یادداشتهای نازنین ایمانی
Статистикаیادداشتها و پادکستهای نازنین ایمانی، یک محتواکار. اینستاگرام: https://www.instagram.com/nazaninimani.ir_ لینکدین https://www.linkedin.com/in/nazaninimani ارتباط با من: @nazaninimaniad
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 65
- 1/48двое суток
- 74
- 1/72трое суток
- 80
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
معرفی سریال Trying در ویس
از شیراز به تهران در تهران خیلی راحت فرصت آشنایی با آدمهای درجه یک فراهم میشد؛ ایونتهای هفته دیزاین تهران یکی از آنها بود. به واسطه شغلم، با مصطفی پورنجاتی دیدار کردم و خیلی زود رفیق شدیم. یک بار سر کار بودم که دیدم فرهاد آییش در اتاق جلسات نشسته... دامون خانجانزاده و یونس شکرخواه را هر هفته میدیدم و بسیاری افراد جالب دیگر... «اگه ۵ سال پیش به تهران مهاجرت میکردم الان چه قدر تو زندگی شغلی جلو بودم...» اما تهران جای کار کردن بود نه زندگی کردن؛ ▫️آلودگی هوا یک اتفاق مقطعی و گذرا نبود، هر روز احساس تنگی نفس و سردرد داشتم. ▫️هزینههای اولیه زندگی، خیلی زیاد بود، ▫️رفتوآمد سخت بود، ترافیک امانم را میبرید، ▫️حتی فرصت برای مریض شدن نبود، ▫️اختلاف طبقاتی خیابانها با یک دیگر عیان و برهنه بود، ▫️هر روز با برخوردهای عصبی، کمحوصله، گستاخانه مواجه میشدم، ▫️ در عمق نگاه اکثر افراد، غمی طولانیمدت جا خوش کرده بود، مردم شیراز ریلکستر، بیخیالتر و شادتر بودند، و سختترین بخش تهران برای من دوری از پدرم بود. اما هیچکدام مرا در تصمیمم سست نمیکرد، پس چرا برگشتم؟ برای عشق❤️ Join @mohtavakaar
کامنت زیر این پست لینکدین خیلی بامزه بود😁 Join @mohtavakaar
تهران یا شیراز؟ کار کردن در تهران آسان نبود اما حس میکردم بالاخره آن جایی هستم که باید. ساعت کار طولانی بود و هفتهای یک بار از ۸:۳۰ صبح تا ۸:۳۰ شب در شرکت میماندم تا کار جمع شود، راضی بودم که دقیقا همان کاری که میخواستم انجام بدهم را از من میخواهند. چالشهایش را به جان میخریدم و حس میکردم به بهترین شکل از عمرم استفاده میکنم. ................................................................... کاری که آن جا انجام میدادم بسیار تخصصی بود و فقط شرکتهای محدود و خاصی آن را میخواستند. 📍آیا در شیراز چنین شغلی قحط بود؟ تقریبا در تهران هم قحط بود، هزینه اولیه زیادی میخواست و تاثیرش روی آگاهی از برند بود نه فروش آنی یا حتی کوتاه مدت. 📍آیا آن شرکت سازوکار بینقصی داشت؟ قطعا نه، حتی بعضی مجموعههای شیرازی از آن آژانس، فرآیندهای بهینهتر و دقیقتری داشتند، اما آن چه مرا لبریز از انرژی میکرد نفْس کار بود و مدیری که اختیار و مسئولیت زیادی به من سپرده بود. 📍چرا برگشتم؟ در پستهای آینده خواهم نوشت. 📍Instagram Join @mohtavakaar
چند روز پیش، مدیر مذکور را در رویدادی دیدم. ایونت میکاپ و مزون لباس بود. وسطهای مراسم آمد. با خود فکر کردم: "عمرا منو یادش باشه" به عنوان برگزارکننده هی از این طرف به آن طرف میرفت. اما عجیب این بود که در آن محیط بزرگ، خیلی اتفاقی با هم رودررو و چشم در چشم شدیم. از قیافهاش فهمیدم مرا شناخته، لبخند زدم و سلام و علیک کردیم. در عرض چند لحظه، نقابِ "من مدیر سرسخت و مهمی هستم" از صورتش افتاد. پسربچهای را دیدم متزلزل، نیازمند تایید و جویای نام. کسی که تمام سعیش را کرده بود جدی گرفته شود با این که زیر ۳۵ سال سن داشت. هیچ سوالی نپرسید و کنجکاوی نکرد. از نگاهش حسابی جا خورده بودم، فقط توانستم بگویم خوب شد که هم دیگه رو اینجا دیدیم. و تمام. در راه خانه، با خودم فکر کردم چه قدر همهمان شبیه همیم، میخواهیم دیده شویم و مفید باشیم، هر کی به شکلی... Instagram Join @mohtavakaar
مدیر جوگیر پارسال بهار، برای مصاحبه کاری به یکی از آژانس تبلیغاتی رفتم. مدیرش دستمزد خوبی پیشنهاد کرد اما حس کردم کمی جوگیر است؛ عدهای وقتی به سِمت ریاست میرسند تصور میکنند فقط خودشان در کل ایران، کار درست را انجام میدهند و بقیه مشغول بازی هستند. دیدم سرش باد دارد و ناپختهتر از آنیست که بتوانم با او کار کنم. ------------------------------------------------------------------ آن آژانس چندماه بعد چنان گافی داد که نگو و نپرس. شهر را پر کرد از بیلبوردهای تبلیغاتی یک آموزشگاه کنکور، اما شعار بیلبوردهایش خیلی هیت (hate) گرفت، انتقادهایی که کاملا به جا بود، برای بالا بردن فلان آموزشگاه که به اصلاح اساتید پروازی داشت، علناً معلمان کل استان فارس را پایین آورده بود. خدا را شکر کردم که هیچگاه جز آنها نبودم و نشدم. (ادامه دارد...) 📍Instagram Join @mohtavakaar
بعضی اوقات وقتی کسی در جواب پیامم ویس میفرستد، از دانلود ویس طفره میروم، اول بنویس آره یا نه بعد ویس بفرست😁 پینوشت: با این که پست قبلی طولانی بود، ریاکشن و کامنتهایتان خیلی خوشحالم کرد، ممنونم 🌹 📍Instagram Join @mohtavakaar
تمدید یا تنبیه یک بار هم در شرکتی کار میکردم که همه کف حقوق اداره کار را دریافت میکردند؛ از آن طرف، مدیران هر بخش هر ماه باید ثابت میکردند مسئولیتهایشان را تمام و کمال انجام دادهاند تا مبلغی اضافه، تحت عنوان حق مسئولیت به آنان تعلق میگرفت. اما دیوار حاشا بلند بود و کندن دستمزد از مدیر عامل، کار حضرت فیل. ................................................................. ماه دوم به من حق مسئولیت ندادند، رفتم پیش مدیرعامل و جملاتی با این مضمون گفتم که یه پروژه گرفتم ۵ ساعت وقتمو گرفته فلان تومن دستمزد گرفتم، با این ساعت کاری طولانی و فشارکاری زیاد چرا برای بهمان تومن اینجا کار کنم؟ لحنم آرام و بدون دعوا بود، فقط داشتم با عدد و رقم استدلال میکردم که برایم نمیصرفد این همه ساعت اینجا کار کنم، چند بار هم میان حرفهایم گفتم با این شرایط تمدید نمیکنم. ................................................................... مدیر قیافه مظلومانهای گرفت، همان لحظه زنگ زد به مدیر مالی و گفت: «خانم ایمانی اینجا نشسته میگه چرا حق مسئولیت منو ندادی... میگه نمیخوام تنبیهت کنم...الان چند بار این حرفو زده به من...» شاخ درآورده بودم تا فهمیدم چه دارد میگوید پریدم وسط حرفش و گفتم: «تمدید ! تمدید! نه تنبیه!» گفت: «نه تو گفتی تنبیه، داری حرفتو عوض میکنی» گفتم: «آخه جمله معنی نمیده، من گفتم تمدید نمیکنم...» هر چه گفتم زیر بار نرفت، مرد گنده در نقش قربانی فرو رفته بود و بیرون نمیآمد دیدم بازی روانی راه انداخته و حرف زدن فایدهای ندارد... خوب میدانستم تنها کسی که می تواند تعیین کند به چه کسی چه قدر حقوق دهند خود خودش است، مدیر مالی چیزی از کار من یا دیگران سر در نمیآورد که پولی کم و زیاد کند. همیشه حقوق را با بیش از یک ماه تاخیر پرداخت میکردند، نسبت به افراد، ناسپاس و طلبکار بودند، وقت و بی وقت در کار من و امثال من، دخالت بیجا و غیر تخصصی میکردند، اما این دیگر نور علی نور بود. ................................................................... چند روز بعد آمد در اتاقم نشست و گفت: «نمیخوام زیر سوال ببرمتت ولی برام شفاف نیست چه کار میکنی؟» آن قدر مشتری جذب کرده بودم که کارشناس فروش کم آمده بود، از پرسنل بقیه بخشها خواسته بودند بیایند کمک بخش فروش، بزرگترین معاملهها از طریق اینستاگرام رقم خورده بود حالا با یک پیراهن بدقواره نشسته بود جلو من و عین آب خوردن همه چیز را انکار کرد. آمده بود فشار اضافی بیاورد که به من بربخورد و بخواهم خودم را ثابت کنم و چند برابر کار کنم. اما دستش را خواندم؛ ................................................................ دیدم جای ماندن نیست و در اولین فرصت از آن جا رفتم. #تجربه_کاری Instagram Join @mohtavakaar
استخدام فقط خانم چندی پیش به یک مصاحبه کاری دعوت شدم، در آگهی نوشته بود: فقط خانم. با خود فکر کردم شاید صاحبکار از آن مدیران مذکر مشکلدار است اما وقتی وارد شرکت شدم دیدم مدیر و کارمندان، همگی زن هستند. نمیدانم اصل موضوع چه بود و چرا؟ سوال هم نکردم. مدیر، جوان و خوش لباس بود، کمربند برند درسا برتن داشت. در یکی از لوکسترین لوکیشنهای شیراز دفتر کار گرفته بود که شبیه گالریهای هنری چیدمان شده بود. روی میز جلو من، پر از شیرینیهای خوشگل بود اما به هیچکدام دست نزدم مبادا در گلویم بپرد یا دندانهایم را کثیف کند. فقط بطری آب را برداشتم و کمی آب در لیوان ریختم و نوشیدم. سوالات شفاف و جهتداری نداشت، لابهلای حرف هایش سکوت میکرد که من از خودم بگویم. زن ابتدا از رزومۀ درخشانش در حوزه برندینگ گفت و کمی از سابقه کار من پرسید. از دست یکی از همکاران سابق من حسابی شاکی بود و بخشی از جلسه را به بررسی اشتباهات او اختصاص داد. احتمالا داشت درست میگفت اما آن جلسه جای این حرفها نبود. آخر جلسه پرسیدم: من هنوز متوجه نشدم شما دنبال چه تخصصهایی هستید... جواب داد که در جلسه دوم بیشتر در این مورد صحبت میکنیم اما خبری نشد. #معرفی_کتاب 📍Instagram Join @mohtavakaar
«احتمالا شنیدهاید که افراد خلاق پیشرو، مانند گلۀ گربهها هستند، من به شدت مخالفم. اگر شما افراد باهوش و با انگیزه را برای کارتان استخدام کردهاید را آنها بیشتر شبیه گلۀ ببرها هستند؛ موجودات قدرتمندی که با یک دیگر ارتباطی ندارند، باید با دقت، به صورت انفرادی و راهبردی هدایت شوند...» کتابی را شروع کردهام به نام «گلۀ ببرها» دربارۀ رهبری افراد خلاق است، چندی پیش از امیررضا بینا (آژانس پیلبان) سوالی پرسیدم و در جواب این کتاب را به من معرفی کرد. تا این جا کتاب جالبی بوده است شاید برای شما نیز مفید باشد. #معرفی_کتاب 📍Instagram Join @mohtavakaar
آتش گواه پاکی سیاوش شد با این حال او را به ناحق کشتند، اما دلیل اصلی عزاداری مردم برای او چیز دیگریست؛ با حذف سیاوش، مردم ایران وارد یک دورۀ تاریک تاریخی شدند و برای چند دهه روی سعادت ندیدند. --------------------------------------------------------------- سوگ حسین (ع) تنها از دست رفتن مظلومانه نوه پیامبر و یارانش نبود، دوره خفقانآوری برای شیعیان شروع شد، خلافت و حکومت هیچگاه به آنان برنگشت و ارزشمندترین چیزی که از دست رفت آزادی بود: علی (ع) به آزادی معتقد بود تا آن جا که آوردن اسلحه به مسجد را آزاد گذاشت و تا پای جان سر آزادی ایستاد. آنی که علی(ع) را کشت قرآنخوان بود و نمازشبخوان. عدهای از مردم وقتی نگاه به خوارج کردند، گفتند اگر دین این است ما آن را نمیخواهیم... --------------------------------------------------------------- آن همه جوانی که در دو شب از دست دادیم را خوارج کشتند نه پیروان حقیقی علی (ع) سوگ آنها در امتداد سوگ تمام آزادگان جهان است، عزاداری برای حسین(ع) در مقابل عزاداری برای آنها نیست، حتی یک ثانیه.
بچهپررو بلاگر آمد شرکت، استوری بگیرد اما وسطش تپق زد، نه یک بار نه دوبار ... تقصیر را گردن شنبه انداخت: «شنبه آخه کی میره سر کار؟» بغلدستیام گفت: «خودتون گفتید شنبه میاید...» - من بگم شما نباید قبول کنی... یک بار دیگر آمد استوری بگیرد دوباره تپق زد. این بار تقصیر را گردن جمعه انداخت؛ «مشخصه جمعه سختی داشتم یا نه؟» باز استوری گرفت باز خراب کرد. بلاگر دوباره تاکید کرد که شنبه نباید کار کرد گفتم: «شنبه که خوبه، تهران که کار میکردم تعطیلیهای رسمی شهادت و ولادت همه باید میومدیم سر کار.» -آفیس ما هم همینه، شهادت و ولادت تعطیل نیستیم. به اصطلاح «آفیسش» را به رخ کشید و خواست خود را در حد آن شرکت تهرانی بالا بکشد. تک تک مکالمههایش بوی کمالگرایی و حس ناکافی بودن میداد که زیر نقاب بچهپررو بودن پنهانش کرده بود. همان دفعه اول هم که زنگ زدم از او قیمت بگیرم رفتار خودپسندانهای داشت انگار میخواست کَل بیندازد. آخرش هم رییس از نتیجه استوریهای بلاگر مذکور، کفری شد و مدعی پول هدر رفته... #روزنوشت_نازنین_ایمانی 📍Instagram Join @mohtavakaar
دغدغۀ بابا از اول نگرانی بابا فقط یک چیز بود: جای زخم میماند یا نه؟ خواهرم به او اطمینان داد که حتما بعدا میرویم با لیزر درستش میکنیم. من هم گفتم: «اصلا میریم یه کلینیک کاشت مو که با یه تیر دو نشون بزنیم.» پدرم بعد از بازنشستگی روی ظاهرش خیلی حساس شده بود، اما بعد از آن که فهمید هزینه برداشتن آن توده ۷۰۰ میلیون تومان میشود، تمام پلنهای فرعیش را حذف کرد، با این که گفته بودند تا سه ماه بعد از عمل، حافظه کوتاه مدتش خوب کار نخواهد کرد، بعد از این که پانسمان را باز کردیم، کاملا حواسش به کرم ترمیم کنندهاش بود که مرتب روی زخمهایش مالیده شود. 😁 از آن طرف، مدام سراغ خواهرم را میگرفت و هر چه مادرم توضیح میداد که یاسمین بوشهر است و فعلا معلوم نیست کی بیاید، چند دقیقه بعد دوباره میپرسید:«یاسمین داره میاد؟» .................................................................... پینوشت۱: حال بابا خیلی بهتر از قبل است، مرسی از تمام دعاها و آرزوهای خوبتان🌻 پینوشت ۲: امروز تا مرز خفهکردن یکی از همکارانم رفتم و برگشتم.😁 #روزنوشت_نازنین_ایمانی 📍Instagram Join @mohtavakaar
موضوع بابا پدرم شوخی شوخی رفت آزمایش داد و جدی جدی یک توده در سرش پیدا کردند که باید هر چه سریعتر برداشته میشد. - میتونید راه برید؟ موقع راه رفتن زمین نمیخورید؟ - هیچ مشکلی ندارم، حتی اگه بخواید میتونم بدوئم. دکتر حسابی تعجب کرده بود، تنها علائمش چه بود؟ مدتی بود که کمی بدخلق شده بود و گاهی اسمها را فراموش میکرد. ما همه یکه خوردیم. ریسک عمل بالا بود، از آن طرف فشار کاری، سنگین و سنگین تر میشد و هر چه اضافه کاری (بی تاثیر در حقوق) میماندم، کار جمع نمیشد. فکر کردم اگر موضوع را به یکی از رؤسا بگویم کمی اوضاع ملایمتر شود، اما دریغ از یک ذره انعطافپذیری یا همدلی. حتی نتوانستم یک روز مرخصی بگیرم چون کارها روی هم تلنبار میشد. بابا چه شد؟ عمل کرد و الحمدلله موفقیت آمیز بود، اما گفتند تا سه ماه هوش و حواسش سر جایش نیست و تعادل در راه رفتن ندارد. بیچاره خیلی درد داشت و آه و ناله میکرد. بلاخره امروز بعد از ۱۲ روز کمی اوضاع بهتر شده است. #روزنوشت_نازنین_ایمانی 📍Instagram Join @mohtavakaar
مادرم در زندگی یک شعار دارد: «هیچ وقت منتظر فرصت مناسب نمان» دانشجو بود، در یک خانه اجارهای کوچک با پدرم زندگی میکرد که تصمیم گرفت بچهدار شود. چند سال بعد دید نمیتواند با سه تا بچه قد و نیم قد برود سر کار، معلمی را رها کرد. پدرم در سفر کاری بود که تصمیم گرفت خانه جدید را معامله کند. ریسکهایش گاهی شکست میخورد اما روحیه سرکشش همیشه برایم جالب بود. چند سالی است که درونگراتر شدهام، دیگر خودم را مجبور به معاشرت با افراد جدید نمیکنم و عطای راهاندازی کسبوکار را به لقایش بخشیدهام، اما چند روز پیش، از منطقه امنم خارج شدم و رفتم دنبال آن فکری که افتاده بود در سرم. نهایتش این بود که بی محلی میدیدم یا «نه» میشنیدم. #روزنوشت_نازنین_ایمانی 📍Instagram Join @mohtavakaar
جنگ شروع شد تلگرام قطع شد زمستان تمام شد سال نو شد روز شیراز شد... در این مدت که تلگرام نبود، نمیتوانستم تصمیم بگیرم؛ در بله کانال بزنم؟ در ویرگول پست بگذارم؟ وبینار در ایسمینار شروع کنم؟ این سوالات هی در سرم میچرخید تا این که بالاخره گوگل وصل شد و بالاخره به مدد ویپیان توانستم این یادداشت را در تلگرام منتشر کنم. سلام👋 پینوشت ۱: شیرازم و قصد بازگشت به تهران را ندارم. پینوشت ۲: اگر خدا بخواهد یادداشتهای تلگرام را ادامه خواهم داد.
تقاضای بابا پدرم رادیو جیبیِ قدیمیش را پیدا کرده و کیف دنیا را میبَرَد، با شوق و ذوق مرا به شنیدن رادیو آوا دعوت میکند، اما لابهلای آن همه خش خش معلوم نیست نوحه پخش میشود یا مسابقه فوتبال... از تلویزیون خوشش نمیآید، از گوشی موبایل که اصلا. هربار کتاب دستش میگیرد صدای خروپفش گوش فلک را کر میکند. برای روز پدر، توقع جوراب را نیز ندارد. فقط هر از گاهی در لفافه تقاضای نوه دارد... #روزنوشت_نازنین_ایمانی #طنز 📍Instagram Join @mohtavakaar
یکی از درخشانترین صحبتهایی که این روزها شنیدم، این فایل «علی شاهی» دربارۀ رمان «فارنهایت ۴۵۱» اثر ری بردبری بود. @agrafoss علی شاهی با ارجاع به بخشهای مختلف این کتاب، توضیح میدهد؛ ▫️چرا یک حکومت تمامیتخواه، رسانهها را به کار میگیرد تا احساسات را در جامعه از بین ببرد ▫️و چطور چنگ زدن به ادبیات میتواند گرهگشا باشد. 🏷 پینوشت: برای شنیدن این فایل نیازی به خواندن رمان نیست در مقابل، رمان را اسپویل نیز نمیکند. Join @mohtavakaar
без подписи