اهل نوشتن
Статистикаبرای همرسانیِ بهترین یادداشتهای همسفران مدرسه نویسندگی @shahinkalantari
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 36
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 748
- 1/48двое суток
- 857
- 1/72трое суток
- 924
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کشتی وقت این هفته چقدر سر نزدم به پاتیل. خوب نیست. وقت که دارم حالا. وقت برای مطالعه تخصصی تئاتر، وقت برای تمرین بدن، وقت برای تمرین بیان، وقت برای تمرینات تخیل و تمرکز و خلاقیت، وقت برای نوشتن، وقت برای خاندن، وقت برای رونویسی، وقت برای مرورنویسی، وقت برای تمرین پیانو، وقت برای حفظ دیالوگ، وقت برای خانهداری، جارو، اتو، آشپزی، رب سرخ کردن و کدبانوگری، وقت برای گل و گلدانها، کمی هم لابد وقت برای کار اداری و حساب کتاب با بقیه و تهماندهای هم پای همنشینی با دوستان شیرینم. وقت که هست همیشه. برای همهمان همین ۲۴ ساعت. مسئله فقط اولویت است؟ بیایید رو راست باشیم. اگر به جای برنامهریزی، هر بار بنشینیم و بنویسیم که چه کارهایی کردیم و هرکدام چقدر زمان برد، واقعبین میشویم در انتظاراتمان -از خودمان و دیگران-. مثلن انتخاب میکنم به جای تمرین، اول سری بزنم به اینستاگرام، به یوتوب، حالا یک ریلز، یک ویدئوی چند ثانیهای... چند ساعت؟ وقت تمام شد و باید بروم خودم را برسانم به کار بعدی. مثلن خاب ۳ صبح. چند بار همین شکلی مچ خودمان را گرفتیم؟ حالا شما گزارش نیک ننویسید، چیزی بهتر میشود؟ بنویسید آقا. بنویسید. آدمی حساب اعمال خودش را داشته باشد بهتر است. وگرنه نتیجهی رشدمان که پیش چشم همه هست. اگر کار جعلی میکنیم، اگر از اصلی طفره میرویم، اگر وقتمان دزدیده میشود، مسئولیت هیچ کسی نیست جز همان نجاتدهندهی توی آینه.
🤍 وبینار نویسندهساز: ساعت ۱۷ همهی روزهای هفته نوشتن برای تغییر، تغییر برای نوشتن 🌟حضور برای همگان آزاد و رایگان است برای حفظ انگیزه در مسیر نوشتن ⭐️ سخنران: شاهین کلانتری جایی برای طرح دغدغههای شما در نویسندگی آموزش+پرسشوپاسخ 🔗 لینک ورود به وبینار: ⏬ https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz ✅ نکات فنی: پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست. برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید. هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید. 💦 کانال یوتیوب: youtube.com/@shahinkalantary ❤️ دانلود رایگان کتاب نویسندهساز ❤️ برگزارکننده: مدرسه نویسندگی+نشر نویسندهساز @nevisandehsaz @shahinkalantari ShahinKalantari.com MadreseNevisandegi.com
فارسی نرمچهر فارسی نرمچهر در دشت لطیف زبان، خرامان است. رودی آرام است که سنگهای سخت را در آغوش خود صیقل میدهد و آینهای میسازد، از جنس نرمیِ قطرههای باران که جسم و صورت را مینوازد و نرم نرمک بر دل خاک نفوذ میکند. «این زبانت را دربیاور. دست بزن. ببین. نرم نرم است. یک ارزن هم استخوان ندارد. آن که استخوان دارد مار است. توهم نرم حرف بزن. دل هم همین طور. نرم است. دلت را با همه نرم نگه دار. دست استخوان دارد، محکم کارکن. پا استخوان دارد، محکم راه برو. یاد گرفتی؟»¹ بادی بهاری است که با کمندِ بید هم آغوشی میکند. بی آنکه بشکند و ویران کند. گرمایی روان است که از دل لحافِ چهل تکهی مادربزرگ برمیخیزد و وجود را در دنیای خیال انگیز ظرافت میدواند. «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و اعتقادات خودشان سعی میکنند که با لغزشهای شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن، فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقتی است و به جای تسکین، پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند، کسی پی خواهد برد؟»³ اثر میگذارد، اما نمیدرد. کلمه، شمشیر بران خود را در غلاف عطوفت مینهد و خود را به دستان پرمهر ابریشم میسپارد. فارسی نرم، صحنهای از رقصی محلی و هماهنگ را به نمایش میگذارد. رقصی که از تماشای آن سیر نمیشوی. حتی اگر آن را بلد نباشی و برای اولین بار وارد دنیایش شدهباشی. نویسندهِ فارسی نرم با کامواهای ظریف خیال، سبدی میبافد و در آن میوههای سنگین معنا را به سبکی میچیند. تلخترین حقایق را به کامت میریزد. اما چون با آبمیوهی طنز یا آب خنک زندگی آمیخته، بر جانت مینشیند. «زخمی اگر بر قلب بنشیند، تو نه می توانی زخم را از قلبت واکنی، نه می توانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم و قلبت یکی هستند.»³ فارسی نرم، فرشی مخملین است. کلمات، پابرهنه در آن قدم گذاشتهاند. تصور، پاکوبان بر روی آن به طنازی درآمدهاست. اینجا جمله، جمله نیست. بلکه آواهایی بازیافته از نخهای معنا است و این تو هستی که باید نخها را به هم پیوند دهی و از میان سکوت نرم جملات، مفهومی بیابی که لابلای زمین و آسمان رهاست. اما این پیوند نخها آنچنان رخ میدهد، که تو، خود نمیدانی، چگونه. چرا که در جادوی لطیف قلم غرق بودهای. در عطر به پاخاسته از گرد و خاک کلمات، محو شدهبودی و این است سحر نرمیِ زبان. ¹. باران خلاف نیست، کوروش علیانی ². بوف کور، صادق هدایت ³. جای خالی سلوچ، محمود دولتآبادی #تمرین_نثرادبی
فارسی نرمالو فارسی نَرم اندام متناسبی دارد. اجزایش از سر تا پا به هم میآیند و هر کدام سازی نمیزند برای خودش. در کل متن، هماهنگی کلمات و ترکیبات و نحو به چشم میآید. با وجود این خوشترکیبی اما خودش را نمیگیرد. گرم است. راه میدهد به نزدیکی و چندبارهخوانی. حتا اگر دریافت مضمون سهل نباشد، آدم دوست دارد برود سمتش. شکسته نیست اما ادایی هم نیست. زبان محاوره دارد و نحو گفتار روزمره. حرفش به دل مینشیند. صمیمی است. آدمنواز است. هی میگوید بیا مرا بخوان. به نظرم ترجمهی احمد شاملو از «شازده کوچولو» فارسی نَرم است. ➖توانستم با یک مدادرنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. ➖اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش میرسد. ➖راستی راستی چیزی بارش هست یا نه؟ ➖پس لابد میتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم. و حتا در ترجمهی ایشان از «دُن آرام» با وجود جملههای بلند، این بیتکلفی دریافت میشود. ➖جنگ ادامه داشت و به هر صورت میبایست فشنگ و خمپاره و سیم خاردار و تخته و الوار و خوراک و پوشاک و هزار جور کوفت و زهر مار به جبهه برد و، خب دیگر، خواه ناخواه میبردند. و شوخی سرنوشت را نگاه کن که از قضا درست همان روزهای بیگاری هوا چنان روحبخش میشد که برای درو کردن و شانه زدن علفها که از هر وقت دیگر امبوهتر بود، جان میداد. لادن شایانفر @ladanshayanfar
یاداشتی بر فارسی نرم دربارهی «فارسی نرم» که میاندیشم، بیاختیار به یاد نقطهی مقابل آن، کتاب درسی دورهی دانشگاهم میافتم. یادم میآید کتاب «مقدمهای بر جامعهشناسی» را با آن نگارش و ترجمهی پیچیده میخواندم، پوست از سرم کنده میشد تا بفهمم که چه میگوید. درست است که متن، متن آموزشی و تخصصی بود و دشواری خودش را داشت، اما میتوانست نرمتر و روانتر نوشته شود. به نگر من، در هر حوزهای، زبان باید لباس خاص خود را بپوشد تا کارکرد مناسب را داشته باشد. در حوزهی آموزشی، تمام هنر زبان، انتقال درست و روشن مفهوم به مخاطب است با استفاده از واژههای تخصصی همان حوزه. در اینجا کمتر بحث زیباشناختی مطرح است؛ اگر هم باشد، چه بهتر؛ نور علی نور است، اما ضرورت ندارد. در حوزهی ادبیات، قضیه فرق میکند؛ پای زیباشناختی، فرم و محتوا در میان است. فرم و محتوا رابطهی تنگاتنگی با هم دارند و در جایی نمیشود آنها را به سادگی از هم جدا کرد. در ادبیات گاهی فرم نقش پررنگتری دارد. مثلاً در کتاب «یوزپلنگانی که با من دویدند» از «نجدی»، نقش فرم، پررنگتر است تا مضمون و همین فرم است که این اثر را متمایز و برجسته میکند. فرم نو و خلاق میتواند ضعف مضمون را تا حد زیادی بپوشاند، اما اگر محتوا، قالب و فرم مناسب خودش را نداشته باشد، در تن متن زار میزتد، هرچند نونوار و شیک و پیک باشد. نکتهی مهم دیگر این است که وقتی صحبت از فارسی نرم میشود، کجا و چگونه پیش میآید. در شعر، نثر ادبی، نثر آموزشی، ادبیات داستانی، کجا؟ در هر کدام از این حوزهها، زبان ویژگیهای خاص خودش را دارد. در شعر، حتی شعر هذیانی و مبهم نیز زبان میتواند به اقتضای خاصش نرم و گیرا باشد، مثل جویباری آرام با پیچ و خمی ظریف که با تانی مخاطب را به سرچشمهی احساس و ادراک میرساند. آنچه زبان را نرم و روان میکند، تناسب است؛ تناسب فرم با محتوا برای کارکرد موردنظر با بکارگیری چینش واژهها در کنار هم، استفادهی درست از علائم نگارشی، ساختار و انسجام متن؛ از جز به کل یا از کل به جز. برای روشن شدن مطلب، از میان آثار بیشمار، گزیدهای را با خصوصیت یاد شده من باب نمونه میآورم. ▪︎صادق چوبک، «تنگسیر» «دریا آرام بود. مثل آیینه صاف و تابان. باد نمیوزید. ماه توی آب افتاده بود و تا کمر در لجن ژرف فرو رفته بود. ساحل خالی بود. فقط یک قایق کوچک به سنگ بسته بود و تکان میخورد.» جملات کوتاه، فعلهای ساده، ترسیم تصویر با حداقل واژه و حداکثر وضوح. ریتمی آرام و موزون دارد. ▪︎محمود دولتآبادی، «کلیدر» «هوا تاریک بود. ستارهها میدرخشیدند. گله از دور، بویش میآمد. خش خش علف زیر پای گوسفندان، مثل نجوایی بود.» اگرچه دولتآبادی جملات بلند هم دارد، اما در اینجا با تکیه بر حسهای پنجگانه (بینایی، بویایی، شنوایی) و جملههای کوتاه، جریانی نرم و ملموس خلق کرده است. ▪︎ احمد محمود، «درخت انجیر معابد» (خاطرات) «کوچه پس کوچههای دزفول را خوب به یاد دارم. بوی نان تازه، صدای چکش مسگرها، سایههای بلند نخلها روی دیوارهای گلی.» زنجیرهای از تصاویر حسی واضح که با فعل «به یاد دارم» به هم پیوند میخورد. خواننده بیدغدغه در خاطرهی نویسنده شریک میشود. ▪︎محمدعلی جمالزاده، در مقدمهی «یکی بود یکی نبود» «قلم را برمیدارم و سخن را آغاز میکنم. بیتعارف و بیتکلّف. آنچه در دلم است، همان را برایتان مینویسم؛ بیپرده و بیریا.» جملهها مستقیم، صمیمی و عاری از هرگونه پیچیدگی ساختگی. احساس گفتگوی رو در رو را ایجاد میکند. ▪︎نجف دریابندری، «مستطاب آشپزی» «پیاز را پوست میکنیم و ریز خرد میکنیم. در قابلمهای روغن میریزیم و روی آتش ملایم میگذاریم پیازها را در روغن تفت میدهیم تا طلایی شود.» دقت، ترتیب منطقی، فعلهای معلوم و مؤثر، و آموزشی بودن محض. نثر او در هر موضوعی، الگویی از وضوح و روانی است. ▪︎بهرام صادقی، «ملکوت» «آفتاب تند میتابید. سایهها تیره و کشیده بودند. صدای پای خودم را روی شنها میشنیدم. هیچ کس نبود.» حتی در توصیف موقعیتهای ذهنی و انتزاعی، از جملات ایستا، کوتاه و تصاویر واضح استفاده میکند که به متن، وضوح میبخشد. همانطور که گفته شد، فارسی نرم، فارسیِ است در خدمت تصویر، در خدمت احساس، در خدمت آموزش یا روایت. هنگامی که نویسنده به جای خودنمایی با پیچیدهگویی نابجا، بر انتقال شفاف و مؤثر معنا و زیبایی زبان متمرکز شود و از ابزارهای درست (جملهبندی منطقی، واژهگزینی دقیق، نشانهگذاری مناسب) بهره ببرد، نثرش نرم و جاری میشود، فارغ از اینکه موضوعش قصه، شعر یا داستان باشد یا یک دستور پخت غذای ساده. بتول آقارحیمی @batoolagharahimi
من چه شکلیام؟ چند روزیست کتابی در مورد فلسفه میخوانم. هدیهی دوستم است. تقریبا یکسومش را خواندهام. مطالبش آشنا و دلنشین است. البته که هیچگاه فلسفه نخواندهام اما این مطالب را از دیدگاه روانشناسی و افرادی که در زمینهی توسعهی فردی فعالیت دارند، خوانده و شنیدهام. برایم جالب است که سخن یکیست. فلسفه به شکلی میفلسفد و روانشناسی به شکلی دیگر بیان میکند. مثلا همین موضوعات شکرگزاری، ناپایداری جهان و... . مضمون سخن هر دو گروه تقریبا یکیست اما نحوهی بیان، استدلالها و گاه روشهای رسیدن به هدف، متفاوت است. و اما نکتهی بعدی که برایم باقلواست. بارها شنیدهایم که آدمها شبیه کسانی میشوند که بیشترین تعاملات را با آنها دارند یا شبیه به کتابهایی میشوند که بیشتر خواندهاند. آن عزیزی که این کتاب را به من داده، بسیار شبیه فلسفهست. اصلا خود این شخص علامت سوال بزرگیست. فلسفه است که مو، دست و پا در آورده. قد کشیده. همین موضوع سبب شد به دوستان دیگرم بنگرم تا ببینم شبیه چه هستند از جمله دوستان مدرسهی نویسندگی. مثلا سارا چگنی عزیز را داستان بلندِ مبهمی میبینم. فکر میکنم رمان زیاد میخواند. منصوره جان را نوشتهای کهن و سخت میبینم. سحر فرهادی عزیز را شعری کودکانه، لادن جان شایانفر را کتابی با صفحات کاهی، روان و بلند میدانم. فرشته برگی را شعر نو. سها جان را داستان کوتاه عاطفی. خیلی از دوستان دیگر را از نظر گذراندم. اما مدیر مدرسه. جناب کلانتری را نثری نو میبینم که فارسی دارد میزایدش. گاه هم برایم شبیه به کاریکلماتور میشود. شیرین است دیدن دیگران از دریچهی نوشتههایشان. #روزنگاری ✍تیر۱۴۰۵
😊دانلود رایگان کتاب جدید شاهین کلانتری: 🌟فرهنگوارهی فارسی خلاق گسترش دایرهی واژگان و افزایش سلیقهی کلامی @shahinkalantari ShahinKalantari.com MadreseNevisandegi.com
دوست داری ترویجکنندهی چه ارزشی در این جهان باشی؟ گمانم چالش امروز بسیاری از ما «امنیت» باشد. احساس امنیت هم، از خود امنیت مهمتر. امنیت هم که با حفاظت (security) فرق دارد. اینجا حرفش بود. در چارچوب باورهای من، رسیدن به احساس امنیت از راه «ایمان» میگذرد. که آدمی باور داشته باشد اگر من نمیدانم و نمیتوانم، یکی هست که هم میداند هم میتواند. میشود بار خوف و نگرانیهایمان را بیندازیم روی دوش آن یک نفر و سرمان را بیندازیم پایین و گرم کارمان شویم. کاری که میدانیم درست است، انجام بدهیم و نتیجه هم همانی میشود که او بخاهد. اویی که دوستمان دارد، علم و قدرتش را هم دارد. خلاصه «ایمان» ارزش مهمیست در زندگیم. هربار که به آدمی میرسم که دارد از رنجش میگوید، پیشنهاد اولم؟ بنشین بنویس! آری. به چشمم راه رستگاری از نوشتن میگذرد. نوشتنی که فکر کردنت را به زنجیر بکشد تا کُند شود. تا فرصت کنی ناظر و شاهد افکارت شوی. بعد به فراشناخت میرسی. آنوقت خودت بتوانی مچ ویروس توی کله را بگیری و با پرسیدن سؤالات معنیدار، محاکمهش کنی. اینجوری امیدی هست که بتوانی تغییری را مدیریت کنی در خودت و روش فکر کردنت. گمانم آنچه پیش از ایمان، ترویج میکنم همین «نوشتن» است. پس دعوت میکنم به همسفری با مدرسه نویسندگی. مابعدالتحریر: توی همین پاتیل جستوجو کردم «ایمان». آمار مطالبش بدک نیست. سر بزنید شما هم اگر حوصلهتان میکشد.
👆دانلود رایگان کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟» نوشتهی شاهین کلانتری چاپ سال ۱۳۹۷ ⛓ نسخهی صوتی کتاب @nevisandehsaz @shahinkalantari
دگرسانسوری همیشه مرگ یک انسان برای من یادآور خوبیها و مهربانیهای او بوده است. هر وقت نام کسی را که دیگر در میان ما نیست میشنوم، پیش از هر چیز لبخندها، محبتها و خاطرات خوشش در ذهنم جان میگیرد. انگار مرگ، حافظه مرا دستچین میکند و روشنترین بخشهای یک زندگی را پیش چشمم میگذارد. این به آن معنا نیست که آن آدم بیعیب بوده است. مگر انسانی پیدا میشود که سراسر خوبی یا سراسر بدی باشد؟ همه ما مجموعهای از فضیلتها و کاستیها هستیم. با این حال، عجیب است که پس از رفتن یک نفر، ذهن من خطاها و دلخوریها را به حاشیه میراند و بیشتر بر آنچه دوستداشتنی و انسانی بوده مکث میکند. امروز در تشییع یکی از بستگانم شرکت کرده بودم. با دیدن عکسش و شنیدن نامش، مهربانیها و رفتارهای نیکش یکی پس از دیگری در خاطرم زنده شد. در آن لحظه با خودم فکر کردم که مرگ چه فیلتر عجیبی دارد؛ گویی تلخیها را آرامآرام محو میکند و عصارهای از خوبیها را بر جای میگذارد. حتی درباره کسانی که خاطرات چندان خوشی از آنها نداشتهام نیز همین اتفاق میافتد. انگار با رفتنشان، بسیاری از رنجشها هم دفن میشود و تنها تصویری آرامتر و مهربانتر از آنها در ذهنم باقی میماند. گاهی از خودم میپرسم: چرا باید منتظر مرگ آدمها بمانیم تا خوبیهایشان را ببینیم؟ چرا وقتی هنوز در کنار ما هستند، بیشتر به نقصها و کاستیهایشان توجه میکنیم؟ مگر خود ما چقدر بینقص هستیم که دیگران را تنها از دریچه خطاهایشان قضاوت میکنیم؟ شاید بد نباشد این دگرسانسوری را کمی زودتر آغاز کنیم؛ نه پس از مرگ آدمها، بلکه در روزهایی که هنوز فرصت دیدنشان، شنیدن صدایشان و دوست داشتنشان را داریم. شاید اگر نگاه مهربانتری به یکدیگر داشته باشیم و کمتر در پی شمردن عیبها باشیم، زندگی نیز برایمان سبکتر و دلپذیرتر شود. من سالهاست این دگرسانسوری را ناخواسته برای مردگان انجام میدهم؛ شاید وقت آن رسیده باشد که آن را آگاهانه برای زندگان هم به کار ببرم. تجربهنگاری ✍زری قوام
📰«نمیتوان نوشت اما باید نوشت؛ نمیتوان ادامه داد اما باید ادامه داد.» -ساموئل بکت 📰«وقتی چیزی ناگفتنی و بیانناشدنی است، درست همان جاست که نوشتار منبع و ضرورتش را پیدا میکند.» -موریس بلانشو 📰«پس از تمام تقلاها آنچه را که نمیتوان گفت، نباید مسکوت گذاشت، باید نوشت.» -ژاک دریدا 📰«نوشتن مثل فریاد بیصداست.» -مارگریت دوراس 📰«نوشتن کشمکشی علیه سکوت است.» -کارلوس فوئنتس 🍂 وبینار نویسندهساز: از شنبه تا چهارشنبهی هر هفته، ساعت ۱۷ 📸نوشتن برای تغییر، تغییر برای نوشتن 👀 حضور برای همگان آزاد و رایگان است برای حفظ انگیزه در مسیر نوشتن 👤 سخنران: شاهین کلانتری 💬 جایی برای طرح دغدغههای شما در نویسندگی آموزش+پرسشوپاسخ ❌ سری جدید وبینارها ذخیره نمیشود. ✍️ پرسشهایتان را در وبگاه زیر بنویسید تا در وبینار نویسندهساز واکاوی شود: Nevisandesaz.ir ⛓ لینک ورود به وبینار: ⬇️ skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz 📌نکات فنی: ✅پس از کلیک روی پیوند بالا، گزینهی «مهمان» را انتخاب کنید و سپس نام و نام خانوادگی خود را ثبت کنید. نیاز به نام کاربری و رمز عبور نیست. ✅برای ورود به اسکایروم باید فیلترشکن خاموش باشد تا صدا و تصویر را با کیفیت بالاتری دریافت کنید. ✅هر وقت به مشکل خوردید صفحه را ببندید و از نو بگشایید. ↔️ یوتیوب مدرسه نویسندگی: youtube.com/@shahinkalantary دانلود رایگان کتاب نویسندهساز © برگزارکننده: مدرسه نویسندگی+نشر نویسندهساز @nevisandehsaz @shahinkalantari لینک ورود به وبینار: skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz 🎭
🗣️«کتابخانهام بایگانی آرزوهای من است.» -سوزان سانتاگ ☑️ رویدادهای ۱۶ دی ۱۴۰۴ در یک نگاه: ● نوشتهی تازهی شاهین کلانتری در ستون #تردیدار ←امید نویسنده ● ۳۲۶مین جلسهی وبینار «نویسندهساز» ←«از دختر خوبی که شاعر است | رهایش در زبان» ←[شنیدن پادکست نویسندهساز]🎙 ←[تماشای ویدیوی کامل جلسه] 📹 ● چهارمین داستان جریان قصهقصه ارائه شد. ←(۳ ماه/۳۰ قصه) #اخبار_مدرسه_نویسندگی الهامگاه شیفتگان نوشتن⭐️ ✅@shahinkalantari 🌐 madresenevisandegi.com
🗣️«شعر شنزاری است چنان حساس که عمرِ سایهمان را ثبت میکند.» -روبرتو خوارُز ☑️ رویدادهای ۱۵ دی ۱۴۰۴ در یک نگاه: ● مقالهی تازهی در وبگاه مدرسه نویسندگی: ←«چگونه میتوانیم آثاری ماندگار خلق کنیم» ←مقالهیی از محمدرضا کاتب ●۲۴۵مین جلسهی تمرینجا ←بررسی آثار همسفران کلاس آنلاین نویسندگی خلاق ● ۳۲۵مین جلسهی وبینار نویسندهساز ←«با این سؤال راحتتر مینویسید» ←[شنیدن پادکست نویسندهساز]🎙 ←[تماشای ویدیوی کامل جلسه] 📹 ● واپسین جلسهی بازخورد به همسفران دورهی شعرماهی ←دورهی جدید شعر ● پست تازه در صفحهی اینستاگرام مدرسه نویسندگی شوخیشوخی نوشتن جدیجدی نو شدن #اخبار_مدرسه_نویسندگی الهامگاه شیفتگان نوشتن⭐️ ✅@shahinkalantari 🌐 madresenevisandegi.com
خانهی فریبا خانم چند روزی میشه که وسایلشون رو بارِ نیسان آبی کردن و از محلمون رفتن. نمیدونم چند روز ولی بیشتر از انگشتای دست و پام، سمیه رو ندیدم. همسایهها میگفتن فریبا از دیوارای نمناک این خونه راحت شد و خونهی جدید خریدن. میگفتن باید بریم چشم روشنی، نمیدونم چشم روشنی چیه ولی همین که سمیه رو میبینم خوبه. مامان با یه سینی شربت، از اون شربتایی که کلی مورچهی سیاه تو آب چرخ چرخ میزدن، راه افتاد سمت خونهی سمیه. اون خونهای که دیواراش نَم نداره نه، این خونهای که با نیسان آبی وسایلاشو بردن. آخه یه فریبا خانومِ دیگه اومده، اسمش فریدهاس. ولی شاید من صداش کنم فریبا خانوم. اخه به اون خونه فقط فریبا خانوم میاد نه فریده. مامان میگه اونام یه دختر دارن. دخترشونو دیدم، مثل دختر عموم سیاه سوختهاس. سیاه سوخته رو خانوم جونم بهش میگه ولی مامانش میگه دختر من سبزهاس. چند بار گفتم زن عمو، پریا که سبز نیست ولی جوابمو نداد. شاید راستَکی سبزه، نمیدونم. منم با مامانم رفتم. میخواستم هم اثاثیههای فریبا خانومِ جدیدو ببینم، هم یه لیوان شربت بخورم. مامانم رفت تو ولی من از حیاط، تو تَر نرفتم. آخه دخترشون اونجا بود. داشت دوچرخه بازی میکرد. چه دوچرخهای! از اون گُندهها. کاش امسال بابام یدونه از اینا برام بخره، مال خودم همش زنجیرش دَر میره. یکم به دخترشون نزدیک شدم. ازش خوشم نمیومد، اینجا با سمیه خوش میگذشت ولی دوچرخهاش.. دوچرخهاش صدام میزد. یکم دیگه نزدیک شدم. جفت دستامو جلوی سینهام قفل کردم و گردنمو صاف نگه داشتم: -دوچرخه سواری بلدی؟ - ها.(اره) -چند سالته؟ -نمیدونوم، مُمان(ننه) میگه امسال میروم مدرسه. چرا مثل من حرف نمیزد؟ یکم فرمون دوچرخه رو دست کشیدم و به چشمای دختره نگاه کردم: -دوچرخهی خودته؟ -نه ماله کوکامه ولی خونه نی. -کوکا چیه؟ -داداشم. -کجاس الان؟ -پُست میده(کنایه به سربازی رفتن). داشتم حرفهاش رو توی مغزم ریز میکردم که اینبار اون پرسید: - تو چن سالته؟ -هفت. یکم دوچرختو میدی بهم؟ دختره ترسید، چشماشو گرد کرد و گفت: -مُمان(ننه)جَروم کنه. ولی تو خونم پُره عروسکه که داروم اگه بام بازی کنی یکیو بت میدوم. -نهار چی دارین؟ -سُبُور -خوشمزهاس؟ -ها.(اره) دلم میخواست برم باهاش «سُبُور» بخورم. آخه از خونشون بوی خوب میومد. ولی اگه سمیه میفهمید چی؟ مگه وقتی رفت ازم قول نگرفت با هیچکی رفیق نشم؟ مائده نگهداری #یادداشت_روزانه
🗣️«غايت هدف من جمله است؛ جمله و جای دقيق يک قيد، یک صفت، یک ويرگول در آن. جمله بايد برقصد، آواز بخواند، به شادترين شکل ممکن روح شما را مغموم بسازد. كار يك نويسنده كمی به كار يك سنگتراش میماند، به هنرِ يك منبتكارِ ماهرِ حرفهای. واژهها را بايد با دقت تمام تراشيد، برید، سائيد، صيقل داد... نويسنده، قبل از هر چيزي، خياط فاخر سخن است، جواهرساز ظريفِ سنگهای قيمتیِ زبان.» -قلی خیاط ☑️ رویدادهای ۱۴ دی ۱۴۰۴ در یک نگاه: ● مقالههای تازهی در وبگاه مدرسه نویسندگی: madresenevisandegi.com ● ۳۲۴مین جلسهی وبینار نویسندهساز ←«چگونه حواسمان به حواسمان باشد؟» ←[شنیدن پادکست نویسندهساز]🎙 ←[تماشای ویدیوی کامل جلسه] 📹 ● هفتمین جلسهی کلاس آنلاین نویسندگی خلاق ←جلسهمان را با جمله شروع کردیم. تمرکز روی جمله یعنی تمرکز روی هنر نویسندگی. تعریف دکتر خسرو فرشیدورد از جمله را مرور کنیم: «جمله سخنی است که دارای درنگی پایانی و معنایی کامل باشد.» کوشیدن برای تجربهی انواع جملهنویسی به ما فرصتی میدهد اندیشهمان را به دور از پیچیدگیهای سطحی بیان کنیم. ←دورهی جدید نویسندگی خلاق: از نیمهی دوم دیماه #اخبار_مدرسه_نویسندگی الهامگاه شیفتگان نوشتن⭐️ ✅@shahinkalantari 🌐 madresenevisandegi.com
این نامه، نامهی قدردانی است استاد عزیز، سهماهیست که مسیر نوشتن را در «مدرسهی نویسندگی» همراه شما میپیمایم. این نامه گزیدهای است از آنچه آموختهام. این نامه، نامهی قدردانی است. قدردانم. آموختم نفیرِ بلند، همواره نشانهی پختگیِ یک اثر نیست. اثرِ خوب، بیش از آنکه تمنّای دیدهشدن داشته باشد، دیگر آفرینهها را خوب میخواند. در کتاب «نویسندهساز» توصیهای خواندم: «خیال کن بیاستعدادترین نویسندهی جهانی، حالا با خیالِ راحت بنویس.» آن زمان نوشتن را جدی نگرفتم. تنها پنداشتم بدترین محبوبهی جهانم و سبکبارتر زیستم. گفتید کمالگرایی حُسن است و شما «کمالپرست»ید؛ من هم با شما موافقم. مشکل، کمالگرایی نیست؛ بلکه برداشتِ کوچک و بازدارندهایست که از «کمال» دارم. کمالگرای واقعی، آن ساحتِ درونی را میجوید که بینهایت است و در کلام نمیگنجد؛ ساحتی که هم بالِ پرواز میبخشد و هم حسِ قدردانی. خیزشیست در دامانِ بلندپروازی. گفتید این آوازهی آدمها نیست که از آنها الگو میسازد و آفریدهشان را تحسینبرانگیز. پیشتر کافی بود کسی شعری سروده یا فیلمی فروخته باشد تا در ذهنم قدیسی شود. و من آرزوهایم را تا قامتِ او بکاهَم. اما حالا از بُتسازی برائت میجویم، کمالپرستی را ارج مینهم، هر روز پوست میاندازم، و با تکیه بر ساحتی بینهایت، زندگی را از نو مینگارم. بینهایتی که نامش را «خدا» نهادهام. خدایی که میلیاردها سال در تب سرخش میگدازد، و از دل انقباضی دردناک، گسترهای نو و پهناور میگشاید، تا از چشم فروزندهاش*، انسان بچکد. و من؟ ذرهای که هنوز خاطرهی تبِ آغازین در چشمهایم میفروزد. خدایی که گامِ نخستِ نیل آرمسترانگ میشود بر ماه، و جسارتِ زیرِ سؤال بردنِ جاذبه را با چینشِ واژهها، به دختری روستایی میبخشد. استاد عزیز، قدردانم. در «رشد طنزی» قامت برافراشتم. طنز، سخیف نیست، دمِ دستی نیست، شوخی نیست. طنز، رُستنگاهِ اندیشه است. «سنجهها» را مشق کردم. روزی دیگر گفتید: «این اسکار نبود که «جدایی» را بالا برد، فرهادی بود که با اثرش اسکار را بلندتر کرد.» همانجا سقفِ آرزوهایم قد کشید. میخواستم آراسته باشم به نشانهای رنگارنگ. امروز بیشتر شوق آفرینش دارم، تا همچون خدا روزی از چشمم انسان ببارد. در «شعر ماهی»؛ - «شعر، اندیشمند میسازد.» یا به قول شاملو: «الگوی شعرِ شاعرِ امروز گفتیم: زندگیست!»** آری! «این کار، مشکل است و تحملسوز لیکن گریز نیست.»*** در «کتابنقد»؛ - «مدلِ ذهنیِ آدمها را پیاده کنید.» - آهان، برای همین درجا میزنم؟ سالها رفتارها را تقلید کردم بیآنکه فکر پنهانِ پشتشان را بیاندیشم. خداوند مرا انسان آفرید؛ درست. اما نه نسخهای از دیگری. استاد عزیز، قدردانم. با سپاس و مهر؛ محبوبه صداقتی *اشاره به سحابی چشمِ خدا **شعری که زندگیست، هوای تازه، احمد شاملو ***همان @SedaghatiMh
🗣️«بهترین جواب، سؤال بعدی است.» -عبدالله صمدیان ● مقالهی تازه در وبگاه مدرسه نویسندگی ←«بتول سیدرحیمی چرا مینویسد؟» ←از سلسله مصاحبههای الهامبخش با نویسندگان ● ۲۴۴مین جلسهی «تمرینجا» ←بررسی آثار همسفران نویسندگی خلاق ←این جلسه به بررسی خلاصههای همسفران از طرح داستان دلخواهشان گذشت. در بررسی نوشتهها نکاتی را با هم مرور کردیم که برای ایجاز و فصاحت در نوشتهها کمککنندهاند: -با پُرگویی و وسوسهی انتقال اطلاعات جملات را سنگین و سختخوان نکنید. -نوشتن جملات کوتاه و چند کلمهیی را بیازمایید. -از روی متنتان با صدای بلند بخوانید. بسیاری از دستاندازها در یک بلندخوانی و ویرایش حل میشود. ● ۳۲۳مین جلسهی «وبینار نویسندهساز» در وبینار امروز به کاربرد واژهها در توصیف و نامگذاری احساساتمان پرداختیم: ۱. فهرستوار کلمات تداعیگر لحظههای روزمان را نوشتیم. نه جمله، و نه عبارت. تنها کلمه. ٢. کشیدن و پر کردن جدولی با دو ستون: ستون اول/ کلماتی برای توصیف احساسات مثبت ستون دوم/ کلماتی برای توصیف احساسات منفی ٣. نامگذاری فرامعمول و خودویژهی احساساتی که در دو ستون جدول نوشته بودیم. ۴. پرسه در کتاب دم دستمان و جستوجوی کلماتی که میتوانیم برای بیان و توصیف احساساتمان از آنها بهره بجوییم. ۵. در ادامه با کلمهبرداریهایمان آزادنویسی کردیم. ←[شنیدن پادکست نویسندهساز]🎙 ←[تماشای ویدیوی کامل جلسه] 📹 ● در پایان کارگاهویژهی تکجلسهی پرسشبنیاد برگزار شد. ←در مدرسه نویسندگی بخش ویژهیی از توجه ما بر تقویت توان پرسشگری با نوشتن است. امشب تا پایان جلسه، شروعی برای یک کتابچهی پرسشگری نوشتیم و بنا شد هر یک از همسفرها در کتابچهاش پرسشهایی نو و کارآمد به موضوع منتخبش بیفزاید. #اخبار_مدرسه_نویسندگی الهامگاه شیفتگان نوشتن⭐️ ✅@shahinkalantari 🌐 madresenevisandegi.com
زیرِ وزنِ «اگر»ها برداشتن بارهای سنگین و سبک، فشارهای غیراصولی به اندامها، کار مداومِ بیوقفه، استایل نادرست هنگام نشستن، راه رفتن و ایستادن، و نادیدهگرفتنِ اهمیتِ ورزشِ اصولی در زندگی؛ نتیجهاش این شد. بیست جلسه، هر روز، باید جریان برق و سنگینی وزنهها را تحمل میکردم. رفتوآمد، وقتگیری و هزینهی گزافش بماند؛ مهم این بود که آیا مؤثر هست یا نه. بین جراح، ارتوپد و روماتولوژیست اختلاف نظر بود. با نامهپراکنی به هم به اجماع نرسیدند؛ هرکدام فتوای خودشان را میدادند. توپ پُرفشار وسط دو زانو، کش بین دو دست به حالت تیرکمان، فنرهای مختلف، دوچرخهی ثابت در مدلهای متفاوت، وزنههای متغیر آویزان از کمر و گردن؛ چیزی کم از شکنجههای دژخیمان نداشت. سلولبهسلولِ کمر و گردنم را به ناله درمیآورد. بالاخره دو ساعت، شاید هم بیشتر، از این دستگاه به آن دستگاه میپری. در آخر، زیر جریان دستگاه اولتراسونیک باید دراز بکشی و مورمور و ضربهها را با جان و دل بخری، به امید بهبودی. ورودی کلینیک رمپ نداشت تا ویلچر بتواند وارد شود. باید دو نفر ویلچر را بلند میکردند و از پلهها، یکییکی، پایین میآوردند. هر جلسه که میآمدند، مادرش از نفس میافتاد. رنجی که از ناتوانی میآمد و با عشق مادری عجین شده بود، صورتش را درهم کشیده بود. میلاد را با ویلچر آورده بودند؛ ۲۶–۲۷ سال بیشتر نداشت. مادرش میگفت: «تا ۲۱ سالگی سالم بود. شاگرد اول مدرسه بود، ورزشکار، بدنساز، پرجنبوجوش. رفت سربازی، شش ماه نگذشته بود که اینطوری شد. دکترا گفتن یه بیماری ژنتیکی نادره که تو نسل اول پنهانه…» مکث میکرد و ادامه میداد: «یه سنی که میرسه، جهش میزنه. برای پسر من، میلاد، با سربازیش مصادف شد.» پنج سال بود شرایطش همینطور مانده بود. مادرش میگفت: «من دستتنهام، خیلی اذیت میشم. همهی کاراش کمک میخواد. هیکلش درشته، وزنش زیاده، از توان من خارجه؛ ولی مگه میشه نکنم؟ پدرش کارگر سادهست، صبح میره تا غروب. برادر و خواهراش هم هرکدوم درگیر زندگی خودشونن.» میلاد را بهسختی، با کمک کادر کلینیک، روی دوچرخهی ثابت گذاشتند. با کمک مادرش رکاب میزد. برای اینکه روی هر دستگاهی برود، حدود یک ربع طول میکشید تا آماده شود. با اینکه خودم در حال فیزیوتراپی بودم، ذهن و فکرم درگیر میلاد و مادرش شده بود؛ اگر زمان بارداری، غربالگری دقیق و در دسترس بود اگر آگاهیرسانی به خانوادهها جدی گرفته میشد اگر ازدواجهای فامیلی در کشور ما عادیسازی نمیشد اگر نظام سلامت فقط درمانمحور نبود و پیشگیری را جدی میگرفت اگر مراکز تخصصیِ ویژهی معلولان، مجهز و با هزینههای قابلتحمل وجود داشت اگر بیمهها، توانبخشی را لوکس حساب نمیکردند اگر مادرانِ فرسوده، تنها رها نمیشدند اگر حمایت روانی برای خانوادهها تعریف شده بود اگر مراقبت از یک کودک معلول، مسئولیتِ صرفاً شخصی تلقی نمیشد اگر کسی در خانه بود که گاهی جای این مادر نفس بکشد اگر جامعه فقط تماشاچیِ رنج نبود و خیلی «اگر»های دیگر… بهراستی نگهداری از یک فرزند معلول، توان جسمی، توان روحی و هزینههایی فراتر از توان یک خانواده میطلبد. بعضی رنجها شخصی به نظر میرسند، اما ریشهشان در بیتفاوتیِ جمعی است. #رخدادنگاری ✍زری قوام
دوسر باخت ایباخت. همیشه ایباخت. مِن کیچِه، دَم دُکون ایباخت. نزده ایباخت. دورهش ایکِردن، دس ایزدن ایباخت. نرمنرم ایباخت. مِن باد و بارون ایباخت. مِن گرمای بندر، لهلهزنون ایباخت. ایتاخت و ایباخت. ایبُرد و ایباخت. ایباخت و ایباخت. ایباخت و ایساخت. همیشه ایساخت. شاید چون همیشه ایباخت، ایترِس همیشه بسازه. بیباختن محال بی ایهمه ساختن. استاد ساختن بی. یا ایساخت، یا ایساخت. هرکی عروسی داشت ایگفتش، ایرَه و ایباخت. وقتی بباش مرد، سر قبرش با گِروَه ایباخت. وقتی عاشق آبی ندیدیش... اعی قِشَنگ ایباخت! گفتیمش زیر خاکم جا نیگِرِت، ایبازی. در اییِی از گور. ایخندس و ایباخت. تور ایبافت، اینداخت، ایباخت. ماهی صید ایکه، ایفرُخت، ایباخت. باختن برکتش بی. بُردش بی. بَختش بی. به همیخاطر نِهسختش بی روزگار. انگار نِهسختش بی. یهبار که رفت دریه، دیه نِواگشت. هیچوخ جنازشه نِیدیم. هیغارت گشتیم و نِیدیم. مو که ایگُم وختِ مردنم ایباخت. پا ری پای موجل. دس من دس موجل. مو که ایگُم گُمْبگُمْبِ بدنش من بدن ماهیَل هی ایبازِن. نه؟ لادن شایانفر #داستانک با گویش دیلمی *باختن در گویش دیلمی، علاوه بر معنای مرسوم، یعنی رقصیدن. ای معادل می، در ماضی استمراری است: ایباخت= میباخت ایبرد= میبرد ایساخت= میساخت ایزدن= میزدن و ... مِن= تویِ، در کیچه= کوچه ایتِرِس= میتونست بی= بود گِروَه= گریه آبی= آبید= شد جا نیگرت= آروم و قرار نداری در اییِی= درمیای نِهسختش بی= سختش نبود دِریَه= دریا دیَه= دیگه نِواگَشت= برنگشت هی غارَت: خیلی زیاد، قیامت موجَل= موجها ماهیَل= ماهیها گُمبْ= ذره نِیدیم= ندیدیم هی ایبازِن= دارن میرقصن ۰۴٫۰۹٫۱۲ @ladanshayanfar
از مصدر باشیدن این روزها کمی بیشتر از تو حرف میزنیم. البته فقط بیشتر حرف میزنیم و طبق معمول، نمیکنیم آنچه را که باید بکنیم. گلایه نکن، این عادت دیرینهی ماست. البته که بهتر است به همین هم راضی باشی، رسم ما این نبوده که زیادی تحویلت بگیریم. در همین گذشته، آن هم نهچندان دور، هر چه نادیدنیتر میبودی و کمبهاتر، صاحبت شریفتر بود و گرانقدرتر. نکند فکر کردهای ما در طول تاریخ بیکار نشسته بودیم؟ نه جانم، ما برای آنها که زیادی بال و پرت میدادهاند، برچسبهای الوانی تدارک دیدهایم: خودخواه، خودپسند، خودستا، از خود راضی،... از خدایت هم باشد که اندکی بیش از گذشته ببینیمت و سر سوزنی بیشتر بهایت دهیم. درنگر فرهنگی ما، همواره دیگران بر تو مقدم بودهاند و این فضیلتی بوده غیرقابل مذاکره برایمان. انتظار نداری که یک شبه آن پیشینه را کنار بگذاریم و تو را، از راه نرسیده، یکهویی بکنیم سوگلیمان؟ اگر بدانی، ما آنقدرها پند و اندرز و حکایت و روایت و قصه و شعر و مثل داریم در انکار تو، نادیده گرفتنت و حتی خوار شمردنت، آنقدر داریم بزرگانی که آوازه و بزرگیشان را از ناچیز شمردن تو یافتهاند، که نگو و نپرس. البته ناگفته نماند، از آنجا که ما مردمانی هستیم علاقمند به دو سوی پشت بامها و میانهروی به هیچ روی به مذاقمان خوش نمیآید، حالا آنقدر برای بعضیهایمان تاج سر شدهای، که خودت هم خبر نداری. میخواهیم تلافی همهی آن خاک پا بودنهایت را که آبا و اجدادمان بر تو تحمیل کرده بودند، به یکباره درآوریم. پس تو را گذاشتهایم روی سر و چنان حلوا حلوایت میکنیم که نگو و نپرس. البته که نه فقط روی سر خودمان، روی سر همهی عالمیان و آدمیان. به نظرمان آمده که مرکزیت عالم با توست، آنهم فقط تویی که مال ماست، نه مال دیگران. فقط مال خود خود خودمان. هر چند خیلیهایمان نمیشناسیمت، با تو قهریم یا از تنها شدن با تو واهمه داریم، اما تو همواره همراهمان هستی. تویی که به بودنمان معنا بخشیدهای، تو مایی و ما توایم. راستی بگو ببینم، تو درونمانی یا بیرونمان؟ وقتی از تو سخن میگوییم، واقعاً از چه سخن میگوییم؟ اگر میدانستیم که به راستی کیستی، یا دستکم شامل چیستی با تو دوستتر میشدیم یا نه؟ تو نامی یا جسم؟ روحی یا فکر؟ خودآگاهی یا ناخودآگاه؟ هر چه هستی باش، هر چه باشی هستم. هر بودنی از توست و هر تویی، از بودنی. شنیده بودم خیلیها به خودشان نامه نوشتهاند، بفرما این هم برای تو. فقط، آدرست را بگو، این را که نوشتم، چطور به دستت برسانم؟ #نامه@ddorann