tgindex
گمان‌نگاری | پریسا سعادت

گمان‌نگاری | پریسا سعادت

Статистика
@parisasaadatМедицинаперсидский

دانشجوی پزشکی که در تلاش برای جستارنویس شدن، گمان‌هایش را می‌نویسد، چون باور دارد که خِرَد، از رسیدن به کم‌ترین یقین‌ها هم عاجز است. وبگاه: https://parisasaadat.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/parisasaadat.ir

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Медицина
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
422
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
386
21 постов
Вовлечённость
91,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
134
1/48двое суток
153
1/72трое суток
165

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 5 авг.106311

    تا میام از اینکه امروز مامان خوبی بودم احساس رضایت و خوشحالی کنم یادم میندازه که عوضش دانشجوی خوبی نبودم و اصلا یادش نمیاد اخرین بار کی درس خوندم، خیلی وقته برای رابطم و کیفیتش وقت نذاشتم، برای اشتیاقم که نوشتن باشه انرژی ندارم، هنوز اضافه وزن بعد از زایمانم رو از دست ندادم و ورزش نمی‌کنم، لباسای شسته شده بیشتر از یه هفته‌ست جلوی کمد ولو شدن و جمع‌شون نکردم و خواب و خوراک و روتین پوستی‌ام که ندارم. چیه این ذهنِ طلبکار که چشم‌ِ دیدن یه ثانیه حس ارزشمندی و رضایتمو نداره؟ @parisasaadat

  • یک بار، دو بار، سه بار، امروز سه بار مجبور شدم به دیگری بسپارمت، و تو هر بار ندانستی چه اتفاقی دارد می‌افتد، چرا مامان رفت، چرا تویِ بغل خاله هستم، چرا بیشتر از روزهای دیگر با بابا مانده‌ام. عزیزکم؛ من از تصورِ چیزی که در این لحظات توی سر کوچکت گذشته می‌ترسم، کاری به اینکه ناچار بودم و پیشامد‌ها دستم را بسته بودند ندارم، حرفم از روی احساس گناه مادرانه و عذاب‌وجدان هم نیست، فقط وقتی خودم را در موقعیت بی‌خبری و بی‌تصمیمیِ تو در جریان اتفاق‌های روزمره تصور می‌کنم می‌ترسم و یاد جمله‌ی کتاب نیک‌سرشت می‌افتم که می‌گفت: «بچه بودن خیلی سخته.» @parisasaadat

  • 3 авг.130161

    معلوم است، وقتی حرف می‌زنم، وقتی نگاه می‌کنم، وقتی گوش می‌دهم، هر کسی ببیندم می‌فهمد. خشم از چشم و زبان و گوشم بیرون‌ نمی‌زند، فریاد و چشم‌غره و بی‌اعتنایی نمی‌شود، اما معلوم می‌شود، خشمِ پنهان، خشمِ منفعل، خشمی که اگر چه آشکارا ابراز نشده اما سرکوب هم نمی‌شود. معلوم است که خشمگینم، پرُ معلوم است. ارتباطِ بدون‌ خشونت؟ نمی‌خواهمش. ارتباطی می‌خواهم که در آن خشمم را ابراز کنم. ابراز کنم که کدام نیازم رفع شود؟ نیازم به خودِ خشم، خودِ ابراز خشم، دلم می‌خواهد بی‌ملاحظه و بی‌محابا، بدون در نظر گرفتن احساسات و افکار دیگران، بدون فکر کردن به اینکه بعدش چه می‌شود، بدون سبک‌سنگین کردنِ آنچه به دست می‌آورم و آنچه از دست می‌دهم، فریاد شوم. @parisasaadat

  • گامبالو را مامان برایش از سفر کربلا سوغاتی آورد. البته که اسم واقعی‌اش پسرِ بیسکوییتی‌ست اما پهن و خپل بودنش بهانه دستِ بابا داد که حالا همه گامبالو صدایش می‌کنیم. با احتمال زیادی می‌توانم بگویم گامبالو حتی خودش هم فکر نمی‌کرد انقدر محبوب شود. تا مدت‌ها که توی کمد بود و جایی در اتاقش هم‌ نداشت. بعد همینجور شوخی‌شوخی پایش به بساط بازی باز شد و حالا کارش به جایی رسیده که همیشه و همه‌جا هست. روزها برای حواس‌پرتی و نخودسیاه پیِ گامبالو می‌فرستیمش و برای تشویق به هر کاری از گامبالو مایه می‌گذاریم. فقط به تقلید از گامبالو است که حاضر می‌شود کمی قفل دهانش را برای مسواک شل کند و با دیدن گل روی گامبالو است که گریه‌های بدقلقی را تمام می‌کند. شب‌ها هم توی بغل گامبالو می‌خوابد بااینکه هیچ‌کدام از ویژگی‌های استاندارد عروسک خواب را ندارد. خلاصه گامبالو انگار مهره‌ی مار دارد و حسابی جادویش کرده. برای من هم بد نشده؛ بالاخره در نوعِ خودش کمک‌دست و تسهیل‌کننده‌‌‌‌ی خوبی‌ست. فقط حس می‌کنم سیلیِ استقلال و سلیقه‌ی شخصی‌اش یک کمی زود توی صورتم‌ خورده. انتظار نداشتم در ۱۳ ماهگی گامبالو را به همه‌ی عروسک‌های سفارشی‌ای که برایش گرفته‌ام ترجیح بدهد و حالی‌ام کند قرار نیست لزومن از هر چیزی که من خوشم می‌آید خوشش بیاید. @parisasaadat

  • می‌گویم: «استاد شما برامون از هر جهت رول مدل* هستین.» چرت می‌گویم. کدام رول مدلی وقتی از قبل می‌دانم نمی‌توانم ایفایش کنم؟ استاد، تمام و کمال است. تمثیل واقعیِ کلمه‌ی استادْ‌تمام که پشت‌بندِ اسم خیلی‌ها شنیده بودم اما به چشم ندیده بودم. قبل‌تر اگر بود بی‌برو‌برگرد سوال‌پیچش می‌کردم که چطور به اینی که حالا هست تبدیل شده. حالا اما چیزی نمی‌پرسم. دیگر ادای ندانستن را درنمی‌آورم. جواب سرْ‌راست است و نرسیدنی‌: تلاش کرده. دقیقن هم می‌دانم چقدر. آنقدری که در توان من نیست. آنقدری که فقط می‌توانم از دیدنش لذت ببرم. مثل قله‌ای که می‌دانم هرگز فتح نخواهم کرد. *رول مدل: فردی که بخاطر رفتار، دستاوردها و ویژگی‌هایش مورد تحسین قرار می‌گیرد و دیگران از او سرمشق می‌گیرند. @parisasaadat

  • عجیب‌ترین چیز در مورد مامانِ تو بودن این است که به خودم نگاه می‌کنم و از اینکه بعد از تو کینه‌ای‌تر شده‌ام خوشم می‌آید. یک نوع لذت غریزی و بکر که شبیهش را قبل از تو سراغ نداشتم. لذت می‌برم که یادم نمی‌رود، که نمی‌گویم ولش کن بیخیال، که ملاحظه‌ی احدی را نمی‌کنم و زبان به دهان نمی‌گیرم، من در مورد تو بیخیال نمی‌شوم، بیخیال حرف‌هایی که گفته‌اند، کارهایی که کرده‌اند. من بخاطر کم‌کاری‌هایم در مورد تو، حتی از خودم هم کینه دارم، دیگران که جای خود دارند. مامانِ تو بودن کینه‌ای‌ترم کرده و من، از اینکه شبیه آن ماده‌شیرِ توی جنگل، غرش‌کنان و وحشیانه و کینه‌جویانه از تو مراقبت کنم، لذت می‌برم. @parisasaadat

  • عجب معاشر مزخرفی شده‌ام. نه‌ فضایی برای شنیدن دارم و نه توانی برای گفتن. چنان پرُ از خودم و زندگی‌ام و دغدغه‌های روزانه‌اش هستم که با سرِ سوزنی از دیگران سر می‌روم. گاهی تصور می‌کنم کاش میشد صبح‌ها که از خانه بیرون می‌روم روی پیشانی‌ام بچسبانم لطفا تا وقتی ضرورتی ندارد با اینجانب حرفی نزنید، نگاهش نکنید، چیزی نپرسید و کمکی نخواهید و تماسی نگیرید و این درحالیست که خیر سرم قرار است برای درمان آدم‌ها از خانه خارج شوم و با آدم‌‌ها حرف بزنم و از آدم‌ها مراقبت کنم. عجب معاشر و پزشک و آدم مزخرفی شده‌ام. @parisasaadat

  • شاید سخت‌ترین و ضروری‌ترین نوع پذیرش، پذیرفتن موضوعاتی در زندگی‌ات باشند که هیچ‌وقت قرار نیست در موردشان به پذیرش برسی. اینکه بپذیری قرار است در تمام عمرت، در تک‌تک روزهای عمرت، گاه و بی‌گاه، قبل و بعد و در میان برهه‌ها و مراحل مختلف، مشغول نرم کردن دست‌وپنجه‌ات با موضوعات تقریبا ثابتی باشی که می‌دانی هرگز قرار نیست در برابرشان نرم ‌شوی و اتفاقا قرار است تا همیشه دست به گریبان و آویزانشان باقی بمانی. اگر چه اینکه بپذیری نمی‌توانی بعضی چیزها را بپذیری در باطن مأیوس‌کننده است اما می‌تواند تا حد خوبی هم رهایی‌بخش باشد. @parisasaadat

  • 3 июл.601275

    من رنجی دارم، رنج‌هایی، گیریم که تکراری و همیشگی از زمان ازل، به من بگو که گوش شنیدنش را نداری، به من بگو که نمی‌فهمی‌ام، به من بگو که نمی‌خواهی یا نمی‌توانی کنار رنج‌هایم باشی، من بدون‌ آنکه برنجم پذیرای این جواب رد هستم، اما اگر شنیدی نگو که این رنج، رنج نیست، نگو که من در تشخیص آنچه می‌رنجاندم زیاده‌روی می‌کنم، نگو که من محق رنجیدن نیستم، و نخواه که‌ رنجم را به سرعت از من دور کنی، این، رنج من است، فقط بگذار بدون‌ شرم ابرازش کنم، من در فضای ابراز التیام می‌یابم. @parisasaadat

  • رجزهایشان هم مثل باقی کارهایشان مرز نمی‌شناسد. فریاد می‌زنند تا از میان دیوارها و پنجره‌هایمان عبور کنند و وارد خانه‌هایمان شوند و به گوش فرزندانمان برسند. خیابان را که سالهاست بالا کشیده‌اند؛ حرف این است که مالکیت و حاکمیت چهاردیواری‌های‌مان را هم به خودمان واگذار نمی‌کنند.

  • عزیزکم؛ مدت‌هاست که برایت ننوشته‌‌ام. چه حیف که نمی‌توانم به اندازه‌‌ای که دلم می‌خواهد ثبتت کنم. نه در عکس و نه در کلمه و نه از همه مهم‌تر در حافظه‌ام. تو شتابناک تغییر می‌کنی عزیزکم و من کاهل‌وار عقب می‌مانم. تو یک روز نشستی و روز دیگر ایستادی و حالا راه می‌روی و جزئیات تمام این‌ روزها، زیر دندان تدریج خُرد و به حلق فراموشی سرازیر شد و این مرا، بی‌اندازه و بی‌وقفه ‌‌غمگین می‌کند؛ انگار هر روز و هرلحظه از دستت می‌دهم و پی‌درپی سوگوارت می‌شوم. عزیزکم؛ تو باید بیشتر از این‌ها در ذهن و قلم من می‌ماندی. مگر قرار نبود با تو باری دیگر جهان را بشناسم؟ مگر قرار نبود با تو از نو زندگی کنم؟ چرا قرارهایم به اتفاق‌هایمان تبدیل نمی‌شوند؟ چرا هر بار و هر جا، توانم از خواسته‌هایم جا می‌ماند؟ @parisasaadat

  • کجام؟ روی قله‌ی کارای کرده و زیر آوار کارای نکرده، روبروی صدتا مسئولیت انجام شده و پشت به صد و یکی مسئولیت شونه خالی کرده، کجام؟ یه جای سخت، سخت‌ترین جایی که تو کل عمرم، زندگی شده. چطورم؟ خوشحال و خسته، غمگین و خسته، مفتخر و خسته، دلسرد و خسته، و مشغول این فکر که: نکنه این، شروع یه خستگیِ بی‌پایانه؟ @parisasaadat

  • می‌گویم: «استاد من یه دختر یه ساله دارم که...» حتی اجازه نمی‌دهد درخواستم را به زبان بیاورم: «عه باریک‌اله خانم دکتر، تو برو نمی‌خواد کلاسو بمونی.» بعد از مدت‌ها احساس فهمیده شدن دارم. احساسِ اینکه بالاخره یک نفر در این بیمارستانِ کوفتی، شرایط متفاوت من را می‌بیند و به آن توجه می‌کند و در نظرش می‌گیرد. بالاخره یک نفر کنار مسئولیت اضافه‌ای که دارم قرار می‌گیرد نه در مقابل آن. نه اینکه انتظار داشته باشم در هر مسئله‌ای مستثناء باشم اما مگر می‌شود منکر تفاوت شد؟ منکر اینکه بچه‌ای توی این دنیا هست که مادرِ دانشجویش هر چقدر هم تلاش کند نمی‌تواند بدون کمک و همراهی، همه‌ی نیازهایش را رفع کند؟ منکر اینکه مادر بودن از آدم ابَرانسان نمی‌سازد که توان انجام هر کاری را داشته باشد. حالا بین همه‌ی آدم‌هایی که گفتند: _«بچه داره که داشته باشه، باید به اندازه‌ی بقیه کشیک بیاد.» _«تقصیر خودشه نباید تو دوران دانشجویی بچه‌دار می‌شد.» _«درسته اینترنه و کار می‌کنه ولی در واقع دانشجوعه و قانون پرسنل در موردش صدق نمیکنه.» _«بالاخره اونی که خواسته پزشک بشه باید قبول کنه که بچه‌ش خواه‌ناخواه آسیب می‌بینه.» یک نفر که به جای همه‌ی این‌ها همدلانه و ساده می‌گوید: «عه پس تو یه مامانی، من چه کاری می‌تونم بکنم که تو بتونی بهتر مادری کنی؟» @parisasaadat

  • 27 мая488282

    از آخرین روزی که نوشتم ماه‌ها می‌گذرد. حتی قبل از آن روزی که از خواب بیدار شدم و روبروی تلویزیون جلوی کلمات تازه‌اختراع‌شده‌یشان هاج و واج ماندم. کلماتی برای بسط دادن لجوجانه به توهمات جهان‌شمولی‌‌شان آن هم وقتی دشمنشان همان غلطی که همیشه می‌گفتند نمی‌تواند بکند را کرده بود. راستش همین حالا‌ که دارم می‌نویسم هم نه‌ احساس نیازی کرده‌ام و نه به دنبال گمشده‌ای آمده‌ام. فقط یکْ آن هوس کردم بنویسم و پی‌اش را گرفتم. در این مدت هر بار خواستم بنویسم نتوانستم با احساس سانتی‌مانتالیسم بودن کنار بیایم. اینطور بودم که حالا توی این وضعیتِ به فاک ‌رفته، یادداشتِ چه روزانه‌ای؟ مگر آن همه‌ای که نوشتم یادم مانده‌اند و حالا دارند به دادم می‌رسند که باز هم بنویسم؟ در کشورم که جنگ شد من در خانه‌ام و با زندگی شخصی‌ام هم در جنگ و جدال بودم. ته چاهی بودم که جنگ فقط عمقش را بیشتر کرده بود و من در احاطه‌ی آن تیرگی، حس می‌کردم نه‌ کلمه‌های نوشته نور‌ْرسانم هستند و نه‌تراپی‌های رفته. زندگی زمخت‌تر و ناسازگارتر از آنی به نظر می‌رسید که با این‌ راهکارهای مدرن نرم شود. گریه و زاری و خشم و هیاهو و دعوا و مرافعه دم‌دست‌تر بودند و راحت‌تر تن بدقواره‌ی مشکلات را ولو به ظاهر می‌پوشاندند. نمی‌دانم شاید هم بهتر بود انتظار کمک‌رسانی از تلاش‌های قبلی‌ نداشته باشم و به تلاش‌های فعلی‌ برای حفظ کردن خودم بیاویزم. در زمان حال بنویسم و در دل مشکلات فعلی تراپی شوم و در مواجهه با مسائل جدیدم از کتاب‌ها سوال کنم. حالا گیریم که فایده‌ای هم نمیدیدم از قبلی‌ها. حالم که ممکن بود با فعلی‌ها کمی بهتر شود. به هر حال که ننوشتم و نخواندم و حرف نزدم. گذاشتم با زندگی مثل یک آدمِ نخوانده و ننوشته و حرف نزده تا کنم. از روی غریزه‌ای بدوی و تلاشْ‌نخورده. حتی حالا که دارم می‌نویسم هم با تناقض دست‌به‌یقه‌ام. امیدی به فایده ندارم اما روزمرگی هم بدجوری بالا زده است. یک کیفیت‌هایی از روزهایم حذف شده که قبل‌تر، دستکم گهگداری، آشِ یکنواختی را هم می‌زد و هیجان‌هایی را بالا می‌آورد و توجه‌هایی را به لحظه‌ها و جزئیات زندگی جلب می‌کرد. برای همان کیفیت‌های روزانه و توجه‌های لحظه‌ای هم که شده می‌خواهم شروع کنم و دوباره بنویسم. بنویسم و بخوانم و حرف بزنم و در جواب وزوزهای فایده‌گرایی هم با فراغ خاطر بگویم اصلا دلم می‌خواهد بنویسم، مثل همه‌ی چیزهای دیگری که دلم بدون منطق و استدلال می‌خواهد و نیازی هم به قانع کردن تو نمی‌بیند. @parisasaadat

  • کاش می‌توانستم فقط یک بار دیگر به خودم بگویم همه چیز درست می‌شود و احساس حماقت نداشته باشم. کاش می‌توانستم به دورانی بازگردم که به جای امید، از مرگ بترسم، و به جای تحمل، زندگی کنم. @parisasaadat

  • 7 янв.819201

    شاید باورمندی شما به هر ایدئولوژی‌ای به دیگران ارتباطی نداشته باشد، اما این توهم جهان‌شمول بودنتان، که می‌توان به جمله‌ی «دنیا واس ماست» ترجمه‌اش کرد، تجاوز شما به مرزهای دنیای دیگری‌، ولو در کلام است. هر یک از شما، بی‌آنکه دست به عملی بزنید، در کلمات‌تان سرکوبگر و انکارکننده‌ی جهان‌های دیگرید. البته واضح و مبرهن است که هرگز نتوانسته و نمی‌توانید جهانِ آدم‌های دیگر را زیر پرچم خود درآورید، اما کلمات‌تان هم مصداقِ ظلم است و محرک طغیان. @parisasaadat

  • 7 янв.692143из bamotamem

    داخلی یا خارجی؟ یه اتفاق جالبی بعد از سقوط مادورو افتاده که گفتم بد نیست در موردش توضیح بدم. این بحث زیاد مطرح می‌شه که آیا تغییر از طریق دشمن خارجی درسته یا نه؟ بعد هم عده‌ای می‌گن بالاخره شرّ به هر روشی دفع بشه خوبه و سوریه رو مثال میزنن. عده‌ای هم می‌گن نه این مداخله‌ها بده. می‌خوام یادآوری کنم که کل این بحث اشتباهه؛ مستقل از این‌که ما چه قضاوتی در مورد مادورو داریم. ببینید. سقوط مادورو برای مردم ونزوئلا یه "انتخاب سیاسی" نبوده، بلکه یه "اتفاق سیاسی" بوده. یعنی توی ونزوئلا نظرسنجی نکردن که "ملت شریف ونزوئلا. شما دوست دارید مادورو خودش بره یا با حملهٔ خارجی بره؟" که بعد مردم نظرشون رو بگن. چیزی که در عمل اتفاق افتاده اینه که مادورو سرنگون شده. همین. اما چرا با نیروی خارجی؟ این به انتخاب و برنامه‌ریزی مادورو برمیگرده. اگر مادورو اجازه میداد مخالفان سیاسی خودش در کشور پر و بال بگیرن، حزب قدرتمند داشته باشن و در آزادی کامل فعالیت کنن، طبیعتاً وقتی قدرتش رو به زوال می‌رفت یا ناکارآمدی تفکرش اثبات می‌شد، مخالفان و منتقدان داخلی قدرت رو در دست می‌گرفتن. اما وقتی مخالفان، قدرت رسمی و جدی و بزرگ ندارن، طبیعتاً هم‌زمان با زوال قدرت مادورو، کشورهای خارجی از خلاء قدرت استفاده می‌کنن و - بسته به تشخیص و ترجیح خودشون - عوضش می‌کنن. مادورو خودش مسیر دوم رو انتخاب کرده بود و سالها در این مسیر قدم برمی‌داشت. حتی مردم ونزوئلا هم قدرتی نداشتن که دربارهٔ این تصمیم و انتخاب مادورو نظر بدن، چه برسه به ما ایرانی‌ها. نذارید کسی شما رو با بحث روی دوگانه‌ای که اساساً بی‌معناست سر کار بذاره و وقت‌تون رو بگیره. سیاستمداران سرنوشت‌شون رو خودشون انتخاب می‌کنن.

  • 6 янв.411163

    بحث کینه‌ای بودن نیست‌ها، بحث بزنگاه‌ است. بحث لحظه‌ها و وقت‌هایی‌ که با وزنِ متفاوتی ‌‌ثبت می‌شوند توی حافظه‌ات. نبودن‌ آدم‌ها توی بزنگاه سنگینت می‌کند. حالا گیریم که بارها بعد از آن کنارت باشند، سنگینیِ آن لحظه، روی همه‌ی لحظه‌های بعدی سایه می‌اندازد. @parisasaadat

  • 5 янв.468272

    خانم کمکی در حین تمیزکاری می‌گوید: «خانم دکتر هر وقت خواستی لوسترهاتو عوض کنی این قدیمیا رو بده به من.» و پشت‌بندش ادامه می‌دهد: «اصلن عجیبه که تا حالا عوضشون نکردی.» اگر منتظر جوابم می‌ماند می‌خواستم بگویم قصد ندارم عوضشان کنم. اما برای آنکه به نظرش عجیب‌تر نباشم و راه را برای حرفِ بیشتر و کارِ کمتر باز نکنم با خنده می‌گویم باشه حتمن. می‌دانم چرا به نظر خانم کمکی عجیبم. خانه‌ام و وسایلش شبیه باقی کسانی که برای کمک به خانه‌یشان می‌رود نیست. چشم او به خانه‌های بزرگ‌تر و تجمل بیشتر عادت دارد و من این عادت ذهنی‌اش را به هم زده‌ام. اگر آنقدری پول دارم که کمک استخدام می‌کنم پس چرا آنقدرها که او انتظار دارد چیزمیز ندارم و باکلاس به نظر نمی‌رسم؟ حق دارد. آدم دست خودش نیست. یک کمی که بیشتر با جامعه تعامل کنی می‌فهمی چقدر مصرف‌گرایی نرمال و طبیعی به نظر می‌رسد. اصلن زندگی همین است دیگر. کار کنی و پول دربیاوری و چیزهای بیشتر و توی چشم‌تری بخری و به باقی آدم‌ها نشان بدهی که پولدارتر و درنتیجه خوشحال‌تری. من اما خودخواسته تعامل محدودتری با آدم‌ها دارم و شاید همین باعث شده به جای مصرف‌گرا بودن، خدمت‌گرا بشوم. خدمت‌گرایی باعث شده برای بیشترْ داشتن و لوکس بودن خسیس باشم و برای راحت بودن و کمک داشتن دست‌ودلباز. باعث شده کیفیت زندگی‌ام با تعداد کارهایی که می‌توانم برون‌سپاری کنم رابطه‌ی مستقیمی داشته باشد. برای همین هم اگر آرزوی پول بیشتر داشته باشم برای آن است که بتوانم کمک‌های بیشتر و خدمات بهتری بگیرم نه چیزهای بیشتر و گران‌تر. در مورد من آنچه بیشتر از هر چیزی به کار کردن و پول درآوردن معنا می‌دهد میزانِ فراغتی‌ست که می‌توانم بخرم. این را بااطمینان می‌دانم چون هیچ وسیله‌ و دارایی‌ای تا حالا نتوانسته باعث شود از زندگیِ بدون فراغت لذت ببرم. @parisasaadat

  • 4 янв.303131

    شب‌ها به محاکمه می‌نشینیم، من و قضات درونم، آن‌ها اشتباهات را صورت‌جلسه می‌کنند و همین، مجازات من است. @parisasaadat