- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 70
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 24
- 1/48двое суток
- 27
- 1/72трое суток
- 29
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
میدانم چرا این روزها نمینویسم. علاوه بر بیقرار بودن بدنم و تمرکز پایینم که این روزها امانم را بریده، مانع بزرگِ سرِ راهم فکر خلق کردن است. مدتی است به این نتیجه رسیدهام که نوشتههایم به هیچ دردی نمیخورند. ذهنم دست از سرم برنمیدارد. این روزها تاریخ و فلسفه میخوانم البته اگر بتوانم بنشینم وقرار بگیرم. وقتی یا خودم فکر میکنم چه چیزی در خواندههایم میتواند برای مخاطب جذاب باشد، پاسخ همیشه این است: «هیچی.» چرا باید برای خواننده جالب باشد که مفهوم اسطوره چیست؟ چرا خواننده باید بخواهد معنای کائوس یا تلاش انسان برای برگرداندن نظم به جهانش را بداند. اینها هیچکدام آنقدر برای خواننده جذاب نیستند. چرا؟ چون روایتی در دل خود ندارند. اما اگر من بگویم که حدود یکسال است که بدنم به دلیل تغییرات هرمونی پدرم را درآورده و یا بگویم اخیرا کلاس رقص کلاسیک میروم و یا تئاتر فیزیکال را شروع کردهام و همکلاسیهایم یک آقای ۴۶ ساله ویک دختر شانزده سالهاند و مدام وقتی بهش اتود میدهند، جیغ میزند و از کوره درمیرود، چون فکر میکند بازیگری اینگونه جذاب است؛ شاید خواننده حوصله کند وبخواند. بعد باز به یک نکتهی دیگری دربارهی خودم پی بردم. از وقتی وارد دنیای درمان پدیدارشناسانه شدهام؛ احساس میکنم باید تمام نوشتههایم با واژگان معنا، بیمعنایی، قطعیت، عدمقطعیت آمیخته باشد. در حالی که به این نتیجه رسیدهام که واژگان را باید زندگی کرد. عدم قطعیت یعنی بدنم که صبر نمیکند تا من تصمیم بگیرم و افکار مسموم را متوقف کند، خودش کارش را انجام میدهد. پس هیچ قطعیت وتضمینی نیست که بدن شما همیشه مثل ساعت کار کند. اما امکان من چیست؟ این که از آن مراقبت کنم. اتفاق دیگری که افتاد این بود که دو سه هفته پیش معلم پیانوم کتابی بهم داد. کتاب، خاطراتی از اریک امانوئل اشمیت است. داستان پیانو یادگرفتن خود اوست و اینکه در طی تمام سالهایی که میزد هرگز نتوانسته بود به آن لحظهی غرقگی و آن، دست پیدا کند جز دو بار. یکبار وقتی که نوجوان بود دوستی به منزلشان میآید وشوپن برایش مینوازد و دیگر وقتی در انتهای داستان خبر سرطان خالهی عزیزش را میشنود. اریک وقتی برای خواندن رشتهی ادبیات به فرانسه میرود، با معلمی پیانویی لهستانی در آنجا آشنا میشود که هرکاری به عنوان تمرین برای یادگیری پیانو از او میخواهد، غیر از پیانو زدن. تمرینهایی مانند: راه رفتن میان درختان، چیدن شبنم روی گلها، زیر پیانو دراز کشیدن، معشوق را بغل کردن و یا در چشمهای معشوق زل زدن و او هربار اعتراض میکند که من آمدهام اینجا پیانو تمرین کنم و هربار هم مادام پلینسکا به او میگوید که اگر مایل نیست با روش تدریس او پیش برود، میتواند کلاس را متوقف کند. یکسال به همین منوال پیش میرود تا این که اریک تنها خالهاش امه به سرطان بینی دچار میشود. خالهای که تمام عمرش را با مردی در ارتباط بود که هرگز زنش را به خاطر او ترک نکرد و حتی بچهدار شد و امه شاهد دیدن لحظههای او با خانوادهاش به عنوان یک معشوقه بود. در نهایت امه بعد از عمل جراحی چون صورتش تغییر شکل میدهد، تصمیم میگیرد در آسایشگاه بماند و کسی را تا انتهای عمر نبیند. وقتی اریک به آسایشگاه میرود اجازه نمیدهند امه را ببیند. اما اجازه نمیدهند و اعلام میکنند که این درخواست خود بیمار است. اریک ناامید نامهایی مینویسد و به مسئول آسایشگاه میدهد. در راه برگشت در بخشی از آسایشگاه پیانویی قدیمی درست همان مارکی که در خانهشان داشته والبته کمی قدیمیتر را در سالن میبیند. پشت پیانو مینشیند و شوپن مینوازد. برای لحظهای غرقگی را تجربه میکند و تمام آموزشهای مادام پلینسکا را احساس میکند، در همین لحظه صدای امه را از پشتش میشنود که به اومیگوید: «لطفا برنگرد و به نواختن ادامه بده.» و این حال ادامه پیدا میکند و این تنها خاطرهایست که پیش از مرگ امه با اودارد و این حال برای او حالی غریب و حیرتآور است. داشتم فکر میکردم، خیلی وقت است این حالت را تجربه نکردهام. نمیدونم چطور میشود به آن دست پیدا کرد اما شاید نوشتن یکی از آنها باشد. برویم ببینیم فردا چه برایمان رقم زده است. بهاره ابراهیمی @Derrrang #شبانه
تمرکزم به فنا رفته و نمیدانم واژگان را چگونه کنار هم جمع کنم و اینجا بنشانمشان. مدتهاست میخواهم جُستاری بنویسم و در عنوان ماندهام. دوستان قلم به دست اگر پیشنهادی دارید، استقبال خواهم کرد. بهاره ابراهیمی @Derrrang ۲۳ مردادماه ۰۵
حس میکنم دیگر نمیتوانم بنویسم. قلمم خشکیده. آیا باید نوشتن را کنار بگذارم؟
وقتی نمیتوانی بنویسی باید به بدن پناه ببری. بدن آخرین مأمن ماست. نمیدانم چقدر باید بخوانم تا سینهام سبک شود. فقط میدانم اشتباه است اگر از بدنم فاصله بگیرم. @Derrrang بهاره ابراهیمی
#صدا @Derrrang
The Final Cut(joyamusic).mp3
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است باری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ است دِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزد مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان ساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ است وحشتی نیست از انبوهِ مسلسلداران تا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ است رو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بد تا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ است با تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان است ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است! ایرج جنتی عطایی #شبانه @Derrrang
بدترین حالتی که ممکن است به عنوان یک فرزند با والدینت تجربه کنی، به دوش کشیدن اضطراب آنهاست. فرقی نمیکند چندساله باشی؛ وقتی پدرومادر نمیتوانند اضطراب استقلال داشتن، حریم داشتن ومهمتر از همه اشتباه کردن فرزندشان را به عنوان یک موجود مستقل تاب بیاورند و یا حتی قادر نیستند در بزنگاههای زندگی هیجانشان را مدیریت کنند، این مسئولیت روی دوش فرزند گذاشته میشود. نتیجهاش چیست؟ پنهانکاری، دروغ گفتن، پرهیز از نزدیکی به والدین و باور این که هر افشاءگری منجر به درگیری و لبریز شدن ظرف هیجانی پدرومادر میشود و هر بار فرزند بیشتر تصمیم میگیرد مسائلش را پنهان کند. حال اگر این مسئله تبدیل به مخمصه شود، فرد باید دوبار تاوان بدهد. یکبار برای ساختن ویرانههای وجودش. بار دوم، برای تاب آوردن هیجان سریز شدهی مادر یا پدر. شاید به همین دلیل است که بسیاری از فرزندهای اینگونه پدرومادرها، ترجیح میدهند در باتلاق اشتباهشان دستوپا بزنند ولی اهل خانه نفهمند چه بر سرشان آمده. دردناک و به غایت ترسناک است که در خانهٔ خودت احساس امنیت نکنی. سالها قبل سرکلاس درس، معلمی گفت:« اگر فرزندی در خانه خودکشی کند، آخرین افرادی که به دلیل سلبِ جانش پی میبرند؛ پدرومادرش هستند.» امنیت خانه از احساس امنیت در روحوروانِ شما سرچشمه میگیرد. وقتی نمیتوانید کوچکترین مسئله و خطای فرزندتان را تاب بیاورید، به جای اینکه شما مأمن او باشید، او باید برای شما نقش والد را بازی کند. چه حماقتی است فرزندان اینچنینی به جامعه تحویل دادن. فرزندی که تا ابد باید پدرومادرش را بزرگ کند و دردهای خودش را تنها به دوش بکشد. بهاره ابراهیمی ۲۵ تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز #والد_مضطرب
و دیوانهای دیگر که مایکل جکسون را با پیانو مینوازد. @Derrrang
دیدن نت این قطعه هم خالی از لطف نیست. @Derrrang
без подписи
без подписи
من از کودکی به کاستهای ریچارد کلایدرمن¹ گوش میدادم. امروز یک ویدئو از او در اینستاگرام دیدم؛ با اینکه سنش بالا رفته، اما هنوز هم دستها و بدنش با پیانو میرقصد. دیروز نوازندهای میگفت: «پیانو برای من مثل یک کوسه است که باید بیفتم به جانش.» این جمله برای من حس عجیبی داشت؛ چون وقتی تمرین نمیکنم، واقعاً حس میکنم پیانو در حال بلعیدن من است. به نظرم آن کوسه، در واقع ذهنِ خود ماست که باید افتاد به جانش و آموزشش داد تا پای ساز بنشیند. فاصلهی بین ذهن و بدن، تنها با نشستن و تمرین کردن از بین نمیرود. شما نیاز دارید حتی اگر تمرین نمیکنید ساز را لمس کنید و با آن ارتباط برقرار کنید. ساز زدن، رقصِ بدن و موسیقی است؛ وقتی این فرآیند عذابآور شود، دیگر سمت ساز نمیروید. یک نکتهی مهم دیگر هم هست: وقتی سازی را شروع میکنید، اصلاً حس نکنید باید یک نوازندهی خفن شوید؛ فقط بزنید و پیشرفتهای کوچکتان را ببینید. در غیر اینصورت آب در هاون ریختهاید. این بدن را بشنوید، تا پای ساز بیاوریدش و مجابش کنید که تنها دو دقیقه ساز بزند. بعد از آن خواهید دید که چگونه آرامآرام با ساز یکی میشوید و چطور پیانو دوباره برایتان به یک رقص عمیق میان بدن و موسیقی تبدیل میشود. شرط دیگرِ این بازی هم داشتنِ یک گوشِ موسیقیِ خوب است. همین گوشِ قوی و احساسِ ناب بود که ریچارد کلایدرمن را به اینجا رساند. او که نام اصلیاش «فیلیپ پاژه» است، در خانوادهای اهل موسیقی در فرانسه بزرگ شد و پدرش اولین معلم پیانوی او بود. در نوجوانی وارد کنسرواتوار شد، اما به جای ادامهی مسیر سنتیِ موسیقی کلاسیک، به سمت موسیقی پاپ و معاصر رفت. نقطه عطف زندگیاش در سال ۱۹۷۶ بود؛ وقتی از بین صدها پیانیست برای نواختن قطعهی معروف «چکامهای برای آدلین²» انتخاب شد. این قطعه دنیا را تکان داد و او را به یکی از پرفروشترین نوازندگان تاریخ تبدیل کرد. کلایدرمن پیانو را از آن قالب رسمی و سنگینِ کلیشهای درآورد و با احساس و سادگی آمیخت. هنر او این بود که موسیقی را برای گوش مردم ملموستر کند. اگر شوپن شاعرِ کلاسیکِ پیانو بود و با اندوهِ عمیقش به کلاویهها جان میبخشید، کلایدرمن همان روحِ رمانتیک را به زبانِ سادهی امروز ترجمه کرد. او هم مثل شوپن، با تکیه بر گوش موسیقیِ خوبش یاد گرفت چطور آن کوسهی ذهن را رام کند؛ چطور هر بار، حتی برای همان دو دقیقه، بدن را مجاب کند پای ساز بنشیند و چطور پس از این همه سال، هنوز عاشقانه، با پیانو برقصد. 1.Richard Clayderman 2.Ballade pour Adeline بهاره ابراهیمی ۲۱تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز
без подписи
از دیوانهبازیهایم @Derrrang
@Derrrang #خودابرازی
نغمهای برای گریز گاهی وقتی ولع مهاجرت را در خودم و اطرافیانم میبینم، یاد خاطرهای از روزهای دانشجوییام در هند میافتم. آن زمان وقتی بیکار میشدیم، یا فیلم میدیدیم یا آواز میخواندیم. یک بار تصمیم گرفتیم هرکس با زبان مادریاش آواز بخواند. من چند آهنگ سنتی خواندم و همزمان همخانهام هم سعی میکرد لحن و ملودی من را تقلید کند. پس از من، او شروع کرد به خواندن سرودی زیبا و من هم همراهیاش میکردم. آن سرود چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که دنبالش گشتم و متنش را حفظ کردم. ابتدا فکر میکردم ریشهی این سرود به موسیقی تکصدایی و کلیسایی قرون وسطی برمیگردد؛ چون به لحاظ موسیقایی دقیقاً همان مشخصات را دارد؛ یک ملودیِ واحد، ساده و بدون ساز. اما بعد که بیشتر دنبالش گشتم؛ متوجه شدم اصل داستان چیز دیگری است. این قطعه سرودی است برای وحدت و دعوت به آزادیخواهی که به قرن نوزده و زمان بردهداری در آمریکا برمیگردد. زمانی که بردههای سیاهپوست به رودخانه فرار میکردند تا سگهای تعقیبکننده نتوانند در آب ردشان را بگیرند و دستگیرشان کنند. عملاً آنها برای آزادیشان با جانشان قمار میکردند و به رودخانه میگریختند و همزمان این سرود را میخواندند که: ای برادر، ای خواهر، ای پدر، ای مادر، بیایید به رودخانه برویم و دعا کنیم حس میکنم ما هم زمان گریز به سرودی شبیه این نیاز داریم: ای همراه، ای یار، بیا بخوانیم و دعا کنیم که روزی نگریزیم که روزی بتوانیم بمانیم متن اصلی سرود را برایتان آوردهام بخوانید و لذت ببرید. As I went down in the river to pray Studying about that good old way And who shall wear the starry crown Good Lord, show me the way! آنگاه که برای دعا به درون رودخانه قدم گذاشتم، و به آن راهِ نیکِ کهن میاندیشیدم، و اینکه چه کسی سرانجام تاج ستارهگونِ [آزادی] را بر سر خواهد گذاشت؟ پروردگارا، راه را نشانم بده! O sisters let's go down Let's go down, come on down O sisters let's go down Down in the river to pray ای خواهران، بیایید [به رودخانه] سرازیر شویم، بیایید پایین برویم، قدم بگذاریم، ای خواهران، بیایید به درون رودخانه برویم، پایین، به درون رودخانه، برای دعا. بهاره ابراهیمی ۱۹تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز #گریز #قرار
نمیدانم چرا در هجده ماندهایم؟ چه رازی در این دو شماره نهفته که همیشه سرآغاز دفتر مبارزهی آدمهایی است که تنها صلاحشان، قلم و ارداهشان است.تنها داشتهشان دانستن و تن ندادن به ظلم است. تنها جرمشان مسامحه نکردن و تنها هستیشان، بودنشان است که دودستی برای واژهی آزادی از دست رفته است. نمیدانم چرا این عدد ما را رها نمیکند تا شاید به بیست برسیم. هجدهٔ تیرماه، هجدهٔ دیماه.کاش این هجدهها ما را رها کنند تا در آرزوی بیست گرفتن نمانیم. امروز هجدهٔ تیرماه است. همان روزی که برادر تو و خواهر من به جرم سخن گفتن از آزادی از پنجرهٔ خوابگاه که نه، قتلگاه، مثل پرِمرغ آمین به حیاط دانشگاه پر کشیدند. امروز هجدهٔ تیرماه است. روزی که یکی مثل پسر تو و دختر من به جرم نوشتن از آزادی دستگیر شد و هنوز بعد از گذشت ۲۵ سال هیچ خبری از او نشده است.امروز روز فرشتهٔ علیزاده و سعید زینالی است که یک روز صبح با هزاران امید خانهشان را ترک کردند و دیگر بازنگشتند. ما از هجدهها عبور خواهیم کرد. ما روزی این طلسم را خواهیم شکست. بهاره ابراهیمی ۱۸ تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز #کوی_دانشگاه
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر ِگرم در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز بادهٔ روزند با هزاران جوانه میخواند بوتهٔ نسترن سرود تو را هر نسیمی که میوزد در باغ میرساند به او درود تو را من تو را در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم ، پر شدم ز زیبایی پر شدم از ترانههای سیاه پر شدم از ترانههای سپید از هزاران شرارههای نیاز از هزاران جرقههای امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب تو را ز تو ماندم، تو را هدر کردم غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ می سپرم آه، ای زندگی من آینهام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ بنگرد در من روی آیینهام سیاه شود عاشقم، عاشق ستارهٔ صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر آن میمکم با وجود تشنهٔ خویش خون سوزان لحظه های تو را آنچنان از تو کام می گیرم تا به خشم آورم خدای تو را ! #فروغ_فرخزاد
حالم این روزها مثل شعر فروغ است. نه دلم به سرزمینم خوش است نه این تعلیق را میتوانم تاب بیاورم. کاش میتوانستم به درونم مهاجرت کنم و قلبم را بدزدم و بروم. دور شوم. ما کی کلمهی وطنفروش را به یکدیگر نسبت دادیم؟ کی بیان خواسته شد وطنفروشی؟ حس میکنم تکتک ما حال سیاووش را داریم که نه در خانه امان داشت و نه در غربت. چقدر این روزها در وطنم حس غریبی دارم. بهاره ابراهیمی ۱۸تیرماه ۰۵ @Derrrang #یادداشت_روز