دکتر ماسکش را پایین میکشد. لبخند میزند؛ از آن لبخندهایی که خیال آدم را راحت میکند. میگوید: «خوشبختانه بهموقع رسوندیدنش. حالش خوبه.» نفس عمیقی که توی سینهام حبس بود را بیرون میریزم. میخاهم کلمات را سرهم کنم و تشکری جانانه نثارش که ادامه میدهد: «راستی، حال بچههم خوبه.» @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #داستانک
پرواز برگشتهای بعد از چهل روز فاصله و انتشار ندادن. برگشتهای، زیرا باور داری سکوت اگر از چهل بگذرد، تبدیل به سنگ میشود. و تو نمیخاهی سنگ شوی. مثل «احمدآقا»* که درد را در خودش حبس کرد و بوی تعفن گرفت. برگشتهای چون عدد چهل همیشه بوی بازگشت میدهد. چهل روز. چهل نفس. چهل بار مرورِ یک نام. عمو صدایش میکردی. عموی خونیات نبود. دوست صمیمی پدرت بود؛ رفیق گرمابه و گلستانش. از سربازی با هم بودند. اصالتش شیرازی بود. در جنگ ایران و عراق شهید شد. برای مراسم چهلمش، پدرت چهل کبوتر را در صحن چلچراغ به آسمان پر داد. چلچراغ روشن بود، اما صورت پدرت تاریکتر از همیشه. تو آنجا ایستاده بودی و میدانستی اگر کبوترها برنگردند، آدمها هم برنمیگردند. آن روز تو فقط پرواز را دیدی، نفهمیدی چهل یعنی همه میروند و فقدان میماند. به حمام میروی تا با دوشی سرحال بیایی و روزت را با انرژی مضاعف شروع کنی. مثل «کیا»* که روایت را به آب سپرد تا خودش سبک شود. میخاهی زیر دوش به هیچ چیز فکر نکنی؛ به این روزها، به این اتفاقها. میخاهی فقط آبی را که روی تنت میریزد حس کنی. اولش یاد مادر «بهرام»* میافتی؛ در هامون برای لحظهای غرق شد و بعد از آن بازگشت؛ زنده و زاهده. اسمش چه بود؟ یادت نمیآید. اما آب حافظه را بیدار میکند. بلافاصله یاد مادر مبین میافتی. صدای نالههایش زیر پوستت میدود. مادرِ منصوره و متین و سارا و محسن و سپهر و فائزه و … آب از شانههایت پایین میآید و تو حس میکنی چهل دریا غم روی سرت خالی شده است. میخاستی به هیچ چیز فکر نکنی، اما یادها همیشه راه خودشان را بلدند. از بخار عبور میکنند؛ از پوست، از تو. قریب به چهل سال از جاوید نام شدن عمو میگذرد اما همچنان یادش در دل و جانها زنده است. ________________________ *شخصیتی در کتاب «سنگ صبور» اثر صادق چوبک *شخصیتی در کتاب « خسرو خوبان» اثر رضا دانشور *شخصیتی در کتاب«رود راوی» اثر ابوتراب خسروی @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #هذیان
روایتی از شکستن، انکار و آزادی انیمیشن «در سایهی سرو» اتفاق را روایت نمیکند بلکه اثر آن را نشان میدهد. از همان ثانیهی اول، با صدا شروع میشود؛ صدای شکستن. پیش از آنکه شخصیتها دیده شوند، پیش از آنکه داستانی شکل بگیرد، چیزی میشکند. ماهیای که حتا در تنگ نیست، در ظرفی شیشهای و موقتی، با یک ضربه از بین میرود. حذفِ انسان در این صحنه تصادفی نیست؛ گویی اثر میخاهد بگوید گاهی همزمان با شکستن اشیا، انسانها هم میشکنند، بیآنکه دیده شوند. مکانِ اثر نیز با توضیح یا دیالوگ معرفی نمیشود؛ دار قالی، گلدان شکسته با نقش گل سرخ، فرش، بهتنهایی کافیاند تا بدانیم در یکی از روستاهای ایران هستیم. این عناصر صرفن تزئینی نیستند؛ همه یا شکستهاند یا در معرض از بین رفتن. هویت، سنت و زندگی در این فضا حضور دارند، اما ترکخورده و آسیبدیده است. در مرکز روایت، پدری ایستاده که بیش از آنکه در سوگِ همسر باشد، درگیر انکار فروپاشی زندگیاش است. کشتی برای او فقط یک وسیله نیست؛ نماد نانآوری، هویت و معنای زندگی است. افتادن دوباره و دوبارهی قاب عکس کشتی و بازگرداندنش به دیوار، نشانهی نپذیرفتن پایان است. او نمیخاهد بپذیرد که کشتیاش به گِل نشسته و دیگر کارایی ندارد. این انکار در رفتار او کاملن دیده میشود: در خانه میشکند و ویران میکند، اما در کشتی مراقب است؛ جارو میکند، رنگ میزند، گلها را آب میدهد. کشتی هنوز برایش «زندگی» است، حتا زمانی که زندگی از حرکت ایستاده. انیمیشن بدنها را هم ثابت و یکدست نشان نمیدهد. گاهی غرور میشکند، گاهی رابطهها ذوب میشوند و گاهی بدنها بهنشانهی التماس و چنگ زدن، دور هم میپیچند. شکستن در برابر ضربه است، ذوب شدن در برابر سکوت و فاصله و پیچیدن، آخرین تلاش برای نگهداشتن کسی که در حال رفتن است. در مقابل پدر، دختر ایستاده؛ با روحیهای جنگجو. او تسلیم نمیشود. تلاش میکند نهنگ را نجات دهد، پارچه میآورد، پرندهها را فراری میدهد و دست از مراقبت برنمیدارد. صحنهی نهنگ، یکی از مهمترین لحظات اثر است: لمس پوست نهنگ و دیدن انعکاس چهرهی دختر در چشم او، نشان از همذاتپنداری دارد. نهنگ، مثل ماهی آغازین، در جایی نامناسب گیر کرده و دختر خود را در او میبیند؛ برای همین هم تقلا میکند. پدر اما زود تسلیم میشود. هر بار که مسئلهای حلناشدنی به نظر میرسد، میخاهد صورت مسئله را پاک کند؛ حتا به قیمت کشتن نهنگ. اما لحظهی آخر. پیش از آنکه دختر را هم از دست بدهد، تصمیم میگیرد بپذیرد. کشتی را رها میکند، به دل دریا میزند و این بار، با وجود افتادن چاقو، تسلیم نمیشود. این تسلیمنشدن، هرچند به قیمت جانش تمام میشود، اما نشانهی پذیرش و رهایی او از گذشته است. پایانبندی اثر، سه تعریف متفاوت از آزادی را کنار هم میگذارد: پدر که با مرگ آزاد میشود؛ رها از گذشته و شکستها. نهنگ که با بازگشت به آب، به آزادی طبیعی خود (محیط زیستش)برمیگردد. و دختر که با رها شدن در قایق، به آزادی ذهنی و روانی میرسد. «در سایهی سرو» نشان میدهد آزادی یک تعریف واحد ندارد. هر موجود، مسیر خودش را برای رهایی طی میکند؛ یکی در آب، یکی در مرگ، و دیگری در ادامهی زندگی. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #برداشت_شخصی
زخمهای بیمرهم میگفت: «صبح زود بیدارمان میکرد. با حوصله موهایمان را شانه میزد و لباس مرتب تنمان میکرد؛ تنِ من و برادرم. روی صندلی عقب ماشین، بالشت و پتو داشتم. مسیر مهدکودک نسبتن طولانی بود و من تا رسیدن، دوباره میخابیدم. وقتی میرسیدیم با نوازش، بیدارم میکرد و ما را به مربی مهد میسپرد.» گویا، دو سال بیشتر نداشته، اما تصاویری مبهم از آن روزها در خاطرش مانده است؛ کرختی صبح زود، خاب نیمهتمام، و مردی که خستگیاش را پنهان میکرد. بیشک، پدرش هر کاری کرد، تا منتی از سمت دیگران نباشد. تا دِینی بر گردن نداشته باشند. نه به خانوادهی خودش، نه به خانوادهی مادرشان. وقتی بچه بود مادرش را از دست داد. او دو سال داشت و برادرش پنج سال. پدرشان برای اینکه زحمتی بر دوش کسی نیفتد، مهدی نزدیک محل کارش پیدا کرد. صبحها با هم میرفتند و عصرها با هم برمیگشتند. آهی کشید و ادامه داد: «دوران سختی بود. راستش از زود بیدار شدن متنفر بودم. هنوز هم میلی به سحرخیزی ندارم. آن روزها خسته میشدم اما هیچوقت غر نزدم، هیچوقت گلهای به زبان نیاوردم؛ شاید چون میدیدم پدرم، مردانه برایمان مادری میکند. سالها پیش ما را ترک کرد و به دیار باقی شتافت. بنظرم بعضی پدرها حتا بعد از رفتن هم ستونِ ایستادهی زندگی میمانند.» —————————————————- پ.ن: این متن بهانهای است برای روز پدر؛ برای ستایش قهرمانانی که زخمهایشان مرهم نداشت اما زخمهای ما را با سکوت، با مسئولیت، و با عشق تیمار کردند. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #حسرت
@fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #داستانک
باورِ من «جایی که هستی، حاصل تلاشیست که کردی» مثل اکثر آدمها، در زندگی با موفقیتها و شکستهای متعددی روبهرو شدهام. اما هیچوقت، نرسیدن به اهدافم را به اطرافیان، شرایط یا شانس نسبت ندادم. همیشه پذیرفتهام که کمکاری خودم بوده؛ اینکه تمام توانم را نگذاشتهام و تلاشی که باید را نکردهام. گاهی میبینم بعضی از اطرافیانم نداشتن جایگاه یا موقعیتشان را گردن خانواده، شانس یا هر چیز دیگر میاندازند. حسشان را میفهمم؛ شاید بخاهند کمتر خود را مذمت کنند و شریکی برای اهمال کاری خود پیدا کنند تا وجدانشان آسودهتر باشد. اما نمیتوانم قبول کنم که کسی برای رسیدن به هدفش، تمام توانش را، تاکید میکنم؛ تمام توانش را گذاشته و به نتیجه نرسیده باشد. برای این باور دلایلی هم دارم. البته استثناهایی هست که در انتهای متن خاهم گفت. سه دلیل برای باورم: ۱- اصل علت و معلول در تجربهی زیسته: تجربه نشان میدهد نتیجهها مستقیمن بازتاب تلاش و تصمیمات واقعی است. وقتی تمام توان خود را به کار میگیری، پیشرفت ملموس است؛ وقتی نصفهکاره عمل میکنی یا کاری را جدی انجام نمیدهی، نتیجهی مطلوبی نمیگیری. ۲- مشاهدات قابل تعمیم از زندگی روزمره: در اطراف خودمان میبینیم کسانی که جایگاه یا موفقیت خود را به شانس یا دیگران نسبت میدهند، اغلب تلاش کافی نکردهاند. آنها علایق یا استعدادهای خود را پرورش ندادهاند. یادگیری مهارتها را جدی نگرفتهاند. اما کسانی که صبور و مداوم کار میکنند، حتا اگر آهسته و پیوسته، به خاسته یا هدف خود دست پیدا میکنند. ۳- هماهنگی با بازخورد اجتماعی و اقتصادی: جایگاه اجتماعی، حرفهای و اقتصادی افراد تقریبن همیشه با میزان تلاش و مهارتهای واقعی آنها همخانی دارد. جامعه و محیط، بازخورد مستقیم به اقدامها و تصمیمهای انسان میدهد و کسی که تلاش کرده است، فرصت و مهارت کسب میکند. استثناها: گاهی شرایط کاملن خارج از کنترل انسان پیش میآید و تلاش کافی، نتیجه مطلوب نمیدهد. مثال بارز، پزشکی است که تمام توان خود را گذاشته اما بیمار را از دست داده است. این موارد استثنا هستند و قاعده کلی را نقض نمیکنند. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #تجربه_زیسته
در ستایش شب هول سالها در کتابخانهی اتاقم جا خوش کرده بود. ردیف اول. جلوی چشم. نه که خانده باشمش، نه. اسمش را خیلی شنیده بودم. نه که ارزشش را بدانم، نه. دست آدمهای ارزشمندی دیده بودمش. فقط برای اینکه بگویم از ادبیات و رمان سر در میآورم، یک نسخه از آن را تهیه کردم. اما از خاندنش وحشت داشتم. برایم حکم تابوت فراعنه را داشت که فکر میکردم، بهغیر از جسدی مومیایی شده، جادویی هولناک در انتظارم است. میگفتند، کار هرکسی نیست خاندن و لذت بردن و حض کردن از این اثر فاخر. هر بار بَرَش میداشتم، چند صفحه میخاندم و از ترس اینکه نفهممش، از اینکه پیش خودم سرافکنده شوم و خودم را مذمت کنم، کنار میگذاشتمش. آخر دل را زدم به دریا. به خود گفتم امتحان کن، بخان، اما نه ده یا بیست صفحه، صد صفحه یک نفس. قول بده متمرکز بخانی. بی هیچ عذر یا بهانهای. اگر خوشت نیامد، نخان و بگو: تُکی زدهام و حیفم آمده زود تمامش کنم و گذاشتهام برای روزهای بخصوص و ماههای آتی. خاندم. یک سوم کتاب را در یک روز، یک نفس، پشت سر هم. روی کاناپه دراز کشیدم، رفتم زیر پتو، با ابراهیم و اسماعیل سوار تاکسی شدم و سرم را روی بالشت کوچک ابراهیم جا کردم. ترانهی قمر را زیر لب زمزمه کردم و اسماعیل را اسماعیل خطاب و برای گلستان شدن حال ابراهیم دعا. از کوچه پسکوچههای اصفهان گذر کردیم و افتادیم توی دل جاده. زمان کِش میآمد و سنگینی هوای شب چیزی بود که میتوانستم لمسش کنم؛ همان هول آرامی که کتاب در جانم انداخته بود. دل پیچهها به سراغم میآمد حال اسماعیلی که گاه و بیگاه در مستراح بود را میفهمیدم. من در مرگ آصفه همانقدر حس گناه داشتم که داعی. ابراهیم، چه کسی مثل من و تو درد بیمادری در کودکی را درک میکند؟ من برای شناخت عمیق از زندگی باید «با زدن اولین جوانههابر درختان و وزیدن نخستین نسیم بهاری»* همراه نانا به محلهی سلطان نصیر سفر کنم. من سیر صعودی تحول را در سلولهای خاکستری هادی به چشم میبینم. ابراهیمی را برای افکار پریشان و پلید و انزجارش از دیگران قصاوت نمیکنم، چرا که گذشتهاش بیشک در شکلگیری شخصیت بیثباتش بیتاثیر نیست. هاجر تو در چشم قدیسهای. من سرمای روح آذر را پای آخرین ماه پاییز میگذارم. ایران، فراموش نکن که؛ «ایران آگاه و شکوفا، ایران آزاد، به هدایت روشنفکر نیازی ندارد.»* حالا دیگر اسماعیل و ابراهیم و آصفه و اسماعیلی و ابراهیمی و نانا و ایرانها و آذرها — دیگر فقط کاراکتر نیستند. خاطرهاند، زخمی از واقعیت. درد بیمادری، تنهایی، غم، زندگی و امید — همه در هم تنیده شدهاند و در گوشهای از ذهن من جان گرفتهاند. آن زخمها دیگر روایت دیگران نیستند؛ قسمتی از مناند، بخشی از خاطرات نانوشتهام. از روزی که کتاب را کنار گذاشتم، تازه فهمیدم سالها نه از کتاب، بلکه از خودم گریخته بودم. از آن لحظهای که باید مینشستم و بدون نمایش، بدون ادعا، خودم را در برابر ادبیاتی عریان میکردم که جای پنهانشدن باقی نمیگذاشت. «شب هول» مرا مجبور کرد با ذهن برهنه بخانم؛ بیتظاهر، بیدانشنمایی. با این کتاب فهمیدم عمق ادبیات نه در فهمیدن، که در پذیرفتن است؛ پذیرفتنِ آن هولی که در جان آدمی خانه دارد. _______________________ * قسمتهایی از متن کتاب @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #معرفی_کتاب
خیالِ پرواز از کودکی پرواز را دوست داشتم، اوج گرفتن را. فاصله گرفتن را. دور شدن را. اما حالا دلتنگ میشوم. کلهام سوت میکشد وقتی فکر میکنم، شاید دیگر زمین را نبینم. و هر بار شاید آخرین بار باشد. آخرین بار… آخرین باری که دیدمش نمیدانستم آخرینبار است، فکرش را هم نمیکردم. ارتفاع ثابت است و درونِ من دگرگون. عددهای روی صفحه نشانهی جوی آراماند؛ سرعت، فشار، سوخت. همیشه وقتی همه چیز بهطرز مشکوکی درست است، ذهن شروع میکند به خرابکاری. ابرها شبیه همهاند و در عین حال شبیه هیچکس نیستند. میآیند و میروند؛ همانقدر ناپایدار. رفتن و خراب کردن را خوب بلد بود، ماندن و ساختن را نه. حرف زدنش، صدایش، خیالاتش، درست مثل پرواز، مختص خودش بود و هیچکس دیگری نمیتواند تکرارش کند. لجباز بود و مستقل. اما شیرین و خاستنی. هواپیما کمی میلرزد. دستانم هم. میگویند خلبان باید آرام باشد. اما من تعریفی از آرامش ندارم. اگر سکوتِ ممتدِ توی کابین آرامیست، پس صدای مداومِ ذهنم چیست که قطع نمیشود؟ زمین زیر پایم کوچک میشود و مسئولیتم بزرگتر. چند صد نفر به من تکیه دادهاند و من… به خاطرهای تکیه کردهام که نباید در این ارتفاع به سراغم بیاید. گاهی فکر میکنم، اگر رها کنم، اگر فقط یک لحظه هیچ کاری نکنم، چه خاهد شد؟ برج مراقبت صدا میزند. جواب میدهم. صدایم مطمئن بهنظر میرسد. کارم را دوست دارم، چون به من یاد داده چگونه اضطراب را پشت صدایی آرام پنهان کنم. ارتفاع در حال کم شدن است و خاطراتِ من در اوج. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #هذیان
آخرین در در کلاس سمپوزیوم امروز، فیلم پوست* را دیدیم. معمولن همیشه در کنار هم از هم یاد میگیریم. دوستان به نکات بسیار ظریفی اشاره کردند، اما در این میان، صحبتهای آقای فرخنژاد، بیش از همه به دلم نشست. او گفت: وقتی استیصال به سراغ آدم میآید، گاهی ناخودآگاه دست به دامان خرافه، جادو و طلسم میشویم. این جمله مرا برد به تجربهای شخصی. یکی از اقوام ناخوشاحوال بود و پزشکان از درمان او قطع امید کرده بودند. فرزندانش به هر دری میزدند تا به هر قیمتی مادرشان را نگهدارند. من بهدلیل صمیمیتی که با فرزندان این خانواده داشتم، از تمام تصمیمگیریها و راههایی که امتحان میکردند باخبر بودم؛ به معنای واقعی کلمه، به هر دری میزدند. در نهایت، به جادو و طلسم متوسل شدند. نکتهی تأملبرانگیز اینجاست که تمام فرزندان تحصیلات عالی دارند و از موقعیت اجتماعی و فرهنگی بالایی برخوردارند، اما فکر میکردند باید هر راهی که پیشنهاد میشود را امتحان کنند؛ حتا راههایی که خودشان هم به آنها باور نداشتند. شاید خرافه همیشه از نادانی نمیآید؛ گاهی از استیصالی میآید و آدم را وادار میکند؛ کنترل را به هر چیزی بسپارد، جز پذیرش عجز و ناتوانی در برابر تقدیر. 👈🏻شاید ترسناکترین بخش خرافه، خودِ خرافه نباشد؛ ترسی باشد که پیش از آن آمده. _________________ *ساختهی برادران ارک @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #تجربه_زیسته
تحلیلی شخصی بر فیلم «آغوشهای گسسته» «آغوشهای گسسته» فیلمی دربارهی ناتوانی انسان در گفتن، و تلاشش برای جبران این ناتوانی با نگاه، تصویر و روایت است. اثری که عشق، حسادت و فقدان را در قالبی زیبا و پیچیده، بدون نیاز به کلام، به نمایش میگذارد. سکانس پایانی، آخرین لمس متئو، لمس جسم نبود؛ لمس چهرهای روی صفحهی تلویزیون بود که دیگر نیست و در همان لحظه، اوج دلتنگی را بدون هیچ کلمهای به تصویر کشید. او با دست، گذشته را لمس میکند و رابطهای را که هرگز کامل نشد، در ذهن خود تداعی. از همان آغاز، گرهی نگاه متئو و لنا در قاب، هنگام انتخاب بازیگر، به ما پیام میدهد که رابطهای در حال شکلگرفتن است. ما به تماشای تنشها و محبتهای پنهان دعوت میشویم. فیلم اساسن با «نگاه» روایت میشود. خشم و انزجار در چشمان پسر ارنستو؛ خشمی که نه فریاد میشود و نه فوران میکند، بلکه انباشته و خطرناک میشود. حسادت جودیت که بارها تکرار میشود و هر بار شکل تازهای میگیرد. و در مقابل، نگاهِ حمایتگرانه و عاشقانهی او به متئو؛ عشقی که بیشتر در نگرانی بروز میکند تا در میل. حتا اگر تماشاگر در ابتدا توضیحات متئو یا روایت هری کین را درست متوجه نشود. درخاستهای دقیق او از دختر جوان دربارهی ظاهرش، بهوضوح میگوید که او نابینای مادر زاد نیست. مثلث عشقی ارنستو، متئو و لنا، نه بر پایهی گذشت یا منطق، بلکه بر پایهی سوءبرداشت و میل به مالکیت پیش میرود. اینجا عشق ممنوعه فقط جذاب نیست؛ خطرناک است، چون خشم و تهدید از مسیر تصویر و خیال عبور میکند و در واقعیت اتراق. سکانسی که لنا رو به تصویر خودش لب میزند، در حالی که ارنستو فیلم صامت او را تماشا میکند، یکی از کلیدیترین لحظههای فیلم است. صحنهی قبل از تصادف، با موسیقی متن و حرکت گویهای فلزی، در میدان شهر، بهوضوح دارد خبر از اتفاقی هولناک میدهد. آلمودووار در این صحنه تعلیق نمیسازد؛ سرنوشت را مطرح میکند. انگار میگوید: گاهی زور حادثه بر زندگی میچربد. در سکانسهای پایانی که متئو میگوید فیلم باید پایانبندی داشته باشد، و با وجود نابینایی همچنان کارگردانی و تدوین میکند، پاسخ همهی آن فقدانهاست. او نمیبیند، اما روایت را کنترل میکند. انگار تنها جایی که هنوز میتواند جهان را مهار کند، فیلم و داستان است. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #برداشت_شخصی
هنرِ ایستادن سختی. زمخت در برابر سردیها و تلخیهای زمانه. اما سخت نمیگیری. نه زندگی را، نه آنان را که زیر بالت قد میکشند و خیال میکنند زندگی همیشه همینقدر مهربان است. ایستادهای. بیآنکه هیاهو کنی. بیآنکه کسی بفهمد پشت این ایستادن، چندین بار فروریختهای و دوباره بلند شدهای. زمستانها از تو عبور میکنند، تلخیها از تو بالا میروند. تو اما… در همان سکوتِ همیشگی، گرم میمانی. گرم میکنی. گرم نگه میداری. نه اینکه زخمی نشوی. نه اینکه نترسی. نه اینکه گاهی بغضی صدایت را نلرزاند. اما لرز را پنهان میکنی پشت یک لبخندِ کوتاه، پشت یک «باشه»ی ساده، پشت همان آرامشی که دیگران خیال میکنند از سر بیدغدغگیست. روزها میآیند، سنگین، بیرحم، بیوقفه. تو صبورانه، نگاه میکنی، نفس میکشی و همانطور که باید در مسیرت پیش میروی. انگار جهان هنوز جای امنیست. سختی، اما سخت نمیگیری. این هنرِ توست. هنری که با تکرار آموختهای. سختی. اما سخت نمیگیری. این رازِ توست. رازِ زنی که بلد است؛ چطور گرم بماند، در سردترین روزها. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #تجربه_زیسته
سیصد و شصت و هشت نفس خابم نمیبَرد. مثل همیشه به شمارش معکوس متوسل میشوم. امشب از چند شروع کنم؟ از هزار و سیصد و شصت و هشت. خیلی زیاد نیست؟ بهتر است از خیر هزارش بگذرم. ساعت سی دقیقه بعد از سه را نشان میدهد. چرا با خودم کتابی صحبت میکنم؟ نشان میدهد؟ ها ها ها. احمق ساعت چیزی ندارد که نشانت دهد، ساعت اعلام میکند، خبر میدهد، خبرِ چی؟ سیصد و شصت و هفت. چه خبری؟ اینکه دارد صبح میشود. اینکه دارد تند و تند میگذرد. اینکه همهی شهر خابند و تو هنوز بیدار؟ همه خابند؟ همه، چطور میخابند؟ چطور اینقدر راحت سرشان را میگذارند و میخابند. سیصد و شصت و شش. من چرا نمیتوانم اینقدر راحت بخابم ؟ من ؟ اگر منی مانده باشد. اوف. سیصد و شصت و پنج، صدای پای مادر پفیوزم را میشنوم. در اتاق را باز میکند و سیصد و شصت و چهار. بعد از نظارتِ مسخرهاش در را باز رها میکند و میرود. با در بسته مشکل دارد، پفیوز. با دیر خابیدن مشکل دارد. با بینظمی مشکل دارد. با همه چیز و همه کس مشکل دارد. سیصد و شصت و سه. یکی نیست بگوید اگر باید الان خاب باشیم پس تو چرا بیداری دیوث؟ و من از اینکه نمیتوانم بخابم خستهام. سیصد و شصت و دو. همهی زندگیم را به گا داد. ابزار برآورد کردن آرزوهای ناکام ماندهاش بودم. حالا هم باید شوهرم بدهد به هر قیمتی. سیصد و شصت و یک. کم تاوانِ ندانم کاریهایش را دادم، فقط شوهر کردن مانده. سیصد و شصت. یکی نیست بگوید مادرِ من، مادرِ پفیوز من، تو اگر بیل زن بودی … باغچهات پُر از کرمهای ترگل ورگل نبود. سیصد و… سیصد و پنجاه و نه. به آرایش من گیر میدهد، چیتان پیتان کردنِ شوهرش را نمیبیند. سیصد و پنجاه و هشت. حیف که حوصلهی پاس کاری شدن بین تو و بابا را ندارم، وگرنه میدانستم چطور قرصهای افسردگیت را چند برابر کنم. سیصد و پنجاه و هفت. خوشبحالِ شیدا. رتبهاش در کنکور همین بود،؛ سیصد و پنجاه و هفت، یا نه پنج یا… نمیدانم همین حدودها. از بچهگی با من فرق داشت. البته فرقی که نداشتیم حتا از لحاظ جنسیت، اما فرق زیادی میگذاشتند. او دردانه و تهتغاری بود و من فرزند ارشد. سیصد و پنجاه و چهار. یک ارشد بیخ ما میبستند و به هر ناکجا آبادی که میخاستند، میکشاندند. حق انتخاب رشتهی؛ درسی، ورزشی، هنری همه با خانم بود و من عروسک خیمه شب بازیاش . سیصد و پنجاه و سه. سه سال آزگار گفتم بابا! من به تجربی علاقه ندارم. مرا چه به دکتری! من ادبیات را دوست دارم، من به روانشناسی علاقمندم. هیچکس به هیچجایش حساب نکرد. آخر سرهم شدم مسئول آزمایش شاش و گوه مردم. سیصد و پنجاه و دو. اما شیدا خانم فرق دارند، عاقلن، خودشون تصمیم میگیرند. سیصد و پنجاه و یک. حالا که میگویم بگذارید یکبار فقط یکبار خودم تصمیم بگیرم که ازدواج کنم یا نه، خانم تُرش میکنند و میگویند، تا حالا که خودت تصمیم گرفتی این یکی را به ما بسپار. سیصد و پنجاه… کاش همان سال تولدت؛ دقیقن مهرِ هزار و سیصد و پنجاه، زلزله تهران را با خاک یکسان میکرد تا هجده سالگیت من را پس نمیانداختی. سیصد و چهل و نه. چرا نمیمیرم؟ سیصد و چهل و هشت. هشت سالم نشده بود که شیدا آمد و همه چیزم را تصاحب کرد؛ اتاقم، عروسکهایم، پدرم و… مادرم را. سیصد و چهل و هفت. تولد هفت سالگیام آخرین جشن تولدی بود که شمعام را فوت کردم. از سال بعدش تولدی در کار نبود اگر هم بود شیدا خانم با گریه خرابش میکرد. سیصد و چهل و شش. و من از اینکه نمیتوانم بخابم خستهام. سیصد و چهل و پنج. چرا نمیمیرم؟ سیصد و چهل و چهار. چهار سال دیگر چهل ساله میشوم و هنوز هیچ کاری برای خودم نکردهام. سیصد و چهل و سه. صدای خر و پف مادر پفیوزم میآید. حالا میتوانم در اتاقم را ببندم و دمِ پنجره سیگاری دود کنم. سیصد و چهل و دو. دوبار مچ شیدا را موقع سیگار کشیدن گرفته، انگار نه انگار. حالا اگر من بودم واویلا میشد. سیصد و چهل و یک. یکبار محض رضای خدا من را داخل آدم حساب نکرده. سیصد و چهل. چهلم مادرجان برای شیدا خانم از مزون…. کت سفارش داده بود، ولی به من میگفت ختم است، عروسی که نیست یک چیزی بپوش. سیصد و سی و نه. من هیچ وقت مهم نبودم. اصلن نبودم که مهم باشم. سیصد و سی و هشت. هر چه شد گفتند، او کوچکتر است تو بزرگی، تو بفهم، تو نکن، تو ببخش. سیصد و سی و هفت. آنقدر «نکن» شنیدم که دیگر نمیتوانم، بکنم. سیصد و سی و شش. و من هنوز، در سی و شش سالگی ماندهام با خشم و حسرتی که مثل خوره، استخانهایم را میجود. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #داستانک #هذیان
سقوطِ عدالت سالهاست که چشمهایم به این شهر عادت کرده؛ به خیابانهایی که میمانند و آدمهایی که میروند. امشب، در میان همین رفتوآمد سرد، مردی را دیدم که آرام و بیصدا برگها را با جارو از زمین جدا میکرد. باد میوزید، برگها میگریختند، و او دوباره جمعشان میکرد، انگار سرنوشتش همین تکرار بیپایان بود. فهمیدم سقوط عدالت صدایی ندارد. گاهی مثل همین برگهاست؛ آرام، بیخبر، ریزان… و کسی آن پایین ایستاده که باید همهشان را جمع کند تا شهر لبخند دروغینش را حفظ کند. دلم گرفت. نه از برگها، نه از باد؛ از اینکه چقدر آدم میتواند فرو بریزد و کسی نفهمد. و بیشک، بیعدالتی شهر بر جانِ طبیعت هم ریشه دوانده است. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #روزمره
داستانک در ذهن سیال چند روزیست کرمِ وسوسه روی مغزم وول میخورد که «یالا برای کانال تلگرام یک داستانک بنویس و منتشر کن.» امروز باید داستانک را بنویسم. بهتر است قبل از نوشتن، یک طرح خلاصه داشته باشم. اگر بخاهم بازخورد مخاطبین را در نظر بگیرم، باید در مورد موضوعی بنویسم که همهپسند باشد. چه موضوعی جذابتر از «عشق»؟ یا بهتر، عشق ممنوعه؟ متاسفانه این روزها همهگیر شده. راوی مرد باشد و خودش خیانتکار. راوی غیر قابل اعتماد. اما چطور به خاننده بفهمانم که قسمتی از ماجرا را تحریف میکند؟ راوی زن باشد و مچ همسرش را بگیرد. نه… بهتر است راوی مرد باشد و زن خیانت کرده باشد. این طوری جذابتر میشود. اما داستانم چطور باشد؟ حس تعلیق… باید باشد. چگونه؟ نکند بیهوا و سطحی شود؟ تصاویر ملموس… باید تجربهشده باشند، چیزی که بوی روزمره بدهد، کف زمین، صدای قطار، قهوه سرد روی میز، چیزی که خاننده لمسش کند. جملات کوتاه… ضربه بزنند، نفسگیر، اما نه خستهکننده. چند جملهی بلند… اما فصیح و آرام، ریتم بدهند. افعال تککلمهای… آشفت، ترسید، پنداشت، چلاند، نکوهید. نکند زیادهروی کنم؟ سبک نوشتن؟ زاویه دید؟ سوم شخص… فاصلهای ایمن، اما حس شخصی گم میشود. دانای کل… همه چیز را میداند، همه فکرها را میبیند، اما شلوغ و پرهیاهو میشود و خاننده خسته. محدود… نزدیک ذهن یکی از شخصیتها، اما نه خیلی نزدیک. مثلن، دوم شخص. فکر نکنم بتوانم از پسش بر بیایم. نگرانم حس تعلیق گم شود. بهترین گزینه….اول شخص. میگویم. میبینم. حس میکنم. نزدیک، صمیمی، اما غیرقابل اعتماد. خاننده با هر جمله شک کند: واقعن همهی ماجرا را میگویم؟ یا قسمتی را پنهان میکنم؟ من، راویِ مرد. همراه خاننده در ذهن خودم، در تاریکی، در اتاق، روی تخت، در سکوت، در تنفسهای کوتاه و بلند. همه چیز حاضر است. میز تحریر. چراغ مطالعه. فنجان قهوه. کاغذ و قلم. در ذهنم صداها میرقصند: پیامک. قدمهایش. سکوت. میخاهم بنویسم، اما دستانم میلرزد. چشمهایم میگردد. نگرانم… نکند نشود، نکند خوب از آب در نیاید. شروع میکنم: «دیدمش. با غریبهای دست در دست. خندان. در خیابان…» @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #ذهن_سیال
طبری و بهآذین: دو زبان، دو جهان هر نثر، جهان خصوصی نویسنده است؛ جهانی که با ریتم جملهها، انتخاب واژهها و نحوهی نگرش ساخته میشود. بعضی نویسندگان جهان را در تصویری از ابهام روایت میکنند و برخی دیگر آن را روشن و بیپیرایه به تصویر میکشند. مقایسهی دو نثر، در حقیقت مقایسهی شیوهی زیستن است. نثر احسان طبری در «با پچپچهی پاییز» شاعرانه است. لحن متن درونی، تاملی، سوگوار و فلسفی است و «من» در مرکز ایستاده است. جملاتِ بلند و چندلایه، حس مالیخولیایی و روانشناختی ایجاد میکنند. واژهها اغلب از متون کهن گرفته شدهاند و حالوهوای اسطورهای بر متن چیره است. در این جهانبینی، معنا از دل احساس بیرون میآید و تجربهی درونی انسان محور اصلی روایت است. متن از ترکیبهای استعاری مرکب ساخته میشود؛ ترکیبهایی مانند «بارى از پنبهی پیری»، «سرخی تلخ گل صحرایی» و «بوسهی گلبرف». زبان در مسیری رو به افسردگی و ویرانی حرکت میکند و تصاویر؛ فشرده، نمادین، لایهدار و گاه مهآلوداند. در مقابل، نثر بهآذین در «نقش پرند» موجزتر و حکایتگونه است . ریتم شکستهتر و کمتر شاعرانه است، استعارهها شفافتر هستند؛ مانند «سوار از اسب بسر افتاد و برنخاست»، «شعلهی چراغ به بادی کشته شد» و «صدای آشنا بیگانه گشت». تصاویر ملموسترند و بیشتر به زندگی اجتماعی نزدیک میشوند: دزد صاحبخانه، پیر هیزمشکن، گلکار، چراغی که باد خاموشش میکند و کوچهی بیرهگذر. جملات کوتاه، پرانرژی و مستقیم هستند. فضای نثر بهآذین بیرونی، اجتماعی و روایی است. لحن کمی سرد و گزارشگونه، خاننده را به مواجهه با جهان، عمل و تلاش در مسیر زندگی میبرد. واژهها غالبن از متون نو و امروزی گرفته شدهاند و جهانبینی نویسنده بر تلاش و عمل انسانی متمرکز است، نه صرفن تامل درونی. به این ترتیب، تفاوتهای ریتم، ساختار جمله و استفاده از استعاره، نه تنها سبک نوشتاری بلکه دیدگاه هر نویسنده به زندگی را آشکار میسازد. تجربهی زیستهی طبری نثر او را در فضایی متفکرانه و انتزاعی به تصویر میکشد، در حالی که تجربهی زندگی مدرن بهآذین، نثری مستقیم، ریتمیک و ملموس خلق کرده است. برشی از متن کتاب «با پچپچهی پاییز»👇🏻 «اينک ميروم با بارى از پنبهی پيرى برفراز جزاير اسيرى. ديگر كجاست بركت طوفانها وسيب ترد و چشمهی شعر و نوشابهی لاژوردش؛ وسرخى تلخ گل صحرائى و كبود ديوانهی افق و دريچهی برق و نشست كبوتران و بوسهی گلبرف. خورشيد سيمينم در مغاک زمستانى در افتاد و كلاغان چينههاى مردمكم را در ربودند و دقايق را زمان، چون ماهيهاى طلائى درامواج تاريک خويش كشانید. چنگهای شهبازم فروخشكيد و واژهها چون گلی پژمردند. اينک ويرانى هستم دركويرى تهی از هياهوى كودكان و خش خش برگها. در بطن دگرگونىها «تكرار» لعنت هستى است: ملال آور و خاكسترى و خداوند آدمى را آرزومند آفريد. ولى «تكرار» تمرين است و در تمرين زرگرى و ريزهكارى ياختهها و گويچهها و دگرگونى غبار ملال را مىستُرد. به نبرد ميروم و شمشيرم چوبينه است: شمشير واژهها. در پاسدارى انديشهی خود چروكيدهام. شيطانهاى وسوسه در پيرامونم میلولند مانند سليمان بر عصائى، پوک از جويدن موران، ايستادهام. درختان بلندبالا با اشک برگ مىگريند؛ با اشك برگ و مرگ. عطر زمين را مىبويم، در شوق گمشدهی خود. در اين گدارهاى ناشناس كرانهای را مىجويم. گُنگم ولى زبان حشرههاى رنگين را ميدانم؛ خواب روئى هستم مهتاب پرست. و آندم كه خفتگان سر در دواج كشيدهاند، من بربامها وهرّمها سرگردانم. پس كسى است بدنبال تواى گرامى من! پژواكت در اندرونِ من است. تا واپسين باروى زمان ترا مىجويم.» برشی از متن کتاب «نقش پرند»👇🏻 «چنگ و بال تيرهی شاهين را آسمان با پيشانى صاف پذيره شد. چند روزى بدو ميدان داد. روزها به سالها انجاميد. كبوتران سفيد رميدند و بربام خانه فرود آمدند. آب و دانه بود، اما هواى پرواز رک دل را به سوى بالا نمىكشيد. شبهاى دراز، دركوچهی بیرهگذر، سگ پارس كرد و دزد در خانه بود. ودزد صاحب خانه بود كه اندوختهی پدران مى خورد. سوار از اسب بسر افتاد و برنخاست. لاشهی گندهاش سال ها راه برمردمان گرفت. زمزمهی بيشههاى دور در گوش پير هيزم شكن فرو مرد. تيشه در ستون خانه نهاد. خسته بود. نان بر سفرهی مرد گل كار تلخ و مى دور جامش سركه شد. هيج ديواري راست برنمىآمد. شعلهی چراغ به بادى كشته شد. در تاريكى صداى آشنا بيگانه گشت. هركه باخود تنها ماند و تنهايى پوچ بود. در شهر دوسه تن سرگذشتى داشتند، اما سرنوشت همه در نقطهی پايان بود. و پايان آغاز ديگرى بود.» @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #کتابنقد
ذهنِ برنا در قاب چشمانم نقش زنی سالخورده، ایستاده در تونل زمان. او آیندهی نهچندان دور من است. چشمانی کمسو، دستانی لرزان، پاهایی کم جان و گوشهایی کم شنوا. اما حافظهای که همچنان، و حتا بهتر از گذشته، به کار خود ادامه میدهد و زن، هوشیاری امروزش را مدیونِ مطالعات پیوستهی دیروزش است. مطالعاتی که در روز، به طور متوسط، به ۱۵۰ صفحه هم میرسید. من باور دارم که ذهن، اگر رها شود، آرامآرام پژمرده میشود؛ همانگونه که عضلات بیحرکت، حجمشان را از دست میدهند. و نوشتن و خاندن، همان ورزشِ همیشگیِ ذهناند؛ همان اکسیژنی که از میان واژهها وارد خونِ فکر میشود و اجازه نمیدهد حافظه در تاریکیِ فراموشی غرق شود. نوشتن یعنی وادار کردن ذهن به ساختن، یعنی معماریِ اندیشه روی کاغذ. و خاندن یعنی پذیرفتن معماریِ دیگران، قدمزدن در خانههایی که پیش از ما ساخته شدهاند. ذهن، با این رفت و برگشت، بین ساختن و مشاهده، زنده میماند و از مرگِ زودرس نجات پیدا میکند. من میخاهم پیر شوم؛ اما نه خاموش. میخاهم روزی که چشمهایم کمسو و پاهایم کمجان شدند، ذهنم همچنان بتواند راه برود، بدود، و حتا پرواز کند. و برای همین، امروز میخانم و مینویسم؛ برای زنی که قرار است روزی، در قاب چشمانم، جای من را بگیرد، با حافظهای روشنتر از همهی چراغهایی که خاموش میشوند. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #خوندنی
بازتاب نور کمرنگ چراغ خاب اتاق را روشن نگهداشته؛ مرد روی تخت با گوشی سرگرم است و انگشتانش روی صفحه میرقصند. زن رو به پنجره، به تاریکی بیرون خیره شده. باد پرده را میجنباند. پرده میرقصد، پرده میپیچد، پرده میایستد. مرد خیره به صفحهی گوشی، لبخندی روی لبانش جا خوش کرده. انگشتانش حرکت میکنند، نور صفحه روی صورت مرد میافتد و میرود. عکس زنی عور روی صفحه. زن میپرسد: «چی کار میکنی؟» مرد بدون نگاه کردن میگوید: «گیم» باد پرده را میجنباند. چراغ خاب خاموش میشود. زن نگاهش را از پنجره نمیگیرد، خیره به شیشهای که دروغ نمیگوید و بازتاب صفحهی گوشیِ مرد. @fahime_adabi_59 ✍🏻فهیمه ادبی #داستانک