tgindex
اَبری | ساقی نیاکی

اَبری | ساقی نیاکی

Статистика

می‌نویسم. اینستاگرام: www.instagram.com/saghiniaki

Последний пост
28 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
316
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
355
20 постов
Вовлечённость
112,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
113
1/48двое суток
129
1/72трое суток
139

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • زود رسیدم یا تو دیر آمدی سیبی بودم که نچیدی مرا زمین خوردم ساقی نیاکی @saghiniaki

  • هنگامی که دیگر حرفی نیست چمدانت را ببند پر از سکوتش کن ماهی‌های مرده را در آب نمی‌اندازند. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • بود و بودم سر تا پایم را نگریست. کارم تمام بود. می‌خواستند نابودم کنند. تمام عمرش در این باغ گذشته بود. با دل و جان به باغ می‌رسید. نمی‌خواست در قبرستان، دور از خانه‌‌ و باغش، باشد. وصیت کرده بود که در باغش با چند بذر سرو خاکش کنند. می‌دانست با باران‌های روستا، سبز می‌شد. و من سبز شدم. باد سوزانی بین شاخ و برگ‌هایم پیچید. برگ‌هایی که همیشه سبز بود. سال‌ها از خاک‌سپاری‌اش گذشته بود. می‌دانست تا وقتی زنش زنده باشد، باغ را نخواهند فروخت. هر دو عاشق باغ‌شان بودند. مَرد چهل ساله بود که از دنیا رفت. و زن تا هفتاد و چند سالگی هوای باغ‌ را داشت. زن هر روز کنارم می‌نشست. هر روز باهام صحبت می‌کرد. دلش که می‌گرفت، بر تنه‌ام تکیه می‌داد و می‌گریست. اگر ماجرایی خوشحالش می‌کرد، برایم تعریف می‌کرد و همیشه می‌گفت کاش توام بودی و می‌دیدی. او بود. او می‌دید. او می‌شنید. دلم می‌خواست زن این را بداند. زن که پیر شد، آلزایمر به سراغش آمد. هرچه بود و نبود، داشت فراموشش می‌شد. بیماری‌اش به گونه‌ای بود که دیگر نمی‌توانست تنها بماند. بچه‌ها او را به آسایشگاه بردند. و یک سال بعد، باغ را فروختند. آن روز، غریبه‌ای آمد. با اَرّه به سویم نزدیک ‌شد. صدای قدم‌هایش، لرزه بر جانم ‌انداخت. اَرّه را بر تنه‌ام نهاد. بریدن آغازید. خاطره‌ی تمام سال‌ها از پیش چشم‌هایم گذشت. صدای افتادنم در گوش باغ پیچید. و بودم. و می‌دیدم. و می‌شنیدم. #داستان ساقی نیاکی @saghiniaki

  • با هر نفس درد وطن در تنم فریاد می‌کشد با هر تپش اندوه از قلبم فوران می‌کند به پرنده‌های سینه‌ام شلیک کرده‌اند. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • مرگ بر این زادگانِ ظلمت! می‌بینی؟ چقدر ستاره چقدر ستاره پرپر کرده‌اند… ساقی نیاکی @saghiniaki

  • من جان‌باخته‌ی سینما رکس آبادانم جان‌باخته‌ی قتل‌های زنجیره‌ای‌ اعدامی ‌اَم زندانی ‌اَم مجروحم جان‌باخته‌ی جنگ‌‌ها جان‌باخته‌ی کوی دانشگاه ۷۸ جان‌باخته‌ی اعتراضات ۸۸ کول‌بَرم درویش گنابادی‌ اَم جان‌باخته‌ی پلاسکو‌ اَم جان‌باخته‌ی سانچی‌ جان‌باخته‌ی دی ماه ۹۶ اَم جان‌باخته‌ی آبان ۹۸ مسافر پرواز ۷۵۲ هواپیمای اوکراینم جان‌باخته‌ی انقلاب زن، زندگی، آزادی ۱۴۰۱ اَم جان‌باخته‌ی انقلاب ۱۴۰۴ من میلیون‌ها ایرانی ‌اَم من ایرانم. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • 2 янв.413144

    صبح به صبح بند‌ بند تنم درد می‌کند بس که شب به شب غم در استخوانم رخنه می‌کند تنها خاک می‌تواند این غم تاروپودتنیده را تجزیه کند بشوید و ببرد. ‌‌ ساقی نیاکی @saghiniaki

  • مثل من نبود به حوض، چشم دوخته بود. به دایره‌های رقصان. دایره‌های کوچکی که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند و در هم می‌رفتند. به چک‌چک‌شان گوش می‌داد. گوش می‌داد یا نه؟ نگاه می‌کرد یا نه؟ آهی عمیق کشید. لب‌هایش را بر هم فشرد. بی‌ آنکه مسیر نگاهش تغییر کند، گفت: «باید بروم.» قرار بود هر دو فکر کنیم؛ اما نمی‌پنداشتم که به این زودی تصمیم بگیرد. همیشه بی‌قرار بود. تحمل سردرگمی را نداشت. مثل من نبود. نمی‌توانست بین زمین و هوا بماند. به سمتم چرخید. سرش پایین بود. سرش را تکان نداد. فقط نگاهم کرد. آب دهانش را بلعید. فهمیدم بغضش گرفته. پشتش را کرد و رفت. پرنده‌ای سیاه و سفید، بر شاخه‌‌ای نزدیکم نشست. چقدر دلم می‌خواست به جای آن پرنده بودم. با هر نفس، سنگینی هوا را در قفسه‌ی سینه‌ام احساس می‌کردم. این حجم از درد، باید مرا می‌کشت؛ اما نمی‌مردم. لحظه‌هایی هست که آدم می‌پندارد هیچ‌گاه تا این اندازه، اندوهگین نبوده؛ مثل این لحظه؛ اما می‌دانم باز هم لحظه‌ای خواهد رسید که حس کنم هیچ‌گاه تا این اندازه غمگین نبوده‌ام و باز هم این لحظه می‌رسد و باز هم و می‌رسد و باز هم این لحظه… . زندگیِ لعنتی همین است. هر بار احساس می‌کنیم سخت‌ترین روزهای‌مان را می‌گذرانیم و زندگی، مدام روزهای سخت‌تری را رو می‌کند. رفت. تمام. از آن آدم‌هایی نیستم که برای ماندن عزیز‌ترینم هم اصرار کنم. نه می‌توانستم و نه می‌خواستم. به دایره‌ها می‌نگریستم. می‌نگریستم یا نه؟ اشکم در حوض چکید. دایره‌ای پدید آمد و میان دایره‌ها گم شد. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • نمی‌دانم چه مرضی‌ست که همیشه احساس اضافه بودن می‌کنم. @saghiniaki

  • کش رفتنِ گلابی دوم دبستان بودم. یک روز زنگ آخر، بغل دستی‌ام گفت: «تو زیرزمین، کلاسای پیش‌دبستانیه. پر از وسایلای تزئینی خوشگله. اونا از ما زودتر تعطیل می‌شن. من یه بار وفتی تعطیل شدیم رفتم تو کلاساشون از این چیزمیزای تزئینی برداشتم. بیا بریم امروز برداریم. خیلی باحاله.» من قبول کردم اما تمام مدتِ زنگ آخر داشتم از استرس می‌مردم. می‌ترسیدم یواشکی وارد زیرزمین شوم. زنگ خورد. بدو‌بدو توی شلوغی رفتیم زیرزمین. هیچ‌کس نبود. داخل یکی از کلاس‌ها شدیم. کلاس‌ پر از تزئینات تولدهای دهه‌ی هشتاد بود. یادم نیست دوستم چه چیزی برداشت. من یک گلابی بزرگ که با کاغذ‌رنگی درست شده بود، برداشتم. گلابی باز و بسته می‌شد. آن را بستم و داخل کیفم گذاشتم. دویدیم و یواشکی رفتیم بالا. سوار اتوبوس سرویس شدم. رسیدم خانه. به مامانم گفتم: «مامان ببین چی آوردم از مدرسه. با دوستم یواشکی از کلاس بچه‌های آمادگی برداشتیم.» مامانم گفت که این کار چقدر بد است و من تا مدت‌ها عذاب وجدان داشتم. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • الکی، الکی، پایم شکست جمعه بود. خانه بودیم. داخلِ راهرو به سمت اتاق سمت راست رفتم. تا وارد اتاق شدم، پای چپم پیچید. صدای چرق بلندی داد. جیغ که نه، فریاد که نه، عربده کشیدم. زمین خوردم. امیررضا و ابری آمدند بالای سرم. امیررضا که پایش تازه عمل شده با عصا آمد. همچنان عر می‌زدم. به هر جان‌کندنی بود، برخاستم. ابری آمد و پایم را بویید. فهمیده بود اتفاق بدی افتاده. رفتم بیمارستان از پایم عکس گرفتند. شکسته، همین‌قدر الکی. حالا باز هم خوب است که نزدیک یک ماه از عمل امیررضا گذشته. خلاصه که حالا هر دو با عصا راه می‌رویم. الان هم که این یادداشت را می‌نویسم، پایم داخل گچ می‌خارد. کلافه‌ام. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • وقتی دو ماهی پشت پلک‌هایت نیمه‌جان بودند در چشم‌هایت باریدم چشمه‌هایم خشکید و تو برهوت به برهوت شن ریختی بر دو ماهیِ من. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • 5 дек.312182

    با آدم‌ها بیگانه بود گربه‌ها را دوست داشت باران را خواب را تنهایی را شب را شعری ابرگونه بود ساعت‌ها به دریا می‌نگریست لانه‌اش را بر شاخه‌ای ساخته بود که رو به شکستن بود به مرگ خود می‌اندیشید. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • این‌همه کفش این‌همه چمدان پیش پایم چیدی تمام در‌ها را تمام راه‌‌ها را نشان دادی و می‌گویی: نرو! انواع دوستت ندارم‌ها را پیش چشم‌هایم به صف کشیدی و می‌گویی : نرو! می‌روم همین امروز یا فردا کفش می‌پوشم و چمدان برمی‌دارم و نگاهت می‌کنم و انقدر احمقم که منتظر می‌مانم تا بگویی: نرو! و نمی‌روم. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • بیهوده می‌کوشی که مرا برنجانی غمگین‌تر از آنم که بتوانی غمگینم کنی. @saghiniaki

  • امشب که از من دوری به چشم‌هایت نگاه می‌کنم دستت را می‌گیرم سرم را بغل می‌گیری نه، خوابم نمی‌بَرد مدت‌هاست که در شهرمان باران نمی‌بارد این دوازده متر مربع از شهر جداست امشب بس که باران‌خیز است. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • مرا در یک دست و با دست دیگر رنده را می‌گیرد ریزریزم می‌کند هر شب خوراک غولِ اضطرابم. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • از آدم بودن استعفا می‌دهم می‌خواهم گربه باشم اما نه، گربه، قلب دارد می‌خواهم دریا باشم یا کوه یا نسیم یا نمی‌دانم… شیء باشم لیوان، در، دیوار مهم نیست چه چیزی فقط قلب نمی‌خواهم داشتن این قلب، این قلب، این قلب تاوان دارد. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • من، این آ‌دمِ شیشه‌ای دیگر کم آورده‌ام زیر بار جسدم از راه‌پله‌ها بیزارم حل می‌شوم در استکان جیغ هیچ‌کس نمی‌شنود و از انزجار قلب آبی‌ام غروب می‌کند. ساقی نیاکی @saghiniaki

  • گفته بودم از ابتدا خواهی کم آورد که شوریده‌ام، درهمم، پیچیده‌ام کلافه‌ات می‌کند این کلاف شکیب‌فرسا که جنون است که خون می‌ریزی بر گلوی دریا حوصله‌ات سر می‌رود از چشمانم چشمانت دو نهنگ قاتل‌اند که شکارم می‌کنند. ساقی نیاکی @saghiniaki