خلیدنها | عاطفه عطایی
Статистикаاز دل من هر چه رود بر قلمم هر چه شود مانده ای بر دل منو، بر قلمم نمیشوی
- Последний пост
- 2 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 39
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حتا خودم هم از خودم توقع شکست دارم.
без подписи
صورتکْ من نمیدانم اسمش چیست. یاس است. یا غم است. یا تجربه نکردن غم. شاید هم، افسردگی. شاید افسردگی یعنی همین. یعنی گسترده شدن و عادی شدنِ غم. یعنی آنقدر سلولهایت را در یاس خاباندهای که دیگر متوجه نمیشوند غمورمند یا نه. شاید. نمیدانم. خاک رس را با گلاب قاطی کردهام و مالیدهام به صورتم. کف سرم را روغن فلفل زدهام و ساقهی موها را روغن نارگیل. ماسک خاک رس را تا گردن پایین کشیدهام. مالیدهام. هر سری زیاد میآمد صورت گیر میآوردم میمالیدم به آن. این سری ولی نه دلم صورت برادر را تاب داشت، نه آنیکی برادر، نه مادر. ظرف میشورم. در سکوت. به ظاهر برای نشکستن و نریختن خاکها از صورتم. اما به درون که مینگرم میبینم عضلات صورتم تا عمقِ نخاع یبس و بیحرکتند. فکر میکنم. به دلخوریام. دلم میخاهد بگویمش: «هیچوقت خود منو دوست نداری. هیچوقت بد بودنم و دوست نداری. بد سلیقگیمو. هیچوقت خطاهام باعث لبخندت نمیشن، همیشه با انزجار صورت درهم میکشی. دیگه باهات حرف نمیزنم. بیا بیخیال تلاشم برای مادر ساختن از تو بشیم. بیا چیزی که میخای و میخام رو بهت بدم و بقیهامو نگه دارم برای کسی که همهامو بخاد. شایدم هیچوقت هیچکس نخاد. ولی بیا دست از امید داشتن به همدیگه بکشیم مامان.» به خودم نیشخند میزنم. که چه شد؟ چطور شد؟ از کجا آمد؟ کی کرد چرا کرد؟ دورکی میزنم در ذهن و روزهایم. هفتههاست احساس غم نمیکنم. هفتههاست هر چه میشود پشتبندش میگویم: «طبیعیه.» پذیرش خاکستری بودنِ جهان و آدمها، مزخرفترین رشد آدمی در جهان است. طبیعیست درک نشوی. طبیعیست دوستت ندارند. طبیعیست شکست بخوری. طبیعیست پوستت جِر بخورد. طبیعیست بغض کنی. طبیعیست. طبیعی بودنش به انکارش کشید. خب بگو جانم. هرچقدر هم که طبیعی و تکراریست بگو. دست از تکرار کشیدهام. تکرار موردعلاقهترین آرایهام نبود؟ دست از پرحرفی کشیدهام. دست از امید داشتن کشیدهام. خاکستری بودن نباید باعث کثیف بودنِ سفید میشد. طبیعی بودنِ طوسیِ تیره نباید سیاهی را عادی میکرد. چه شد که این شد؟ چهارشنبه در راه برگشت از دانشکدهی طهرانچی گل رز متوقفم میکند. وسط حیاط دانشگاه بین رفتوآمدْآدمها میایستم. به چپ کمی خم میشوم. کوله و آرشیوم سنگینند. با دست گل رز را لمس میکنم. چقدر است که گلی را لمس نکردهام؟ چقدر است که چشم دنبالشان ندواندهام؟ شنبه در راه برگشت صدایش را میشنوم. میایستم. کلاغی بالای کاجی. بین رفتآمدها میایستم. پس گوشی با دوربین خوب برای کجاست؟ برای جوشهای صورتم؟ روی کلاغ زوم میشوم. چیک. لبخند میزنم. صدای حرفِ رفتها. میخندم. زیر لب میگویم: «خیلی قشنگی مرسی.» غم نداشتن به معنیِ بیدردیست؟ گمان نکنمها. غم نداشتن به معنیِ بیحسیست. نیست؟ وقتی تلخی را حس نمیکنی شیرینی هم به دندان نمیافتد انگار. خماری و نشئهگی دو روی یک سکهاند. پیاماس به داد میرسد. پس این مدت نرمال نبودهام، این مدت آنرمالترینم بودهام. گلهام از سنسورهای زیادی حساس بود، زیاد و عمیق احساس کردن. حالا بیسنسور شدنم مبارک. در سرم صورتک بیحسی میگوید: «اینقدر هم نزن این شخصیتو.» دم میکشم. هیچ دوستش ندارم دوستان. این صورتک بیحس را هیچ دوست ندارم. برای پرچروک شدن صورتش از خنده و اخم دعا کنید لطفن. ۲۵ ۰۸ ۰۴ @atefehataeiii
без подписи
روضه گوش کنیم🖤
«کاملگرایی میوهی تحمیل تواضع توسط دیگران به ماست. حالا بهترشم هست. اینکه چیزی نیست. ندیدی فلانی چطور از پسش برمیاد. هنوز خیلی راه داری برای بهتر شدن. تازه اول راهی. نمیدونه تو تو خونه چطوری. ندیده چطور گند میزنی به اینیکی. نمیدونن چند سال نتونستی کاری رو خوب انجام بدی که اینسری تونستی.../: کوفت و زهرِ سگ.» #گفت_ها ۱۱ ۰۸ ۰۴ @atefehataeiii
«نمیتونم دیگه مثل سابق باشم.» «چطور؟» «نمیتونم مثل قبل رو آدما تاثیر بذارم. تاثیرگذاریمو از دست دادم.» «چی شده مگه؟» «درونم پر شده از جفتکفههایی تو سایزهای مختلف که هی روی هم سابیده میشن. هی روی هم سابیده میشن. هی روی هم سابیده میشن. برای تاثیرگذار بودن، قشنگ بودن، خیلی خستهام.» #گفت_ها ۰۸ ۰۸ ۰۴ @atefehataeiii
به شانه میکشم نرم انگشتانم را خیال میبافم دستانت را حقارت کار فقر است یا عشق؟
حرفندارآدم میشینم پشت میز. روی میز پر از کاغذهای آچار و آپنجه. که مال من نیستن. کاغذای من کجان؟ خیلی وقته نیستن. آهنگ شوگا رو از اول پلی کردم. میخاستیم از چی حرف بزنیم؟ از رپ و شوگا؟ میخاستیم از این حرف بزنیم؟ پس چی؟ شاید از حافظه؟ آهان از سکوت. از بیحرفی. بیحرفی؟ چه عجیبه نه؟ برای من عجیبه. برای پرحرفترین عجیبه. برای ذهنِ پرچونه عجیبه. میخاستم با نوشتن این جمله شروعش کنم: «آدما اولاش سعی میکنن با همه حرف بزنن.» بعد یهو دیگه با هیچکی حرف نمیزنن. قبول داری؟ یعنی دارم میگم من آدمیام که راجعبه هر چیز کوفتیای نظری دارم و مشتاقم با همه بهاشتراک بذارمشون. هرچیزو. اما یهو دلم نمیخاد هیچی رو با هیچکس بهاشتراک بذارم. داره تکرارش میکنه شوگا. «همهچیز درست میشه.» «همهچیز درست میشه.» «همهچیز درست میشه.» آهنگ و برمیگردونم تا وسط. میخام از اول بشنومش. تا کنچانیگول. تا کنچانیگول. چی شده عاطی؟ نمیخاستم بگم چیزی شده. اومده بودم از این حرف بزنم که یهو یه چیزی میشه که اصلن ساده نیست و خاهش میکنم ساده ازش حرف نزنیم و نخونیمش. چی میشه؟ نمیدونمنمیدونمنمیدونم. اتفاق بدی هم نیستا. ولییهویییهچیزیمیشه یا نـــــه یهو چندتا اتفاق باهم قاطی میشه و تو... تو؟ من... یهو میفهمی نیازی نیست حرف بزنی. یهو میفهمی فرقی نمیکنه حرف بزنی. یهو میفهمی دردش کمتره وقتی حرف نمیزنی. یهو میفهمی، هیچوقت واقعن حرف نمیزنی. یهو میفهمی تا الان تو بودی که فکر میکردی حرف نزنی میمیری. مثلن میتونم بگم امروز چی شد؟ نه. میتونم بگم چرا بغض کردم؟ نه. میتونم بگم کی مقصر بود؟ نه. میتونم بگم واقعن اتفاقی افتاد یا نه؟ نه. میتونم بگم اتفاقی نیفتاد؟ نه. من نمیتونم توضیح بدم امروز چه اتفاقی افتاد و من چرا یهو حس کردم میخام همهی آدمایی که با من تو اون فضای مربعِ حالبهمزن بودن تبخیر بشن و بمیرن ولی من امروز دلم میخاست یه مشت آدم تبخیر شن و محو بشن. من امروز یهویی... یهویی چی حس کردم؟ درک نمیشم؟ شنیده نمیشم؟ فهمیده نمیشم؟ حس کردم داره در حقم ظلم میشه؟ چرا آدما وقتی بهشون ظلم میشه نمیمیرن؟ در هر صورت. وقتی نمیشه توضیح داد چرا آدما وقتی از شدت خشم برای ظلمی که بهشون شده یهو بخار نمیشن حرف زدن و نوشتن فایدهای نداره. داره؟ نداره. ۰۷ ۰۷ ۰۳ @atefehataeiii
без подписи
فاطمه هیچوقت آگاهانه با آدم شرّوشور و پرنشاطی هم روزوپیاله نشدم. من البته خودم رو دله میدونم. دله به معنای آدمی که هیچکس جلودارش نیست. اما من دلهای بودم که آگاهانه نمیذاشتم چیزی متوقفم کنه. این آگاهی نهتنها رنج زیادی بهم میداد، بلکه در نهایت، در واقعیت، در معدود دفعاتی، متوقفم کرد. فاطمه ولی... از اون آدماست که دلهان. از اونا که بیاینکه بفهمن هیچی جلودار نشاطشون نیست. یعنی، امیدوارم هیچوقت بینشاط نشن. چون اونا نشاط عجیبی دارن. من شبیه آدمیام که تمام زندگیش صحنهآهستهس، با سابیده شدن گوشت و پوستش با زمان. عاطفهای رو تصور کنید که شکل بدنش در حال دوییدنه، اما هر پنج ثانیه یه سانت تکون میخوره و همون تکون هم گونهاشو میخراشه. فاطمه اما برام آدمیه که، با سرعت نرمال و ریتمیک و خندون، از کنارم رد میشه و آهنگای مزخرف زیر لب زمزمه میکنه و لواشک مورچ مورچ میکنه. اصلن متوجه نیست که من چقدر غیرمعمول و دردمندم. من اما متوجهام. که عه، اون چه راحته. اون چه خوبه. اون چه، کمدرده. این روزا فاطمه لازمهی زندگیمه. آگاهانه. اون کسیِ که یا هیچوقت تو زندگیم نبوده، یا امثالش رو هیچوقت دقیق ندیدم. فاطمه. فاطمه. این روزا بی فاطمه از یاد میبرم خندیدنو. این روزا به خاطر فاطمه دست زدن به لپ آدما و کشیدنش برام آسون شده. امروز در حین رد شدن از جلوی تلویزیون برای محمد حسن دست و گردنم رو هماهنگ تکون دادم و متوجه شدم من، مثل فاطمه، در صدم ثانیه با دیدن تصویر فیلم هندی روی تلوزیون، سعی کردم تقلیدی از هندیا رو نشون محمد حسن بدم. این روزا از زدن محمد حسن به شوخی خودداری نمیکنم. اینروزا، بیشتر با آدما حرف میزنم و براشون تعریف میکنم. مثلن امروز خیلی یهویی بازوی مامانو بین دستام گرفتم و بعد گازش گرفتم. خشمی از دندونام خارج و شوقی به قلبم تزریق شد. به نظرم فاطمه شبیه سودوکه تو سریال فراتر از خداحافظیه. چی میگفت؟ «من آسانکنندهام. بعضی آدما تو دنیا هستن تا برای بقیه زندگی رو راحتتر کنن. و من همونم.» و فاطمه هم همونه. میشه گفت این روزا فاطمه محبوبترین شخص زندگیمه. چون این روزا فهمیدم چیزی که من تو زندگیم کم داشتم فاطمه بودن بوده. بعد از هر چیزی، حین هر چیزی، قبل از هر چیزی از خنده ریسه رفتن. بلند شدن و با ریتم و راه رفتن هوا رو جر دادن. زرت و زرت گشنه شدن و زرتکی برای شکم یه چیز خوشمزه جور کردن. بعد گریه خندیدن. به هر دغدغهای خندیدن. با هر آدمی بیتوجه به آزاری که بهت رسوندن، در حین به یاد داشتن نیشِ چاقوشون، خندیدن و لپشونو کشیدن. امیدوارم همیشه توی زندگیم بمونی فاطمه. امیدوارم هروقت از این دله بودن خسته شدی، من دلهی زندگیت بشم فاطمه. گورِ بابای هرکسی که بهت میگه سنگین و عاقل باش. در نهایت بعد از هر عقل و سنگین بودنی، میفهمی دله بودن تنها راه از دست ندادن عقله. دوستت دارم فاطمه. همیشه فاطمه بمون فاطمه. ۲۶ ۰۵ ۰۴ @atefehataeiii
مجبور به سازش با منفورترین شخص زندگیاش بود. @atefehataeiii
بیا اگر یه روزی همدیگه رو دیدیم، با هم قهوه بخوریم، راه بریم و حرف بزنیم. باز برگشتم به نامه نوشتن برای تو. دردناکه. من هنوز کسی رو که بیشتر از تو مایل به خوشگذرونی باهاش باشم پیدا نکردم. من بازم از واقعیت به تو پناهنده میشم. چتجیپیتی گفت. گفت اشکالی نداره اگر شخصیتی ذهنی باشه. برای امید و آرامش گرفتن به بودن شخصی ایدهآل فکر کن. ایدهآل از چه نظر؟ از نظر وقتگذرونی. امروز رفتم کمکس گرفتم. مطمعنم قبلن تجربهاش کردی و مطمعنترم دوستش داری. بیا بازم به این فکر کنیم که میشه با تو تا ابد قهوه خورد. راه رفت. حرف زد و در سکوت فقط نگاه کرد. که توام فانتزیِ ماگی رو داری که تهش به کائنات وصله و قهوهاش پایانی نداره. بیا به این فکر کنیم که، یه روزی اگر واقعن ببینمت، طبق پیشبینی قلب و ذهنم یهو، هر دو میفهمیم که دوستی کهنه رو دیدیمو، بلافاصله شروع به قدم زدن و حرف زدن از بیاهمیتترین چیزها میکنیم. این چیزیه که این روزا بهش نیاز دارم. کسی که علت اهمیت بیاهمیتترینها باشه. «تو» که ندارمت. @atefehataeiii
без подписи
مینشینم روی مبل کرم سالنش. پای چپ روی پای راست. سندل و کیف بزرگم همرنگ مبل و عسلیاش هستند. بعد از بیش از یک ماه مینویسم. چک میکنم. سه روز تا بشود یک ماه فاصله دارد. دم عمیق میکشم و به این فکر میکنم که از چی بنویسم؟ از اینکه نتوانستم بروم بدنسازی چون، بدنم نیاز به ورزش اصلاحی داشت. عصبیام کرد این ماجرا. اینکه از بین پنج نفر تنها کسی که آنقدر جسمش آسیب دارد که نمیتواند قدرتی ورزش کند منم. در حالی که خاله دوبرابر من سن دارد و بیش از من خسته و ناسالم به نظر میرسد. یا از اینکه استاد ویالنی که میشناختم به مذاقش خوش نیامد که رفتم محل آموزش را دیده بررسی کنم. چرا؟ به خودش شک داشت یا محلش یا من؟ من که میدانستم باید برای بار اول بروم نگاه کنم تا سریهای بعد بدون اضطراب در تاکسی یا اسنپ بنشینم. او چرا خوشش نیامد؟ یا از اینکه دقیقن سه روز از یکماه کم هیچ ننوشته و نخاندهام؟ از اینکه جنگ مرا آنقدر ترساند که از وحشت مرگ دست از زندگی کشیدم. این جملهای احمقانه است. از ترس مرگ دست از زندگی کشیدم؟ یا از ترس مرگِ زندگیای عادی زندگی عادیام به اغما رفت؟ باز منم و وحشت... بلند میشوم. به سمت آبسردکن میروم. در حین برداشتن لیوان دو سبد میبینم. در یکی قاشق است و آنیکی خالی؟ پس قاشق برای چیست که الان نیست؟ یک چاینپتون کوچک کنجِ سمتِ من سبد میبینم. که دیدنش به خاطر در کنج سمت من بودن سخت شده. لیوان را زیر لوله با رنگ آبی میگیرم. انگشتانم هلش میدهند. آن اهرم را. آن نمیدانم چهرا. آب میریزد. حبابها و صدای حبابها. لب جمع میکنم و «اووو» میگویم. بعد ورزش باز نشستهام روی همان مبل و باز پای چپ روی پای راست. باز لیوان یکبار مصرفی پر از آب سمت چپم است اینبار اما بهجای حباب به زمین تنیس نگاه میکنم. جلوی پنجره کمی کج میایستم و نگاهش میکنم. یکروزی. احتمالن، امیدوارم، اصلن حتمن یک روزی در این زمین این بازی را یاد میگیرم و پیش میبرم. از کجا به کجا رسیدیم؟ از اینکه از دوستانم جدا افتادم و مجبور شدم تنها تنها به مکان دیگری برای ورزش اصلاحی بروم و حسابی از بدن و خودی که بدن را به این روز انداخته عصبیام، اینکه بعد از کلی حساب کتاب و توجه تا دمِ ثبتنام کلاس ویالن رفتم اما احتمالن او کم درک کرد یا من از درک آدمهای این روزها خارجمو ناکام کلاس کنسل شد، تا اینکه جنگ با دادن وحشت مختل شدن زندگیای عادی زندگیِ عادیام را مختل کرده. مثلن در دو هفته سی قسمت فیلم دیدهام. مثلن اینکه دیدن فیلم سینمایی رامکنندهی اژدها به من فهماند اگر روزی رفتم و برای گربه اقدام کردم آن گربه باید سیاه با چشمانی سبز باشد. مثلن اینکه یک جلسه تراپی فقط کمی آرامترم کرد و بلندم نکرد اما جلسهی دوم امروز از جا بلندم کرد. چرا چطور؟ چطور چطور چطور. اینطور که به نظر میرسد وحشتِ وحشتهای من سالهای سیاه سابقم است. باید نامی برایشان بگذارم. برای آن سالها. سال چی؟ سالهای چی؟ همانها که پس از بدترین اتفاق کل زندگی رقم خوردهاند. همانها که در درونشان نمیدانستم حالم اینقدر بد است ولی بد بودم. که به انکار زندگی و خودم به خاب و سریال پناه بردم. که کمترین خودم بودم. که بدترین خودم بودم. چون خورده بودم. چون زده بودندم. چون له شده بودم. همان سالها. آن سالها. چه بذارم اسمشان را؟ جهنمی. آتشی. مرگ؟ مرگ؟ میخاهم بگویم ققنوسی. سالهایی که که سوزاندند و کشتند و خاک و خاکسترم کردند. حالا در آمدم یا نیامدم؟ در آمدم. نمیبینم که درآمده از آنها ققنوس است. فقط میبینم که یکدور طولانی و عمیق و پررنجوزخموتاول آتش زدهاندم و سوختهام و مردهام. پس بله ترسیدم. خانم ملاعلی هی گفت: «این مثل اون سری نیست عاطفه نترس.» هی گفت. هی گفت. این مثل آنسری طولانی و عمقی و غلیظ نیست عاطفه. نترس جانم. توام آن نیستی. ققنوس شدن همیشه برای اولینبار سخت است. وقتی یک سادهپرندهای و یکهو سوخته میمیری. تغییر از سادهپرنده به ققنوس سخت است. اگر همان باشد هم برای ققنوسی که یکبار مرده هزاربار مردن فرقی ندارد دارد؟ چه میگویی برای خودت اینهمه؟ چه میگویم؟ چه میگویم. اینهمه گفتم که بگویم؟ که بگم؟ که برگشتهام و میخاهم باز بنویسم و شاید، بد نباشد بگویید بهتر است کدام مدل نوشتن در کانال را سر بگیرم و ادامه دهم. نه؟ کوتاه بلند. درونگرا برونگرا؟ موضوع مورد علاقه؟ که نوشتن برایم آسان شود. @atefehataeiii
без подписи
«تو تو نیستی، این تلهای» تلهی روحیای که کل توست. معناست. اصل است. خود توست. در تو تنیده شده و با استخانهایت ترکیده و قد کشیده و بالغ شده. در این حد سامان داده تو را و تو سامان دادهای آن را. پیریزی؟ مادهی چسبانندهی کل ملاتهایت است. #امتحان_سیمان گلبولهای قرمزت در آن جاریند. کلسیم استخانهایت محلول این مایعند. این تله. این باور. این، توهم. سالها بیآنکه متوجهش باشی تنفسش کردهای. بین غذاهایت جویدهای. آخرین گزینه در تراپی سراغش میروی، راه بدهد اصلن سراغش نمیروی. و ناگهان، بیآگاهی، در بدندردی ممتد و پرخاشی خاموش و ریزشِ روحیای درگیر شده هی چپوراست میزنی و هی دردت را نمیفهمی. هی نمیفهمی. نمیفهمی. نفهمی ولی از تو نیست، از کهنهگیِ اوست. آرام باش و نگاهش کن. فقط، نگاهش کن. فقط نگاه... ۲۰ ۰۳ ۰۴ @atefehataeiii
«الان از من ناراحتی میخای چیکارم کنی؟» «میخام ولتون کنم برم بیرون.» «نمیذارم بری، میخای چیکارم کنی؟» «سعی میکنم با حرف زدن قانعتون کنم.» «قانع نمیشم میخای چیکارم کنی؟» «هر بار، ببینید هربــار منو با همه به اینجا میکشونید. من از این خوشم نمیاد. من هیچ علاقهای به خشونت ندارم و شما هربار کارو به اینجا میکشونید. میشه لطفن اصرار نکنید؟» «دارم تحت فشار میذارمت میخای چیکارم کنی؟» میخندم و سر میچرخانم و زل میزنم به فلکه. «ازم قهر کردی اونوری رو نگاه میکنی.» میخندم. باز «منو تو توی یه اتاقیمو تو میخای بری و من جلوتو میگیرمو نمیذارم بری عاطفه. میخای چیکار کنی؟» «روی مبل میشینم تا بذارید برم.» «هیچوقت نمیذارم بری. میخای چیکارم کنی؟ نمیذارم بری، با حرفم قانع نمیشم، منتظرم بمونی بیخیال نمیشم. میخای این گوشه بشینی تا بمیری؟» نگاهش میکنم. صورت درهم میکشم. دهان باز میکنم به حرف زدن ولی بغض میکنم و با لبهای دور از هم چشمانم پر میشوند. طبق معمول آرنج روی ران و چشم روی دست و روی گسترش اشک بر دستها متمرکز میشوم. پلکبسته و گریان من، با صدای آرام او: «چی اینقدر ناراحتت کرد؟» «دقیقن به همین شدت، تو همهی ابعاد زندگیم با همهی آدما احساس فشار میکنم.» «چون تو توی کل زندگیت، تو رابطه با همه این کارو انجام میدی. هرکی باهات هرکار کنه، به جای جنگیدن و برخورد مستقیم، اجتناب میکنی. میری گوشهی اتاق زندگی و رابطهات با آدما وایمیسی، و منتظر میمونی. تو از من اجتناب میکنی تراپی نمیای. از نوشتن اجتناب میکنی کانالت چیزی نمیذاری. از خودت اجتناب میکنی نامه نمینویسی. از فلانی اجتناب میکنی قطع رابطه میکنی. حالا هم که... تو کل زندگیتو از همه اجتناب میکنی.» #تراپی ۱۹ ۰۳ ۰۴ @atefehataeiii
قرار بر سیال ذهنیست. گیره که از دور موها بر میدارم بیمیل از هم باز میشوند. نم دارند. بوی نرمِ شامپو میپیچد دور گردن. دامنی با گلهای بزرگ صورتی، نخی. بلوزی کامل به رنگ صورتی. نخی. این بلوز را خیلی دوست داشتم. وقت خرید فکر میکردم این بلوز قرار است حسابی روی جینهای مختلف بنشیند که سروری کنم. تصورش روی شلوار جین مغزم را آب کرد به وقت خرید. برخلاف توقع اولیهام اما، آب رفت و شده بیبیبلوزی که گاهی فقط برای دلخوشی میپوشمش. هنوز هم دیدنش آن تصویر را تداعی میکند و مغز قنج میرود. از پیادهروی برمیگردم. با دایهام. ذهنم آرام است. فکر کن آرام نباشد. یک دور با سریال از رویش رد شدم. در حمام گرفتمش زیر آب داغ و بعد اشک ریختم و بعد؟ یک دور هم با فیلم جلدش کردم. خالبوری را خدا رساند. معمول نیست اینجا آمدنش. به مامان گفت: «تیک ورخ پیادهروی.» گفتم: «خدا خیرت بده خالبوری. دو هفتهاس رو این کاناپه افتاده.» مامان آماده شد و خالبوری رفت پایین پلهها. یکهو گفتم: «منم بیام؟» مامان استقبال کرد. آماده شدم و رفتم. حس عجیبی داشت. به خالبوری گفتم «تو دایهی من به حساب میای نه؟» گفت «آره خالهجون. من تو تو بغلم کل این کوچهها رو هرروز هرروز گشتم.» گشتیم باهم. همان کوچهها را. همان کوچهها که کوچکعاطی در بغلِ نازابوری اینسمت و آنسمت کشیده میشد. به یاد دارمشان. جوانیشان. کارهایشان. مامان گفت: «نمیترسیدی علیخان روت زن بگیره؟» میگفت: «نه امید داشتم.» علیخان هجده سال برایش صبر کرده بود. داشت تعریف میکرد که یکروز دیده همسرش روی پله بغض کرده. گفته چرا؟ تعریف کرده که عمویش دلسوزانه به او گفته: «ببین تو باباتو ظفت میکنی. تو بچه نداشته باشی کی ظفتت کنه؟ برو زن بگیر.» مامان گفت: «حالت بد بود باهامون اومدی اره؟ موقع عادی نمیای.» گفتم آره. نمیروم. زندگی ولی... خستهام میکند. هوا خنک است. خنکیاش نمیذارد به خستگی تن بدهم. با این حال... کی گفت قرار نیست خسته شویم؟ پذیرفتمش یعنی. خستگی را. مگر قرار بود از کار کردن خسته نشویم؟ کجا؟ مگر قرار بود قوی بودن آسان باشد؟ کجا؟ مگر نه اینکه نمیخاهی نرمال باشی؟ مثل آب خوردن؟ هر بار حس میکنم قلقش دستم آمده و هربار انگار جانم در میرود. هر بار که یکهو، ناگهان به خود میآیم و میبینم از همهچیز وحشتزده و متنفرم. هربار که دلم میخاهد زار بزنم و بگویم: «از استقلال و علم متنفرم.» چه شد؟ پسند نشد؟ علم همیشه باید پسند شود؟ تایید شود. مگر نه اینکه هیچوقت هیچ قراری با کسی برای بهترین بودن نذاشتهایم؟ ایوای اشرف مخلوقاتیم... اشرف مخلوقات؟ اشرف مخلوقات.... مگر نه اینکه اشرفیم چون ناقصیم و ناقصیمان کمال است؟ یعنی برای کمال ناقصیم. اصلن چون ناقصیم میتوانیم کامل باشیم. مگر نه اینکه به محض کمال راهیِ جنتیم؟ پس ناقص بودن چرا دلیل بر زنده بودن نباشد یا برعکس؟ زندهایم چون ناقصیم و اصلن چون ناقصیم زندهایم. زنده نیستیم که از نقص نترسیم و با نقص روبهرو شویم و برخورد با نقص یاد بگیریم؟ وگرنه جبرئیل که کامل بود... فرشتهها نبودند؟ نمیدانم. نمیفهمم چه میگویم شما میفهمید؟ من امروز، باز هم، از زندگی خستهام. افسرده نیستم متوجهی؟ فقط خستهام. شاید فردا تمام شود شاید سال دیگه. شاید هم نه. خستگی، افسردگی نیست. که گفته؟ از آن بدتر است شاید. ولی، احتمال رسیدنش به خودکشی کمتر است. تازه. آدم خسته رقص برگها با نسیم را دوست دارد و از دیدنش لذت میبرد. من که میبرم. افسرده شاید نبرد ولی. آنوقت که افسرده بودم نمیبردم یعنی. شما چی؟ باد از بین برگها آهسته میگذرد و خودش را به زیرورویشان میمالد، دل شما ضعف نمیرود؟ هوم؟ @atefehataeiii
без подписи