tgindex
✾ Pegie ✾

این غمکده‌ای نیست که آباد توان کرد

Последний пост
6 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
818
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
323
21 постов
Вовлечённость
39,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
227
1/48двое суток
260
1/72трое суток
280

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • Lethoria (لِتُریا) اسم، به معنی نوعی رخوت خیال، مربوط به lethargy و Lethe، رود فراموشی در اسطوره‌های یونان. حس فرسودگی آرام و بی‌صدایی که از ادامه‌ی زیستن پدید می‌آید؛ حالتی که در آن، انسان نه آرزوی رهایی دارد و نه توان شاد شدن. تنها احساس می‌کند چیزی مانند بی‌حسی، آهسته در رگ‌هایش جریان یافته و قلبش را از جهان، آدم‌ها و حتا خودش دور کرده است. وقتی درد از بین نمی‌رود؛ فقط گیرنده‌های درد خاموش می‌شوند. لتریا عجز ناشی از ادامه‌ی زیستن است؛ حالتی که در آن احساسات نه به دلیل بی‌عاطفه شدن، بلکه بر اثر انباشت خستگی، اندوه و تکرار رنج، آرام‌آرام عقیم می‌شوند. انگار مسکنی مدام در رگ‌هایت جریان دارد؛ نه درد را درمان می‌کند و نه زخم را می‌بندد، فقط واکنش قلب را کندتر و کندتر می‌کند. #واژه‌آلود ۳

  • Exilia (اِگزیلیا) از exile (تبعید). احساسی که در آن، انسان گمان می‌کند به هیچ‌کجا تعلق ندارد؛ نه به مکانی (به مثابه‌ی خانه، شهر یا وطن)، نه به کسی، و نه حتا به نسخه‌ی پیشین خودش. گویی نه تنها از تمام جهان، که از درون خود نیز تبعید شده است. #واژه‌آلود ۲

  • Moristia (مو-ریس-تیا) از mori (مرگ) + پسوندی برای حالت. احساسی که در آن امید نه یک‌باره، بلکه خبر به خبر، اعدام به اعدام، و جنگ به جنگ، فرسوده می‌شود. تا جایی که آینده دیگر امکانی برای زندگی نیست، فقط توهمی برای دوام آوردن است. موریستیا، خستگی روحی‌ست از شاهد بودن بر رنج‌های تکرارشونده، بدون توان تغییر دادنشان. یأسی پایدار است که از زندگی در جامعه‌ای زخم‌خورده خلق می‌شود. با شنیدن مکرر خبر قتل و ظلم رشد می‌کند، و در نقطه‌ی کمال، فروریختن معنای چرایی زنده ماندن را می‌آفریند. #واژه‌آلود ۱ واژه‌آلود تلاش برای نام نهادن بر عجزی‌ست که می‌زی‌ایم؛ کاری بس بیهوده، و کاملن ساختگی.

  • ای اندوهی که کشورم را فراگرفته‌ای من به خاطر تو غمگینم، تو در همه جا هستی در هر لحظه هستی همیشه بی‌هیچ چشم‌داشتی به مردم خدمت می‌کنی از تو در شگفتم، آیا خسته نمی‌شوی؟ کدام قلب دل به تو نداده؟ کدام چشم با تو همکاری نکرده است؟ چه کسی تو را محدود کرده؟ ای اندوه! کی راضی می‌شوی دست از سر این مملکت برداری؟ - احمد مطر

  • امروز رفتم کتابفروشی فنی‌حرفه‌ای. کتابی که باید برای آزمون بخونم رو به قیمت ۹۰۰ هزار تومن خریدم. چند صفحه؟ ۲۴۰ چاپ چه سالی؟ ۱۳۹۸ قیمت روی جلد کتاب؟ ۷۵ هزار تومن از لحظه‌ی خریدنش تا حالا مدام دارم به خودم، و به آینده‌ای که فکر می‌کنم می‌تونم با چندتا مدرک پیزوری بهترش کنم، ناسزا می‌گم.

  • باید حرف بزنم باید از التهاب قلب شکوماما و لرزه‌ای که به روحم انداخته بگم. باید از اشتیاقم به شروع کلاس آموزش نویسندگی مقدماتی بگم. باید از شهوت پیدا کردن دوست نویسایی بگم که باعث شده بعد از ۶ سال نوشتن بی‌وقفه، دوباره، داستان نویسندگی رو از سر بگیرم. باید از احساسم نسبت به فاجعه‌ای که هر سپیده‌دم، داخل زندان پشت‌ خونمون می‌افته بگم‌. باید از افکارم راجع به بمبارون هرروزه‌ی جنوب، وطنی که ازش تبعید شده‌م، بگم. باید از تردید درباره‌ی وجود داشتن یا نداشتن این کانال بگم. باید از تکاپوهای پوشالی و تشویش‌های مدام روزگارم بگم. باید داستان حمایت‌های روزانه‌ی ایزاک و عسل‌خانمی برای بهتر شدن حالم رو بگم. اما ساکتم. راکدم. از خودم و تمام ناگفته‌ها پیله‌ی هرزی ساختم که هرآن، با وزش نسیم شبانگاهی یا چشیدن نوک پرنده‌ای پودر می‌شه. باید حرف بزنم باید-

  • امروز توی اتوبوس کنار خانم مسنی نشسته بودم و داشتم لغاتی که دیروز یاد گرفتم مرور می‌کردم. پیرهن نخی گل‌گلی مشکی‌سفیدی به تن داشت و زیر لب ناسزا می‌گفت. به کلمه‌ی circumvent رسیدم؛ چشم‌هام رو بستم تا یه جمله‌ی تازه باهاش بسازم که رشته‌ی افکارم با صدای گریه‌ی خانم پاره شد. بهت‌زده نگاهش کردم، توی همین چند ثانیه لپ‌های سفیدش با رد اشک‌ها سرخ شده بود. حالا ناسزاها به جملاتی روشن بدل شده بودن: «خدا لعنتتون کنه، خدا اولین و آخرین باعث‌وبانی این جنگ رو نابود کنه. امروز دویستا جوون دیگه تو پادگان مردن، می‌گن دویستا بوده ولی خیلی بیشتر از این حرفاست. اصلن مگه جوونی مونده؟ تا همه‌‌ی جوونامون رو قتل‌عام نکنن دست‌بردار نیستن و...» اجتناب کردن اجتناب کردن اجتناب کردن مغزم روی معنی کلمه گیر کرده بود؛ نمی‌دونستم باید چه واکنشی نشون بدم. سریع جیب‌های شلوارم رو گشتم اما هیچ دستمالی نبود. بی‌خیال شدم و به لرزش شونه‌های خانم زل زدم. خانم‌های صندلی کناری که دوتا خواهر بودن، هیزم تو آتیش رنجش ریختن، و اشک‌ها با سرعت بیشتری روی گونه‌هاش دویدن. غضبناک‌، از بخوربخورهای شبونه‌ی کف خیابون تا عزاداری پرجبروت یخچالی شکوه کرد و گفت: «من یه‌ دختر دارم. بی‌پدر و توی هزارتا بدبختی بزرگش کردم. دوسال پیش فرستادمش اونور که یه‌وقت پَرش به پر این قاتل‌ها نگیره. ولی مگه اینا بچه‌ی من نیستن؟ چرا حس می‌کنم یسنای من رو کشتن؟» فهمیدم؛ جمله‌م ساخته شده بود. خانم از دنیای آدم‌هایی بود که نمی‌تونستن اجتناب کنن، آ‌دم‌هایی که شرافتشون رو واسه شبی یه‌قرون‌دوهزار نفروختن، آدم‌هایی که اعتقاداتشون به زهر دینی که جز ایدئولوژی مردم‌ستیزی و نسل‌کشی چیزی ازش ندیدیم، آلوده نشده. دستم رو روی گسل شونه‌ش گذاشتم و توی مغزم دنبال یه لغت تازه دویدم. empathize empathize empathize ...

  • در شب کوچک من، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ در شب اکنون چیزی می‌گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظه‌ی باریدن را گویی منتظرند لحظه‌ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد و زمین دارد باز می‌ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره‌ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش‌های لب‌های عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد - فروغ♡⁩

  • چند روز پیش پاکت‌نامه‌های کلاژی رو که تازه ساخته بودم، اتفاقی گم شدن. همین حادثه کافی بود تا ته‌مونده‌ی حس زندگی‌خواهیم رو از دست بدم؛ همه‌ی وسایل مربوط به کار هنریم رو جمع کردم. حالا جز کتاب زبان و شعری از پاوزه، چیزی روی میز کارم نمونده. بارها به این فکر می‌کنم که چطور برای هر پاکت یه هویت خلق کردم و چطوری اندوهی از رنجم رو توی تک‌تکشون ریختم. روی یکی از پاکت‌ها تمبر ماشین تحریر چسبونده بودم؛ جمله‌ای که از صفحه‌ی ماشین بیرون می‌زد این بود: «شیوه‌ی درست نوشتن را می‌دانم» جمله‌‌ی من نه، از فروغ بود. انقدر دوستش داشتم که قرار گذاشتم وقتی پاکت‌ها رو فروختم، می‌رم این یکی رو واسه خودم می‌خرم. و بعد نامه‌ای که چندماه پیش خطاب به نوشتن نوشته بودم، می‌ذارم داخلش. به پاکت‌های از دست‌رفته‌م فکر می‌کنم، و بعد به مادری که بعد از گذروندن طاقت‌فرساترین ماه‌های عمرش، فرزندش مرده به دنیا میاد و حتا شانس یک‌بار بغل کردنش رو از دست می‌ده. بعد به مادری فکر می‌کنم که با خون‌دل بچه‌ش رو بزرگ می‌کنه؛ ۲ سال، ۱۴ سال، ۲۳ سال، ۳۰ سال، ۴۵ سال و...، می‌فرستتش کف خیابون تا مسلم‌ترین حق خودش رو مطالبه کنه و بعد، جگرگوشه‌ش رو پیچیده در کیسه‌ی سیاه مرگ، به شرط میلیون‌ها تومن برای حق تیر و یه جعبه شیرینی بهش تحویل می‌دن... به اینا فکر می‌کنم و غصه‌ی کوچیکم، میون سیاه‌چاله‌ی بی‌پایان رنج و سوگ ناپدید می‌شه. و بعد، تمام معنایی که برای تاب آوردن قاچاق کرده بودم رو آروم آروم از دست می‌دم...

  • خودکشی، در چنگ‌ گرفتن همین هشیاری مفرطی‌ست که می‌گذارد بفهمی بدترین چیز دارد همین‌جا به وجود می‌آید، همین حالا. - آلخاندرا پیزارنیک

  • بین تمام صحنه‌های ملودرام آبکی‌ روزهای اخیر، بالاخره امروز یه تصویر قشنگ نصیبم شد: پسری داشت به دوست‌دخترش موتور روندن یاد می‌داد. از پشت، کمرش رو محکم گرفته بود و با خنده راهنماییش می‌کرد: «یاسمین نه نه، پات رو نذار زمین. نترس، چرا می‌ترسی؟ پات رو بالا نگهدار، عالیه. همینطوری گاز بده یاسی.» یاسمین بلند می‌خندید و از این که نمی‌تونه پاهاش رو زمین نذاره غر می‌زد. همون چندثانیه دنبال کردنشون برای یک‌دنیا حسدورزی کافی بود. بعد از فروکش کردن حس حسادت، به این فکر کردم چه عالی می‌شد اگه پسر بودم. بدون برنامه‌ریزی قبلی مغزم شروع کرد به لیست کارهایی که به عنوان یک پسر برای دوست‌دخترم انجام می‌دادم: ۱. به بهانه‌ی هر مناسبتی براش گل و گلدون پیچک می‌گرفتم. ۲. همیشه موهاش رو با چندتا برگ یا شکوفه تزئین می‌کردم و ازش عکس می‌گرفتم. ۳. روی لاک ناخن‌هاش طرح‌های مسخره می‌کشیدم و در جواب، اجازه می‌دادم اونم ناخن‌هام رو لاک بزنه. ۴. سوئیچ موتور یا ماشینم رو بهش می‌دادم و مجبورش می‌کردم یاد بگیره، حتا اگه گواهینامه‌ش رو نگرفته بود. ۵. وقتی به مهمونی مهمی دعوت می‌شدیم، یه ماشین مدل بالا قرض/اجاره می‌کردم و می‌رفتم دنبالش. ۶. به وقت خرید فصلی، باهم بازار می‌رفتیم تا یه استایل ست بسازیم. ۷. وقت‌هایی که حوصله داشتم، قبل از رفتن سر قرار ازش می‌پرسیدم می‌خواد چه لباسی بپوشه تا در صورت امکان باهاش ست کنم. ۸. با برنامه‌ریزی‌های سالیانه و پس‌اندازهای قطره‌ای، به مناسبت تولدش براش گردنبند یا گوشواره‌ی طلای ظریف می‌خریدم. ۹. اگه از یکی از دوست‌ها یا همکارام بدش میومد، واقعن رعایت می‌کردم که برخوردی باهاشون نداشته باشه و در صورت شدید شدن اصطکاک، صادقانه بهشون می‌گفتم: «عذر می‌خوام، اما دوست‌دخترم از ارتباط بین من و شما خوشش نمیاد و احساس ناامنی می‌کنه.» ۱۰. اگه می‌دونستم دوست داره لباسی رو تنم ببینه که هیچ‌جوره استایلم نیست، هرازگاهی و صرفن برای تماشای برق چشم‌هاش، تن می‌کردم. ۱۱. اگه مکان مستقلی نداشتم، بعضی آخر هفته‌ها خونه‌ای که با سلیقه‌ش دکور شده بود، یا یه اتاق تو اقامتگاه بوم‌گردی مورد علاقه‌ش رو اجاره می‌کردم تا هم بفهمیم چقدر تاب تحمل همدیگه رو داریم و هم هورمون‌های فلک‌زده‌‌مون دلی از عزا درمی‌آوردن. و... در کل، اگه پسر بودم هم آدم شاد (و بی‌پول‌تر) و پرمسئولیت‌تری می‌بودم، و هم خالق خوشبخت‌ترین دختر جهان. البته بعد از جورجینا رودریگز هرناندز!

  • امروز کافه‌ی کناریمون آتیش گرفت؛ تمام دقایق پرتنشی که از سر گذروندیم باعث شد یه تصویر توی سرم شکل بگیره: داخل آتیش گیر افتادم، مجرای تنفسیم بسته شده، دمر خوابیدم و با چشم‌های نیمه‌باز به شعله‌های آتیش نگاه می‌کنم. یه دفعه صدای فریاد مردی رو می‌شنوم: «یه نفر این‌جاست». بعد بدون این که بفهمم چه اتفاقی میفته از روی زمین بلند می‌شم. لحظه‌ای چشمام رو باز می‌کنم؛ یه آتش‌نشان با چهره‌ای نگران بغلم کرده و داره می‌دوه. لبخند می‌زنم؛ بالاخره حس می‌کنم مهمم، و اونقدر ارزشمند که یه نفر منو از آتیشی که توشم نجات بده. پس با خیال راحت چشمام رو می‌بندم و سرم رو به سینه‌ی آتش‌نشان فشار می‌دم. بخاطر هیاهو و لباس چندلایه‌ش، نمی‌تونم صدای قلبش رو بشنوم. «آتش‌نشان شجاع من نبض نداره» بزور چشمامو باز و سرم رو بلند می‌کنم تا چهره‌ش رو دقیق‌تر ببینم. همه‌چیز یادم میاد؛ «اون مرده، خیلی وقته که مرده‌». ... یه مشتری وارد بخش می‌شه و ازم کتابی درباره‌ی «از پوشک گرفتن بچه» می‌خواد. تصویری که ساختم دود می‌شه می‌ره هوا. کتاب رو تحویل مشتری می‌دم، چشمامو می‌بندم و مونوکسید کربن غلیظی که سرم رو سنگین کرده استشمام می‌کنم؛ آتش‌نشان شجاعم برگشته، داره می‌دوه. جای لباس‌های کارش یه هودی سفید تنشه، یه آدم زخمی رو کول کرده. می‌خوام دنبالش بدوم تا ازش تشکر کنم. صدای تیراندازی میاد؛ آتش‌نشانم روی زمین میفته. ... یه مشتری دیگه میاد، چشمام رو با وحشت باز می‌کنم. دوباره احساسش می‌کنم؛ شعله‌ی سوگ توی قلبم گر می‌گیره و خاکستر حسرت کل وجودم رو می‌پوشونه. حسرت مدام کاری که تا الآن انجام ندادم، حسرت ابدی جایی که باید می‌رفتم اما...

  • با حس دست یه‌ نفر روی شونه‌ی چپم از خواب بیدار شدم. نمی‌دونستم چرا روی تخت بیمارستانم. آقای دکتر ریزاندام، با موهای فر حنایی، آروم و با لبخند بهم گفت: «باید پاشی روی اون صندلی بشی، می‌خوام ازت خون بگیرم». به‌سختی بلند شدم، پاهام رو حس نمی‌کردم. وقتی سرنگ رو توی دستم فرو برد، پشت گردنم مورمور شد و نبض آهسته‌ی ناشی از خروج خون رو حس کردم؛ خارشی ظریف و پیوسته. دکتر با نگرانی گفت: «چقدر نبضت ضعیفه» و بعد سعی کرد با مزه‌پرونی حالم رو عوض کنه؛ دوتا جوک گفت، نتونستم معنی‌شون رو درک کنم. برای همین الکی بهش لبخند زدم و سرم رو برگردوندم تا کمتر معذب بشه. چشمم روی جعبه‌ی مقوایی «کوکی شکلاتی کتان» قفل شد. به آب شدن بافت لطیف شکلات روی زبونم فکر کردم، آب‌دهنم رو قورت دادم. بعد همه‌ی توانم رو جمع کردم و قبل از این که پلک‌های سنگینم کامل بسته بشه پرسیدم: «حالا باید چیکارش کنیم؟» بی‌وقفه پاسخ داد: «نگران نباش. خودش درست می‌شه». چشم‌هام رو باز کردم، چهارمین و آخرین آلارم گوشیم در حال خودکشی بود‌. بیست‌وسه دقیقه دیرتر از خواب بیدار شدم. از روی تخت پایین جستم، پاهام رو حس نمی‌کردم.

  • یادمه اصفهان که بودیم، هر از گاهی شب‌ها تو چاه‌های فاضلاب کوچه‌ها سم می‌ریختن که سوسک‌های زشت عوضی رو قتل‌عام کنن. بعد صبح‌ها که بیدار می‌شدی... تو کوچه جهنم بود. تا چند ساعت بعد که شهرداری میومد قضیه رو جمع کنه، سرتاسر کوچه پر از جنازه‌ی سوسک می‌شد. تو همچین وقت‌هایی که می‌خواستم از کوچه رد بشم، از شدت انزجار تو خودم مچاله می‌شدم و تقریبن تا برسم سر کوچه به گریه می‌افتادم. حواس خودمم اینطوری پرت می‌کردم: «زمین رو نگاه نکن پگاه. تندتند قدم بردار و فقط آسمون رو ببین.» راه رفتن امروز تو خیابون، تجسم چندش‌ترین خاطره‌ی بچگیمه :).

  • تا الآن بیدار موندم؛ می‌بریدم و می‌چسبوندم. نه بخاطر انگیزه‌ی بالایی که دارم، اتفاقن برعکس؛ حالم وخیم‌تر تر از هر زمان دیگه‌ایه. برای همین متوجه شدم که فقط وقتی خوابم یا دو تا دستم مشغول هستن فکر سالم‌تری دارم. فقط از یه‌چیز خوشحالم و اونم اینه که مامان از بار آخری که سر یکی از یادداشت‌هام بحثمون شد، دیگه توی کانال نیست تا از احوالات ناخوشم بخونه و الکی نگران بشه. خودش تازه از چهلم خواهرش برگشته و به چیزی جز آرامش‌خاطر نیاز نداره. منم نمی‌دونم باید دقیقن چه کمکی بهش بکنم وقتی به هزار زور خودمو تا پایان روز می‌کشونم... حتا دیگه مطمئن نیستم به این جمله از مت هیگ که شعار برندمونه باور دارم یا نه... باری، پگاه بخیر~

  • تو ترمینال اتوبوس‌های شهری خیمه‌گاه ساختن برای استراحت! توی ردیف هر اتوبوس هم یه موکب راه انداختن واسه نذر چای و آب و کوفت و زهرمار. اتوبوس‌ها هم چندصدمتر اونورتر یه‌جا چپونده شدن تو هم، جوری که باید شکمت رو بدی تو تا بین دوتا اتوبوس گیر نکنی و سوار بشی‌. خلاصه‌ش اینه: از ایران متنفرم از این کشور حالم بهم می‌خوره و ای کاش همین امروز بمیرم تا فردا مجبور نباشم دوباره این صحنه‌ها رو ببینم. کاش اون مادرجنده‌‌ای که درومد گفت: «هرکی ناراضیه جمع کنه بره» رو پیدا می‌کردم و یه تف می‌نداختم تو دهن نشسته‌ش. و ازش می‌پرسیدم چطوری وقتی پول نداری، از این جهنم مدام فرار کنی؟ چطوری؟ کاش فقط بمیرم...

  • نمی‌دونم این بیماری که بهش مبتلا شدم چیه. حرف‌هام رو نمی‌زنم. همه‌ی حرف‌های مهمی که ساعت‌ها روی جمله‌بندی و اولویت بیانشون وقت می‌ذارم رو توی نطفه خفه می‌کنم. خواهش می‌کنم اگه یه دفعه‌ی دیگه ادعا کردم که اهل گفت‌وگوام، بی‌تعارف توی دهنم بزنید. چون بی‌خایه‌تر از من در آغازیدن یک گفت‌وگو فقط خودمم و خودم. و نمی‌فهمم چرا دارم این همه حرف و این کلاف پیچیده‌ی احساسات رو بی‌وقفه می‌چپونم زیر فرش. و نمی‌دونم تا کی قراره به این کار ادامه بدم. و نمی‌دونم می‌خوام چندتا قربانی از زندگیم بگیرم تا به خودم بیام...

  • به روزهای آخر ماه ژوئن رسیدیم؛ ماه افتخار (pride month). افتخار به این که چه هویت و گرایشاتی داریم (یا ممکنه داشته باشیم)‌. ماهی که یاد می‌گیریم نباید به افرادی که گرایشات جنسی یا هویت متفاوتی از ما دارن «چندش» بگیم. چون اگه با خودمون صادق باشیم، چندش اینه که ما اول از همه، نوع رفتارشون رو قضاوت می‌کنیم. یا به اعمال جنسی اون‌ها فکر می‌کنیم. چندش اینه که خصوصی‌ترین بخش از حریم شخصی‌شون رو تجسم کنیم. و از همه چندش‌تر، اینه که فکر کنیم فقط ماهایی که گرایشات به‌لفظ معقول‌تری داریم، انسان نرمالی هستیم. مثل چیزهای بی‌شمار دیگه، توی کشوری زندگی می‌کنیم که نه‌تنها نمی‌شه کام‌ اوت* کرد، که انجام دادنش مصادف با بزرگترینِ گناهان و نابخشودنی‌ترین جنایاته. در نتیجه رژه‌ی افتخاری هم نداریم که همه‌مون کنار هم و دست در دست هم، رنگارنگ‌ترین پرچم ممکن رو بالای سرمون نگه داریم. نه، ما فقط می‌تونیم مقابل هم بایستیم، روبه‌روی هم باتوم و کلاشینکف بگیریم یا در صلح‌آمیزترین حالت، پرچمی که بهش اعتقاد داریم رو تو چش‌وچال هم فرو کنیم‌. باری، ملالی نیست، نسل ضد درستش می‌کنه. این، آخرین امید من درباره‌ی آینده‌ی این سرزمین سیاه‌بخته... پیشنهاد می‌کنم حتمن این پست رو مطالعه کنید. پرتأمل و صبور: https://www.instagram.com/p/DZnXQDRD47L/?igsh=aGg1Y2J2bzFhbTls * کام اوت کردن (coming out) یعنی این که یه نفر وقتی از گرایش جنسی یا هویت جنسیتی خودش آگاه و مطمئن می‌شه، خودش رو برای دیگران آشکار می‌کنه. مثلن فردی که فهمیده واقعن همجنس‌گراست، به خانواده‌ش می‌گه. یا فردی ترنس بودنش رو به دوستاش اعلام می‌کنه. این یعنی کام‌ اوت کردن.

  • без подписи

  • без подписи