tgindex
مشق | مریم نانکلی

مشق | مریم نانکلی

Статистика
@maryamnankali1персидский

پژوهنده‌ٔ ادبیات داستانی کپی‌رایتر https://maryamnankali.com :وبگاه

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
30
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
394
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
120
30 постов
Вовлечённость
30,5%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 30
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
36
1/48двое суток
41
1/72трое суток
44

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 авг.261из mimadabi

    جلسه‌ی تیرماه حلقه‌ی ادبی میم به میزبانی اعضای حلقه و با حضور مهمان محترم، آقای بهنام پازانی برگزار شد. در این جلسه‌ از: 🔹قلم و سیر تحول فکری جلال آل‌احمد، 🔹شخصیت‌پردازی عمیق در فیلم‌های نوری بیلگه جیلان و 🔹اندیشه‌ی سیاسی و اخلاقی واتسلاو هاول در نمایش‌نامه‌هایش گفتیم. می‌توانید ویدیوی کامل این نشست را در یوتیوب ببینید. https://youtu.be/z6DWEaPgnvA?is=uf50elMpeezDWK7V ➡️ @mimadabi

  • 10 авг.61из mimadabi

    شیوه‌های شخصیت‌پردازی مستقیم در رمان کلیدر در شخصیت‌پردازی مستقیم، خودِ راوی مستقیماً درباره‌ی ظاهر، خلق‌وخو یا احساسات شخصیت حرف می‌زند؛ برخلاف شیوه‌ی غیرمستقیم که در آن باید از دل کردار و گفتار شخصیت بشناسیمشان. ورود تقریباً همه‌ی شخصیت‌های کلیدر به داستان، با همین توصیف مستقیم همراه است؛ چه شخصیت اصلی باشند چه فرعی، همه چهره دارند و دولت‌آبادی جزء به جزء اجزای بدنشان را برایمان وصف می‌کند. 🔹توصیف ویژگی‌های ظاهری به کمک ویژگی‌های جسمانی می‌توان شخصیتی واقعی خلق کرد که تصورش برای خواننده امکان‌پذیر باشد. در روان‌شناسی، مبحثی هست به نام شخصیت‌شناسی بر اساس حالات ظاهری فرد؛ برخی روان‌شناسان معتقدند ویژگی‌های ظاهری و جسمانی افراد تا حد زیادی به ما برای شناخت خصلت‌های درونی‌شان کمک می‌کند، و گاهی همین توصیف چهره است که حالات درونی و روحی شخصیت را برای خواننده روشن می‌کند. دولت‌آبادی هم دقیقاً از همین منطق استفاده می‌کند. اندام ظاهری، زیبایی و زشتی، قدرت و ضعف، چاقی و لاغری، پاکیزگی و کثیفی شخصیت‌ها را با حوصله وصف می‌کند. 🔹توصیف پوشش شخصیت‌ها رنگ لباس، کهنه یا نو بودن آن، تنگ یا گشاد بودنش، همه بخشی از توصیف ظاهری‌اند. دولت‌آبادی گاهی از پوشش برای نشان دادن تقابل درونی شخصیت‌ها استفاده می‌کند و گاهی برای نشان دادن یک تحول روحی، تحول در پوشش شخصیت را جلوی چشم خواننده می‌آورد. 🔹توصیف عواطف، احساسات و حالات درونی توصیف خوی و منش شخصیت باعث می‌شود آدم‌های داستان عمق و فردیت پیدا کنند و ایستا نمانند. دولت‌آبادی وقتی می‌خواهد پریشانی، غم، خشم یا شادی یک شخصیت را نشان بدهد، مستقیم وارد ذهن و دل او می‌شود و آن حال را برای خواننده تعریف می‌کند؛ نمونه‌اش صحنه‌ای‌ست که بی‌قراری و دلهره‌ی بلقیس را هنگام وداع با فرزندانش وصف می‌کند، جایی‌که انگار پیش از آنکه فاجعه‌ برای گل‌محمد رخ بدهد، دلِ بلقیس آن را حس کرده است. 🔹تشبیه برای توصیف حسی شخصیت تشبیهاتی که دولت‌آبادی به کار می‌برد کاملاً با فضای حاکم بر داستان هماهنگ‌اند و مصنوعی یا زائد به نظر نمی‌رسند. این تشبیهات هم در توصیف ظاهری شخصیت‌ها کاربرد دارند، هم در نشان دادن حالات چهره و هم برای تصویر کردن کنش‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها. 🔹بیان گذشته‌ی شخصیت آدم‌ها را می‌توان بر اساس آنچه کرده‌اند و آنچه بر سرشان آمده شناخت. وقتی شخصیتی داستانی خلق می‌شود، بیان بخشی از گذشته‌ی او سبب می‌شود خواننده در همان لحظه از روایت، شناخت بهتر و کامل‌تری از او پیدا کند. 🔹راوی دوم‌شخص یکی از شگردهای خاص و کمترشناخته‌شده‌ی دولت‌آبادی، همین چیزی است که در نقد داستان به آن «شخصیت ژنریک» می‌گویند. این شخصیت در رمان‌هایی با راوی دانای کل ظاهر می‌شود؛ در نگاه اول شاید همان راوی دانای کل به نظر برسد، اما شخصیتی مستقل است که در دل داستان ظاهر می‌شود. 🔹راوی فضول راوی فضول علاوه بر حضور آزادانه در همه‌ی صحنه‌ها، درباره‌ی اعمال شخصیت‌ها هم قضاوت و ارزش‌گذاری می‌کند؛ رفتار و افکار و جهان‌بینی‌شان را با جزئیات کامل بیان می‌کند و عقاید و تفسیرهای خودش را هم پیش می‌کشد. راوی کلیدر این گونه است؛ هم بر حوادث مسلط است، هم درون و بیرون احساسات شخصیت‌ها را آشکار می‌کند. شخصیت‌پردازی مستقیم نتیجه‌ی داشتن راوی فضول است. در بیستمین وبینار داستان‌پژوهی به تفصیل شیوه‌های مستقیم شخصیت‌پردازی را در رمان «کلیدر» محمود دولت‌آبادی بررسی کردیم. ✍🏼 مریم نانکلی  🎞️ ویدیوی جلسه‌ی بیستم وبینار داستان‌پژوهی 🎤 صوت جلسه‌ی بیستم وبینار داستان‌پژوهی ➡️ @mimadabi ➡️ @maryamnankali1

  • 9 авг.41из zahra_solhdar

    چگونه در میانِ آثارِ اکبر رادی، خودمان را پیدا کنیم؟ 🎭 در کارگاهِ «شناختِ جهانِ اکبر رادی»، هدف ما این است که یاد بگیریم چطور نگاهِ عمیق‌تری به آثارِ رادی داشته باشیم و ببینیم چطور این متن‌ها با تجربه‌هایِ زندگیِ ما گره خورده‌اند. 📍 جزئیات کارگاه: 🗓 زمان برگزاری: چهارشنبه ۲۸ مرداد ⏰️ ساعت ۱۷ 💰 قیمت ویژه (۳ روز اول): ۱۹۰ هزار تومان قیمت اصلی: ۲۴۰ هزار تومان 📎 برای اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام، همین الان به آیدی زیر پیام دهید👇 @z_solhdar ✅ بعد از برگزاری کارگاه، صوت و ویدیوی جلسه‌ در کانال کارگاه قرار داده می‌شود. @zahra_solhdar

  • «دهانم زیبا، چشمانم سبز» جی. دی. سلینجر | جهان کودکانۀ بزرگسالی داستان «دهانم زیبا، چشمانم سبز» از مجموعه‌ی «نه داستان» سلینجر، به خاطر راوی دوربینی و فرم دیالوگ‌محورش، پر از تصویر و صداست. آرتور بعد از مهمانی به دوست و همکار وکیلش، لی، زنگ می‌زند. او مست و مستأصل می‌گوید که باز همسرش، جوآنی، بعد از مهمانی خانه نیامده و نمی‌داند کجاست. در این گفت‌وگو، کم‌کم سر درد دلش با لی باز می‌شود و می‌گوید که به جوآنی اعتماد ندارد. در ادامه از پرونده‌ای که به‌تازگی در آن شکست خورده و ترس ناشی از آن می‌گوید. در تمام این مدت جوآنی کنار لی است. لی سعی می‌کند آرتور را آرام کند و از او می‌خواهد خوش‌بین باشد. وقتی تلفن را قطع می‌کند، آرتور دوباره بعد از چند دقیقه به لی زنگ می‌زند و می‌گوید که جوآنی به خانه برگشته و شاید بهتر است آن‌ها از زندگی شهری و پردردسر نیویورکی فاصله بگیرند. لی به بهانه‌ی سردرد تلفن را قطع می‌کند و وقتی جوآنی می‌خواهد خاکستر سیگارها را جمع کند، از او می‌خواهد حرکت نکند. سلینجر هیچ‌جای داستان با صراحت نمی‌گوید زنی که کنار لی نشسته جوآنی است. اما با دیالوگ‌هایی که بین دو مرد ردوبدل می‌شود و کنش‌هایی که از آن‌ها سر می‌زند، مخاطب را مطمئن می‌کند که زن حاضر در صحنه جوآنی است. آرتور با پریشانی زیاد از رفتارهای ناخوشایند جوآنی و بی‌توجهی‌هایش می‌گوید، اما نمی‌تواند با اطمینان بگوید که از او متنفر است؛ و در ادامه، با یادآوری خصوصیات خوب او، اعتراف می‌کند که هم دوستش دارد و هم دوستش ندارد. وقتی آرتور به لی می‌گوید جوآنی به خانه برگشته، دوست داشتم حرفش را باور کنم و بپذیرم زنی که با لی است جوآنی نیست. اما با چشم ‌بستن روی نشانه‌هایی که سلینجر در داستان گذاشته، همه‌ی معنایی که او ساخته از بین می‌رود و داستان فقط به مکالمه‌ای پرتشویش تنزل می‌یابد. بخش زیادی از معنای این داستان را باید در نگفته‌هایش جست؛ مثل جایی که لی می‌گوید: «این یارو داره پاک…» و ادامه‌ی حرفش را نمی‌گوید. او احتمالاً می‌خواسته بگوید که آرتور دارد از دست می‌رود یا چیزی شبیه به این، اما قبل از این‌که حرفش را کامل کند، می‌بیند خودش نقش زیادی در حال بد او دارد؛ و این‌گونه عذاب وجدانش تشدید می‌شود. بنابراین «دهانم زیبا، چشمانم سبز» به ظاهر گفت‌وگویی معمولی میان دو دوست است، ولی در لایه‌های زیرین دیالوگ‌ها و زبان بدن شخصیت‌ها، معنای عمیقی از رابطه‌ی شخصیت‌ها جریان دارد. نویسنده اطلاعاتی درباره‌ی این روابط می‌دهد، اما یافتن معنای حقیقی آن‌ها را از مخاطب می‌خواهد. سلینجر این داستان را به‌صورت معمول به مخاطب نشان نداده، بلکه خواننده با  شنیدن حرف‌های شخصیت‌ها احساس می‌کند خودش تصادفی وارد جایی شده و باید به رازی پی ببرد و خودش، اگر می‌تواند، شخصیت‌ها را قضاوت کند. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مشق

  • 3 авг.1031из mimadabi

    «آتما، سگ من» صادق چوبک | نمایش نمادین کشمکش‌های درونی برخلاف بسیاری از داستان‌های دیگر چوبک که حیوانات در آن‌ها نقش اصلی را بر عهده دارند، در «آتما، سگ من» شخصیت اصلی صاحب سگ است. با این حال، حضور حیوان در این داستان به‌ عنوان عنصر نمادین معنا پیدا می‌کند. حتی نام سگ، «آتما» (به معنای روح جهان)، بار نمادین روشنی دارد و به تأثیر احساسی آن می‌افزاید. چوبک با استفاده از کنش‌های غیرمعمول سگ مانند فرار از سگ کوچک‌تر در خیابان یا واکنش نشان ندادن به دزد، نماد را در دل پیرنگ می‌نشاند. این رفتارها در ظاهر غیرمنطقی‌اند و می‌توانند انسجام روایت را به خطر بیندازند، اما از آن‌جا که واکنش صاحب سگ و پیامدهای داستانی آن‌ها به پیشبرد خط روایی کمک می‌کند، این کنش‌ها خود به نمادهایی پرمعنا تبدیل می‌شوند و زنجیره‌ی پیرنگ را از هم نمی‌گسلند. شبکه‌ی نمادها در این داستان تنها به سگ محدود نمی‌شود. واگویه‌های شعرگونه‌ی حیوان، باغ محل زندگی مرد، و صحنه‌های یادآوری گذشته‌ی او نیز کارکردی نمادین دارند. باغ به‌عنوان نماد هماهنگی با قانون طبیعت و توافق درونی، در تضاد با آشوب روانی و اخلاقی قهرمان قرار می‌گیرد. سگ نیز با صدای درونی و سخنان فلسفی‌اش، همچون آینه‌ای وجدان و گناهکاری شخصیت اصلی را برملا می‌سازد. این درهم‌تنیدگی نمادین عناصر داستان، شبکه‌ای از نمادها پدید می‌آورد که واقعیتی عمیق‌تر از سطح داستانی را نشان می‌دهد؛ واقعیتی درباره‌ی پیوند میان فرد و جهان، میان سرنوشت شخصی و ساختارهای اجتماعی. به این ترتیب، کشمکش قهرمان دیگر فقط یک بحران درونی فردی نیست، بلکه با نمادپردازی، به تصویری از رابطه‌ی انسان با دیگران و با طبیعت گسترش می‌یابد. چوبک با این شگرد، موفق می‌شود مسائل فردی، اخلاقی و اجتماعی را در قالبی نمادین در کنار هم بنشاند و داستان را از سطح یک روایت شخصی به اثری چندلایه و معنادار ارتقا دهد. در نوزدهمین وبینار داستان‌پژوهی فرم و محتوای داستان «آتما، سگ من» از صادق چوبک را بررسی کردیم. ✍🏼 مریم نانکلی  🎞️ ویدیوی جلسه‌ی نوزدهم وبینار داستان‌پژوهی 🎤 صوت جلسه‌ی نوزدهم وبینار داستان‌پژوهی ➡️ @mimadabi ➡️ @maryamnankali1

  • «تقدیم به ازمی با عشق و نفرت» جی. دی. سلینجر | یگانگی فرم و محتوا داستان با لحن شیرین راوی می‌آغازد و بعد از صحنه‌ی اول خاطره‌ی ملاقاتش با ازمی را می‌نویسد. اما بخش بعدی داستان به کلی با صحنه‌های قبلی داستان متفاوت است. این‌جا راوی باصراحت اعلام می‌کند که صحنه عوض می‌شود و وارد بخش نکبت‌بار داستانش می‌شویم و او همچنان در صحنه است ولی طوری تغییر چهره داده‌ که باهوش‌ترین مخاطب‌ها هم او را نخواهند شناخت. از این‌جا به بعد راوی اول‌شخص به راوی سوم‌شخص تبدیل می‌شود و شخصیت اصلی را با نام گروهبان ایکس روایت می‌کند. بخش اول داستان را کسی روایت می‌کند که به زبان مسلط است. لحنی شاد و طناز دارد و روان و روشن حرف می‌زند. او حتا درباره‌ی جزئیاتی مثل مادرزنش یا فیلترِ سیگارش شوخی می‌کند. اما گروهبان ایکس، در بخش دوم، دیگر آن تسلط را ندارد. دست‌هایش چنان می‌لرزد که خودش هم نمی‌تواند دست‌خط خودش را بخواند. نویسنده در بخش اول داستان با مهارت بالا از ابزار زبانی‌اش استفاده کرده و در بخش دوم با مخدوش کردن همان زبان در ظاهر از کارکردش کاسته؛ ولی در اصل زبان را وسیله‌ای برای نشان دادن حال روحی خوب و بد شخصیت کرده است. سلینجر با این کار، فروپاشی روانی ناشی از جنگ را نه با توصیف مستقیم احساسات، بلکه با نشان‌دادن تخریب همان زبانی که راوی برای بیان خود به کار می‌برد، به خواننده منتقل می‌کند. تغییر راوی از اول‌شخص به سوم‌‌شخص هم نشان‌دهنده‌ی وضعیت روانی شخصیت است؛ انگار راوی که دیگر نمی‌تواند با خودش روبه‌رو شود، مجبور است خودش را با فاصله ببیند و حتا خودش را «X» بنامد. انسجام زبانی بخش اول داستان علاوه بر راوی در زبان ازمی هم وجود دارد. ازمی دختر نوجوانی است و با این که پدر و مادرش را از دست داده زبان آشفته‌ای ندارد. اگر راوی ظاهر او را توصیف نمی‌کرد از زبان و رفتار پخته‌اش نمی‌شد سن واقعی‌اش را تشخیص داد. وقتی بعد از خواندن داستان دوباره به گفت‌وگوی ازمی و گروهبان بازگشتم با توجه به حرف‌هایی که ازمی درباره‌ی سختی‌های گذشته‌اش می‌زند و کارهایی که حالا برای بهبود زندگی خود و برادرش می‌کند، زبان محکم او را شبیه زبان راوی در اول داستان یافتم. وقتی نشان داده می‌شود که ازمی خودش در حال تلاش برای کنار آمدن با سوگ است تأثیر مثبتی که روی گروهبان می‌گذارد باورپذیرتر می‌شود. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مشق

  • 1 авг.95из mimadabi

    پرسش تو چه دوست‌داشتنی هستی ای زن! علی‌الخصوص زمانی که در فاصله‌ٔ دو شکنجه به خوابم می‌آیی قلبم، البته، تندتر، می‌زند اما نمی‌دانم آیا به دلیل این رؤیای سبز شکوفان است؟ یا بدلیل شکنجه‌ای که در انتظار شانه‌های لرزان؟ همیشه از خود می‌پرسم: چرا لحظاتی را که با تو نبودم، با تو نبودم؟ و در فاصلهٔ دو شکنجه این پرسش، پیوسته در برابرم مثل نگاهی مرموز می‌ایستد: آیا زمانی خواهد رسید که باز به اختیار خود در کنار تو باشم، یا در کنار تو نباشم؟ آنگاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم که حتی لحظه‌ای در کنار تو نباشم؟ ✍🏻 رضا براهنی ➡️ @mimadabi

  • شیوه‌های شخصیت‌پردازی مستقیم و غیرمستقیم در رمان کلیدر محمود دولت‌آبادی در رمان ده‌جلدی کلیدر، بیش از سیصد شخصیت آفریده است؛ از گل‌محمد و مارال و بلقیس گرفته تا شخصیت‌های فرعی که فقط چند صفحه در داستان هستند همه تصویرهایی دقیق و درونی چندبعدی دارند. او برای ساختن این شخصیت‌ها دو روش را در پیش گرفته؛ گاهی مستقیم شخصیت‌ها را پردازش کرده، و گاهی گذاشته خودِ شخصیت ها با کنش‌ها، واکنش‌ها و دیالوگ‌هایشان به صورت غیرمستقیم خود را بشناسانند. در این مقاله این دو روش شخصیت‌پردازی را در رمان کلیدر بررسی کرده‌ام. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این مقاله را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مقاله

  • 28 июл.851из mimadabi

    درباره‌ی داستان «انتری که لوطیش مرده بود» صادق چوبک «انتری که لوطیش مرده بود» داستان میمونِ دست‌آموزی است که با صاحبش زندگی می‌کند. صاحب میمون، لوطی جهان، معتاد است و میمون را هم معتاد کرده است. میمون را همیشه با زنجیر می‌بندد و با آن معرکه می‌گیرد. به او ظلم می‌کند، کتکش می‌زند، مسخره‌اش می‌کند و نمی‌گذارد نیازهای غریزی‌اش را برطرف کند. روزی که لوطی می‌میرد، میمون سرخوش از رهایی به سوی زندگی آزادانه به راه می‌افتد، اما در مسیر با مشکلات تازه‌ای روبه‌رو می‌شود. وقتی نمی‌تواند با دشواری‌های زیستِ آزادانه مقابله کند، مأیوس می‌شود و از اندوهش به یاد زندگی گذشته‌اش می‌افتد؛ به کارهایی که با لوطی می‌کرد: نشستن پای بساط و نشئه کردن، رقص و شادی و معرکه‌گیری جلوی آدم‌ها. سختی و غم سبب می‌شود که مدام خاطرات خوبِ او با لوطی در ذهنش تداعی شود و دشواری‌های بودن با او را بفراموشد. همه‌ی این‌ها سبب می‌شود که از راهی که آمده، به سمت جنازه‌ی لوطی بازگردد. صادق چوبک با توصیف حرکات میمون، مثل چنگ زدن به لباس لوطی و نگاهِ ملتمسانه‌اش که همچنان از او کمک می‌خواهد، احوال و درونیات میمون را روشن‌تر می‌کند. صادق چوبک فضای داستان را با توصیف زنجیر زنگ‌زده‌ی میمون، کنده‌ی درختِ خشکیده‌ای که لوطی به آن تکیه داده و توصیف مفصل جنازه‌ی لوطی و صورت او که مانند مجسمه‌ای کهنه ریخته است، می‌آغازد. توصیف‌ این زوال زمینه‌ساز و نمایان‌گر پوسیدگی‌های درونی، ذهنی و ضعف ریشه‌ی رابطه‌ی آن‌هاست. در هجدهمین وبینار داستان‌پژوهی فرم و محتوای داستان «انتری که لوطیش مرده بود» از صادق چوبک را بررسی کردیم. ✍🏼 مریم نانکلی  🎞️ ویدیوی جلسه‌ی هجدهم وبینار داستان‌پژوهی 🎤 صوت جلسه‌ی هجدهم وبینار داستان‌پژوهی ➡️ @mimadabi ➡️ @maryamnankali1

  • دربارۀ داستان «در قایق بادبانی» جی. دی. سلینجر شاید «در قایق بادبانی» ساده‌ترین داستان مجموعه‌ی «نه داستان» باشد اما همچنان روایتی چندلایه دارد؛ گسست روابط اجتماعی به‌خاطر جنگ و امید به پیوند دوباره‌ی آن‌ها، نقدی خاموش اما قاطع بر یهودستیزیِ رایج در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم، و تصویر اختلاف طبقاتی و احتمالاً اختلاف نژادی میان خدمتکارها. رابطه‌ی خوب بوبو و لیونل در تضاد آشکار با شکست رابطه‌ها در «یک روز عالی برای موزماهی» و رابطه‌ی سرد خانوادگی در «عمو ویگیلی در کانتیکات» است. بوبو، برخلاف سیمور و اِلوییز، چشم بر واقعیتِ مشکل فرزندش نمی‌بندد؛ او با صبر و بازیگوشی، جلوی آگاهی زودهنگام پسرش را می‌گیرد و اجازه می‌دهد تا جای ممکن کودکی کند. این داستان با این که محتوای تلخی دارد اما شیرین تمام می‌شود. لیونل آخر داستان از مهاجرت منصرف می‌شود و در مسابقه‌ی دو با مادرش برنده می‌شود؛ در همان دنیایی که سیمور خودش را کشت. دنیای لیونل به هولناکی دنیای سیمور است ولی تفاوتشان این‌جاست که لیونل هنوز کسی را دارد که حاضر است به خاطرش بدود. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مشق

  • سوگم کن چهار صبح در خواب و بیدار اخبار را چک می‌کنم. اهواز را زده. قشم را. بندرعباس را. سیریک را. و شلمچه را. «حاوی تصاویر آزاردهنده.» هر چه زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد و مطمئن می‌شوم در میان آتش است. حالا بدنم نمی‌داند خواب چیست. به سارا نمی‌گویم و هنوز دارم توانایی‌هایش را یادآورش می‌شوم تا با روحیه‌ی بالا برود سر آزمون اختبار. هنوز جواب پیامم را نداده. در «تصاویر آزاردهنده» نشانش را می‌جویم. میان صفحه‌ی خصوصی پیامک و کانال خبری پنج میلیون نفری دنبالشم و بالأخره خودش زنگ می‌زند و گویی هیچ نشده. «دارم برمی‌گردم.» خرخوانی می‌کنم تا فکر کنم آدم مهمی‌ام و بفراموشم چه جان بی‌مقداری دارم. به قرار تئاتر می‌رسم. برایش شوق داشتم. دقیقه‌ی اول که بازیگر جمله‌ی آنونس را می‌گوید شوقم بازمی‌گردد. اشک از گوشه‌ی چشمم می‌ریزد. میان دو صحنه سالن تاریک تاریک می‌شود. حالا خفه با دهان باز می‌گریم. شاید برای صبح و شاید برای دیروز یا برای این ده روز یا برای این سه ماه یا برای این چهار ماه یا برای اسفند یا برای دی یا برای همه‌ی سال یا برای آینده یا برای همین لحظه. صحنه روشن می‌شود. قرمز می‌شود. صحنه‌ی آخر کابوس شخصیت‌هاست. چه قدر این مدت کابوس دیدم. صبح تا از خودش خبری دهد هزار بار کابوس چند روز قبلم را مرور کردم که همه‌اش خودش بود؛ ولی خواب که باید من باشد. همان؛ همه‌اش او بود که منم. پس از اجرا به وجد آمده‌ایم که پس از یک سال اجرای خوبی دیدیم. از ایده‌ی مشابهی که دارد می‌گوید و در سیاهی شب خوابش را برایم تعریف می‌کند. قرار پروراندن ایده‌ای را تا هفته‌ی بعد می‌گذاریم. سوار ماشین می‌شود و می‌رود و سوار ماشین می‌شوم و می‌روم. راننده در پرتصادف‌ترین اتوبان تهران گاز می‌دهد. «بد» از ضبطش بخش می‌شود. خوب و پرخطر می‌راند. نمی‌ترسم. توی دلم از راننده می‌خواهم ماشین را چپ کند. «نمی‌دانم صبح چه‌ها را از سر گذرانده‌ای ولی می‌دانم اشتراکاتمان زیاد است. بیا ماشین را چپ کنیم. بگذار بالاتر پرواز کنیم. برای کنترلش خودت را به زحمت ننداز.» آن صبح سیاه تمام شده. کاش من هم در این شب روشن تمام شوم و آخرین تداعی ذهنم کابوس تئاتر یخ‌بستگی باشد و آخرین تصویرم چشم‌های شورانگیز مرضیه باشد و آخرین صدا در گوشم صدای مایکل جکسون باشد و آخرین فکرم نوشتن داستانی اقتباسی باشد و آخرین انتظارم جلسه‌ی صبح جمعه‌ی حلقه‌ی ادبی میم باشد. ساعتی بعد نمی‌دانم چه خبری به صورتم خواهد خورد و کجای بدنم سنگی سرد خواهد شد. نمی‌دانم به کدام سوگ خواهم نشست. پس تمامش کن. نمی‌خواهم هیچ‌کدام را به سوگ بنشینم. بگذار در همین لحظه با این همه اشتیاق در ناامیدی تمام شوم. ✍🏻 مریم نانکلی ➡️ @maryamnankali1

  • محکوم بی‌محاکمه ‌ ویرانه‌ایم در میان اخبار و ویرانه‌ها. همیشه می‌گفتیم چرا هر روز پر از خبرهای بدیم و امروز امثال آن خبرهای بد میان اخبار جنگ سرگرمی‌اند. میان خبرهای عمومی جنگ و خبرهای خصوصی زنده بودن یا نبودن عزیزانمان ذهنم یارای بحث‌های سیاسی هم نیست چه رسد به بحث‌های کاری و اجتماعی و فرهنگی. بعضی‌ها هم با صراحت می‌گویند مردم جنوب زیر آتش‌اند و شما نگران آزادی بیان فردوسی‌پور هستید؟ دوست دارم موافقشان باشم اما با همه‌ی خستگی‌ام نمی‌توانم. آری؛ همه‌ی این مسائل در میان سوختن وطن هنوز مهم‌اند. چون این آتش که امروز بر سطح زمین زبانه می‌کشد صدای پت‌پتش سال‌هاست می‌آید. تعطیلی یک برنامه‌ی فوتبالی در برابر جنایت میناب هیچ‌تر از هیچ است. ولی نه در ایران؛ می‌دانی چرا؟ چون همان صدای پت‌پت است. این آتش پرجرقه خاموش نمی‌شود. مهم است چون یک از یک‌صدهزار است. نخبه‌ای است که سلبریتی شده و طرفدار میلیونی دارد. او تصویر نخبگی در این جامعه است. منزوی. تنها. شایسته. باهوش. وطن‌پرست. غمگین. و همچنان محکوم. خرد شدنش را ببینید و بدانید نخبه‌ها خرد شدند و می‌شوند و کسی اشک‌هایشان را نمی‌بیند. کتک می‌خورند و خفه می‌شوند. در همه‌ی سازمان‌ها. یکی را من می‌شناسم و یکی را تو ولی همه نمی‌شناسیمشان. اغلب گم‌نامند. اصلاً به نام‌داری نمی‌رسند. گواهش؟ همین امروز که زیست می‌کنیم. بیلبوردهای جدید بی‌ربط اسنپ که نمی‌دانم کدام بی‌سوادی به نظارت و تأییدش نشسته که هنوز نمی‌داند تبلیغ بیلبورد باید در یک ثانیه پیامش را بدهد نه این که معما طرح کند و هر که را در جنگ نمرده به گاردریل بفرستد. بر سر خلاقانه بودن و نبودنش بحث می‌کنید؟ تبلیغ معروف‌ترین برند کشور در مرحله‌ی پیشانقد است و در حیرتم که شهر را فراگرفته. پیچیده نیست. قدرت خریدمان پایین آمده؟ دیگر نه وقت خرید طلا و دلار که برای خرید شیر و تخم‌مرغ چشم‌هایمان سیاهی می‌رود؟ سینما به گل نشسته؟ کتاب صفحه‌ای سه‌هزارتومان؟ بلیت تئاتر یک میلیون؟ چه فرهنگ ارزانِ گرانی! یک سال درس خواندی و آخرین امتحان لیسانست با آزمون کارشناسی ارشدت در یک روز افتاد؟ همه‌ی فرمانده‌های نظامی‌ات در یک شب شهید شدند؟ از خرد تا کلان همه گرفتار فرهنگ نخبه‌کشی دیرینمانیم. متأسفم؛ ولی اشک‌های فردوسی‌پور مهم است. چون دیدنش یادآورمان می‌شود که ناخودآگاه از آدم‌های باسواد بدمان می‌آید؛ چون خواستنشان سخت است. چون پیش چشممان گریستند و مردند. چون باید کار می‌کردند و نکردند. چون یادت می‌آورد روضه‌ی مداح (سانسور) (سانسور) نظر وزیر امورخارجه‌ی (سانسور) (سانسور) است. او (سانسور) (سانسور) گریه نکرد. ولی در صحن علنی مجلس با (سانسور) (سانسور) (سانسور) فعالیتش (سانسور)... نتوانست (سانسور) کند. از جنگ و گرانی بی‌تابی؟ مگر این ملت سخت‌تر از این‌ها را نگذرانده؟ گذرانده. (سانسور) (سانسور) آن روزها، نخست‌وزیر آن جنگ هشت ساله با دنیا (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) او هم (سانسور) (سانسور)؟ (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور)؟ من فریادش را به یاد دارم. (سانسور) (سانسور) (سانسور) سخنرانی رئیس جمهور (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) (سانسور) تحلیل و پیش‌بینی و علم غیب نمی‌خواهد؛ حکم ویرانی این کشور با اشک نخبه‌هایش مهر شده. ✍🏻 مریم نانکلی ➡️ @maryamnankali1

  • 21 июл.121из mimadabi

    «گورکن‌ها»ی صادق چوبک | هم‌سویی فرم و محتوای دوزخی «گورکن‌ها» ادبیات و روایت متعهدانۀ رنجی واقعی است و رنجور ناپیدایش. داستان کسانی که وجود دارند ولی رنج آن‌ها زیر نظام فکری کبره‌بستۀ جامعه پنهان است. چوبک با تکیه بر قدرت قصه‌گویی و تکنیک‌های داستان‌نویسی توانسته است بدون نوشتن کلمه‌ای خارج از متن روایت، داستانش را از دام سخنرانی و شعارزدگی برهاند و کامل‌تر از هر گزارش و تحلیلی چرایی و چگونگی نابودی یک انسان به سبب بداندیشی افراد جامعه‌اش را به تصویر بکشد. در هفدهمین وبینار داستان‌پژوهی فرم و محتوای داستان «گورکن‌ها» از صادق چوبک را بررسی کردیم. ✍🏼 مریم نانکلی  🎞️ ویدیوی جلسه‌ی هفدهم وبینار داستان‌پژوهی 🎤 صوت جلسه‌ی هفدهم وبینار داستان‌پژوهی @maryamnankali1 ➡️ @mimadabi

  • درباره‌ی داستان «مرد خندان» جی. دی. سلینجر راوی داستان «مرد خندان» مردی است که خاطرات نه‌سالگی‌اش را روایت می‌کند؛ وقتی که عضو گروهی به نام «باشگاه کومانچی» بوده. این گروه را دانشجوی حقوقی اداره می‌کرد که بچه‌ها رئیس صدایش می‌کردند. رئیس هر روز بچه‌ها را با اتوبوس به پارک‌های مختلف برای گردش و ورزش‌های مختلف از جمله بیسبال می‌برد. رئیس با این‌که جذابیت ظاهری زیادی نداشت، اما برای بچه‌ها شخصیتی منحصربه‌فرد و اسطوره‌ای بود. رئیس هر روز در اتوبوس برای بچه‌ها قصه‌ی دنباله‌دار «مرد خندان» را تعریف می‌کرد؛ چیزی که به این داستان فرم داستان‌در‌داستان داده است. «مرد خندان» داستان مردی است که در بچگی به خاطر حادثه‌ای صورت و دهانش آسیب می‌بیند و به همین دلیل برای همیشه صورتش را با نقابی از گلبرگ قرمز خشخاش می‌پوشاند؛ اما در عوض قدرت‌های خارق‌العاده‌ای می‌یابد و می‌تواند با دشمنش بجنگد. در خط اصلی داستان، پسرها متوجه رابطه‌ی رئیس با دختری به نام مری می‌شوند. آن‌ها در آغاز نسبت به مری گارد دارند، اما با دیدن مهارتش در بیسبال به‌مرور او را می‌پذیرند. فراز و نشیب رابطه‌ی رئیس و مری با فراز و نشیب سرنوشت مرد خندان به‌صورت هم‌زمان در داستان پیش می‌رود. یک روز، پس از گفت‌وگویی کوتاه میان آن دو، مری با ناراحتی برای همیشه می‌رود. در همان روز رئیس داستان مرد خندان را برخلاف روال همیشگی تعریف می‌کند و بی‌رحمانه در پایان روایت او را می‌کشد. داستان «مرد خندان» به خاطر فرم داستان‌در‌داستانش از روایت خاطره‌انگیز راوی فراتر رفته است. سلینجر با انتخاب این راوی توانسته است دو نوع راوی داشته باشد. همه‌ی داستان از زبان یکی از بچه‌های گروه روایت می‌شود که حالا بزرگ شده. او در آغاز ظاهر و احوال رئیس را کامل تعریف می‌کند و این‌گونه شخصیت‌پردازی به‌صورت مستقیم انجام می‌شود. اما در ادامه، علاوه بر دو روایت قبلی، لایه‌ی دیگری از روایت رو می‌شود و آن این است که راوی خاطره‌ی رئیس را نه با نگاه بزرگسال کنونی که با همان نگاه نه‌سالگی روایت می‌کند. با این روش، به شکل ظریفی راوی اول‌شخص به راوی دوربینی تبدیل می‌شود و رابطه‌ی رئیس و مری با این زاویه‌ی دید روایت می‌شود. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مشق

  • 12 июл.157из mimadabi

    فرهنگ یعنی تحویل بار مرده‌ها به زنده‌ها. 📚 جلال آل‌احمد | نفرین زمین ➡️ @mimadabi

  • درباره‌ی داستان «در آستانه‌ی جنگ با اسکیموها» جی. دی. سلینجر سلینجر در این داستان دیالوگ‌محور با استفاده از لحن و توصیف‌های ظاهری شخصیت‌ها توانسته است شخصیت‌های پیچیده و چندلایه‌ای بسازد و با این روش کشف درون آن‌ها را به مخاطب بسپارد. او در داستان «در آستانه‌ی جنگ با اسکیموها» بدون رخدادهای بزرگ و تنها با بیان موقعیت‌های روزمره توانسته است لحظه‌ی فهمیدن اهمیت رابطه‌های اصیل انسانی بدون پیش‌داوری و خودمحوری را بیافریند. این داستان درباره‌ی زخم‌های عمیقی است که از پی حوادث بزرگی مثل جنگ به جان بشر می‌نشیند؛ زخم‌هایی که التیام‌بخشی کارآتر از رابطه‌ی انسانی ندارند. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com #مشق

  • 9 июл.1433из mimadabi

    شگرد شخصیت‌پردازی احمد محمود با خواب دیدن در رمان «همسایه‌ها» وقتی که داستان روایتی سرراست و واقع‌گرایانه دارد، رؤیاها و کابوس‌های شخصیت در جهت پرداخت و شناخت بیش‌تر او به کار برده می‌شود. اوایل کار مخصوصاً وقتی می‌بینیم قلم روانی داریم و خوب می‌توانیم از خواب و خیال بنویسیم به راحتی چند صفحه از داستانمان را با خواب پر می‌کنیم. اما این خواب‌نویسی‌ها هر چه قدر هم شورانگیز باشند اگر بی‌دلیل باشند جز حشو نیستند. به دو دلیل مهم می‌توان در داستان رئال از خواب استفاده کرد: 🔸اول وقتی که می‌خواهیم اطلاعاتی را در قالب خواب شخصیت به مخاطب بدهیم. اما این اطلاعات نباید اطلاعاتی در جهت پیش‌برد پیرنگ باشد؛ چون اگر روابط علت و معلولی وقایع داستان زیر سؤال رود و دلیل بعضی وقایع، کنش‌های شخصیت‌ها و آگاهی‌هایشان وابسته به خواب شود منطق داستان از دست می‌رود. 🔸وقتی بخواهیم یک فشار روانی که شخصیت تحمل می‌کند ولی امکان دیگری برای بیانش وجود ندارد را با خواب نشان دهیم. اگر فقط به بیان مستقیم احساسات با زبان راوی بسنده کنیم، حضور نویسنده در داستان غالب می‌شود و فرم واقع‌گرایانه‌اش را از دست می‌دهد. خیلی وقت‌ها فشارهای روانی شخصیت را می‌توان با لحن، دیالوگ‌ها یا کنش‌ها و واکنش‌هایش نشان داد. بنابراین در مواردی که شخصیت از احساساتی عمیق لبریز است ولی با خودش تنهاست می‌توان از خواب برای نشان دادن این احساسات استفاده کرد. در شانزدهمین وبینار داستان‌پژوهی کاربرد این شگرد شخصیت‌پردازی را در رمان «همسایه‌ها»ی احمد محمود بررسی کردیم. ✍🏼 مریم نانکلی  🎞️ ویدیوی جلسه‌ی شانزدهم وبینار داستان‌پژوهی 🎤 صوت جلسه‌ی شانزدهم وبینار داستان‌پژوهی ➡️ @mimadabi ➡️ @maryamnankali1

  • 8 июл.1503из Paazaaniibs

    #دسـت‌بـه‌دسـت هر از گاهی، چند محتوا که برایم ارزنده و آموزنده بوده، این‌جا دست‌به‌دست می‌کنم. و این فهرست نخست، لزومن تازه‌ترین مطالب سطح وب نیستند؛ فقط دوست نداشتم بی‌تفاوت از کنارشان بگذرم. 🔗 [چـراغ جـادو، بـی‌کـتابچه‌ی راهـنما | نـاعمه سـجادی] – این مقاله‌ی پربار دست بر شکاف فرهنگی ما در مواجهه با هوش مصنوعی می‌گذارد؛ این‌که ابزارها صرفن وسیله نیستند و می‌توانند درک ما از «انسان بودن» را دگرگون کنند. 🔗 [چـرا بـاید ادبـیات داسـتانی را جـدی بـگیریم؟ | حـسین اصـل‌مـحمدی] – روایتی از این‌که ادبیات چگونه هنر گفت‌وگو، تفکر نقادانه و هم‌دلی را در ما می‌پروراند. 🔗 [قـلم‌خـروش | مـریم نـانکلی] – دعوتی جسورانه به نوشتن برای خود و رهایی از نگاه معطوف به تحسین دیگران. تشبیه نویسندگی به شنا در بخشِ عمیق استخر، یادآور می‌شود که بهترین گونه‌ی نوشتن چه‌بسا از آزادگی می‌آغازد. 🔗 [سـوگِ زمـستان | مـحمد شـیرویه] – تأملاتی عمیق و ملموس از تجربه‌ی زیستن، فری‌لنسری و رنج‌های جمعیِ این سال‌ها. جستاری برای گریز از شرمندگی در برابر کلمات و سندی از این‌که در این جغرافیا چگونه دوام آوردیم. 🧺 @Paazaaniibs | واژبـاره

  • درباره‌ی داستان «عمو ویگیلی در کانتیکات» جی. دی. سلینجر شخصیت اصلی داستان از چند وجه تحت فشار است. از زندگی مشترکش ناراضی است. دلتنگ عشق سابقش است. در عین حال از خود کنونی‌اش هم راضی نیست و حتا وقتی خودش را در خاطره‌هایش می‌بینیم احساس می‌کنیم او برای خودِ گذشته‌اش هم احترام بیش‌تری قائل است و گویی علاوه بر والت دلش برای خودش کنار او نیز تنگ است. الوئیز دو جا در داستان مری را «کارمند» صدا می‌کند و جایی از شغل او با توهین یاد می‌کند. این از سر عقده نیست؟ این که او در ناخودآگاه حسرت زندگی اجتماعی موفقی را می‌خورد؟ و اختلاف نسلی با دخترش؛ کسی که مثل او نیست و زود سعی می‌کند شرایط را مساعد کند و خودش را از سختی نجات دهد. حتا وقتی دخترش خوابیده، به صورت نمادین عینک او را به چشمش می‌زند و انگار می‌داند بهتر است دنیا را با دید او ببیند. این شخصیت پیچیده است با انوع کشمکش‌های درونی. اما سلینجر به قدری عمیق او را می‌شناسد و به دغدغه‌هایش آگاه است که می‌تواند در فرمی خطی و روان با همه‌ی پیچیدگی‌هایش او را روایت کند. ✍🏻 مریم نانکلی متن کامل این یادداشت را در پیوند زیر بخوانید.👇🏻 maryamnankali.com

  • سینما بی‌رحم‌تر از آن است که می‌پنداری چه شد که این را گفتی؟ غرق جهان سینمایی وگرنه می‌گفتی قصه بی‌رحم‌تر از آن است که می‌پنداری. مشق‌هایم را می‌خوانی و می‌گویی: «اگر این را بگویی منظورت واضح‌تر نمی‌شود؟»، «این نمی‌تواند مسئله‌ی این شخصیت باشد»، «این ظرف برای این مسئله کوچک است»، «منظورت این نبود؟» و گفتم: «باز از کجا دانستی؟» و گفتی: «سینما بی‌رحم‌تر از آن است که می‌پنداری.» برای مرضیه می‌خوانمش. می‌گوید: «شخصیت‌های داستان‌هایت همیشه چه فرهیخته‌اند.» تفاوت زیادی میان هر کدام می‌بینم ولی راست می‌گوید. همیشه چند اشتراک فاحش دارند. می‌گوید: «این بار یک آدم بی‌سواد را بنویس.» ایده‌اش را می‌پرورانم و ناباورانه: اشتراکش با داستان شخصیت‌های باسوادم. با تمرکز بر آثار روائی، وقتی می‌خواهم درباره‌ی هر یک از آثار هنرمندی بیندیشم حداقل یک موضوع یا مفهوم مشترک در همه‌ی آثارش می‌یابم. و ناممکن است یکی را نام ببری که آثارش برای خودش باشد و مفاهیمشان بی‌ربط به هم. نویسنده‌ها زخم‌هایشان را نمی‌پوشانند. می‌پرسد: «چرا آثار بزرگان پر از یأس و سیاهی است؟» چون قصه بی‌رحم است؛ به سیاه‌ترین نقطه‌ی وجودت دست می‌اندازد. «دکتر استرنجلاو» کوبریک که به خاطر چند سکانسش بلند خندیدم سیاه‌ترین است؛ سیاه‌ترین کمدی. و از دست وودی آلن هر چند می‌خندی ولی بیش‌تر می‌خواهی شخصیت‌هایش را کتک بزنی. حتا شیرین‌ترینشان هم عمیقاً تلخ‌اند. حالا چه رسد به تراژدی‌نویس‌ها و دعوانویس‌ها. هر نویسنده زخمی دارد. قصه چرک‌های زخم را بیرون می‌کشد. یکی زخمی بند است. یکی زخمی تجمل. یکی زخمی انزوا. یکی زخمی خیانت. یکی زخمی بی‌اصالتی. هر کدام زخمی یک چیزیم با دردها و سوزش‌های متفاوت. همان روزهای اول که مشق قصه می‌کنی زخمت سربرمی‌آورد. اول خنده‌دار است. شیادی با جلد متفاوت از این تمرین به تمرین بعدی‌ات می‌رود. آزادی‌خواه قصه‌ات مشمئزکننده شعار می‌دهد؛ و شعار می‌دهد و شعار می‌دهد. و شیادت نه تنها رند نیست که احمق است. می‌بینی یک جای کار می‌لنگد؛ بالکنت می‌نویسی. پس ناخودآگاهت را می‌کاوی. چه مسئله‌ای رگ‌وپی‌ات را چنگ زده که چنین در نوشتن اسیری؟ آگاه به بیماری‌ات که در قصه‌هایت بنگری اول به بیزاری از خودِ پرنقصت می‌رسی: دشواری کار؛ که ندانسته از آن بازمی‌داردت، اگر ندانی قصه همان جلسه‌ی درمان است. قصه آیینه است. هر چه هستی را نشانت می‌دهد. و هر چه جلوتر می‌روی پلشت‌تر می‌نمایی. چرا؟ چون داستان که بی‌منطق نمی‌شود. در این زمانه افسانه‌ی شخصیت‌های سیاه و سفید را بنویسی مضحکه نوشته‌ای، و هر چه تراژدی‌تر، مضحک‌تر. تمرینت زنگ تفریح کلاس می‌شود. همه‌ی مسئله دیگرانِ ماجرا نیستند؛ مسئله خود تویی. هر چه از خودت فاصله بگیری بیش‌تر از حل مسئله طفره رفته‌ای؛ کلیشه زاییده‌ای. قصه‌نویسی توفیر دارد با یادداشت‌نویسی و مقاله‌نویسی که جهان را به فحش می‌کشیم و تجربه می‌نگاریم و اندیشه می‌ورزیم؛ آن‌ها خمیرمایع‌اند. آن نوشتن که می‌گویند درمان است فرم بی‌رحم دارد. از همین دشوار است. خون می‌چکاند از قلب. ولی اگر دوام بیاوری، اگر مسئله‌ات را به دستش بدهی هر بار راهی تازه می‌یابی، و در داستان‌های اول سخت‌ترین راه‌ها را؛ راهی که باید باشد و نیست را نشان می‌دهی. و هر چه جلوتر روی و پخته‌تر شوی می‌بینی راه‌حل واقعی‌تر از آن است که می‌پنداشتی. کوچک‌ است؛ اما شدنی. برای خود توست، هر روز اصیل‌تر و شخصی‌تر. به معنا می‌رسی. و آن مفهوم با نامت می‌آمیزد. فریادت از کوه و خیابان به کاناپه‌ات می‌رسد. خودت خاکستری‌ترین شخصیت داستانت می‌شوی. می‌دانی این در قصه یعنی چه؟ یعنی برای شخص خودت راه حل می‌جویی. برای رهایی خودت؛ و رهایی جهان چیست جز رهایی تو؟ قصه بی‌رحم است استاد؟ شاید؛ ولی مثل خودت سخت‌گیر است و روشنگر. ✍🏻 مریم نانکلی ➡️ @maryamnankali1

مشق | مریم نانکلی — tgindex