غورباغهگرایی
Статистика🌉 اینجا برای طلسم به جای ناموس کفتار از کص سگ استفاده میکنیم پس فقط برای جندههای کتکخورده
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 13
- 1/48двое суток
- 14
- 1/72трое суток
- 16
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
پرچمهای نقرهفام در خاطرم بوی آن گلها همیشه با او گره میخورد. او که موهایی بلند دارد. و چشمهایی زیبا. وارد که اتاق میشود حالت روحانیای ناخواسته از همگان میخیزد. چنان مه به ناچار از دریاچه برخواسته. درها بسته میشوند. و جریانی شیدا کمکم بالا میگیرد.…
پرچمهای نقرهفام در خاطرم بوی آن گلها همیشه با او گره میخورد. او که موهایی بلند دارد. و چشمهایی زیبا. وارد که اتاق میشود حالت روحانیای ناخواسته از همگان میخیزد. چنان مه به ناچار از دریاچه برخواسته. درها بسته میشوند. و جریانی شیدا کمکم بالا میگیرد. او، گلی خاص، همیشه شکوفا. درهای بالکن معمولا گشودهاند. بالکن اتاقش فراخ است. کنار نردهها میایستد. کوهها را مینگرد و جنگل. رزها را میکارم و به دقت بهشان میرسم. تا نگاهش را زمینیتر کنم. بیشتر باغ را ببین. تا من از آن سو با خیالی راحتتر بتوانم تو را ببینم. میبینمش. مخفیانه. بخشهایی از تنش را با حریر میپوشاند. تنی که هر شب در آب میشوید. توی آب کفآلود مینشیند. موهایش را عسل میزنند و با شیر میمالند. به صورتش آهسته پنبههایی میکشند آغشته به عصارهی گلهای سرخ. حین شست و شوی شبانه کسی با او سخن نمیگوید. هر یک در سکوت کار خود را انجام میدهند و میروند. او خود از آب بیرون میآید. و به تنهایی تن و موهایش را آب میکشد. پس از این که پستانهایش را با پارچهای به لطافت میشوید. و شکم را و رانها و کفل. برهنگیاش را میبینم. اندام بالغ زنانهاش زیر جریان آب برق میزند. بعد لباسی گشاد میپوشد. شانههای سفیدش گاه از لباس بیرون میافتد. نواری دور کمر. گرهای بر شکم میزند. لباس بر زمین کشیده میشود. از موهایش قطرات آب میچکد. زمین چکهچکه ردپای خیسش را مینگرم. پاهایی ظریف. میرود. اتاقش خاموش است. سقف برافراشته. دیوارها پر از پنجرههای بلند و کشیده. تخت هر شب ساعت یازده زیر پنجرهای به جهت حرکت ماه گذاشته میشود. جهتی که ماه تا یک شب از آن گذر خواهد کرد. کسی در اتاق نیست. او میآید. و آهسته روی تخت دراز میکشد. موهایش روی بالشتهای ساتنی ریخته میشوند. لباس گاه کنار میرود و تن دیده میشود. کسی دستوری نداده. ولی من وظیفهی خود میدانم که پس از به خواب رفتنش به اتاق وارد شوم و رویش را بکشم. نگاهش میکنم. اما نه چندان. میترسم. نگاهم بیدارش نکند. میترسم. اگر نتوانم دست از خیرگی بردارم و صبح شود. نه. فقط نگاهکی تند. قدری هراسان و سراسیمه. به رانها. به شانهها. به خط ترقوهها. به شکم. به کفل. به چشمهای بسته. حرکت آرام تن حین تنفس. و میروم. پیش از طلوع بیدار میشود. پردهها را میکشد. صدا میزند. موهایش را شانه میکنند. لباسهایش را میآورند. پوشیده از اتاق خارج میشود. به اتاقی دیگر وارد. روی بالشتکی زانو میزند. رو به سیاهی دیوار. چشمهایش را میبندد. زیرلب زمزمههایی مبهم میکند. کسی نباید مزاحمش شود. آن جا میماند. گاهی دو ساعت و گاهی شش ساعت. بعد بیرون میآید. فورا به اتاقی دیگر میرود. اتاق میزی بزرگ دارد. روی میز کاغذهای خالی و پر از قلمهای یکسان و ظرفهای پر از یک نوع جوهر. مینویسد. میکشد. نوشتههایش را دیدهام. اشکال را هم. اما هیچ. از هیچکدامشان سر در نمیشود آورد. وقتی بیرون میآید حاضران جمعاند. نجبا. وزیران. والامقامان. او رو به آنها میایستد و چیزهایی میگوید. کشور بزرگ و روزها زیادند. تاریخهایی دقیق میگوید. و تک کلمههایی چون سیل. زلزله. طاعون. ملخها. و بدبختیهایی از این دست. حاضران تاریخ را مینویسند. و دستهجمعی به اتاقی دیگر میروند و با هم صحبت میکنند. او تنها میرود به سالنی دیگر. پشت میزی مینشیند و شربت همیشگیاش را مینوشد. شهد ماه. گرفته شده از شبنم گلهایی خاص با پرچمهای نقرهفام. گلهایی که اعماق جنگل میرویند.
از اون چیزا که مردمو دیوونه میکنه چند روز پیش رفته بودم یکم گه سگ بخرم. از همون رفیقم که اولش رفیقم نبود تا که یه روز امتحانش رو شد ۱ و ۲۵ صدم و پنجره رو باز کرد و برگههای امتحانیش رو پارهپوره کرد و از پنجره ریخت پایین و رو به آسمون داد زد آخر سر میرم گهسگفروشی میزنم و چیزایی میفروشم که مردم خیلی دوست دارن. آره رفیقم اول رفیقم نبود که. یه سال بالایی بود. یعنی من تازه راهنمایی بودم که اون سال یکی مونده به آخر دبیرستان بود. وقتی پنجره رو پرشتاب باز کرد همهی کسایی که توی حیاط نزدیک پنجره بودن سریع سراشونو بردن بالا ببینن چه خبر شده. زنگ تفریح بود ولی بعضیام مثل همین رفیقم گاهی وقتا تو کلاس میموندن. دیدم شروع کرد به جر و واجر کردن یه چیزی. بعدم خرده کاغذا رو پرت کرد پایین و داد زد میخاد گهفروش بشه. دو سه پر کاغذاش ریخت رو شونهم. چندینتاشو جمع کردم کنار هم چیدم دیدم نمرهش ۱/۲۵ بوده. رفتم بالا و باهاش رفیق شدم. و رفاقتمم باهاش حفظ کردم. فکر نمیکردم آخر واقعا گهفروش بشه. البته هنوز آخر نشده. آخه آخر میشه مثلا حدودا زمان پیش از مرگ یه آدم که حالا دیگه واقعا مرده و یا مثلا هشتاد نود سالگی یه آدم پیرپاتال. رفیقم حالا ته تهش پنجاه دو سه سالشه. هنوز زوده بگم آخر. ولی خب به هر حال حالا گهفروش شده. گهفروشیش هم نبش یه خیابون پر رفت و آمده وسط شهر. سردرش هم بزرگ با یه فونت فارسی سینمایی دههی پنجاه شصت نوشته گهفروشی فلانی (اسم و فامیل رفیقم) و من؟ خب من تو یه شرکت بیزنسدار کار میکنم. یعنی اسم شرکتم توش «بیزنس» داره. تو این شرکت گاهی پوستر طراحی میکنم. گاهی ویرایش، گاهی کاغذای لازمو چاپ میکنم و گاهی هم مسئول میشم برم در به در دنبال مشتری بگردم. در به در به معنای واقعی. میرم جلو در خونهها. یا تو پارکی جایی وایمیستم تا تبلیغ کنم و تبلیغ پخش کنم. خیلیم نگذشت بفهمم مردم وقتی خوردنی مجانی که بهشان تعارف کنی بیشتر احتمال داره کاغذ بیصاحابتو ازت بگیرن بهش نگاه کنن یا چند قدم اون ورتر بندازن تو سطل آشغال. تا این که همینجور خشک و خالی بدون هیچی بخوای مثل مترسک بایستی اونجا و سمتشون کاغذ بگیری. تخمهها رو توی کپههای کوچیک عن میپیچم. پیدا کردن تخمه تو خمیر عن به آدما دوپامین میده. و دوپامین چیزیه که باید سعی کنی به مردم و آدما و اینا بدی. اینو تو یه سری سمینار تبلیغفروشی بهمون یاد دادهن. به همین خاطره که تخمه رو میچپونم لای گه. چون گویا مردم خوششون میاد گولهگوله عنچوچیک باز کنن. اونم به امید یه دونه تخمهی لاش. بعد تخمه رو میندازن تو دهنشون و بسته به شانس تخمه اگه خوب باشه و سالم باشه و کمی شور و روغنی دوپامین مغزشون نبضنبض میزنه و برمیگردن تا بازم تبلیغ گهپیچ بگیرن. مهم نیست که کاغذا رو نگه دارن یا ازش استفاده کنن. هدف کسایی مثل من فقط اینه که از شر این کاغذا و تبلیغا خلاص بشن. میتونم همهشون رو بسوزنم و یا بندازم دور. ولی خب برای یه جو نون حلال و وجدان آسوده میرم مغازهی رفیقم تا گه سگ بخرم. کاغذی لول میکنم. رفیقم سیگار میکشه. کاغذ قیفیشکل میشه. رفیقم سیگار دود میکنه. میگم کدومش بهتره؟ رفیقم باز سیگار فقط میکشه. میگم هوی میگم کدومش بهتره؟ رفیقم سیگار میکشه و با چانه به یکی از ظرفا اشاره میکنه. قیف کاغذی رو میکنم تو گولهگهها. رفیقم سیگار میکشه. قیفو میچرخونم تو ظرف پر از گه و قیف که پر میشه بیرون میارمش. یه قیف پرعن. میگم میدونی مردم عاشق اینان؟ جدا میگم. و بعد میگم خب چند؟ میگه قند. میگم دمت گرم. عنا رو میچینم تو کیفم و میرم. رفیقم سیگار میکشه. ولی برای تخمهها بایست پول بدم. تخمهفروش رفیقم نیست آخه. یه خرده میخرم میام خونه. آب جوش میذارم. یه کاسهی گود برمیدارم و گه تو قیفا رو میریزم توی کاسه. روشم آب جوش میگیرم یکم. شکر یا نمک و ادویه میزنم. اگه شکر بزنم دارچین و هل و اگه نمک زردچوبه و کاری و آویشن ماویشن. بعد هم میزنم تا خمیر بشه. تو خمیرا تخمه و بعدم تبلیغا رو میپیچونم دور عنچوچیکا. گاهی هم کوکی میپزم. کوکی عنچیپسی. خردهعنا رو میذارم تو این دستگاه خشککنفریزری تا با چهل درجه منفی صفر به روش تصعید عنا رو خشک و ترد کنه. بعد تا اون آماده بشه مایع کوکی رو میسازم و بعد عنچیپسیارو میریزم تو خمیر و هم میزنم و میندازم تو فر و بعد کوکیها آماده میشن. میرم تو شلوغی گوشهی خیابون و کوکی و شیرگهالو که تو لیوانهای کاغذی تبلیغاتی شرکت ریختم تعارف میکنم. جمعیت هجوم میارن برای همچین چیزایی. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
چندشیجات ممکن است برخی بهم بگویند وسواسی. با این همه چهخوف که بگویم وقتی کسی انگشت میکشد روی منوی رستورانها تا مثلا منو را بخواند و یا با دقت بخواند چندشم میشود. وقتی کسی موبایلش را بیخیال میگذارد روی میز کافهها چندشم میشود. وقتی کسی ناخن میخورد چندشم میشود. وقتی کسی پا برهنه میرود دستشویی چندشم میشود. از موهای غریبه روی صابون چندشم میشود. اگر کسی موهایش را از دریچهی کف حمام برندارد چندشم میشود. وقتی ابر و اسکاج ظرفشویی قدیمی کهنه باشد چندشم میشود. اگر کسی توی سینک ظرفشویی خلط کند و یا تف بیندازد چندشم میشود. وقتی کسی کفشش را بیاورد توی خانه چندشم میشود. از سس خانههایی که بچه دارند چندشم میشود. از لکههای روی قاشق و چنگال که مشخصا لکهی آب نیستند و یا از تکههای غذا که بهشان چسبیده باشد چندشم میشود. از این که در چیزهایی مثل در فلاسک و بطریهای آب و درهای مربا و کتری و یا در قوری از سمتی که با محتویات تویشان تماس دارد روی کابینت و سینک و هر جایی قرار بگیرد چندشم میشود. از زیر ناخنهای زنانی که ناخن میکارند چندشم میشود. از الویهی دیگران چندشم میشود. و البته از تقریبا تمام غذاهای دیگران که باید سرد خورده شوند. از آب استخرهای شلوغ چندشم میشود. اگر توی غذا مو پیدا کنم کمتر از وقتی چندشم میشود که بدانم آشپز ناخنهای بلندی دارد. از خیلی از افراد پیر چندشم میشود. از بسیاری از آرایشگاهها بیشتر از توالتهای عمومی چندشم میشود. به خصوص آن آرایشگاههایی که قسمت ناخنکاریشان توی هوای بسته است و پودر ناخن این و آن میرود توی حلقت. چرا که به نظرم ناخن، مخصوصا ناخن کسانی که با دست زدن به مقعد گه میشویند به شدت با گه ارتباط دارد. پس وقتی میرویم توالت عمومی شاید بوی گاز و گوز رودهی افراد برود توی حلقمان ولی وقتی برویم این جور آرایشگاهها مسقیما گه طرف میرود توی حلق و بینیمان. به همین خاطر دستشوییهای عمومی از جهاتی بهتر از برخی آرایشگاهها هستند. از خانههایی که حیوانخانگی دارند چندشم میشود. به خصوص اگر این حیوانات خانگی توی خانه آزاد و رها هر جا دوست داشته باشند بچرخند. از دستگیرهی در مغازهها چندشم میشود. از اسکناس چندشم میشود. از ماشین آدمهای سیگاری که بوی سیگار میدهد بیزارم. یک بار بچهای توی دستهایم بالا آورد و چندشم نشد. یک بار توی دستشویی استخر تکهای گه دیدم که چیزی شکل کرفس ازش بیرون زده بود. دیگر نتوانستم خورشت کرفس بخوردم. نگاه کردن به پاهای سوسک برایم چندشآور است. دوست دارم روی تن مار دست بکشم و برایم مسئلهای نیست که با دم مارمولک مواجه شوم. دیدن جماعت موش کنار سطل آشغال برایم جالب است ولی از نگاه کردن به پوست بوقلمون پرکنده دچار حالت تهوع میشوم. دخترخالهای دارم که با دیدن خون غش میکند و خواهرم از این که کسی انگشت بکشد به لثههایش تا کلوچه و بیسکویت و نان را هل بدهد جلوی چندشش میشود. پدرم اگر کرک و مو روی فرش و گوشه کنار خانه ببیند میرنجد و مادرم بدش میآید بعد از آشپزی آشپزخانه را به آشوب خودش رها کنی. خواهر دیگرم از دست کردن توی دهان بیزار است و مادربزرگم از مار وحشت دارد. یکی از زنداییهایم تمام خانهشان را با پلاستیک پوشانده و در را به روی مهمان نمیگشاید. برای وسواس دارو گرفته است و پیشنهاد مادربزرگم به داییام این بوده است که این قدر به خانه گند بزن تا بلخره خسته شود و وسواسش خوب بشود. وسواس و یا انزجار. اینها چه فرقی با هم دارند. دربارهی انزجار تحقیق میکنم. و میرسم به همچین چیزی: انزجار حسی است شدید و آزارنده که منجر به فرار یا اجتناب میشود تا از تجربههای منفی در آینده جلوگیری کند. انزجار (Disgust) واکنشی قوی است برای محافظت در برابر عفونتهای احتمالی ناشی از عوامل بیماریزا. از نظر برخی انزجار چهار دسته است: انزجار درونی (انزجار از مزهی بد) انزجار از طبع حیوانی (انزجار از مدفوع و جسد و سکس) انزجار بینفردی(انزجار از این که کسی لباسهایت را بپوشد یا روی تختت بخوابد یا از مسواکت استفاده کند) انزجار اخلاقی (انزجار از زنا با محارم، تجاوز جنسی به نوزاد و...) داروین میرود تو سرزمینی و آن جا شروع میکند به خوردن گوشت سرد کنسرومانند. آن وقت یک بومی میآید و دست میزند به غذای داروین و از شل و ول بودن گوشت چندشش میشود. در حالی که داروین هم از این که طرف به غذایش دست زده چندشش میشود. داروین این را توی کتاب «بیان احساس در انسان و حیوان» مینویسد. پس انزجار ارتباط زیادی با فرهنگ و آموزش دارد. این از انزجار و انواعش. و گویا اگر این انزجار به ترس شدید تبدیل شود به طوری که فرد را از کار و زندگی بیندازد و تمام وقت فکرش را درگیر کند و وادارش کند تا هی بشوید و تمیز کند و رفتارهایی تکراری انجام بدهد بدل میشود به وسواس فکری عملی. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
خامهها و شیرینیها و شیرینیفروشیها به نظرم ۲ نوع خامهی قنادی وجود دارد. خامههایی که روی زبان میماسند. و خامههایی که توی دهان آب میشوند. خامههایی که میماسند با روغنهایی نکبت درست میشوند. شیرینیفروشیهای زیادی دیدهام که از خامهی نوع اول استفاده میکنند. وقتی خامهی نوع اول را حس میکنم شیرینی را نخورده تف میکنم تو سطل. نکبت است که به عنوان شیرینیفروش به نوع خامهات اهمیت ندهی. انگار که پرورش خوک راه انداخته باشی. برایت مهم نباشد که این خوکها قرار است کاهو کلمهای تازه بخورند و یا آت و آشغالهای مانده و بو گرفته. وقتی شیرینیفروشی بیاهیمت به کیفیت خامه و مواد اولیه و بهداشت همچنان شیرینی میفروشد کفرم در میآید. و بیشتر از مشتریهایشان ناراحت میشوم که کماکان از آن جور جاها خرید میکنند. ما با فامیلهایمان توی یک ساختمان زندگی میکنیم. دم ساختمان ما مثلا با یک پیادهروی پنج شش دقیقهای یک شیرینیفروشی وجود دارد که کیفیت و مزهی محصولاتش به معنای واقعی کلمه گند است. شیرینی فروشیای هم هست که توی یه خرده دورتر از ما مثلا با فاصلهی یک ربع رانندگی میشود به آن رسید. شیرینیهای این شیرینیفروشی تازهاند و خامههایش خامههایی هستند که تو دهان آب میشوند. وقتی یکی از فامیلها از شیرینیفروشی دم محلمان شیرینی میخرد ناراحت میشوم. و بعد با این خیال که شاید زبانش سر است و حسی برای تشخیص کیفیت ندارد ناراحتیام را از بین میبرم. بله. چطور میشود که هنوز این شیرینیفروشیهای افتضاح باز هستند؟ به خاطر همچین مشتریهایی. و البته عمو که معتقد است همهی اینها آشغال هستند ولی خب چون رفتن به عیادت مریض روانی بدون بردن شیرینی بد است از همین خرابمطبخ که نزدیک خانهمان است خرید میکند. و توجهی به آن روانی ندارد که از بیخ از این جور شیرینیها بیزار است. بله به دیدنم میآیید لطفا یا شیرینی خوب بخرید و یا دست خالی بیایید. و البته که مسئله مسئلهی هزینه نیست. چرا که این شیرینیفروشی نکبت دم خانهمان به خاطر کم شدن مشتری مجبور شده است که شیرینیهای گندمزهاش را گرانتر هم بفروشد. آه. ممکن است آنها هم متوجه نباشند. به همین خاطر شاید بهتر باشد برایشان بنویسم. بنویسم چه؟ به ذات شیرینی میاندیشم. به دلیلی که انسان یک جا تو تاریخ با خودش گفته خوب است شیرینی بسازیم. شیرینی چیست. خوراکیای شیرین برای به اصطلاح شیرین کردن کام. وقت شادی و جشن و خوشی. پیشتر از میوهها و یا کیکها و نانهای میوهای استفاده میکردند. عسل و شیرهی انگور و خرما. و چون شیرینی و کیک کمتر در دسترس بود و روزانه نمیشد رفت توی مغازه و هزارتا سفارش داد تا بگذارند توی جعبه قدرش بیشتر دانسته میشد. شاید هم چون به هر حال سالمتر بود. شاید هم چون زبان آن وقتیها این قدر مزهباره نبود. هزار مزه در اختیار نداشت. وقتی هم پاستیل هست و هم نانخامهای و هم تختهشکلات و هم کشمش و هم هزار چیز دیگر یک چیزهایی این وسط کمتر اهمیت خواهند داشت. توی این آشفتهبازار مثلا یک کیک میوهای عسلی به شیوهی پخت قدیمی دیگر کمتر به چشم میآید تا چیزهای نو و شیرینتری مثل بستنی و مافینهای شکری. پس به قول عمو تمام این شیرینیهای خامهدار همهشان یک چرت سمی هستنند و زیاد فرقی با هم ندارند که حالا بخواهی از اینجا بخری و یا از آن جا. اما خب البته که فرق دارد. و چون فرق دارد البته که باید همچین چیزی برای شیرینیفروشی محل تایپ و چاپ کرد و به دستشان رساند: سلام وقت بخیر. شاید برایتان سوال شده باشد که چرا مشتریتان کم است. و یا این که چطور میتوانید درآمدتان را بیشتر کنید. در این صورت پیشنهادتی برایتان دارم. خامههایتان به شدت بدکیفیت است. به خاطر روغن نامناسب توی خامه، شیرینی روی زبان میماسد و حس بدی میدهد. شیرینیهایتان کهنه است. که البته باید هم باشد. وقتی کسی نمیخرد کهنه میشوند. شیرینیهایتان گران است. که البته باید هم باشد. وقتی کیفیت شیرینیها داغان باشد چه کسی میآيد شیرینی ازتان بخرد. پس گران میکنید که ضرر جبران شود. و البته شما چیزهای زیادی میپزید که همین موجب از بین رفتن وقت و هزینه و انرژی است. شاید اگر محصولاتی را به کل حذف کنید و تمرکزتان را بگذارید روی افزایش کیفیت چند شیرینی اوضاع بهتر شود. و اگر دقت کنید خواهید دید که تنها با افزایش کیفیت مواد اولیه هم خیلی از این مشکلات برطرف خواهند شد. مثلا خامهتان را عوض کنید. یا هم مواد اولیهی باکیفیتتری بخرید و هم برای مدتی، کمتر شیرینی بپزید و هم زیاد بودن انواع شیرینیتان را کمتر کنید. در این صورت احتمالا مشتریهای بیشتر و طبعا درآمدی بالاتر خواهید داشت. البته اینها فقط پیشنهاد هستند. میتوانید همچنان اهمیت ندهید. شاید فرستادن این نامه بهتر از نالیدن از شیرینیفروشیها باشد. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
من و لاکپشتهام از خورشید کلافه میشوم. نمیتوانم حتی پنج دقیقه به شکل خودآگاه و خودخواسته صورتم را به سمت خورشید بگیرم. احساس میکنم پوستم را داغان میکند و موهایم را ميسوزاند. با این حال از حالا که اوج تابستان است از پاییز و زمستان هراسانم. بهش میگویند وینتر بلوز. تو کشورهایی با نور کمتر یعنی آنها که از خط استوا بیشتر فاصله دارند بیشتر تجربه میشود. و با این همه شاید مسئلهی من هم همین باشد. شاید هم یاد مدرسه و چیزهای ناگوار گذشته میافتم. شاید از گلودرد سرماخوردگی بیزارم. ولی به نظرم از همهی اینها بدتر غروبهای پاییز است. بیشتر دچار دلتنگیهای ناجور میشوم. همه چیز به نظرم غمانگیز و مرده میآید. احساس بیوهای که پدر و مادر و خواهرانش مردهاند بهم دست میدهد. مخصوصا اگر خانه باشم. مخصوصا اگر چراغهای خانه کم و خاموش باشند. چه باید بکنم. جستوجو میکنم. باید چه کنم. میخواستم سفر کنم. که لااقل بتوانم با انبوه درختان و هوای پاک از این دلتنگی بکاهم. اما خب نمیشود که بروم. باید بمانم تهران. حالا مرداد است. اما شاید از حالا باید برایش آماده باشم. اصلا چه شد باز یاد سخت گذشتن پاییز افتادم؟ آمدهایم سفر. وقتی نیمه شب به این ور از اتاقم آمدم بیرون دیدم تقریبا تمام چراغهای خانه را خاموش کردهاند. و رفتهاند و تو اتاقهایشان خوابیدهاند. در بهارخواب باز است. هوا خنک. سکوت خانه مرا یاد پیشتر انداخت. با هم آمده بودیم اینجا. و روی این مبلها نشستیم و حرف زدیم و حالا خلوت خانه مرا یاد آن شبها میاندازد و قدری دلتنگم میکند. این احتمالا یکی از همان حسها باشد که توی کتاب واژهنامهی حزنهای ناشناخته برایش واژهای در نظر گرفتهاند. دلتنگ میشوم. اما نه چندان که زمستان شدم. زمستان که یاد آن وقت افتادم از شدت دلتنگی نشستم روی مبل و توی خودم جمع شدم. اما حالا اوج تابستان است. از یادآوری خاطرات لبخند میزنم. یادت هست اینجا بودیم و این شد و آن شد و بعد همین. بدون این که احساس غم اساسی بکنم برمیگردم اتاقم تا کار کنم. و میاندیشم به این که خب چرا همین چند وقت پیش یعنی زمستان، همه چیز این قدر بد بود و شدید بود و خیلی بیشتر حس میشد؟ برای این که زمستان بود. زمستان و پاییز و کم شدن نور خورشید و البته جنگ هم بود. نگران میشوم برای پاییز. چه باید کرد. چطور باید روحیهام را حفظ کنم؟ چطور میتوانم عصر و غروب پاییز را تحمل کنم؟ شاید خوب باشد کمی پیش از تاریکی تمام چراغهای خانه را روشن کنم. و یا این که از ظهرش بیرون بروم تا نور خورشید به چشمم بخورد. یا این که تمام اتاقم را با رنگ نارنجی و قرمز بپوشانم. جایی خوانده بودم مدام نگریستن به این رنگها موقع پاییز افسردگی فصلی را کاهش میدهد. شاید باید تابلوهایی از برگهای نارنجی و نارنج و چیزهایی شبیه این بخرم و بچسبانم در و دیوار. پیادهروی کنم. اما خب این پیادهروی را هر سال گذاشتهام توی برنامهی پاییزیام و تقریبا هم به ندرت انجامش دادهام. یکی از علتهایش این است که پاییز و زمستان هوای تهران بدجوری سمی میشود. گاهی رفتهام و بعد از نیم ساعت پیادهروی که به خانه برگشتهام دیدهام لباسهایم بوی اگزوز اتوبوس گرفته است و با خودم گفتهام خب آخر این شکلی که بدتر است. و دیگر نرفتهام و توی افسردگی غرق شدهام. امسال هم احتمالا پیادهروی نروم. شاید خوب باشد که با ماسک سر ظهر بروم بیرون و قدری بنشینم تو ایستگاه اتوبوس یا پارک و به اطراف نگاه کنم و فقط نگاه کنم و بعد بازگردم. آیا این برنامهای ابلهانه است؟ یحتمل این گونه به نظر میرسد. با این همه دیگر چاره چیست؟ مصرف قرص دی؟ اغلب کمفایده بوده است. شاید خوب باشد بیست دقیقه زیر لامپهایی مخصوصا بنشینم. فتوتراپی. پیشتر زده بود به سرم که لاکپشت بخرم. وقتی داشتم توضیحات نگهداریشان را میخواندم دیدم نوشته است که این نوع لاکپشت به قرارگیری روزانه زیر لامپهایی خاص نیاز دارند. لامپها، آبی و ارغوانی و عجیب نبودند. از همانهایی بودند که روی عسلی کنار تخت پدرم است. دستت را که زیرش نگه داری کمکم احساس سوختن میکنی. شاید خوب باشد تمام پاییز زیر همچین لامپهایی دراز بکشم. میگویند برای بهتر شدن افسردگی فصلی خوب است که تو انزوا فرو نروی. شاید خوب باشد تمام دوستهایم را صدا کنم تا دستهجمعی زیر لامپهای مخصوص دراز بکشیم. من و تمام لاکپشتهای خیالیام نارنگیها را دست به دست کنیم و پر به پر بخوریم که توصیهی بعدی خوردن غذاهای سالم و مغذیست. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
باغ بال مرغ را سیخ میزند. زن میآید کنارش. آبکش سبزیهایی را که از باغ کنده است روی تختهی چوبی میگذارد. آبکش رنگ جالبی دارد. سبزی که سبز شبرنگ را به خیال متبادر میکند. ولی خب مهم نیست چقدر به آبکش نور بتابانیم و در تاریکی خیرهاش بشویم. هیچ نور بازتابیای ازش ساتع نمیشود. زن چاقو را زیر یکی از متکاهای روی تختهی چوبی مییابد و مینشیند کنار آبکش. دم پیازچهها را میچیند. علفهای هرز و زرد و خشک را از سبزیها جدا میکند. یک دسته ریحان بیرون میکشد و ميگوید عطرشان. و دسته را جلوی بینی مرد میگیرد. مرد در حالی که نگاهش به سیخ است تا بالها را از قسمت درست وارد کند میبوید و سر تکان میدهد. باران خوب باریده است. محصولات زیاد و خوشعطر هستند. و خاک آن منطقه البته که حاصلخیز و پر از مواد معدنی است. زن لبخند به لب نعناها را هم پاک میکند. هر دستهای که پاک میکند را توی لگن کنارش میگذارد. و مرد هر سیخی را که پر از کتف و بال و گردن میکند توی سینی میچیند. شب قبل زن گوشتها را پیاز خرد شده و نمک و فلفل و آبلیمو و روغن هم زده است. و زعفران کم زده است. برای این که زعفران گوشت را خشک میکند و طعم غالبش مزهها را خراب میکند. مرد پیازها را جدا میکند و گوشتها را سیخ میزند. روی هم میچیند و سراغ آتش میرود. هرگز از ژل و مایع آتشزا استفاده نمیکند. بلکه طبق تجربه چوبها را جوری میچیند که میداند آتش را حفظ میکنند و بعد خردههای چوب و برگهای خشک را دور هم جمع میکند و کبریت را آهسته میبرد زیر تودهی خرد میگذارد. و بعد چوبهای تقریبا کوچک خشک را دور آنها و در آخر چوبهای بزرگتر. و این قدر حوصله به خرج میدهد که بلخره آتش میگیرد. آنگاه منتظر میماند تا چوبها ذغال بشوند. و بعد سیخها را میچیند. زن توی لگن آب میریزد. با دست سبزیها را کمی از هم باز میکند و هم میزند. و بعد آب لگن را پای درخت کنارش میریزد. و دوباره توی لگن آب میریزد و با دست سبزیها را حسابی هم میزند. قدری سرکه میریزد توی لگن و میگذارد سبزیها قدری توی آب بمانند. خیارها را میشوید و خرد میکند. توی ظرفی میریزد و به آن نعنای خشک و گل سرخ میپاشد. چندین برگ نعناعی تازه توی ظرف خرد میکند. و بادامها و گردوهایی را که از صبح خیس کرده است توی ظرف خرد میکند. روی این ترکیب ماست میریزد و هم میزند. ماستخیارها را توی پیالهها میچیند. سری به برنج در حال دم کشیدن میزند. قدری زعفران برای روی برنج دم میکند. اتاق پر از بوی برنج و زعفران میشود. سبزیها را میشوید و توی آبکش میریزد. قدری که آبشان خشک شد توی بشقابهای کوچک میچیند. پیالههایی دیگر را پر از زیتون میکند. مرد با چنگک چوبی را جابهجا میکند تا چوبی را که ذغال شده است بردارد و توی حفرهی سماور بیندازد. قطرهای از روی بال در حال پخت میلغزد و روی آتش میافتد و فسسسی صدا میکند. زن سفره را میچیند. بچهها را صدا میکند. بچهها قاشقها و پیالهها و ظرف سبزیها را روی سفره میگذارند. زن قابلمهی برنج را کنار سفره میبرد و روی دستمالی نسوز میگذارد. کنارش ردیف پلوخوریهاست. وقتی مرد سیخ پخته شدهای را میدهد. یکی با نان سیخ را توی ظرف خالی میکند و به زن میدهد و زن رویش برنج میکشد. یکی کمی برنج میریزد توی ماهیتابهای که تویش زعفران دمکرده و زرشک است و آن را هم میزند و توی هر بشقاب روی برنج میکشد. یکی گوجهها را که از پیش پخته و توی ظرفی ریخته شدهاند به اندازهی دو تا توی هر بشقاب میکشد. یکی برای گربهای که میو میکند گوشت پرت میکند. بعد از غذا سفره و ظرفها جمع میشوند و دستهجمعی و با کمک هم شسته و تمیز. و بعد سینی لیوانها کنار سماور گذاشته میشود. مرد چای میریزد. سینی دست به دست پخش میشود. کسی جعبهی شیرینی یا خرما یا بیسکویتی را باز میکند. چای بوی خوش گل محمدی میدهد. توی آب استخر یک هندوانه قلواقل میخورد. گربه دستها و پاها و تنش را میلیسد و تو کنج آفتابی کمرمق دراز میکشد. شاهتوتها میافتند زمین و خاک را رنگی میکنند. بچهها میدوند و میخندند و دعوا میکنند و گریه و بعد بازی. لیوانها باز پر از چای میشود. و این عصر پنجشنبهای است توی یکی از باغهای کن. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
جِنجیر عمهی من جنگیر است. جن اجیر میکند تا حال آن یکی عمهام را بگیرد. این جداً ناامیدکننده نیست؟ البته که هست. آدم رفتنی میشود. گفتم میخواهم بروم. هوا حالم را بد میکند. گفت میخواهی بروی شمال زن بگیری؟ و خندید و گفت تو خانوادهی ما اغلب مردهایی که یک مدت میرفتند شمال زنی میگرفتند و خانوادهای هم آن جا تشکیل میدادند. میخندم و یکطورهایی دلگرم میشوم. با وجود فامیلهای عجیب و غریب و کمی داغان هم میشود موفق شد. چنان که او شده است. هزار لحظه است که افتادهای «شلختگی انتخاب است.» این شعار این زن است. بعد از غذا خوردن پنج دقیقه وقت میگذارد و آشپزخانه را تمیز میکند. بعد از آرایش سه چهار دقیقه وقت میگذارد و میزش را مرتب میکند. بعد از درس خواندن یک دقیقه وقت میگذارد و در خودکارها را میبنددد و توی جامدادی میگذارد. کتابها و دفترها را روی هم توی جاکتابی میگذارد. وقتی از خرید برمیگردد به جای رها کردن خریدها پنج دقیقه وقت میگذارد و چیزهایی را که خریده است سر جای درستشان میگذارد. طبق دو نکتهی مهم عمل میکند. اول این که برای هر چیزی جای مشخصی دارد. و دوم این که بعد از انجام هر کاری آن مکان و چیزهای مربوط به آن کار را مرتب و تمیز میکند. به اتاق مینگرم. دستمالها روی میز. خودکارها پخش و پلا. میشود لایهای اینجا را تمیز کرد. مثلا در لایهی اول فقط آشغالها را دور انداخت. در لایهی دوم ظرف و لیوانها را برداشت. در لایهی سوم دفترها و کتابها را روی هم قرار داد. در لایهی چهارم هر چیزی را سر جای خودش گذاشت. در لایهی پنجم میز را خالی از هر چیزی کرد. در لایهی ششم میز را با دستمال کاغذی پاک کرد. در لایهی هفتم به میز اسپری تمیزکننده پاشید و با دستمال پارچهای پاک کرد. در لایهی هشتم میز را رنگ کرد، با شلیک به مغز. «میتوان تمیزی را کنترل کرد.» شعار دیگر زن این است. میتوان کنترل را به دست گرفت و اجازه نداد که همه چیز به این وضعیت افتضاح بدل شود. قانون شصت ثانیهای. اگر انجام کاری کمتر از شصتثانیه وقت نمیگیرد همان لحظه که به آن اندیشیدهای انجامش بده. شصتثانیه پیش از برداشتن هر چیزی فقط باید فکرش را بکنم. و حتی بیشتر. پیش از ماندن چیزی در جای نادرستش پنج ثانیه فرصت داری تا آن را سر جایش بگذاری. قانون پنج ثانیه. دهها هزار ثانیه است که زمین افتادهام. قانون کنترل با لذت. هر چیزی که دوپامین داشته باشد انسان را به انجامش ترغیب میکند. دوپامین. تیک زدن کارها. پاداش دادن. من یک سگ خستهام. دیگر برای هیچ استخوانی دم نمیجنباند. فقط هم با اندروفین کار میکند. تا خودم را گاز نگیرم هیچ کاری نمیکنم. و از اندروفین بیرونی هم بیزارم. قهر میکنم. قوانین تازهای وضع میکنم. اگر کثیفی ظروف آزارت میدهد آنها را از پنجره پرت کن بیرون. تمام شد. تمام مشکلاتت حل شد. پنس به دست تکههای پاره و بریده بریدهی آش و لاش مغزم را برمیدارم و روی سینی فلزی میچینم. پازل سهبعدیام در شرف تکمیل است. و بعد یک مغز که حالا مثلثی است توی سرم میگذارم. قیچی جلو میآید. و خرچ میبرد. همهی نخهای عروسکیام پاره شدهاند. صدها هزار لحظه است که افتادهام. تا نخها را به مغز خودم متصل کنم فعلا همینطوری زمین افتادهام. «تمیزی تمیزی میآورد و کثیفی کثافت.» شعار دیگر زن این است. از روی کوه زبالهای زیر تختم بالا میروم و روی تختم که پر از لباس و عطر و گردنبند و آبنبات است میخوابم. قیچی را میآورد میگذارد روی تخت. و بعد پارچههایی بیربط. این پدر من است. تا میز کارش شلوغ نباشد درست نمیتواند تمرکز کند. نـظـمـ یکی از چرندترین واژههای تاریخ. اغلب انسانها به خاطر محدودیتهای ذهنیشان به چیزی میگویند منظم. چیزی که مثلا بتوانند آن را راحتتر به خاطر بسپارند و یا بتوانند استفاده کنند.* و بعد «زشتی» و «زیبایی». حتی «زباله». همهی کلمات به هم میریزند. غولی پاهای قارچ زدهاش را میگذارد روی زندگی زن. آن وقت کشوهایش که تمام دستمالهای تمیز را توی آن ردیفی تا کرده است بیرون میزند. و بعد تمام تختش که چروکهای روتختیاش را گرفته پر از خاک میشود. چوبهایش بیرون میزند. و بعد جعبهی جواهراتش که یک ردیف پر از النگو است و ردیفی پر از انگشتر و گردنبند زیر انگشت آبی غول میترکد. زن سیگارش را روی بالشتش میتکاند وقتی دیگر هیچ کوفتی مهم نیست. و بعد زن میایستد. یک وقت میگیرد برای سقط جنین. و بعد من میایستم. نخها را به دقت به مغزم متصل میکنم. و تو هم شاید لابد یک وقتی میایستی. توی ایستگاه قطار. به مقصدی یک ماهه و سبز. پول واریز میکنم به حساب عمه. عمه تو حتما میتوانی حالم را خوب کنی. پول را میگذارد توی جیبم. جای جناجیری برو با این پول انجیر خشک بخر با چای بخور. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
قارچوبه سیبزمینیهای خلالی را آبپز میکند. خشک میکند. میریزد توی ظرف. رویش پنیر پیتزا و قارچ و فلفل و زیتون میریزد. میگذارد توی فر. قلم را روی صفحه میکشد و رنگ دور پوستر را شتری میکند و بعد به سماقی تغییر میدهد. از صاف بودن کادر وسط مطمئن میشود و با صدای فر طراحی را نیمه میگذارد. غذا را از توی فر در میآورد. فر را خاموش میکند. کتری را پر. زیر گاز را روشن. از توی سینک که پر از ظرف و ظروف کثیف است چنگالی بیرون میکشد. پمپ ظرف مایع ظرفشویی را چند بار میفشارد و اسنفج را زیرش میگیرد. بعد از افتادن چند خط آبی براق مایع چنگال را چند بار به اسفنج میکشد. ظرفی از توی سینک انتخاب میکند و رویش آب گرم میگیرد تا محتویات چسبیدهی سرخ و چرب رویش پایین بریزد. اسنفج را روی ظرف میکشد. و چنگال و ظرف را میشوید. خشک میکند. غذا را توی ظرفش میکشد. مینشیند کنار گلدانهایش و غذایش را آهسته میخورد. دراز میکشد روی فرش. به پنکهی سقف زل میزند و به آدمهای سیگاری میاندیشد. دود سیگار را تصور میکند. سیگار سیگاریهای قهار. توی بیمارستان هم نمیتوانند نخی آتش نزدند. و بعد دود با پنکه میچرخد تو گلوی کودکی که تازه عمل لوزه انجام داده. پرستار از راه میرسد و تذکر میدهد. دود سیگار پررنگتر میشود. به گاز مینگرد. صدای کتری در آمده. بلند میشود. چای. و رولتی که دیشب درست کرده. رولت را روی کاغذ روغنی پخت. و بعد از سرد شدن به آن آب گیلاس این قدر زد تا نرم بشود. و بعد رویش خامه ریخت و گیلاس و تمشک. از یک طرف با کاغذش رولش کرد. و بعد باز رولش کرد. رولت را با شکلات پوشاند و با چاقو برید. مارپیچهای خامهای. دو تا میگذارد توی ظرفی دیگر که میشوید و خشک میکند. رول اول را با آرام باز کردن مارپیچش میخورد. زبانش را میاندازد روی آخرین قسمت و همینطور که با زبان تای رولت را باز میکند شهد و شکلات و خامه و توت و گیلاسش را هم میلیسد و میخورد. رولت دوم را گاز میزند. از وسط. انگاری که این رولت نیست و هر شیرینی میتواند باشد. که این را البته غمانگیز میداند. میاندیشد ساختن رولت بیهوده است اگر موقع خوردن مثل رولت باهاش برخورد نکنی. رولت باید با زبان آرام آرام باز بشود. و مثلا نان خامهای هم باید زبان را توی حفرهاش کنی و یواش یواش خامه ازش بیرون بکشی. و یا بگذاری توی دهانت و تق ببندی تا نارنجکوار ماهیتش را یکباره بروز بدهد. و گلابی را باید ورقهای بخوری بعد از این که کلاهک چوبدارش را جدا کردهای. و نارنگی را باید دانه دانه جدا کنی بخوری. و از همه بهتر کیک. کیک تولدی که خودت ساخته باشی و به آن اعتماد داشته باشی. سرت را باید بکنی توی کیک. با چشمهای بسته. و فقط دهانت را باز و بسته کنی. و این قدر این کار را بکنی تا در آن نقطهی دهانت دیگر همهی کیکها را خورده باشی. آدمها را این شکلی میسنجد. به خوردن رولت یا نان خامهای و یا گلابی و یا نارنگی دعوتشان میکند. اولین روز کاری برای شناخت همکارانش جعبهای شیرینی برد. وقتی میز کناریاش تمام رولت را یکباره کرد توی دهانش احساس کرد نیاز به ساختن جهنمی شخصی دارد. در این جهنم تمام این گونه افراد را جمع میکنند و در جهانی شکل همین جهان میاندازند که همه چیزش همین است اما این بار تمام چیزهای خوردنیاش شکلهای متفاوت ندارند. مثلا نان خامهای شکل یک قطعه کیک چهار گوش کوچک است و رولت هم همینطور و نارنگی چیزی است شبیه سیب که گلابی هم همین است. و گیلاس و آلبالو هم همین. جهنمی مختص افرادی که برایشان فرقی نمیکند چیزها را چطور بخورند. این افراد زیادند. از مادر خودش شروع میشود. بعد شاید حتی تنها بماند. در جایی که آن جهنم نیست. چای را آهسته با زبان امتحان میکند. دمایش خوردنی است. حین طراحی پوستری دیگر مینوشدش. این بار پروژهاش این است که برای شرکتهای مختلف پوستر مضر بودن سیگار تهیه کند. همه از ریههای چرک روی بسته خسته شدهاند. و خیلیها هم اصلا اهمیتی به آن نمیدهند. به چهرهها میاندیشد. قبل و بعد چهرهی آن بابا توی بیمارستان که پرستار از دستش شاکی است. چطور میشود همچین کسی پیدا کرد؟ و بعد او بلخره یکی را که به نظرش خیلی سیگاری است توی شرکت پیدا میکند. به او نزدیک میشود و از او میخواهد عکسهایش را نشان بدهد. و بلخره مییابد. مردی شاد و سرحال با چروکهای کمتر. این دو سال پیش مرد است. آن وقتها سیگار نمیکشیده است. اما مادرش هم زنده بوده است. از این ایده ناامید میشود. و در نهایت پوستری میسازد با کادر زرشکی تیره. یک ظرف رولت حسابی اشتهاآور توی بشقاب. و عکس کناری سیگارهایی که توی رولت فرو رفتهاند. و رولت از قسمتی کمی دودهای شده و خامهاش به نظر ماسیده میآید. این عکسی است همان قدر کمتاثیر. که فرد را شاید یاد همان عکس ریههای کثافت بیندازد و موثر واقع شود. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
برجهای کاهویی این محله خشک نیست. اما رقابت بین رشد زیادی است. همین که درختی بالا برود تمام آفتها و گیاهان هرزه و کپکها و قارچها تمام تلاششان را میکنند تا جلوی رشد این درخت نوپا را بگیرند. و بعد دانهها و بذرها میکوشند دیگری را پس بزنند و خود به نوری بیشتر برسند. نور. چیزی است که سبزها حاضرند برایش بمیرند. اگر داشته باشندش خوب است و اما اگر نداشته باشند حتما میمیرند. به همین خاطر هر کاری میکنند تا حتما بودجهای مناسب از آن را به دست بیاورند. جنگل پرتراکم و وحشی است. درختها اگر دست داشتند سر هم را زیر آب این قدر نگه میداشتند تا رقابت خستهکنندهشان تمام شود. این ور آن ور سکوت عجیب درختهاست که با باد و باران و جانوران شکسته میشود. پر از حرفاند ولی تار صوتی مستقیمی ندارند. به اینها میاندیشی و میاندیشی که لااقل درختهای حوالی خانهات حال بهتری دارند. و تو دقیقا نمیدانی چرا. شاید حتی دیگر زنده هم نیستی که بدانی چرا. بچهها طناب تابهایشان را اینجا سوار میکنند. به تاب خوردن بچهها نگاه میکنی. بالا میروند. و بعد پایین. تو بالا میروی. کاهوها را از اینجا میخری. چهلهزار. پاییندست ارزانتر است. با این همه تو تا اینجا میآیی که کاهوی گرانتر بخری. کاهوهایی که رنگیاند. بنفش. و برگهایشان تر و تازه است. کاهوهای ارزانتر التبه که اغلب پلاسیدهاند. تا به پایینها برسند میگندند و میپلاسند. و با برگهای پژمرده کار کردن بیهوده است. برای این که تا کار تمام شود کاهو تمام از بین میرود. برگهای بیرونیتر چون دست میخورند و بیشتر در معرض تماس هستند التبه که زودتر خراب میشوند. مخصوصا در پایینشهر دیدهای که چطوری از توی کامیون باانداختن کاهوها و دست به دست کردنش بار کامیون را خالی میکنند. اما اینجا هر کدام از این کاهوها توی مستطیل یا مربع بزرگ خوابیدهاند. روی فوم نرمی که کف ظرفهای پلاستیکیشان هست. و رویشان با سلفون کشیده شده است. بدین ترتیب کاهوها دست نخورده و تر و تمیز توی یخچالهای نگهداری میشوند. و به نظرت این دقیقا همان شرایطی است که باید قلعه را درونش نگه دارند. قلعه باید از بهترینها ساخته شود. کاهو را میخری. روی میز کارت میگذاری. لامپ متمرکز میزت را روشن میکنی. و با چاقوها و انبرهایی خاص مشغول ساختن برج میشوی. برج با تراسهای باشکوه و درها و پنجرهها و سقفهای همگرا. کندهکاریهای ریز سبز که از دور قلعه را یشمیمانند میکند. انگار یکپارچه از سنگ یشم درست شده باشد. یکپارچه. قلعهی سبز را روی میز میگذارد. و خوب با ذرهبین نگاه میکند. تمام تکههای کوچک سبز باید از آن خارج شوند. برای این کار باز ابزاری خاص. نوعی دستگاه کوچک پرتاب پرفشار هوا که اولین تو طلافروشی دید که مصرف بشود. آن وقت یکی خرید. و روی میزش گذاشت. کنار تیغها و همه چیز. و بعد که قلعه آماده ميشود میروی سراغ جعبهي مخصوصت. جعبهای سفید که از چوب گردو تراشیدهاند. این جعبه را از یکی از دوستان نجارش هدیه گرفتهای. و بعد گفتی که این جعبه میتواند خانهی خوبی برای دوستهایت باشد. و او کمی سردرگم فقط لبخند زده بود. که گفتی بودی عکسها. شاید هم ارواح. و او لبخند بهتری زده بود. و بعد ایستادی بالای خاک. بارانی زردت را به تن داشتی. هروقت هوا ابری این شکلی باشد بیرون میروی. با بارانی زردت. و جایی که بپنداری مناسب باشد مینشینی. جایی معمولا خاکی. و بعد باران که میبارد در جعبهات را باز میکنی. و با پنس مخصوص یکی یکی کرمهایی که بیرون میآیند را میگیری. ده بیست تا که جمع کنی به خانه میروی. کرمها را آهسته روی قلعهی سبز میگذاری. و نگاه میکنی که با گذشت روزها چقدر از قلعه خورده و خوردهتر میشود. و بعد کاهو را که کج و کوله شده با تمام کرمهایش میاندازی وسط جنگل. گاهی با لاشهی کاهوی پیش مواجه میشوی که با پا له شده. و یا این قدر پلاسیده که به سادگی میشود با خاک و گیاهان دیگر در بافت جنگل نادیدهاش گرفت. آخرهفتهها بچهها میآیند. رود حوالی خروشان است. هواشناسی هفتگی آب و هوا را اعلام میکند. هفتههای بارانی که در این جغرافیا حداکثر دو هفته یک بار است میروی بالا که کاهو بخری. و بعد برف که بیاید دیگر هیچ جا نمیروی. میمانی پشت پنجره و برفها را تماشا میکنی. دوست داری گاهی یکی دو تا دانهی برف بیفتد روی زبانت و باران بشود اما میترسی که خیلی خیلی سرد باشد. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
مردهـ زا خواهرم موهایم را میبافت. من توی موهایش گلهای بابونه فرو میکردم. خواهرم توی عروسیاش اتفاقی انگشتش را با چاقو برید. نشست و دستهایش را گذاشت روی صورتش. فهمیدم که فقط چاقو نیست. زاییدن. خانه پر از صدا میشود. گریه و نفرین و جیغ نازک و بعد از سه ساعت دیگر هیچ صدایی نیست. حتی از یخچال یا ماشین ظرفشویی هیچ صدایی. دو انگشت شست و اشارهام را روی بند ناف میگذارم. و تمام خون را به سمت جنین میکشم. این آخرین خونی است که مادر به تو میدهد. چهار انگشت بعد از ناف او را گره میزنم. بندناف را میبرم. خون و لختههای روی تنش را پاک میکنم. نوزاد دهان لزجش را باز میکند. تمام چیزهای لزج بیرون کشیده میشوند. خون. در کرم ضدآفتاب را میپیچانم. عطر گیلاسی که تهرنگ کمرنگ سرخ دارد به مچهایم میپاشم. میروم سر کار. کدهای اکسل را روی دیوار چسباندهام. چیزی که میتوانم برسی کنم را حفظ نمیکنم. تمام ستونها را مرتب میکنم. اسمها در یک ردیف و بعد درآمدها، اعدادی برای بیمه و حقوق و کسری و تمام چیزهایی که میتواند ساعتها حواسم را پرت کند. و بعد تردمیل. ساعتها. پیادهرویهای طولانی. باشگاه بعد از کار. بدینترتیب به خانه که برسم میتوانم سرم را بگذارم روی بالشت و بخوابم. بندهای کفشام را باز میکنم. از تلویزیون میگذرم. کلیدهایم را در میآورم. درخانه را باز میکنم. کنسروی که خریدهام را گرم میکنم. تا گرم بشود لباسهایم را اتو میزنم. غذا میخورم. مسواک میزنم و میخوابم. زنی که کنارم خوابیده است خیلی بزرگ شده. گاهی اشتباهی توی خواب میغلتم و میخورم به تن بزرگ مرطوبش. بویناک، احتمالا باید خانهی من باشد. بینیام درست کار نمیکند. تمام عصبهایش سوخته. و من هر روز برای این که این بچه را سیر کنم باید میرفتم و کار میکردم. اینها باید تو بغل هم باشند؟ نمیدانم. چند غلت دیگر میزنم و میخوابم. صبح با صدای زنگ بیدار میشوم. دوش میگیرم قهوه و سنگک فریزری گرم شده با عسل میخورم. آماده میشوم. لباسهای رسمی اتو شدهی دوم. دو دست لباس رسمی دارم که یک روز در میان میپوشم. و هر روز لباس روز قبل را اتو میکنم و اگر نیاز باشد میشویم. داشتم پودر میریختم تو ماشین لباسشویی که زنگ را زدند. خواهرم بود. ماههای آخر. ناراحت. گلهمند. در را باز کردم. گریه میکرد. گریههایش را گوش دادم. چند روزی خانهام ماند. وقتی برمیگشتم به جای کنسرو غذای خانگی داشتیم. لوبیاپلو. کوکو. یا لازانیا. وقتی دعوت شدم مهمانی همکاران نشست و برایم خط چشم کشید. سایه. و بعد یک روز آمدم خانه و دیدم ساکت ساکت است. رفته بود. برگشته بود. میبایست کمکش میکردم. برای زایمان. و بعد بروم سر کار تا خواهرزادهام بتواند خوب بزرگ بشود. اما او رفته بود. دندانم میرود روی یخ سنگک که هنوز فرصت آب شدن نیافته. میروم پارک. بچهها دنبال هم میدوند. با هم دوچرخهسواری میکنند و با هم خوراکی میخورند. در نهایت من به زایمان خودم کمک میکنم. خون بند ناف را به سمت کودک هل میدهم. این رودهمانند چسبناک. و بعد گره میزنم. میبرم. مینشینم یک گوشه. شبها صدای آرام نفس زن فاسد کنارم را میشنوم. خودم هستم. باد کرده. پوستش میترکد و روغنش روی تخت میریزد. مگسها مدام تلاش میکنند. بچهای توی اتاقی که میپنداشتم میتواند اتاق کودک باشد خفته است. کبود و کوچک. بدون هیچ فرصتی برای بزرگ شدن. بدون هیچ فرصتی برای هیچ. چشمهایم را میبندم. آب جوش کنار کنسرو قلقل میکند. قلها بالا میآیند و میترکند. و این ترکیدن قلها و صدای ممتد آرام گاز روشن تنها صدای خانه است. میشد تلویزیون بخرم. یکی خریده بودم. چند ماه شبانهروز روشن بود. با صداهایی از اخبار تبلیغها و فیلمها و صدای گویندگان ورزشی و برنامههای خانگی. هر وقت میترسیدم بدون تفسیر کردن به صداها گوش میکردم. گوش میکردم که زنگ صدای آدمهای مختلف چطوری است و آرام میشدم. و بعد یک شب برقش را کشیدم. رویش آب ریختم. نفهمیدم خراب شد یا نه. فقط انداختمش توی کارتن. گذاشتمش جلوی در خانه. به امید این که یکی از همسایهها و یا هرکسی آن را بدزدد. خواهرم گفت این را چند وقت میخواهی اینجا جلوی در بیندازی. شانه بالا انداختم. یک روز آمد. یک روز رفت. همه چیز خوب شد. خوب چرخید. و بچهاش به دنیا آمد. حتی یک بار هم دستش را نتوانستم بگیرم. دستهای کوچکش را و یا خوراکی و سنجاق و دامن نتوانستم بهش بدهم. موهایش را ببافم. به ناخنهای کوچکش لاک بزنم. خوراک کنسرو را توی بشقاب میریزم. نان خشک چند روز پیش را تویش میریزم. نانهای نرمشده را با قاشق برمیدارم و توی ظرف رها میکنم. مگسی لب بشقابم مینشیند. چطور باید این جسد را رها میکردم. چیزی که نیست. من. عکسی دیگر برام میفرستد. از خودش و همسر و بچهاش. خندان. آن ور آبها. برای همیشه. زهرا مرادپور @moradpour_frogism
چرا نباید دعا کنیم؟ سلام عصر بخیر من خردهدانشجوییام که تازه به اسپینوزا رسیده. و «چرا نباید دعا کنیم؟» عنوان کتاب کودکی است که اخیرا در دست چاپ دارم. کتاب به این صورت است. یک لحظه گوشی خدمتتان... خیلی خب فرض کن این خداست. (و آن قت یک نوری بکشم که کل صفحه را بپوشاند.) اما خب شاید تصور خدا به این شکل کمی سخت باشد. به هین خاطر فرض کن خدایی که میخواهی برایش دعا کنی این گونه است. (و آنگاه توی یک صفحه یک عالم جریان میکشم که رنگیاند و بیرنگاند و همه جا هستند و هیچ جا نیستند.) شاید این طوری هم سخت باشد. پس فرض کن اصلا خدا این شکلی است. (پیرمردی ریش سفید مهربان با لباسهایی که از تکههای مختلف پارچه پوشیده است. پیرمرد دستش را به تکهابری گرفته است و از آن آویزان شده است.) حالا بیشتر میتوانی خدا را درک کنی. هرچند که چون تو خدا نیستی و درک خدا از کاسه جمجمهی تو بسیار بسیار فراتر باشد با این همه تو وقتی میتوانی تصورش کنی که انسانشکل باشد. بدین ترتیب فرض کن خدا این است و تو این هستی. (و آن وقت توی یک صفحه خدا را خواهم کشید که روی ابری دست به سینه با چشمهای بسته نشسته است و بعد صفحهی کناریاش یک بچهی، با موهای متوسط که مشخص نیست درست دختر است و یا پسر،( از آن جا که بچهی شما هم هنوز جنسیتش مشخص نیست) از پشت پنجره دارد بیرون را میبیند. و بیرون شب است و خشک و خالی. تو به عنوان یک بچه دوست داری بروی بیرون و برف بازی کنی و هویج هل بدهی وسط سر آدمبرفی. اما وقتی برفی در کار نباشد خیلی سختت میشود به شکل بازی فرضی تنیس آگراندیسمان به سمت بچهای دیگر برف پرتاب کرد و از زدنش لذت برد. تا که یکی از دوستهایت گلوله برفی اساسی فرضیای میتپاند توی سرت. و آن وقت است که میپنداری قرار است سینوزیت فرضی بگیری تا تو را از مدرسه رفتن باز دارد اما خب یادت میافتد که این فقط یک روایت فرضی دیگر است از هزاران «اگر این گونه میشد چه میشد؟» چون پشت پنجرهها هیچ برفی نیست. این است که زانو میزنی رو به سمت پنجره و دستهایت را به حالت دعا بالا میآوری و میگویی خدایا لطفا کمی برف برای ما بریزان. آنگاه اگر برف بیاید و حسابی بنشیند تو شادمان میگردی از این که حتما خوب و دوستداشتین بودهای یا کاری به شدت عالی کردهای که خدا یعنی آن مرد ریش سفید متقاعد شده است که با عصایش به ابرها بزند تا شهر شکرپاش شود. اما عزیزدلم این گونه نیست. و تو باید حواست جمع باشد. وقتی شرایط سخت است مردم احساس بدبختیشان چنان عمیق میشود و حس کنند باید به نیرویی دیگر متوصل شوند. (در اینجا تصویر هواپیمایی را خواهم کشید که حسابی کج شده و مسافران با چهرههای اشکآلود بین ماسکهای زرد آویزان دارند از خدا کمک میخواهند. و حتی اگر نیرویی بزرگ و غیبتر برای توصل نباشد مردم گاهی به شدت نیاز دارند که التماس کنند و غر بزنند و بگیرند و کمک بخواهند. چون آن وقت میتوانند خودشان را آرام کنند و نگذارند تنش زندهزنده قورتشان بدهد. اعتماد میکنند. حتما که تو توی شهربازی سوار اژدهایی شدهای که تاب بخورد و خیلی برود بالا و بترسی و حس کنی الان است که بیفتی. این وضعیت درست شبیه این است. اگر این جور مواقع یعنی درست وقتی آن بالای بالا و در معرض سقوط هستی جیغ نزنی و کمک نخواهی حالت بد میشود. اما حالا اینجا فرق دارد. همه چیز از قبل نوشته شده است. و مشخص است که هر چیزی توی جهان قرار است چه کاری بکند. و این چیزی نیست که عوض بشود. مگر این که خدا بخواهد برود روی کرهی زمینی دیگر که تقریبا تا حد خیلی زیادی مانند اینجاست و بخواهد سرنوشتها را تغییر بدهد. (در اینجا چند تا کرهی زمین میکشم و این پرمرد که در حال راه رفتن روی کرهها هست . با چهرهای متفکر که میکوشد مناسبترین را انتخاب کند.) اما خب اگر خدا این کار را بکند یعنی این که نظرش را عوض کرده است و بچهی عزیز بگذار بهت بگویم خدا تو این داستان ما اصلا خدایی نیست که بخواهد نظرش را عوض کند. چون اصلا اگر نظرش هی بخواهد عوض بشود که دیگر نمیشود که خدا باشد. پس به همهی این خاطرها باید بهت بگویم که دیگر لازم نیست بیخودی دعا کنی. مگر این که بخواهی آرامشی چیزی بگیری. ولی خب بعید است که بتوانی دعا کنی تا آرامش بگیری در حالی که بدانی دعا کردن و یا نکردن به زحمت میتواند چیزی را عوض کند. خب ملاحظه داشتید؟ از آن جا که شما سه قلو باردار هستید و سهتا را هم سیسال پیش زاییدهاید نظرتان حقیقتا برایم مهم است. به نظرتان این کتاب میگیرد؟ الو الو؟ زهرا مرادپور @moradpour_frogism