- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 50
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 69
- 1/48двое суток
- 79
- 1/72трое суток
- 85
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بهوقتِ مرداد تندتند صحبت میکردی و من خیره بودم به چشمهایت که رُک نگاه میکردند و واهمهای نداشتند از گفتن آنچه درونت میگذشت. گاهی دستِ ظریف و سفیدت را که قلم گرفته بود بین انگشتِ شست و اشاره، بالا و پایین میبُردی و من مدام فکر میکردم که قبلن کجا دیدمت و چه حرفهایی بینمان رد و بدل شده که انقدر راحت زبانت را میفهمم و چرا انقدر آشنایی!؟ ولی چیزی یادم نمیآمد. فقط بیشتر حواسم را سمتت میکشیدم و تو بیشتر آشکار میشدی. کمکم شروع شد. آرام ولی عمیق. دوستداشتنی که دوستداشتنیتر از تمام دوستداشتنهایم شد و مرا در آغوشش گرفته بود و نمیگذاشت هوای کثیفِ آنروزها مسمومم کند. اصلا زمان و مکان معنایی نداشت و همین که بودی کافی بود تا همهچیز خوب پیش رود و حس کنم جریان دارم و برکهی راکدِ روزهای پیش از تو شده بود رودِ زلالی که از لابهلای درختها رد میشد و بوی دریا مشامش را پر کرده بود. وقتی میخندیدی فقط لبهایت نبودند که باز میشدند و گونههایت نبودند که گل میانداختند و چشمهایت نبودند که برق میزدند، انگار قلبت از توی سینه میآمد بیرون و مینشست کنارم و جوری قهقهه میزد که گمان میبُردم دارم خواب میبینم و آنجا دنیای دیگریست که هیچ بهانهای برای غمگین بودن نداشت. و تو مثل پریدریاییِ افسانهها زیبا بودی و گاهی شک میکردم که درست میبینمت یا نه؟ ممکن است کسی انقدر بیغلوغش باشد و چطور حتا ذرهای ناخالصی پیدا نمیکردم؟ و تو هی بیشتر میدرخشیدی و من هی بیشتر غصه میخوردم. غصه میخوردم که کاشک صدسالِ پیش پیدایت کرده بودم و حالا رفاقتمان به کهنگیِ شرابهای زیرخاکیِ شیراز بود و بویش تمام عالم را مست میکرد. اما بعدش یادم میافتاد باید خوشحال باشم که حالا هستی و خواهی بود تا ابد. نمیدانم چندسالِ دیگر زندهام ولی قول میخواهم ازت، که اگر نبودم هم برایم همانجور شیرین تعریف کنی و من از جایی که شاید دور نباشد بشنوم و کِیف کنم و دلم خوش شود که یادم فراموشت نشده، و دوباره روزی مینشینیم کنار همدیگر و چای میخوریم و من به خودم میبالم که هرچه باختم، تو را بُردم و همین کافیست، و گورِ بابای قبل از تو که همهاشان پوچ بودند و بیهوده. ✍️نسیم زادروزت مبارک رفیقِ جان
رویای مُرده سنگها را ریخت جلوی پایم و گفت مفتِ چنگت که مفت هم نمیارزی. مفت هم نمیارزم. نمیارزد که مجانی همهچیزم را بگذارم وسطِ سفره و بقیه نوشِ جان کنند. صدایش کردم که ببینم چه شد که اینشکلی شد و از کی انقدر بیارزش شدم، ولی دیدم فرسنگها دور شده و از همه بدتر زبانم بود که نمیچرخید به حرف زدن. خواستم بدوم سمتش که دیدم پاهایم نیستند. وای. پاهایم نبودند و وای اگر پاهایم نباشند من هیچ نمیارزم. پای ارزش که میآید وسط، پاهایم میشوند لرزشِ معامله. معاملهای که قیدش را میزنم و نمیگذارم مفتی مفتی، مفتِ چنگشان شوم. تو خرسندتر از آن بودی که به حالِ کسی بگریی و غمگینتر از آن که به ریش کسی بخندی. پر از تضاد بودی و این بود که مترادفت میکرد با قافیهی شعرهای دوزاریِ من که سنار نمیارزیدند. نه اینکه تو توانش را نداشته باشی که از هیچ، راهی بسازی پیچ در پیچ، نه، تو پُرقدرت بودی اما لنگیدنت سزای انتخابِ من بود. انتخابی که پچپچِ شهر را بلند کرد و رساند به گوشِ سرنوشت. سرنوشت هم نه اینکه از نو ننوشت، خوب هم نوشت، اما خطِ آخرش که به من رسید، قلمش شکست و شد پایان رویاهایی که خشت به خشتش را کاشتم توی دشتِ بهشت. بهشتی که جهنم هم مفت نمیخریدش و راهش را بسته بود به روی اهالیاش، حالا چه خوب و چه زشت. تو چه بخندی چه بگریی، طبعم را شاعرانه میکنی و من میخوابم بین کلمات و جملهها میآیند توی خوابم و رمزگشایی میکنند حرفهای نامعلومی که دمِ آخر گفتی و من شنیده و نشنیده، تا به خودم آمدم رفته بودی. پایم لیز خورد و تلپی افتادم وسطِ حوض. آمد که دستم را بگیرد و بیاوردم بیرون اما خودش هم سُر خورد و پرت شد کنارم و آبها پاشیدند روی گلدانهای شمعدانی که بگویی نگویی تشنهشان بود. نگاهم کرد و ابروهایش مثل بند تنبانِ مشباقر آویزان شد و انگار ناخواسته، خواسته بود لمسم کند و پایم را بمالد که دسیسهاش نصفهکاره مانده بود و مشباقر رسیده بود و چوبش را زده بود وسطِ حوض و به اذنِ خدا آبها کنار رفته بود و دستِ او از مچ شکسته بود. بال داشتی و تکانشان میدادی و فخر میفروختی و میخواستی با تمنا سوارت شوم تا برویم سوی دروازههای قصرِ پادشاهِ اول که پدرت بود و من که اعتنا نکرده بودم، خشم از چشمهایت باریده بود روی موهای بافتهام و همانجور آمده بود تا روی شانههایم و بعد سینه و دستهایم و کمرم که پارچهی گلداری دورش پیچیده بود و بعدترش دیگر چیزی نبود و ای وای که پاهایم نبودند و همهام سوخته و دود شده بود و رفته بود توی آسمان و ابرِ سیاهی شده بود که منتظر رعد و برق بود تا ببارد روی قصرِ پادشاهِ آخر. قصر که خاکستر شده بود، بلند شدم و دیدم عرقِ سرد تمام تنم را خیس کرده و هوا کمی روشن شده. به ساعت روی میز نگاه کردم و دیدم هنوز چهار نشده و لرزِ غلیظی از پنجره آمده تو و میخواهد بغلم کند. پرده را کنار کشیدم و پتو را دورم پیچیدم. عکست هنوز روی دیوار بود. اما نگاهت هیچ خشمی نداشت و مثل خوابهایم بال نداشتی و من هنوز روی زمین چشمانتظارِ آسمان بودم. ✍️نسیم #خواب
без подписи
پول بده، تحویل بگیر همانروز گفته بودم که باید کاری کنی برای خودت، فلکزدهی بینوا، چه غلطِ بزرگی به اینجا کشاندهَت و حالا پِلک که باز میکنی خونآبه است و کنارِ چشمت آبیرنگ است و آنقدر درد داری که دوایش دیوانهَت میکند و دیوانگی هم جوری آدمیت است، ولی از جنس ِویرانی و ویرانی خودش پایهی اَندیشههای کیهانی. حیرانم از اینهمه غم که ماند و خشم شد و راستی من خیلیوقت است گریه نکردهَم. گریه نکردهَم و اشک نمیآید و من میمیرم که واقعی باشم و این واقعیت آشفتهَم میکند و دلم پیچیدگی میخواهد مثلِ پیچهای جادهچالوسِ قدیم که درونم هَم بخورد و بعد بریزم بیرون و هوای تازه و آبِ خنک هوشیارم کند و بدوَم سوی اصطبل. خانهی قبلیَم اصطبلش بزرگ بود و اسبهای بلندقامتش جولان میدادند و علف میخوردند و هیچگاه نمیمُردند. چقدر گفتم دورشو و گمشو و فراریشو و خارشو و ذلیلشو ولی عاشق، نشو. گوشَت بدهکار نبود که نبود و حالا بِکِش و بیشتر از اینها هم بکش و نوشِجونت و الهی بمیری تا تمام شود فکرهای زهرماریَت که گند میزند به حالِ خودت و دیگران. برایم نامه نوشتند که چرا خَرپَرَست نمیشوم بهجای اسب. من هم نامههایشان را سوزاندم و خاکسترش را گذاشتم روی یالِ اسبِ سفیدم که ببرد تا دهِ خانِ بالا. خانِ بالا، سرش دورچین دارد و پارچهی بزرگی بهتن کرده و دستهایش چلاق است و وقتی نزدیکش میشوی بوی خون میدهد و پَنجول میاَندازد سمتت و قلبت را درمیآورد و میخورَد و بعد هم مغزت را نشانه میگیرد و بنگ. دنیا از بینگبنگ شروع شد و با بَنگبَنگ تمام. نامه مینویسم برای دیگران. دیگران بهگوش باشید که دنیا دارِ مکافات که هیچ، دارِ بیعدالتیست و جفا. چوبها افراشته میشوند برای اعدامِ سرهای بیتنی که جانشان را قبلن گرفتهَند با فقر و هزاران خطا. خطا بر وزنِ آقا مصطفا که پسرش آنورِ آبها ور میرود با مهلقا و پولهایش را میمالد به دمِ خرِ دجال و میشود حلال. دیگرانِ عزیزی که عزیزتان دیماه رفت و آسمانتان شد بیماه، این دنیا حریصتر از آن است که مهلت دهد دلوقلوه بگیرید با دخترتان و پسرتان و یارتان. دیگرانِ رفته بر باد، یادتان هست که بابایتان بینِ یکعالم جانِ مُرده میگشت پیِتان و ناله میکرد از زخمهای روی تنتان؟ یادم نیست. چیزی از دیِ لعنتی و زمستانِ سالِ نمیدانم چند، یادم نیست. فقط گلویم میسوزد و آبِ دهانم گیر میکند تویش. شاید نفس کم میآورم. دستم بهدامنت آقای دکتر، نسخهای بپیچ که کفنپیچم کند. خاکِ اینجا هر روز ترانهای میخواند و مستم میکند و حس میکنم آنجا جشن بهپاست و آنها میرقصند و ماییم که اینور همش میگرییم. تو را به قسمِ بقراط و کلامِ سقراط نجاتم بده. چهل روز میگذرد که مُرده و کسی نیست فاتحهَش را بخواند و خوب شد که رفت و نماند و نتوانست و نشد. بعد از دیماه، عمرِ گرانقدر دیگر مفت هم خریدار نداشت و بازارش کساد شد. ولی، زندگی، جایِ دیگری بلخره شاد شد. ✍️نسیم #دی
ترانهی آخر بلند میخوانی. آنقدر که همسایه شاکی میشود. اهمیت نمیدهی. نخوانی صدایت کپک میزند و ترانههایت شپش. کارت همین است، و تنها دلخوشیات. امروز با ملینا قرار داری. ساعت ده، کافهکتاب. کافهکتاب را با سارا که بودی کشف کردی. جایِ دنجیست. جان میدهد برای حرفهای دونفره. حمام میکنی. ریشهایت را میزنی. پیراهنِ سفیدت را میپوشی با شلوارِ مشکی. باید مخِ ملینا را بزنی. میدانی هیکل و قیافهات با این لباسهای مردانه، ولوله میکنند درونش. قبلن گفته بود چجوری وا میرود و تو لفتش داده بودی و هی تیپهای اسپرت زده بودی. لجبازی. با دنیا لج داری و دنیا هم با تو. دنیا ولی خوب بود. اولین دختری که بوسیدیاش. چهاردهسالت بود و او بیستوپنجساله. خوشش آمده بود و راه داده بود و فقط به بوس ختم نشده بود. تو هم بدت نیامده بود. اما قبل از اینکه گندش توی دروهمسایه درآید تمامش کرده بودی. زبل بودی. از بچگی. حالا کمی دستپاچلفتی شدی. سنت رفته بالا و حوصلهاش را نداری. شاید بیخبری از سارا کلافهات کرده. شبها با دلشوره تا صبح ترانه مینویسی و آخرش همه را پاره میکنی. تکرار میکنی. کلماتِ آخرش را تکرار میکنی که پیدا کنی علتِ رفتنش را. نمیتوانی. چیزی دستگیرت نمیشود و درماندهتر از قبل یادِ روزهای خوشتان میاُفتی و فکر میکنی دیگر هیچوقت آنجور نخواهد شد. حتا اگر سارا بیاید و دوباره بماند و برایت گیتار بزند و برقصد، دیگر به خوشیِ آنروزها نخواهی شد. کیفِ چرمت را برمیداری و ادکلنِ را روی گردنت میزنی و میدانی امروز ملینا توی چنگت است. دهدقیقه دیرتر میرسی. همیشه دیر میرسی. ملینا دخترِ خوشقولیست و توی این یکماه که چندباری دیدیاش، همیشه زودتر رسیده و یک چایِ دارچینی هم خورده. اینبار ولی میز خالیست. سلام میکنی. صورتش بیحال است و بدونِ آرایش. توی ذوقت میخورد. اسپرسو سفارش میدهی و ملینا کاپوچینوی سینگل. کنجکاو میشوی. میفهمی چیزی شده که انقدر آویزان است. قبلِ اینکه بپرسی، اشکهایش از گونههای سفید و چانهی استخوانیاش پایین میریزند و تو فقط نگاهش میکنی. ملینا دستمالی از روی میز برمیدارد و صورتش را پاک میکند. میگویی: «چیزی شده دختر، گریه برای چی؟ چرا انقدر بهم ریختهای؟» ملینا آرام خیره میشود به چشمهایت و میگوید: «یکی از دوستهای دورانِ دبیرستانم فوت کرده. نه اینکه تازه باشه، ششماهه، ولی من تازه فهمیدم، چون رابطمون بعدِ مدرسه خیلی کمرنگ شد. شاید سالی دوبار با همدورهایهامون قرار میذاشتیم و از خاطرات میگفتیم و گهگداری هم پیام و زنگ. ولی خب نمیدونم چرا انقدر پریشونم کرده. شاید چون خطِ لعنتیمرو عوض کردم و هیچکس نتونسته بهم خبر بده که واسه خاکسپاریش برم. راستش دلم میخواست یهمدت از همه دور باشم. دیشب بلخره از لاکم دراومدم و گفتم به پریا یهزنگ بزنم. پریا با سارا صمیمیتر بود. وقتی بهم گفت، خشکم زد. اصلن باورم نشده. طفلی دختر به اون خوشگلی پرپر شد.» شنیدن اسمِ سارا تپشِ قلبت را میبرد بالا. با خودت فکر میکنی همه یک سارا دارند توی اطرافیانشان. سعی میکنی ملینا را آرام کنی و قانعش که مرگ برای همه است. خودت بیقرار میشوی. ملینا عکس سارا را نشانت میدهد تا ببینی چقدر زیبا بوده و جوان. میبینی و باقی ماندهی قهوهات را سَر میکشی و میگویی یادت رفته بود که امروز چه قرارِ کاری و مهمی داری. عذرخواهی میکنی و خداحافظی. کافهکتاب تا خانهات را پیاده میروی. باران نمنم میبارد و گمان میکنی اشکهای ملیناست. شاید هم اشکهای خودت است برای او که حالا بیشتر دلتنگش شدی. نفسِ عمیق میکشی. سرخ میشوی. دوباره کلماتِ آخرش تکرار میشوند. پیدا میکنی. علتش را پیدا میکنی. سارا دوستت نداشت. نه اینکه علاقهاش از بین رفته بود، نه، از اول نمیخواستت و تو به زور خودت را چپانده بودی وسطِ زندگیاش. حالا هم توی توهم گیر کردهای. توهمِ بیخبری و کلافگیِ هر روزت، شده بهانهی ترانههای آبکیات. خانه برایت امنتر از هرجاییست. روی تخت دراز میکشی و مرور میکنی، کودکیات، نوجوانی و جوانیِ خامی که داشتی را. با خودت میگویی زندگی همین است. همینقدر بیارزش که مثل ترانههایت یکشب پارهاش کنی و خلاص شوی. ✍️نسیم #داستانک
زغالاَختهی پلاسیده دو قدم که میرفتم میایستادم و زانویم را میمالیدم. لپهایم قرمز بود و پیشانیام خیسِ عرق. دست میکشیدم و آبش را میتکاندم و به ثانیه نرسیده دوباره قطرههای شور از بالای اَبرو و کنارِ شقیقههایم میریختند پایین. کوچه خلوت بود. فقط من بودم و چندتایی بچه که نمیدانم دقیقن کجا داشتند بازی میکردند، ولی صدایشان از دور میرسید. دستهگلِ نرگسِ توی دستم مچاله شده بود. دلم آشوب بود. همیشه گلها که میپلاسیدند، اتفاقی غیر از انتظارم میاُفتاد. مثل روزی که نیلوفر مرا ول کرد توی بیابان و هرچه داد زدم بهروی خودش نیاورد و رفت و من ماندم و آن غولپیکرِ سیاهچهره. غولپیکرِ سیاهچهره همیشه هست. حتا حالا که بین نخلها نشستهام و زار میزنم. زار میزنم که چرا نرگسها پلاسیدند و من لنگانلنگان رفتم و رسیدم به خانهات و دیدم همهجایش مشکیست. درِ حیاط و حتا درختِ بید را پارچهی سیاهی پوشانده بود. دستپاچه دست گذاشتم روی زنگ و خواستم هوار بزنم و اسمت را بگویم که نشد. انگار دهان نداشتم و یک صورتِ گوشتی بودم با دو تا چشم. همسایه بغلیات آمد بیرون و مرا که دید برگشت توی خانهاش و تا خواستم صدایش بزنم و بپرسم چرا همهجا سیاه است، غیبش زده بود. غیبت زده بود. خیلیوقت بود غیبت زده بود و من تازه فهمیده بودم که غیبت زده و خودم هم غیبم زده بود و پدرم توی محله دربهدر دنبالم گشته بود و بعدش توی محلههای دیگر و بعدش از وطن زده بود بیرون و توی غربت هی گشته بود و باز پیدایم نکرده بود و نااُمید برگشته بود پیشِ مادرم و گفته بود باید برایم گریه کنند و صورتشان را چنگ بزنند و چندنفری را خرما و حلوا بدهند و ناهاری بخورانند تا چشمِ گرسنهاشان سیر شود و فاتحهای بخوانند و بگویند: «خدا رحمتش کند، عجب نازنینی بود.» و روزی اگر کسی شبیهِ من دیدند، یادم بیفتند و باز دستمالی خیس کنند و آهی بکشند و منتظر بمانند تا خوابم را ببینند. خوابم را ندیدند و من هم چندسالیست خوابت را ندیدم و نمیدانم چرا قهر کردیم و چرا هیچوقت آشتی نکردیم و چرا همیشه خستهام. خستهام و با پای بیجانم هرشب توی کوچههای خلوتِ غبارآلودی سردرگم و کلافه میپلکم تا شاید صبح که شد همهچیز تمیز و مرتب سرِ جایِ خودش باشد. سرِ جایِ همیشگی نبودی و من روی تنهی نخلِ بریده نشسته بودم و گیسهای عروسکم را میبافتم و به خواهرم یاد میدادم چطور مادرِ خوبی باشد برای عروسکش و خواهرم گوش نکرده بود و دویده بود و پایش پیچ خورده بود و اُفتاده بود توی چاه. گیسهای عروسکم را اَنداختم پایین و داد زدم که بگیردش و بیاید بالا، ولی باز گوش نکرده بود و هی بازیگوشی میکرد و من هی داد میزدم و میخواستم خودم را بیندازم که تو موهایم را گرفتی و پرتم کردی آنطرف و شروع کردی به غُر زدن. سرم درد گرفته بود و برای خواهرم دلنگران بودم. سیلیِ آبداری خواباندی توی گوشم و صدای پدرم را شنیدم که ترانهی بویِ گندم را با سوز میخواند و یکجماعت برایش کِل میکشیدند و من بینِ آنها میرقصیدم و بابابزرگ شاباشم میکرد و من بیشتر قر میدادم و همه برایم کف میزدند. کفِ دستهایم را زدم به خاک و بعدش مالیدم به صورتم و روسری را کشیدم روی سرم که مو و چشمهایم را کسی نبیند. لبهای ترکخوردهام را چسباندم به سنگ و گلهای نرگس را گذاشتم کنارِ عکست و گلاب را پاشیدم توی هوا و خواهرم دست اَنداخت زیرِ بغلم و خواست بلندم کند که همهجا قرمز شد و ترسید و پا گذاشت به فرار. قرمزی هی تیرهتر میشد، مثل رنگِ زغالاَختهی رسیده. زغالاَختهها را شستی و نمک پاشیدی و گذاشتی روی میز. آبِ دهانم جمع شده بود ولی بنا داشتم به نخوردن. تو میخوردی و ملچملوچت میپیچید توی باد و مزهی ترشش را میچشاند به پوستم و میرفت توی رگهایم و بعد دلم هَم میخورد و میخواستم بالا بیاورم که تو دریوری میگفتی و خندهام میگرفت و ههجا سفید میشد. پارچهی سیاه را کندم و زیرِ پایم لگد کردم. برف باریده بود و درختِ بید و چنارِ کناریاش و همهی خانهات سپید شده بود. دوباره دست گذاشتم روی زنگ و با مشت کوبیدم به در و خون از بین اَنگشتهایم چکید روی برفها و باز همهجا قرمز شد و ترسیدم و خواستم فرار کنم که نشد. انگار پا نداشتم و تا گردن فرو رفته بودم توی یخ. نگاهم را دوختم به سرِ کوچه و دیدم بچهها با دوچرخه رد میشدند و پرچمِ آبیرنگی دستشان بود و میچرخاندنش توی هوا و بنفشِ کبودی که شبیهِ آدمیزاد نبود، میجنبید و میآمد سمتم و قبل از رسیدنش صدای تو بیدارم کرده بود که میگفتی تا سحر نشده باید راهی شویم. ✍️نسیم #خواب
زمستان نیامده من چاییدم سرما نشسته بهجانم. توی سرم داغ شده و قلبم میسوزد، ولی تمام تنم میلرزد. میلرزم. شالگردنم را میپیچم دورِ دهانم. چشمهایم میسوزند. چقدر میسوزم. اینهمه سوزش از کجاست؟ وقتی میگویند فلانی فلانجایش سوخته حکایت من است. منی که دارم میسوزم و میلرزم. کاشک نمیلرزیدم. چطور میشود هم سوخت و هم لرزید؟ کاشک نمیلرزیدم. حاجی آتشی بهپا میکند و دورش میایستد به مالیدنِ بازوهایش. حاجی آتشت افزون، کمی بگذار گرم شود این آدمِ محزون. حاجی دستت طلا. دستم به آتشت، کاری بکن. حاجی اینجا خیلی سرد است. میخواهم توی آتشت بسوزم و خاکستر شوم. خاکستری سیاه. خاکستر خاکستریست، برای من ولی سیاه. لعنت به من که همهچیزم از این عالم سواست. حاجی آتشِ تو شبیهِ جهنم نیست. شبیهِ خانهی باباست. شبیهِ جایی که آسوده بتوان مُرد و از این دنیا شد جدا. حاجی چرا دستهایت پینه بسته؟ بار میوههایت افزون، کاری بکن برای دستهایت و این آدمِ محزون. حاجی دستم را بگیر و پرتم کن توی شعلههای زرد و نارنجی و کمی آبی و بگذار تا آخرم جزغاله شود. جوری که خاکستری هم نماند. نماند. نمانم. تو هم نمان. حاجی برای چهکسی اینهمه فلاکت میکشی؟ برای چهکسی صبح تا شب یکلنگهپا توی سرما خیار و نارنگی میفروشی؟ برای هر که میکنی، نکن. این جماعت توهمی بیش نیستند. توهمی از دوستداشتن. توهمی از وفاداری. توهمی از همدردی. توهمی از توهمی که خودمان ساختیم. بمیری جنازهات را بهزور خاک میکنند. حاجی بیا باهم بمیریم. تنهایی جراتش را ندارم. میترسم حاجی. بچه بودم شهامت داشتم ولی انقدر زدند توی سرم که حالا از همهچی میترسم. از خودم، از خوابهایم، از بیداری، حتا از تو، میترسم حاجی. میترسم مرا بیندازی توی آتش و هرهر بخندی. بخندی به بدبختیام. بخندی به ناله و دستی که مانده بیرون تا شاید بگیریاش و نجاتش دهی. میترسم نجاتم دهی. نجاتم دهی و با گوشتِ کبابم مجبور باشم هر روز پوستِ شیری بپوشم و بزنم بهدلِ مردم. کار کنم. غذا بخورم. تفریح کنم. بخندم. بخوابم و خواب ببینم و خوابم تعبیر شود و بیایم پیشت و تو بیندازیام توی شعلههای زرد و نارنجی و کمی آبی و دوباره بهریشم بخندی. حاجی نفت میریزد و شعلهها زبانه میکشند و دلم هری میریزد. حاجی خبر داری از دلم؟ حاجی قلبم به سیاهی زغالهای توی پاتیل شده. کاشک مثل ریشهایت سفید بود. حاجی امروز که از خواب بیدار شدم دیدم کنارِ پنجره نشستهام و کتابِ آیاتِ شیطانی میخوانم و آنقدر لاغر شدهام که چالِ گونهام محو شده توی گودیِ لپهایم و استخوان ترقوهام دیگر بیرون نیست چون همهی استخوانهایم بدونِ هیچ گوشتی دارند بههم سابیده میشوند و من بهزور نشستهام و میخوانم. خوف کردم و خواستم فرار کنم که صدای کلفت و بم و خشداری صدایم کرد. خودم بودم حاجی. صدای من بود ولی صدای من نبود. از دهانم بیرون میآمد و میزد درِ گوشم و من بیشتر میلرزیدم. حاجی امروز چهخبر است؟ آسمان سبز شده، ابرها قهوهای و خورشید نیلیرنگ. چهخبر شده حاجی؟ جانِ مادرت که حتمن توی گور خوابیده کاری بکن. وعدهی فردا نده. من میخواهم امروز همهچیز تمام شود. ✍️نسیم #پایان
یواشتر بخوان، صدای مادرم را نمیشنوم شمع. دود. برگ. باد. باد. باد. باد به صورتم میخورد و میبینم که دورترین نقطهی شهر روشن است. پل. پل برای عبور. پل برای سقوط. یک، دو، سه، از اینبالا تا آنپایین همینقدر است. سقوط سریع اتفاق میاُفتد. اولش توی دلِ آدم را خالی میکند ولی بعد دیگر چیزی نیست که خالی شود یا پُر. خواب. شب. مه. یاد. یاد. یاد. بادِ سردی از غرب میوزد و تنم را میلرزاند. یادم همیشه آلوده است. آلوده به اشک. آلوده به تو. آلوده به راز. آلوده به شبهای پر از نیاز. نیاز به زمان. نیاز به مکان. نیازی که بِکَنَدَم از هرچه نیاز. نیاز به آدمی که فقط بشنود و برود. کسی که نداند. هیچ از این دنیا نداند و هیچ نگوید و هیچ نخواهد. فقط بشنود و برود. باد تندتر میشود و تنم سردتر. اینپا آنپا میکنم. پریدن سخت است. شاید اگر بال داشتم بهتر بود، ولی آن هم بعدن میشد وبالِ گردنم. بیبال پریدن جگر میخواهد وگرنه پرنده کارش همین است و کسی بابتش مدالی به او نمیدهد. بیبال پریدن. چه شعرِ لوس و لوچی. دهانم را گسید. شهامت ندارم، وسلام. دنبال معنا میگردم که ثابت کنم عمرم بیراه نبوده و بر باد نرفته؟ که رفته. بدجور هم رفته. رفته که رفته. کیفم را میگذارم کنار نردهها. باز دمِ گوشم ور میزنی. میکوبم به دهانت. خفه نمیشوی. جملهی لعنتی را تکرار میکنی و من مچالهتر میشوم. دستان سرخ و خشکم را میگذارم روی گوشهایم. باز داری ور میزنی. داد میزنم. برای اولینبار داد میزنم. آنقدر بلند که گلویم جر بخورد و بغضهای بیپدر بریزند بیرون. باد آرام میگیرد ولی من آرام نمیشوم. هیچجوره. درست نمیشود که نمیشود. خرابیِ بهبار آمده چارهاش فراموشیست و فراموشی راهش مرگ. مرگ همین پریدن است. یکلحظه و تمام. اما بعدش چه؟ مردم جمع میشوند و انگشت بهدهان، وای و آه میکنند برایم. خب بکنند. من دیگر خلاص شدهام و هیچ جملهای خرابم نمیکند. روز. باران. استخوان. یار. یار. یار. باد اُفتاده و نسیمِ یواشی جایش را گرفته. به آسمان نگاه میکنم و ابرهای تکهتکه را میبینم که شبیه دوتا آدمِ درهم تنیده بالای سرم عشقبازی میکنند. دوتا آدمِ درهم تنیده. چه بد مینشیند بهزبان. دوتا آدم که چفتِ هم شدهاند. دوتا آدم که یکی شدند از بس قاطی شدند. یار. دیار. برایم یک آدمِ درستحسابی بیار. یکی که سرم را بگذارم روی شانهاش و تا پاییز سالِ بعد گریه کنم. یاری از همین دیار. کسی که نگاهم کند و بخواند کتابِ ننوشتهام را و بداند قلقِ دلم را و برایم سازدهنی بزند. ساز. کمان. زین. دین. دین. دین. باد دوباره میآید و موهایم را میریزد روی صورتم. از لابهلای تارهای مشکی و فر خوردهام شهر زیباتر است. تارهای ولنگوواز. وحشی و کمی طناز. دین را گذاشتهاند لای روسریها و بازی میکنند با باد. میخندند و توی هم گره میخورند و از انگشتهای دستم یاری میخواهند تا بازشان کند. دستم را میبرم تویشان و دوباره ولشان میکنم در هوا که باز بریزند روی صورتم. از لابهلای تارهای مشکی و فر خوردهام، دین جورِ دیگریست. شاه. وزیر. سرباز. مات. مات. مات. باد نیست. یار نیست. ساز نیست. دین را هم یادم نیست. تو را ولی خوب به یاد دارم. چرا جملهی آخر را گفتی؟ چرا قصهی خاکِ خونی را تا آخرش نگفتی؟ بوی خاک و خون. ردِ خون روی خاک. میچکد. خون میچکد و خاک میخوردش. جوری که انگار همهچیز خاک است و خاک بوده و خاک خواهد شد. خاکی شدهام، سر تا پا. میگردم شاید تو را پیدا کنم. خاک میرود توی چشمم. صدای سنگِ بزرگی میآید و حس میکنم نفسم تنگ است. همهجا تاریک شده و بدنم خشک. میخواهم بلند شوم ولی نمیشود. نمیشود که نمیشود. صدای مادرم را نمیشنوم. مردی که قرآن میخواند نمیگذارد صدای مادرم را بشنوم. آنطرفِ تاریکی چیزی نیست. اینجا خاموشیست. خاکیست و سفت. چقدر دلم برای مادرم تنگ است. چیزی جز او را یادم نیست. نه دین را، نه یار را، نه تار را، نه ساز را، نه پل را، نه شهر را، نه باد را و نه حتا جملهی آخرش. ✍️نسیم #هذیان
شبی برای هول فخری. فخری بغلم میکند و شروع به ماچمالی. بوسهایش میچسبند به لپِ قرمزم که از هوای آلوده و تبِ درونم افتاده به گزگز. جوری بغلم کرده انگار پنج سالم است. نمیدانم پنجسالگیام چه دارد که تا تقی به توقی میخورد میروم آنجا. آنجا که فخری مامان بود و مامانم نبود. مامان خودش بچه بود ولی فخری مادر بود. مادرِ درستحسابی که بدوی دنبالش و هی بگویی گرسنهای و او چیزی بچپاند توی دهانت. مثل جوجه میاُفتادم پشتِسرش و دهانم یکبند میجنبید. یا میخوردم یا گوشهای میلمیدم. تپل نبودم. حالا هم نیستم. زیادی میخورم ولی چاقی مالِ من نیست. مثل خیلی چیزهای دیگر که مالِ من نیست. مالکیت چندان هم مهم نیست. خیلی چیزها مهم نیست اما «بغل» حرفش جداست. خواست بغلش کنم، خواهش کرد بغلش کنم، ولی نکردم. بغلِ من مالِ خودم است. مالِ خودم و آنهایی که مالِ من هستند. مثل بغلِ نگار. نگار لاغر بود و کوچک. ولی مرا به هر زوری میگرفت توی دستهایش و میچرخاند. بغلش بوی خوبی میدهد. بوی قدیمی و کهنهای که همیشه تازه است. بغلِ من برای آرسین چه شکلیست؟ خودش را میتپاند توی تخت و قلبش گره میخورد به قلبم. زیرِ پتو قایم میشویم. حس میکنم آرسین مالِ من است. شاید باید بدزدمش از خواهرم. ولی مامان بودن مالِ من نیست، خاله بودن هست. خاله توی حیاط منتظرم ایستاده تا کارم را بکنم. هوا سرد است. همه دارند شام میخورند. دستهایش را میمالد بهم و میگوید: تمام شد؟ تمام نشده ولی نصفه ولش میکنم، میترسم غذاها را بخورند و چیزی برایم نماند. سرِ سفره مینشینم. زل میزنم به خواهرم که خیلی کوچک است. پستانِ مامان را میمکد و چشمهایش را بسته. مامان همانجور یکوری گرفتهاش و با دستِ دیگر غذایش را میخورد. فخری برایم تهدیگ میگذارد. از هولم سریع گازش میزنم که مزهاش برود لای دندانهایم. دایی بشقابش را میگیرد جلوی فخری و او برایش تهدیگِ بزرگتری میگذارد و دایی هولتر از من همه را تندتند میخورد. خوردن لذتِ بزرگیست. شاید بالاترین لذتِ دنیا. برای خیلیها اینجوریست. شامِ امشب هم بابِ دلِ شکموهاست. آبگوشت. بچه که بودم دوستش نداشتم ولی حالا هوس میکنم. با سبزی و ماست و ترشی که دیگر نورعلینور است. گلویم گرفته و چشمهایم بیحال شده. آنموقعها نفس کشیدن اصلن کار سختی نبود، حالا اما بدجور شده و تلخ. سینه را میسوزاند. غذا را میخورم و سنگینیاش خوابم میکند. نباید بخوابم. باید بخوانم. هنوز هیچیاش را نخواندم و وقت نیست. دلم را چه کنم؟ توی این هیر و ویر هی تنگ میشود، هی متنفر و بعدش عاشق و بیشتر وقتها هم هول. روزها کارهایم را هولهولکی میکنم که برسم به شبِ هول. شبی که بغلم تنگ میشود برای بغلش. بغلی که دیگر قرار نیست لمسش کنم. ✍️نسیم #بغل
ناکجاآباد لو رفت مرضیه. اسمم مرضیهس. چندساله اینجام. میگن اگه برم بیرون خطریه. بیرون مگه خبریه؟ واقعیتش من اینجا رو دوست دارم. حالم همیشه همین بوده. همینم میمونه. حالم چجوریه؟ یهجوریه. عادی نیست. عادی یعنی حالِ شماها. غیرعادی میشه حالِ ما. بههرحال من یهورِ قصهام. شما شاید اونورِ قصه، یا اینکه هیچجاش. سالِ آخر دانشگاه بودم که فهمیدم یهچیزیم هست. شبها موقع خواب صدای گورپگورپ میاومد که خیالم بود مالِ همسایه بالاییمونه، بعد فهمیدم فقط من میشنیدم. کمکم چیزای دیگهم اضافه شد. مثلن یهسری که با مونا رفیقِ دوران دبیرستانم رفته بودیم بندر، اونحالی شدم. چه حالی؟ یهحالِ باحالی. اینجوری که دیدم دریا رو سرم سوار شده. کشتیهای پهلو گرفته، نوک میزدن به سینهم. ماه دیگه تو آسمون نبود، بغل دستم نشسته بود و داشتیم باهم تاریکی رو مسخره میکردیم. چندتا ستاره هم افتاده بود تهِ اسکله. مونا کنارم بوده ولی نمیدیدمش. میگفت پاشدم راه افتادم سمتِ آب. هوا اونشب توفانی بوده. مونا هی داد زده که وایسم، منم چون اصلن ملتفت نبودم چهخبره، رفتم و یهو غیب شدم. انگار اَجنهها نامرئیم کردن. اَجنه که میگم الکی نیستا، دیدم. به چشم دیدم که میگم. مونا باور نداشت. کمکم وقتی خودشم یهچیزایی دید مورمورش شد و گرفت ماجرا از چه قراره. مامانم بچه که بودم مدام به همه میگفته مرضیه دعا داره. میگفته شهلا واسم دعا گرفته تا همیشه مریض باشم. حالا درست و غلطش رو نمیدونم. شهلا دخترعمهی بابامه. شهلا بابام رو میخواسته که ننهبزرگم نذاشته. خواسته از فامیلِ خودش زن بگیره واسه پسرش. مریم، مامانم، دخترخالهی بابامه. بابامم شهلا رو میخواسته. سرِ همین مامانم قفلی بوده رو شهلا. بندر. شبِ خیسی بود. افتاده بودم تو دریا و نیمساعت بعد مونا که داشته میگشته دنبالم، دیده خوابیدم رو آب. سرد بوده هوا. تا برسیم خونه سهیلا، چاییده بودم. یههفته طول کشید حالم جا بیاد. مونا بعدِ اونشب رفاقتش رو باهام کمرنگ کرد. شدیم دوست. سالی دو سهبار اونم بهزور و اصرارِ من همو میدیدیم. سهیلام هربار میخواستم برم بندر میگفت داره میره کرمان پیشِ خانوادش. میپیچوند. میترسید از من. چرا میترسید؟ فکر کنم چون شبیه آدمیزاد نبودم، از اونشب به بعد نبودم. راستش. راستش طول کشید. از قبل برنامهریزی کرده بودما، ولی بدقلقی کرد. نذاشت راحت تموم بشه. عذرمیخوام، اسمتون چیه؟ آخ ببخشید، گفتین من فقط باید حرف بزنم و سوال واسه شماست. اسمتون حالا هرچی. من میگم آقا. آقا کلِ داستان اینجا نمیگنجه. دهنم کف کرده. آبِ اینجام گرم و بدمزهس. بو ماهی میده. ماهی یادِ بندر میندازم. نه اینکه از بندر و ماهی بدم بیاد، نه، ولی مرور میکنه. اون شبا و روزای جنی رو واسم مرور میکنه. بهقول سهیلا، من مالِ ناکجاآبادم. ناکجاآباد کجاست؟ نمیدونم. یعنی میدونم، ولی نمیتونم بگم. نزدیک نیست. شاید چند سالی طول بکشه برسم اونجا، ولی میارزه. ارزیدن مهمه. خیال میکنی کشک دارم میسابم؟ نه، نطق میکنم. نطقِ منطقی نه، نطقِ منطبق. منطبق با اساسِ اصولی. اصولی بودن اصلِ قضیهس. حرفام رو میفهمید؟ که اگه بنا شد بیشتر بگم براتون، نلنگیم وسطِ داستان؟ چرا چشاتون پلک نمیزنن؟ قطعن میفهمید چی میگم. میخوره آدم باهوشی باشید. هرچند هوش لازم نیست، مشنگی بیشتر بهکارمون میاد. اینشکلی که، برسی به هیچی و بعدش از اول همهچی رو خلق کنی. من خلق کردم. من شبای بندرو خلق کردم. اوه. خلق زیادیه. من خرِ کی باشم بشم خالق. شما بیزحمت برداشت کن. از حرفای من چیزی که میخوای رو بردار و جاش بگو واسم آب بیارن. آبِ گوارا. آبِ زندگی. مثل آب رودخونهی همیشهبهار. خوندین دیگه؟ زندهبهگورِ صادق هدایت؟ من کتاب زیاد میخونم. بهخصوص از روزی که اومدم اینجا وقت زیاد دارم. بیشترش رو میخونم، یه مقدارم با هم سلولیهام میلولم. یهوقتایی حرفای قشنگی ازشون درمیاد که نوشتنیه. مینویسم، جستهگریخته. قلم که میاد تو دستم مثل چاقوی تیز میمونه. میبُرّه. گوش میبُرّه و ابرو خط میندازه. تموم شد؟ ساعت رو نگاه کردین! خوبه. خوبه که تموم شد. فقط من سری بعدی اگه آبِ خنک نباشه قول نمیدم اینجوری صاف حرف بزنم. نه که بخوام خدای نکرده شرط و شروط بذارما، نه، فقط میخوام بدونید آب باشه بهتر میتونم بگم. یه کلمه رمزم میذارم که یادم باشه دفعه بعدی از کجا شروع کنم. شما هم بیزحمت بنویس ناکجاآباد. ✍️نسیم #داستانک
без подписи
اگر فهمیدی، مرا هم شیرفهم کن زلزله میآید. میدوم بچه را بغل میکنم و داد میزنم که فرار کنید تا سقف نیامده پایین. طبقهی پنجم، یا ششم. پله میریزد بعد از اینکه پایم را برمیدارم و روی بعدی میگذارم. میرسم به حیاط، خانه با خاک یکسان شده. کسی آنجاست هنوز. نمیدانم کیست. فکر میکنم. فایده ندارد. حافظهام از دست رفته. خیلی چیزها یادم نیست. مثلن روزی که رفتیم توی جنگل و یکهو گم شدی و یکساعت بعد آشولاش برگشتی را تا همینجا بلدم. ادامه چه بود، خدا میداند. خدا. چقدر کلمهاش چغر شده. قدیمها لطیفتر بود. شیرینی لطیفهها چه شدن؟ خریده بودم برای مهمانی پنجشنبه. ادامهاش را بلد نیستم. رفتم. رفتیم. نرفتم یا نرفتیم! خدا میداند. خدا. چه کلمهی زمختی. قدیمها نازکتر بود، مثل پرِ بالشت، سبک و رها. راستی رها چه شد؟ همکلاسیِ سال آخرِ مدرسه. قرار شد رفاقتمان به بچههایمان برسد که دیگر ادامه را بلد نیستم. چقدر بلد نیستم. نابلدی هم بلدی میخواهد. هرچیزی یکچیزِ دیگری میخواهد. خواستن توانستن است چقدر تخیلیست. این را که گفته! خواستن خواستن است دیگر. هی میخواهی. بعد که بدستش میآوری، دوباره میخواهی. توانستنش کجا بود. همهاش خودِ خواستن کار را میسازد. خواستنی. خواستنی بودن مساله شده. برای همه. هرکس جوری باید خواستنی باشد وگرنه خواهر و مادرِ خواستنیهای دیگر را ماچِ آبداری میکند. ماچ. ماچ قدیمها خیستر بود. حالا خشک شده، مثل زایندهرود. زایندهرود. یادِ گاوخونی میاَندازدم. شیرجههای پسرِ بیاسم. اسم. اسم قدیمها بامسماتر بود. حالا مثل فیلمهای آبکی شده که چهارتا بازیگرِ جفنگ دورِ همدیگر یاوه میگویند. جالب است تماشاچی خوشش میآید. مغزش برهوت شده و فکرِ خیسیِ جایِ دیگرش است. برهوت. برهوت شده. قدیمها رنگی بود، لعابی بود، مزهای بود، حالا به تلخی قهوه راضی شدیم. قهوه. قهوه درست کردم و صدایت زدم تا با کیکِ گردویی بخوریم. ادامه را بلد نیستم. خوردیم یا نخوردیم! خدا میداند. خدا چقدر چیز میداند. خسته نمیشود از اینهمه دانستن! لااقل خمس و زکاتش را بدهد. ما را از شرِ اینهمه ندانستن خلاص کند. خلاص. دنده را خلاص کردم و نفهمیدم چجوری عقبِ ماشین اُفتاد توی جوب. ترمز دستیام کار نکرد. پایم روی کلاج بود. دوستم هرهر میخندید. ادامه را بلد نیستم. دوستم را بلد نیستم. یادم است. بلدش نیستم فقط چجوری بگویم. همهچیز گفتنی نیست. یا هست! بگویم؟ نه خفهشو. بگو بگو ما یک مشت آدمِ فضولیم که مورمورمان میشود هی از زندگی بقیه بدانیم. فضول. نویسنده باید فضول باشد، مثل خواننده. فضولی قدیمها عمیقتر بود. حالا شده در حد اینکه کی با کی چهکارِ ناجوری کرد و فلانی کجاهایش را عمل کرد و چرا بهمانی نگذاشت یا گذاشت درِ کناریاش و دیگران کدام گوری رفتند برای عیاشی و این مهمانی بلخره گوهِ خیانت آنیکی با اینیکی درمیآید و بدانیم مقامِ برتر هرزگی و الواطی چه بزرگانیاند و چرا کسی به کسی تجاوز نمیکند و همین چیزهایی که همهاش وصل به شکم و پایینترش است. شکم. شکم قدیمها حرمت داشت، مثل گوش و چشم، هر کوفتی نمیریختند تویش. الان شده کاروانسرا. حتا بچهاش معلوم نیست مالِ کیست! بچه. بچه. بچه. بچه بودم و بچهها را که میدیدم عق میزدم. نفهم بودند. فکرِ خالهبازی. خالهبازی هم وصل است به پایینِ شکم. آمپول و دکتر و زن و شوهر. پسرها میمالیدن، تا جایی که زورشان میرسید. دخترها وا میرفتن، تا جایی که مادرشان سر میرسید. کودنهای عقباُفتادهی مریض. بچه معصوم است، این را کدام خری گفته؟ نطفه که بسته شد، کار تمام است. بچه معصوم نیست، فقط چون کوچک است عیبی ندارد. بزرگ شود هم دیگر طبیعیست. نیاز است. چه موجودی آفریدی خدا! واقعن اشرف است. اشرفِ شهرِ نو. کلِ زندگیاش پیِ همین جسم و نیازهایش پاره میشود و درآخر با غسل پاکیزه. تحویلِ سوسک و کرمِ خاکی میدهندش تا تکلیفِ شکمِ آنها هم روشن شود. روشن. روشن قدیمها روشنتر بود. حالا دیگر برق نیست. ماه و خورشید هم دل بهکار نمیدهند. ماه. شبِ چهاردهم ماهِ نمیدانم چی، شام خورشت بادمجان درست کردم و رفتیم پشتِبام با سالادشیرازی زدیم بر بدن. ادامه را بلد نیستم. هیچی بلد نیستم. چندوقتیست دست بهدامنِ عالمِ کبیر شدهام تا چیزی یادم دهد. سرش شلوغ است. منتظر میمانم. امیدوارم او واقعا بداند و مثل بقیه دستبهسرم نکند. ✍️نسیم #نیاز
تخمِ جنم بکارید تا غیرتتان به جوش آید اسب صورتی رنگی روی تراس بود یا نبود و نمیدانم دقیقن واقعی بود یا عروسکی و نمیدانم که هوا چرا گرم بود، آن هم اواخر مهرماه. پلهها را دوتا یکی بالا میرفتم و حس میکردم که باید باد بوزد و آتشِ صورتم را خاموش کند. صورتم میسوخت، چندروزی بود که میسوخت و صدایم دورگه شده بود و حتا یادم هست که تو چقدر سردت بود و داغیِ من آرامت میکرد و نمیدانستم باید بگیرمت توی بغلم یا پس بزنمت و رها شوی و بال بزنی و بروی تا آنورِ ماهِ ابریشمی. ماهِ ابریشمی از موهای سپیدِ مادرم بود که سفید بود و نورش را از چراغ نفتیِ خانهی پدرم گرفته بود. زمین هم مثل من داغ شده بود. همهجایش بیقراری بود و دوست داشتی پرواز کنی تا آسمانِ کبود و دور شوی از کوه و دریا و ساحل و کویر و دره و دشت و هرچه روی زمین بود و دیگر یادت نیاید هیچوقت، که چرا، که چرا اینهمه سوزش داشتی و تمامِ شیارهای پوستت زقزق میکردند و تو میخواستی مرهم بیابی از جایی و از پیشِ طبیبی و نیافتی و درمانده ماندی که کجای دنیا مرگ میفروشند. خوابم برده بود و دستانم زیر چانه مانده بود و گمان نمیکردم قابِ چهرهام را برداری و بپاشی روی بوم نقاشی و شکلی در بیاوری که احتمالن فقط برای خودت آشنا بود و من هیچ نمیدانستم از او، از او که روی بوم بود و توی عکسها و توی آیینهی اتاقِ سه در چهاری که شبیهِ دخمهی درویشِ نیشابوری بود و دودِ سیگار فضایش را مهآلود کرده بود و مثل هوای اواسطِ پاییزِ جنگلهای گیلان بود و دلم چقدر هوسِ چای لبسوزت را کرده بود و چقدر بد بود که نمیخواستم ببینمت و دلم نعره میزد که باید ببیندت و من همانجور دیوانهوار میچرخیدم دورِ حیاط تا بابا بیاید و دستم را بگیرد و ببرد تاببازی. «تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی» و خدا مرا ننداخته بود و انداخته بود وسطِ باتلاقی که آشنا نبود و به گمانم صدایی که دنبالش میگشتم همان نزدیکیها بود و باید کمی بیشتر فکر میکردم و گوشم را تیز میکردم تا یادم بیاید و بشنوم و یادم نیامده بود و نشنیده بودم و چرا این پسرهای تازه به بلوغ رسیده نشسته بودند کفِ خیابان و جوش زده بود روی صورتشان و چِندشم شده بود و خواسته بودم بزنم زیرِ گوششان و نزده بودم و رد شده بودم و بعدش سرِ چهارراهِ همیشگیِ بینِراهم از دخترکِ دستمال فروش خواسته بودم دیگر دستمال نفروشد و به جایش تخمِ جَنَم بگذارد به مزایده تا مردم فکر کنند چه خبر است و هول شوند و دست و پایشان بلرزد چون هرچه گران باشد را باید بخرند و بعدش شاید کسی تخمش جوانه زند و غیرتش به جوش آید و صدایش درآید و رگباری بزند به دلِ این حیوانهای دوپایی که همهجوره تا پاچه فلاکت فرو کردند توی شلوارِ مردم و مردم فقط هاج و واج نگاه کردند، و من از دخترک گذشته بودم و چشمم سیاهی رفته بود و خودم یکپارچه سیاه بودم و داشتم ظهور میکردم بینِ جماعتِ تابنده و بعدش تنم زیادی درد میکرد و دلم میخواست بخوابم و خواب به خواب شوم و بعدش ببینم که به درک شدهام واصل. ✍️نسیم #ذهنسیال
بوی طهران یا عطرِ غربت! منتظر بودم شماره را بخوانند. صدایی با تُنِ نازک و تیزش نگاهم را برگرداند. دیدم دختری با موهای بلند و یکدست مشکیِ پرکلاغی، دارد مشت میکوبد به سینهی مردی که روبرویش ایستاده و بیتفاوت زل زده به تابلوی اعلانات. دختر کوتاهقد بود و ریزاندام، پسر درشت و قدبلند. باید میرفتم. نمیدانستم کجا قرار است حالم بهتر شود، شاید هیچوقت بهتر نمیشد، ولی رفتن تنها گزینهام بود. شبها درست نمیخوابیدم و روزها دلهره امانم را میبُرید. دست به هر کاری میزدم چیزی زیرش میزایید و قوز میزد بالای قوز. خسته بودم، دو برابرِ سنم. بوی کوچه و خیابانها سرم را گیج میاَنداخت. تهران بوی آشنا زیاد داشت. همهجای ایران بویش آشنا بود. بدم میآمد توی هوای مانوسی نفس بکشم و تنهایی خفهام کند. غربت، غربت است. لااقل میدانی هیچچیزش شبیهِ گذشته نیست و بیخیال میروی به آیندهای که هیچچیزش معلوم نیست. دختر بیرمق شد از بس با دستهای کوچکش پسر را زد و او مثل سربازهای ارتشی ایستاد و خم به ابرویش نیاورد. آخرش با چهرهای آویزان و پاچیده نشست روی صندلی و پسر با چمدانش رفت که رفت. رفتنش مهم نبود، اما بیتفاوتیاش به آنهمه زاری عجیب بود. خداحافظی هم نکرد و همانطور صاف، قدمهای بلندی برداشت و دور شد. من کسی را نداشتم که برایم گریه کند. شاید میماندم اگر یکی از دوستانم یکی از غریبهترینها آنجوری برای نرفتنم بالبال میزد. نمیدانم، شاید هم بیتفاوت بودم. بههرحال کسی نبود بدرقهام کند و آبی بریزد پشتِ سرم، که روزی برگردم و توی همان بوهای ملموس بمیرم. خوب شد که کسی نبود. آدم توی غربت گوربهگور شود بهتر است. خاکِ اجدادی که برای بلعیدنم پول بخواهد صنار نمیارزد. پروازم اعلام شده بود. چمدانم را برداشتم و نگاهی به عقب اَنداختم. دختر با همان حالِ نزارش خیره شده بود به چیزی توی دستش. رفتم از کنارش بگذرم و بگویم ناراحت نباشد، همه یکروزی میروند، کجایش مهم نیست، رفتنش اصلِ کار است. میروند، همه. شاید خودش هم روزی برود. از کنارش که رد شدم، دیدم توی دستش تیغ است. چند لحظه به بهانهی گشتنِ کیفم همانجا ایستادم. تیغ را برد سمت گردنش که شاهرگش را بزند. بیاراده خیز برداشتم و دستش را گرفتم و تیغ را انداختم آنطرف. مثل احمقها نگاهم کرد و از حال رفت. جا ماندم از پرواز. دختر را بردند بیمارستان. تمام آنشب را توی هوای آشنای طهران قدم زدم و نفس کشیدم. دیدم نمیشود، ماندن کارِ من نیست. اگر بمانم خفهگی میکُشدم. امروز هوای اینجا کمی ابریست. حالم خوب است. خوشحالم که حالا هیچچیزی یادآورِ چیزی نیست. همهچیز عادیست. دردی ندارم. آرامم. شبها راحت میخوابم. گاهی به دخترک فکر میکنم که حالا زنده است یا مرده. چقدر به من فحش داده که نگذاشتم کارش را بکند. البته که بیخود کرده است، من بهخاطرش هم مالی و هم زمانی ضرر کردهام. میخواست برود توی خرابهای جایی که کسی نبیند، راحت خودکشی کند. جلوی چشمِ بقیه، یعنی خاریدن برای زندگی، یعنی تو را بهخدا نجاتم دهید. ادا و اصولِ اضافی. فکرِ نازنینم را بیخود درگیرش کردم. بروم به کارهایم برسم. امروز باید خوب شروع شود، مثل همهی روزهایی که اینجا بودم. ✍️نسیم #داستانک
شرطِ چی؟ پاهایت قویست. او میگوید پاهایم قویست. پاهایی که کیلومترش زده بیرون از رده. چقدر دویدهام! سِر شدهام. بیحس. بیرمق گوشهای اُفتادهام به هنهن. انگار سالهاست نخوابیدهام و یکسره دویدهام. گردنم درد میکند و چشمهایم کمسو شده و دهانم خشکِخشک و صورتم یخ. هوسِ کلهخری کردهام با تو. از آنهایی که جانمان کفِ دستمان وول بخورد و ما فقط بخندیم. راستی امروز چندمین روز است که ندیدمت! شکم و پهلویم درد میکنند و تو حوله داغ میکنی و میگذاری رویشان و کمی آرام میشوم. ماه از گوشهی پنجره پیداست. نگاهِ خستهات را میدوزی به من و سرم را میمالی تا کفریام کنی. زورم به زورت نمیرسد و فقط با لبولوچهی آویزانم دلت بهرحم میآید. کنارم دراز میکشی و صدای قلبت را میشنوم و نگاهم را میشکافم از نگاهت که راحت بخوابی تا صبح. توی حیاط داریم تختهنرد بازی میکنیم، شرطی. بادِ خنکی میخورد به صورتم و بعدش به صورتِ تو و بعدش گِردِ حیاط میچرخد و با برگهای درختِ بالای سرمان بازی میکند. جفتشش میآورم و میپرم هوا. میخندی و میگویی جوجه را آخرِ پاییز میشمارند. من ولی میدانم اینجای کار تاسها جوری ریختند که بِبَرم. بُردم. دستِ بعدیام بُردم و دستِ بعدش هم بُردم که باران زد، چه بارانی. بوی نم بلند شد و بازی نصفه رها. وقت خوردن چای شد و باقلوا. حالتتهوع گیر کرده توی گلویم و هرچه انگشت میکنم تویش افاقه نمیکند. بالا نمیآید که نمیآید. سرم گیج میرود. ساعت از دو گذشته و آفتاب اُفتاده وسطِ اتاق. خوابم هنوز نشسته ورِدلم و ولکن نیست. شبها زندگیام پرمایهتر است. مدام میدوم دنبال کسی که گم شده توی کوچهای که نمیدانم کجاست. هی میدوم و صدای زوزهی سگی میپیچد توی تاریکیِ راه و صدایم در نمیآید که صدایت بزنم. آنقدر دورِ خودم میگردم تا بلخره میآیی و میگویی پاهایم خیلی قویست که اینهمه دویدهام، ولی مسیرم اشتباه بوده و باید همهاش را برگردم. میخواهم بگویم ولی دهانم باز نمیشود. نگاهت میکنم شاید بفهمی گیر کردهام توی هچل، ولی یکدفعه دود میشوی و میروی هوا. بهزور خودم را جدا میکنم از خواب و شب و کوچه. دوشِ آب سرد میگیرم و پاهایم را پهن میکنم زیرِ آفتاب. دستهایم شروع میکنند به نوشتن. امروز هزارویکمین برگه را پر میکنم از داستانهای شبانهام و میدانم به دوهزار نرسیده، تو بازگشتی. ✍️نسیم #هذیان
کجا با این عجله، بودی حالا لایی کشید، اُفتادم توی ماشین، دهسالگی، جاده چالوس. مامان و خواهرم غرقِ خواب، من ولی بیدار با بابا. بلخره یکی باید دمِ راننده را گرم کند، وگرنه ممکن است برویم تهِ دره. تازه سالمم برسیم چه فایده، حیف نیست پیچ و تابِ جاده، طلوع و غروبش، شلوغ و خلوتش، سرسبزی و خشکیاش را نبینیم؟ من همیشه بیدار بودم با بابا. آنروز خمِ جاده را شکستیم و صافش کردیم. بابا دستفرمانش یک است. ماشینی با چهار سرنشینِ ژیگول از ما سبقت گرفت. پسرهای ریغویش نیشخندی زدند. چه غلطهای اضافی. فکرهای توی کلهی من و بابا خیلی وقتها شبیه است. یک نگاه به بابا، گفت کمربندت را ببند، گفتم لازم نیست، دِ برو که رفتیم. از هیجانِ لاییبازی تو پیچهای تندِ چالوس میگذریم و میرسیم به آنجا که ژیگولها به نشانهی تسلیم با بابا رفیق شدند و شمارهبازی کردند. لایی کشید، اُفتادم توی مدرسه، پانزدهسالگی، روزی که بابا زنگ تفریح آمد و چشم دخترها را گرفت. بابا جوان بود و خوشتیپ. همه فکر میکردند دوستپسرم را جای پدرم جا زدهام و آوردهام گندِ فرارهایم را جمع کنم. او ولی بابا بود. ناظمها و معلمها وقتی بابا میآمد علاوه بر تیغیدنش کلی میلاسیدند تا مخش را بزنند. بابا دستودلباز بود، زیادی. خیکِ مدرسه را پر کرده بود. مخش ولی زده نشد. دوستهای کودنم شمارهی بابا را کِش رفته بودند و میخواستند هووی مامانم شوند، ولی بابا راه نداده بود. لایی کشید، اُفتادم توی اتاقم، شانزدهسالگی. بابا با قیافهای درهم آمد و گفت آماده شوم تا برویم معجونی بزنیم بر بدن. من هم که شکمو، بیخبر از همهجا، راهی شدم. معجون را خوردیم و بابا شروع کرد به تعریف از من، همانجا فهمیدم خرابکاری کردهام و میخواهد دوستانه راه و چاهِ درست را نشانم دهد. فهمیده بود با هفت هشتتایی پسر دوست شدهام و همهاشان را اوسکلِ خودم کردهام. گفت اصلا در شان دخترش نمیبیند که اینجوری پسربازی کند. گفت دوست یکی، خدا یکی. راست میگفت، از آنجا توبه کردم و یکییکی دوست شدم با خلقالله. لایی کشید، اُفتادم توی حیاطِ مامانبزرگ، پنجسالگی. بوی رُب دیوانهام میکرد. هنوز گوجهها دوتا قُل نخورده، کاسه بهدست میرفتم دامنِ مامانبزرگ را میکشیدم تا برایم بریزد و داغداغ بخورم. مامان همیشه دعوایم میکرد و میگفت دلدرد میگیرم و رُبِ خالی مگر خوردن دارد. دارد. من هنوز هم دیوانهی رُب و چیزهای ربیام. مثل حالا که اُملت را با رُبِ فراوان و لیمو و فلفل لمباندم و دلم برای غذاهای مامان تنگ شده. لایی کشید. امروز، برگشتنی از سرکار، پژوی مشکی رنگ، لاییِ تیزی کشید و مرا با خودش اینور و آنور برد. پلیس نامحسوس ولی دنبالش کرد و جریمه را گذاشت لایِ لاییهایش تا دفعهی آخرش باشد؛ نه برای حفظِ جانِ مردم، فقط میخواست خاطرِ من بیش از این خاطرهبازی نکند. ✍️نسیم #خاطره
کوتاه بگو، بلند بخوان جملهی بلند حوصلهام را سر میبرد؟ نه، اهمیتی ندارد. کوتاه و بلندش مهم نیست. ماجراست که شکل میدهد، میفهماند و میپروراند. چه بسا کوتاههای پر محتوا و بلندهای بیمعنی و بلعکس. روزهای نوجوانیام به شدت پیِ زیبایی میگشتم. هرچه طرف زیباتر بود بیشتر دلم برایش میرفت. باید همیشه نگاه آویزانم میبود. از کوچه و خیابان و مدرسه و مهمانی و فلانجا و بهمانجا بگیر تا جلوی آیینهی اتاقم؛ چشمها میپاییدنم. طول کشید، زیاد. انقدری که فهمیدم چقدر توخالیام. چقدر میگردم پیِ چیزی که نیست. هست ولی موقتیست. گذرا. چیزهای گذری و دمِدستی تا یکجایی جذابند، بعدش دلت را میزنند. میخواهی پرتشان کنی بیرون از دیدرس و ذهنت. عوض شد. عوض میشود. همهچیز تغییر کردنیست. اگر ثابت و راکد بود، دیگر زندگی نبود. مزهی آدمی به همین است. هی برگردی عقبت را ببینی و بخندی. گریه کنی. داد بزنی. افسوس بخوری. به خودت بگویی باریکلا، گل کاشتی. هی پند بگیری و هی تکرار کنی و هی آدم نشوی تا بلخره گیر کنی توی گندهایت و دلت بخواهد فرار کنی. جمله هم اینجوریست، بلند و کوتاه و نسبتن کوتاه و بیش از حد بلندش، فقط ظاهرش را میسازد، معنیست که جلای کار است، چینشِ کلمات و بازیاشان هم چاشنیاش. از بلند و کوتاه بگذریم، سنجشِ داستان مثل زندگی سختی دارد. محتویات مغز را زیادی باید چلاند. بیشتر بچلانم خودم را تا بیشتر محتوا پس دهم. تکرار پشتِ تکرار. ✍️نسیم #کلمات
ماه و درختِ گردو آلبومم را نیست میکنم. میریزم توی آشغالی. به چه دردی میخورد یک مشت خاطره و آدمهای رفتهاش. سرم گِز میزند. جوری که انگار مگس گیر کرده تویش. هی زمزمه پشتِ زمزمه. خفهخون بگیر فکرِ لعنتی. از کجا تا کجا را آوردی جلوی چشمم. طعمِ لحظهها زیرِ دندانم خورد میشود و مزه میکند روی زبانم. واویلا. هیهات از اینهمه آدمِ رفته. آدمِ رفته مثل کودکیست. کودکیامان که نفهمیدیم چه شد. چشم باز کردیم دیدیم وسطِ لجن دستوپا میزنیم. وسطِ بزرگی، همان رویای کودکی. عجب به این زمانه. میچرخد و میچرخد تا بفهماندت همهچیز پوچ است. کاشک اینبار درست حدس بزنم و تو دربیایی بیرون و گلِ من شوی. تو که چند روز دیگر تولدت است. بوی شهریور دیوانهام کرده. مثل موشِ گرسنه که پنیر میجوید، لابهلای عکسهایت تو را میجویم. نیستی. دلم ریش که هیچ، پیچ میخورد و خون پس میدهد به این زندگیِ لعنتی که وفقش مرادم نیست. پای لنگم و دلِ تنگم میجنگند. میجنگند که لبخندِ خرکی بزنم و همه فکر کنند چقدر بیخیالم و دلسنگ. دوست دارم بمالم درِ همه. همهای که یک عمر مالیدند درم. گوشم چرک کرده از شنیدنِ حرفهای مفت. معادلهها جور نیستند. جوابِ هیچ مجهولی، واقعیت آشکار نمیکند. سردرگمی شده نُقلِ زندگیام. بیمارِ بیمرضم که سرم درد میکند برای دعوا. دعوا با عالم و آدم. آدمهای دوزاریِ لوچی که اسمشان دهانم را گس میکند. یک طویله خاطرهی مُرده، شده نمکِ زخمهای کهنه. زخمهایی که دهان باز کنند آبرویتان را آب برده. برای این وضعِ موجود هیچچیزی چاره نیست جز رفتن. رفتن به جایی که ماه باشد و خاک و چندتایی درختِ گردو. رودی هم اگر بود، بهتر. اسبی برای عبور از روزها و سگی برای گذراندن شبها. بیهیچ آدمِ دوپایی که گند بزند به درون و بیرونم. ✍️نسیم #خاطره
زنیکهی بیریخت! بهجهنم بذار بسوزه، مگه من یه عمر سوختم تو چیزایی که حقم نبود کسی ککش گزید. زنیکه با اون قیافهی برعکسش چه قیافهای میگیره انگار ارثِ باباشو خوردم. یکی نیست بهش بگه سرت تو زندگیت باشه، ما نه مالِ مردم خوریم نه چشم و دلمون گشنهی اینچیزاس. ما آردامونو بیختیم و الکشو آویختیم عزیزم، اونموقع که تو دنبالِ خالهبازی بودی ما سیدوری زندگیرو از آخر به اول طی کرده بودیم. اون یکی مرتیکه پیری چه ابرویی واسه من کج میکنه خجالتم نمیکشه از سن و سالش. آخه لندهور بابابزرگم اگه اهل بریز و بپاش نبود که الان صدتای تورو میخرید و میفروخت، ولی بندهخدا دلش گنده بود دوستداشت هرشب فکوفامیل و دروهمسایه بریزن خونش و بخورن و ببرن، حالا تو یاردانقلی با ریشای عصا قورت دادت وایمیستی رخِ عقاب میای که بگی خیلی خری هستی واسه خودت. وای من نمیدونم چرا هرجا میرم باید یه داستانی واسم درست بشه. اینهمه آسه برو آسه بیا آخرشم مار نیشم میزنه. تف به این شانس. اقبال ندارم که. به قول ننهبزرگم؛ پیشونی منو کجا میشونی. آره، فعلا که سرِ تپهی خیارچنبر نشونده. حالا اینارو ول کن، بگو ببینم امروز باز چرا به اون پسرهی جوهرلق فکر میکردی! خاک تو سرت کنن. آخه حیفِ فکرت نیست خرج اون بیشعور میکنی. سنِ خرِ پیرو داری هنوز یاد نگرفتی این بیصاحابو چجوری کنترل کنی. فقط خدام خدامه یهبار دیگه بیاد تو ذهنت اون چشمای تنگ و مورچهایش، میدونم چکارت کنم. از این بهبعدم انقدر به بقیه نگاه نکن که نگاهاشون بره تو مخت. همون سگ باشی با هیچکس سلامعلیک نکنی و خنده ملیح خرجشون نکنی سنگینتری. به تو نیومده ناز باشی. چنگیزخانِ مغولی هستی واسه خودت، چرا بیخودی ادا زنای دربارو درمیاری. نه. دیگه نبینم. خودت باش همونجوری وحشی و هار. وای خدایا کی حوصله داره از جلو این جماعتِ اتو کشیده رد بشه و خداحافظی کنه. سگ تو روحتون. متفرق شین بابا سدمعبر کردین. خدا لعنتت کنه چقدر بهت گفتم اینجا جای تو نیست. پاتو کردی تو کفشِ گندهتر از خودت حالا هی درگیری با خودت. احمق. یه لبخند کوچولو بزن و یه خداحافظ یا شبشیک بگو و رد شو. نمیمیری بهت قول میدم. فقط رد شو و دفه آخرت باشه اینورا پیدات میشه. ✍️نسیم #مونولوگ
کاسهی خرمالو چشم بستم. رختی که پوشیدی سنگین است. چشم گشودم. از لختیات چِندشم میشود. دستت را گرفتم. دستم را فشردی. بوسیدمت. صورتت را بُردی عقب. فاصله گرفتم. دستانمان ول شد. خوبم. خوابم میآید. خوابم سنگین است. جوری که انگار مرگ است. هی بیدار میشوم و دوباره پلکم میاُفتد. نیمهخودآگاهم دعوتم میکند. برویم دورتر. دورِ دور. نمیخواهم. میمانم. او میرود. میبینمش که میدود تا سالِ ۱۳۹۲. بیوجدان ول نمیدهد. دفنم میکند آخر در این سالِ کذایی. فکر میکنم. چرا هی فکر میکنم و اینقدر بیفکر عمل میکنم. فکر نمیکنم. برای لحظهای ذهنم خاموش شود. نه خانی بیاید، نه برود. سکوت، تنم را بغل کند. یخ کنم. داغ شوی. بلرزم. بسوزی. منهدم شویم. دوباره از اول جانم را بدوزی. رمزش یادم نیست. لالوها گم شده. باید پیدایش کنم. رمزش چه بود؟ اولش یک بود، آخرش دو. تا تهِ ناخودآگاهت بدو. بدو که دیر است. پیدایش نکنی، گمتر میشود. گمتر شود، گیجتر میشوی. گیجی میبندد راهِ فرارت را. میمانی تا آخرِ عمرت همینجا. قاطیپاطیست. حالیبهحالیست. زبانه کشیده. آمده بالای ابروهایت نشسته. فرو میرود لابهلای چروکِ پیشانیات. دوباره گم میشود. کُد میشود و میرود آخرِ خط. دستنیافتنیست. زور نزن. دستت نمیرسد. شایدم از ناخودآگاهت زده بیرون. رفته توی قسمتِ ناپیدای وجودت. سطحی جدا از اینجا که لمسش نمیکنی. درکش نمیکنی، حسش ولی چرا. حس میکنم نفسم بریده. بریدهبریده لب میزنم. صدایم در نمیآید. ایما و اشاره میکنم که کسی بِبینَدَم. نیستم. انگار قطرهای آبم، بینِ گولهای آتش. بخار میشوم. میروم هوا. اَبر میشوم. منتظر. منتظرِ پاییز که بیاید و بِبارَدَم. بباردم و بیفتم روی خاکِ بیابان. بیابانی که گمم کردند در آن. آرامم. آرام مثل دریای بیموج. مثل حوضچهی خانهی پدریام. بوی نارنج و نارنگی دیوانهام کرده. بو میکشم و تو میآیی. میگویی. غزل میگویی. چای میریزم. قُطاب میآورم. میخوریم. گرم میشویم. تا میخواهم بغلت کنم، دود میشوی. عصرِ پاییزی میبَرَدَت. به گمانم سالِ دیگر، اوایل شهریور بازگردی. مینشینم کنارِ سالِ ۱۳۹۲. رو برمیگرداند. شانهاش را میگیرم. میخواهم نگاهم کند. قهر کرده. چندین سال است سراغش نرفتم و حالا ناز میکند. نازش را میکشم. برمیگردد. صورتش زخمیست. سیاه است. میترسم. پاهایم سست است. نگاهم را میدزدم. فریاد میزند: «ببین. حقیقت را ببین و تمامش کن. رهایم کن.» بادِ خنکی میآید. همسایه کاسه آشی آورده. میخورم. کاسه را با خرمالو میبرم درِ خانهاشان. زنگ میزنم. کسی نیست. بچهها توی کوچه دنبالِ هم کردهاند. کاسه را میگذارم روی سکوی جلوی خانه. سایهی خورشید اُفتاده وسطِ آسمان. دمِ غروب دلم میگیرد. چرا؟ نمیدانم. میخواهم بخوابم. مادرم میگفت، دمِ غروب بخوابی، عمرت کم میشود. میخواهم عمرم کم شود. سالهاست عصر میخوابم و نیمهشب بیدار میشوم. نیمهشبی که اینجا نیست. امسال نیست. سالِ ۱۳۹۲، اردیبهشت ماه است. ✍️نسیم #ناخودآگاه