کنج عزلت | سارا چگنی
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 47
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 65
- 1/48двое суток
- 74
- 1/72трое суток
- 80
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تو تعریف رفافتی برای الهه این دومین نامهایست که برای تو مینویسم. نامهی اول خصوصی بود و هدیهای که به خودم در روز تولدم دادم. پس گفتههای قبلی را تکرار نمیکنم و میگذارم در خلوت خودمان بماند. به تو که فکر میکنم میرسم به تعریف رفاقت. که رفیق باید امن باشد و حامی و به توانمندی رفیقش کمک کند. تو برای من همینگونه بودهای و هستی. من با تو رشد را تجربه کردم. مواجهه با ترسهایم را تجربه کردم. همان شبی که به قول خودت از من خواستگاری کردی برای سرزبان، بیدرنگ قبول کردم. چون به تو، به دانشت، به دقت و تشخیصت اعتماد داشته و دارم. اگر تو نبودی شاید من در خواب هم نمیدیدیم که روزی مقابل دوربین بنشینم و برای سی نفر حرف بزنم. تمرین طراحی کنم و دیگران را با خودم همراه کنم و تمرین انجام دهیم. با تو فهمیدم که به هر مسئلهای فقط از یک زاویه نگاه نکنم. همهی جوانبش را بسنجم و بپرسم. پرشسگری را از تو آموختم. البته امیدوارم که آموخته باشم. با تو فهمیدم چقدر کاری که در سرزبان میکنی مهم و حیاتیست. مسئلهی زبان و داشتن دستگاه فکری چقدر با اهمیت است. چرا که انسانها میتوانند در عین همزبانی زبان یکدیگر را نفهمند و کلی مصیبت و گرفتاری درست کنند برای خود و دیگری. به دوستی با تو افتخار میکنم و آرزو میکنم عمر دوستیمان به اندازهی عمر خودمان باشد. امروز تولد تو و کودک نوپایت سرزبان است. این روز را به تو و همهی دوستدارانت تبریک میگویم و از ته قلبم برای تو و سرزبان آرزوی درخشش بیشتر میکنم. سارا چگنی @sarachegenii
جشن تولد سرزبان سرزبان یکساله شد. 🥹 امروز جشن یکسالگی سرزبان رو «در بستر اسکایروم😁» برگزار میکنیم و نگاهی میندازیم به مسیری که تا امروز با هم پیشاومدیم و نتایجی که حاصل صبر و مداومت همهمون بود. 🥹💖 ساعت ۱۹ اینجا: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor یک خبر خیلی مهم هم داریم که توی دور همی امروز اعلامش میکنم. 😍✨💖✨ به امید دیدار عشقا. 😚
لئو از تاریکی نمیترسه؟ صبح با صدای کلاغی که نوک میزد به شیشه بیدار شدی. گوشیت رو برداشتی و دیدی دوستت پیام داده. گفته که دستش به خاطر تزریق ماده حاجب ورم کرده و تایپ کردن براش سخته. لئو بیدار شد و مث هر روز جیغجیغ کرد. میخواست از قفس بیاد بیرون. چند تا کلمهام یاد گرفته. بدوبدو رو بیشتر از بقیه تکرار میکنه. به لئو فکر کردی و حیوون خونگی. هیچوقت دلت نخواسته داشته باشی. نه که از حیوونا بدت بیاد. نه. از اینکه حیوونی توی خونه بلوله و به همه جا سرک بکشه چندشت میشه. امروز گردنش رو لمسش کردی. نرم بود. حس خوبی داشت. اوضاع پات بهتره. دیگه مچبند رو باز کردی. هنوزم موقع راه رفتن یه ذره درد داری اما نه خیلی. داستانکت رو نوشتی. اما دوبهشک بودی که خوبه یا نه. نفرستادیش. آزادنویسی کردی و ترانه خوندی. خواستی ترانه بنویسی اما وقت نداشتی. بعدازظهر رفتی مخملکوه. یادت نیست آخرینبار کی رفتی. تا تونستی عکس گرفتی از درخت و سگ و خفاش و کوه و آسمان. توی رستوران نشستی و داستانکت را بازنویسی میکنی و میفرستی. به لئو فکر میکنی که تنها تو خونهست. اگه امشب برق بره چی. گرمش نمیشه؟ از تنهایی و تاریکی نمیترسه؟ سارا چگنی @sarachegenii
منتقم باهوش به تکنولوژی تن نمیداد. اصالتش را حفظ کرده بود. با ۸۰۰ سال پیشش مو نمیزد. همسایههایش همگی هوشمند بودند و کارآمد. هر روز میدید که آنها بیشتر مورد توجهاند و او بیشتر فراموش میشود. این موضوع آزارش میداد. پی فرصتی برای انتقام میگشت. روزی سروکلهی ماموری پیدا شد که برای تجهیز اجباریاش به سیستم هوشمند آمده بود. بیدرنگ دهان باز کرد و مامور و سیستم را بلعید. چند ماه بعد محصولی تحویل داد که پیش از آن هرگز تولید نکرده بود. انسانهایی که قابل خوردن بودند. حالا او هوشمندترین مزرعهی کشور بود. سارا چگنی #داستانک @sarachegenii
دلتنگی رفتی و شده غروب جمعه سرتاسرِ عمر باقی مونده کَنده شده یه تیکهی قلبم واژه شده و رفته تو شعرم دلتنگی و تنهایی و دوری برده از دلم تاب و صبوری هر بار که یاد تو میافتم اشکام میشن پناه و پشتم تو آلبوم عکسای قدیمی لبخند تو کشدار و صمیمی یادم میاره روزای دورو تاببازیا و کُشتی و زو رو یادم میاد اون آغوش گرمت دستای ترکخوردهی زبرت گوشام هنوز پر از صداته گفتی که دلم همیشه باهاته قلبم تا ابد قفلِ نگاته رمزش، صدای خندههاته چشمای تو قلب خاطراته راستی که چشام عین چشاته سارا چگنی #ترانه @sarachegenii
«درست است که برای زندگی با تمام وجود، درک و شناخت هرچه بیشتر خود مهم است، اما مهمتر از آن، این است که خود را دوست داشته باشیم.» برنه براون تا حالا شده بخوای نه بگی یا مرز سالم توی روابطت مشخص کنی، اما صدای درونیت شروع کنه که: «نکنه ناراحتش کردی؟ چقدر خودخواهی آخه؟» وقتی دوستت کار اشتباهی کرده، تبدیل به یک پناه امن میشی براش؛ اما وقتی نوبت خودت میرسه، بیرحمانه خودت رو قضاوت میکنی؟ تا زمانی که یاد نگیریم با منتقد درونمون چکار کنیم، تمیتوانیم به راحتی قدمی سمت خودمان برداریم. خود شفقتورزی، دقیقا همان زیربناییست که نیاز داریم تمام زندگی ما را روی آن بنا کنیم. در کارگاه پایه «خود شفقتورزی» میخواهیم باهم تمرین کنیم تا در روزهای سخت، آگاهترین دوست خودمان باشیم. اطلاعات کارگاه: مدت کارگاه: ۲ جلسه ۱.۵ زمان برگذاری: شنبهها ساعت ۱۹:۳۰ تا ۲۱ از ۳۱ مرداد هزینه کارگاه: ۱۹۰ هزارتومان تمرینات به صورت خصوصی بررسی میشود. برای حفظ کیفیت رسیدگی به تمرینها، ظرفیت محدود است. جهت ثبتنام مبلغ کارگاه را به کارت زیر واریز کنید 6037697484177339 شیما صادقی فیش واریزی را به آیدی زیر ارسال کنید: @Shimasadeghi74
چالش سوم موضوع سومین چالش داستانک نویسی اعلام شد. موضوع فوارهی آبه و با دیالوگنویسی باید روایت بشه. همین دو روز پیش بود که زیر دوش به خودم گفتم: ببین تو هنوز اون تمرین دیالوگنویسیِ نویسندگی خلاق رو انجام ندادی. پس کی میخوای بنویسیش؟ از امروز و فردا کردنت بیشتر از یه سال گذشته. حالا امروز چالش سوم، دیالوگنویسی رو شتک کرد تو صورتم. اما مشکلم فقط نوشتن دیالوگ نیست. اینه که از یه فواره چطوری میشه یه داستانک نوشت؟ اصن یادم نبود که تو حوض وسط حیاطمون یه فواره داریم. انقدر ازش استفاده نکردیم که حتی دیگه یادم نمیاد چه شکلیه. باید برم ببینمش. زل بزنم بهش. بلکه بتونم از پس این چالشم بربیام. سارا چگنی @sarachegenii
خستهتر از خستهام خوابم میآید. اما نمیخوابم. میخواهم بنویسم. از خستگی. از واژهی پررنگ این روزهایم. که هر چه بیشتر میگذرد، مبتلاترم به آن. برمیدارم خودم را. بالا و پایین میکنم. زیر و رو. تا بیابم علت خستگیام را. از هر طرفی که خودم را ورانداز میکنم، جز رنج و درد و غم چیزی نیست. –شوقی مانده؟ –بعید میدانم. –انگیزه چه؟ –اصلا. –امید را که دیگر داری؟ –تنها یکچسه و دیگر هیچ. همین چند روز پیش به دوستی گفتم: دلم میخواهد بخوابم. عمیق و طولانی. آنقدر عمیق که با مرگ مو نزند و آنقدر طولانی که انگار قرنی گذشته است. بلکه خستگیام در برود. گفت: خوابیدن چاره نیست. از زندگی لذت ببر. قدر لحظهها را بدان. هدفت در زندگی همین باشد. اصلا فهمید من چه گفتم؟ توصیه به منی که مدتهاست همنشین اندوهم و دارم لذت بردن را از یاد میبرم، همین است؟ لذت ببر از زندگی؟ نفهمید خستهام. خستهتر از آنکه بتوانم لذت ببرم. خستهتر از آنکه بدانم لحظه چیست. خستهام. حتی از گفتن خستهام، خستهام. باید بخوابم. دلم میخواهد بخوابم. گرچه میدانم که این خستگی با هیچ استراحتی در نمیرود و با هیچ خوابی کم نمیشود. با این همه باز دلم میخواهد بخوابم. عمیق و طولانی. آنقدر عمیق که با مرگ مو نزند و آنقدر طولانی که انگار قرنی گذشته است. سارا چگنی @sarachegenii
تا اینجای روز که هیچی امروزم با پادرد بیدار شدم. نمیدونم چند روز پیش چه اتفاقی افتاد و پام به کجا خورد که مچم ورم کرده و میدرده. دکترم میگه چیزیش نیست. یه ذره تاندونش کش اومده. اما همون یه ذرهام درد داره. میگه ببندش. با مچبند. مچبند آتلدار. بیشتر وقتم صرف پیدا کردن مچبند میشه. کمدها را میجورم. دل و رودهی کشوها رو بیرون میریزم. اما نیست. پیداش نمیکنم. خرتوپرتا و جمع میکنم و میریزم تو کمد که یهو مچبند از اون ته بهم میگه: دالّی. باورم نمیشه جلو چشمم بود و ندیدمش. پام رو میبندم و دردش بیشتر میشه. چاره چیه؟ باید تحمل کنم. وسط آزادنویسی برق میره. وبینار سرزبان و نویسندهساز رو هم از دست میدم. تو گرما نشستم و دارم بیحوصلگی سق میزنم که نوتیف کانال داستانک میاد. تا فرداشب باید داستانک بنویسم. پنجتا مینویسم. یکی از یکی بدتر. مسخرهتر. به درد سطل آشغال میخورن. میفرستمشون همونجا. سعی میکنم تمرین شعرماهی رو انجام بدم. اونم نمیشه. اما تلاشم ستودنیه. تا اینجای روز که هیچی. ببینم با بقیهش چیکار میکنم. البته اگه پادرد امونم بده. شاید لازمه مسکن بعدی رو برم بالا. سارا چگنی @sarachegenii
تغییر زمان وبیکارهای «معماری تفکر» عشقا از اونجایی که ساعت قطع برق ظاهرا افتاده هشت شب، از امروز زمان برگزاری وبیکار رو برمیگردونیم به روال سابق. 😁✨💖✨ وبیکارهای «معماری تفکر» شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۶ توی لینک زیر: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor ساعت ۱۷ جمعهها در نویسندهساز: https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz سرزبان
لکهی ننگ تنها بود. همه از او میترسیدند. روزگاری شلوغ بود و رونقی داشت. اما حالا لکهی ننگ محله بود. لقبی را که برایش ساخته بودند دوست نداشت. هیچکس به دیدنش نمیآمد، الا یک نفر. مردی که هر روز دست کودکی را میگرفت و به آنجا میآمد. از مرد متنفر بود و دلش به حال کودک میسوخت. روزی که مرد را تنها گیر آورد، بالاخره تصمیمش را گرفت. یکی از دیوارهایش را روی او خراب کرد. مرد افتاد و مرد. چند ماه بعد، دیگر از او و لقبش خبری نبود. کوچهی کونیها به خیابان پیوسته بود. سارا چگنی #داستانک @sarachegenii
محتوای بعضی کانالها رو که میبینی، حس میکنی با رفیقت نشستید و چای میخورید و از زندگی صحبت میکنید. «شادزی» دقیقا همچین فضایی داره. دور از مثبت اندیشیهای زرد و حرفهای ویترینی، از «واقعیت زیستن» میگه؛ از اینکه چطور وسط شلوغیها و بالا پایینهای زندگی، قدمهای کوچک اما واقعی برداریم و حواسمون به کیفیت لحظههامون باشه. اگر دنبال کنجی میگردی که وسط این همه شلوغی، کمی عمق و آرامش رو به روزهاتون اضافه کنه، شاید سر زدن به شادزی بهتون کمک کنه: https://t.me/shadzi_behappy
یه روز و این همه سوال؟ امروز زودتر از همیشه بیدار شدی. پیام پشتیبانی رو باز کردی. عضو کانال و گروه داستانکنویسی شدی. دیدی جمع خفنا جَمعه. بعید میدونی داستانک تو شانسی داشته باشه. گپ زدی با دوستات و کتاب خوندی. کتابی که خیلی دوسش داری. بوطیقای جهالت. به چندتا کتاب دیگهام نوک زدی. آزادنویسی کردی و آزادپرسی. هربار قبل از آزادپرسی میگی سوالی ندارم. اما همینکه شروع میکنی شوکه میشی از اون همه سوالی که تو مغزت وول میخوردن. تو تلگرام چرخیدی و کانال خوندی. بیشتر از همه تو کانال زهرا مرادپور موندی و از خوندنش لذت بردی. مث همیشه. بعدش رفتی سراغ دورهی نثرانه و پروژهی مرور کردن رو ادامه دادی. دوست داشتی امروز با دوستات جلسه داشته باشی. اما نشد. باید از خونه بیرون میرفتی. پس جلسه رو کنسل کردی. تندوتند پوشیدی و رفتی. رفتنت بینتیجه بود و زود برگشتی خونه. دوش گرفتی و به خودت رسیدی. رفتی مهمونی. دوست داشتی امشب خونه باشی. حوصلهی مهمونی نداشتی. اما باید میرفتی. آوا اومد پیشت. بغلش کردی. ماچش کردی. تنها دختربچهایه که انقدر دوسِت داره. معمولا پسربچهها میان سمتت. توام دوسِش داری. همهی بچهها رو دوست داری. این مدت که امیررضا پیشت بود، حسابی بهت خوش گذشت و کودکی رو دوباره تجربه کردی. بحث سیاسی داغ بود. علاقهای به شنیدنش نداشتی. جفت تلویزیون نشستی که صدای بقیه رو نشنوی. گوشیت رو برداشتی و سوال نوشتی. سوالای امروزت زیاد بودن. پی جوابم براشون میگردی یا فقط میپرسی؟ سارا چگنی @sarachegenii
دیر نشه یه وقت هیچگاه به یکدیگر نگفتیم دوستت دارم. غرور بود یا یاد نگرفته بودیم ابراز علاقه را؟ نمیدانم. اهمیتی هم ندارد. مهم این است که فرصت داشتیم بگوییم و نگفتیم. حالا که هر دو میدانیم چقدر به شنیدن این جمله نیازمندیم باز هم نمیگوییمش. چه مرگمان شده است؟ از هم دلخوریم و دلخوریمان مانع گفتن دوستت دارم میشود؟ خشم داریم از هم؟ نمیدانم. شاید. شاید هم اصلا زبان یکدیگر را نمیدانیم. تو دوستت دارم را در دلت پنهان میکنی. نمیخواهی نشانش دهی و من تشنهی شنیدنش. من دوستت دارم را در توجه به تو خلاصه میکنم و تو تشنهی شنیدنش. چرا به زبان نمیآوریم؟ چرا به زبان آوردن بعضی جملات سخت است؟ شاید بتوانم همهی حرفهایی که میخواهم بهت بگویم را برایت بنویسم. اما گفتنشان سخت است. خیلی سخت. اصلا هنگام حرف زدن با تو گریهام میگیرد. نه. فقط با تو نه. هر گاه که بخواهم از احساساتم صحبت کنم گریهام میگیرد. فرقی نمیکند تو باشی یا دیگری. این همه احساساتی بودن خوب نیست. نه؟ اینکه احساساتی باشی و نتوانی از آنها حرف بزنی آزاردهنده است. من و تو هر دو احساساتی هستیم. عین هم. اما بیا بگوییم به هم. دوستت دارم را. میترسم دیر شود. دیر نمیشود؟ تو نمیترسی؟ سارا چگنی @sarachegenii
صادقانه به راستگویی شهره شد از بس که صادقانه زیست دروغ را سارا چگنی #شعر @sarachegenii
وقتی بهتر مینویسم که... وقتی بهتر مینویسم که غمگین باشم. زخمی باشم. دردی داشته باشم و بتوانم آن درد را به واژه تبدیل کنم. وقتی غمگینم آدمترم انگار. به احساساتم دسترسی بیشتری دارم. انگار غم و اندوهم سرمایهی نوشتن است. وقتی بهتر مینویسم که حالم خوش باشد. شاد و شنگول باشم. پرانرژی باشم و بخواهم آن شادی و شور و هیجانم را به واژه تبدیل کنم. انگار انرژی جمع میشود در من و تمنای جاری شدن دارد. وقتی بهتر مینویسم که بیاهمیت از کنار خوابهایم عبور نکرده باشم. تلاش کافی کرده باشم برای خوابنگاری. برای تبدیل خواب به واژه. وقتی بهتر مینویسم که آزاد و رها باشم. دستوبالم بسته نباشد و زور نزنم برای خوبنویسی. وقتی بهتر مینویسم که ابزار نوشتنم قلم و کاغذ باشد. کاغذهای باطله و نامرتب. نظم و ترتیب محدودم میکند و کرم تمیزنویسی را به جانم میاندازد. وقتی بهتر مینویسم که خوب دیده و شنیده و بوییده و چشیده و لمسیده باشم. محیط را. زندگی را. کتابها را. آدمها را. سارا چگنی #آنافورا @sarachegenii
خوششانس کی بودم من؟ نشستهام به فهرست کردن شانسهای زندگیام. که یادآوری کنم به خودم زندگی سراسر رنج نیست. چرا که ذهن خاطرات تلخ و ناکامیها را برجسته و از کنار اتفاقات مثبت به راحتی عبور میکند. پس مینویسم که به سلامت روانم کمک کنم. برای نوشتن این فهرست باید برگردم به قبل از تولدم. به شبی که در تکاپوی «بودن» بودم. شانس با من یار بود و تلاشم نتیجه داد. خوششانس بودم که پدر و مادرم از تلاش من ناراحت نشدند و اجازه دادند متولد شوم. سومین شانس بزرگ زندگیام را زمانی آوردم که سهسالهدخترکی بودم روی تخت بیمارستان و با مرگ گلاویز. زور من چربید و عمرم به دنیا بود. خوششانسیهای بعدیام شاید به اندازهی این سه بزرگ نباشند اما چیزی از اهمیتشان کم نمیشود. مثلا خیلی خوششانس بودم که ننه (مادربزرگم) با ما زندگی میکرد و همیشه چیزی برای تعریف کردن داشت و من گوشسپار او بودم. یا اینکه چهارماه پس از جنگ به دنیا آمدم. زمانی که دیگر اوضاع آرام شده بود. تولد در خانوادهای پرجمعیت نه تنها یکی از خوششانسیهای من است، بلکه برایم ثروت محسوب میشود. شانس آوردم که در کودکیام تکنولوژی هنوز پیشرفت نکرده بود. آتاری و تلفن و ویدئو که نداشتیم پس تمام ارتباط من با تکنولوژی در تلویزیون و ضبطصوت خلاصه میشد. همین ارتباط کم باعث شد که بیشتر کودکیام توی کوچه بگذرد. دورانی که گرچه اسباببازی کم بود اما همبازی تا دلت بخواهد بود. آنقدری که هر روز انتخاب میکردم با چه کس یا کسانی بازی کنم. خوششانس بودم که ولو شدن توی خاکوخل را تجربه کردم. مفهوم محله و بچهمحل و دعوا با بچههای کوچهپشتی را درک کردم. قطعا شانسهای زندگیام در این موارد خلاصه نمیشود و خوششانسیهای ریز و درشت دیگری هم دارم. که بنا ندارم همه را اینجا فهرست کنم. اما نمیتوانم به این مورد اشاره نکنم که آشنایی با مدرسهی نویسندگی و شاهین کلانتری هم یکی دیگر از خوششانسیهای من است. بیآنکه تصمیمی برای نویسنده شدن داشته باشم در مسیر نوشتن قرار گرفتم و همچنان در این راه گام برمیدارم. و در این مسیر دوستانی یافتهام که به دوستی با تکتکشان مفتخرم. سارا چگنی @sarachegenii
عادتسازی و انعطافپذیری و این صوبتا صبح وسایل امیررضا را جمع کردم و فرستادمش خانهی مادربزرگش. از وقتی آمده است هر روز کودک بودن را تجربه میکنم. بازی میکنیم و کارتون میبینیم. هر چند کارتونهایی که او میبیند واقعا دوستداشتنی نیستند. سری به کانالم زدم و داستانکهایی را که قبلا نوشته بودم دوباره خواندم. حالا که با فاصله میخوانمشان میبینم که بدک هم نبودهاند. اما نمیدانم چرا زمانی که مینوشتمشان اصلا دوستشان نداشتم. برای چالش داستانکنویس اتودی زدم و بد نشد. اما خیلی هم خوب نیست. نمیتوانم رویش حساب کنم. دربارهی مسئلهای آزادنویسی کردم. با خودم و او دعوا کردم و سر و کله زدم. بالاپایینش کردم تا برایم جا بیفتد و بفهممش. امیدوارم که فهمیده باشمش. در نویسندهساز استاد، کتاب «عادتهای انعطاف پذیر» را معرفی کرد و از عادتسازی و تقویت نظم شخصی گفت. سرزبان امروز فاز جدیدی را آغازید. پرسش دربارهی نتایج. اینکه از صبح تا شب در حال نتیجهگیری هستیم، اما چگونه نتیجه گیری میکنیم و اصلا از کجا معلوم که نتایجمان درست باشند؟ مهمان امروز شیما بود. مثل هفتهی پیش همچنان از استراحت گفت و از اهمیتش. در طول هفته که به استراحت فکر میکردم دریافتم زمانی میتوانم بگویم استراحت کردهام که کاری جسمی انجام دهم. مثلا آشپزی. همچنین سرگرم شدن با گل و گیاه را هم میتوانم استراحت بنامم. دستی به سروگوش یکیدوتا از یادداشتهایم کشیدم. اما باز هم نشد آن چیزی که میخواستم. شاید چند روز دیگر دوباره سروقتشان بروم. گوش سپردن به سحر را دوست دارم. رسما کودک میشوم. چندتا نقاشی از شاگردان سحر دیدیم که همگی عجیب بودند. سپس از رنگهای مورد علاقهمان حرف زدیم و اینکه هر رنگی چه چیزی را برایمان تداعی میکند. در آخر هم سحر برایمان داستان خواند. همان داستانی را خواند که چند روز پیش برای امیررضا خوانده بودم. نشستم به فهرستنویسی. کاری که دوستش دارم. فهرستی نوشتم و یادداشتی دربارهاش. چند روز دیگر شاید هوایش کنم. در راستای عادتسازی و انعطافپذیری و این صوبتا نگاهی به کتابچهام کردم و چند خطی پیش رفتم. باشد که با همین سوسکی نوشتنش بالاخره به پایان برسد. سارا چگنی @sarachegenii
تنهایی بلوطیست ریشهاش در سنگ تنهاییام سارا چگنی #شعر @sarachegenii
هنوز مچگیری را فراموش نکرده امروز هم زودتر از همیشه بیدار میشود و خوشحال است که دیروز تمام شده. دیروزی که خیلی بد بود. آنقدر بد که دیشب خیال میکرد دیگر صبح را نمیبیند. فکر میکند. به روزهای اخیرش. تا بیابد علت حالبدیهایش را. میداند علت چیست. اما میخواهد همه را گردن تغییرات هورمونی بیندازد. هر چند که آن هم بیتاثیر نبوده است. میان فکر کردنهایش متوجه میشود دستش دیگر درد نمیکند. مدتی با او مدارا کرده است و مراقبش بوده. خوشحال میشود که کار بیحاصلی انجام نداده است. به سایت شاهین کلانتری سر میزند و مقالهی «آموزش مقالهنویسی خلاق» را میخواند. مدتیست کرم مقالهنویسی به جانش افتاده است. اما اهمالکاری اجازهی آغازیدنش نمیدهد. از اتفاقات تکراری روزهایش ملول است. میخواهد تغییرشان دهد. ولی توان و اختیار تغییر دادنشان را ندارد. شاید بهتر باشد نگاهش به آنها را تغییر دهد. دلش میخواهد کودک باشد. تا دوباره خامی را تجربه کند. تا دوباره از نو کشف کند جهان را. زندگی را. آدمها را. خودش را. آزاد مینویسد و کمی سبک میشود. در آزادنویسی مچ خودِ کمالگرایش را میگیرد. پیشنهادش را بررسی میکند. وسوسه کننده است. اینکه فاصله بگیرد از مدرسه و بچهها و انتشار روزانه. تا کمی از اضطرابش کاسته شود. اما شستش خبردار میشود که این پیشنهاد فقط برای فرار کردن است و بس. از اینکه هنوز هم حواسش جمع است و مچگیری را فراموش نکرده خرسند است. نویسندهساز امروز دو مهمان دارد. ماهان ابوترابی و احسان شناسا. از چالش داستانکنویسی حرف میزنند. هر چند آن وسط ماچ و بوسههای شاهین و هاشم حواسش را پرت میکند. اما سعی میکند تمرکزش را حفظ کند. بدش نمیآید در این چالش شرکت کند و بعد از قرنی داستانکی بنویسد. با شیما میجلوسد و از کتاب و پروژه حرف میزنند. صحبت کردن با شیما همیشه برایش راهگشا و خوشایند است. نبرد هنرمند را میخواند و یادداشت برمیدارد. خواندن این کتاب او را به فکر کردن وامیدارد. به بررسیدن خودش و زندگیاش. از اینکه نمیتواند و نمیشود و نمیخواهد دل به کار بدهد شاکیست. از اینکه یادداشتهایش نصفهنیمه ماندهاند و نمیروند زیر تیغ بازنویسی تا قابل انتشار شوند، کلافه است. نظم زندگیاش به هم خورده است و این هم بیتاثیر نیست در کلافگیاش. گزارش نیکش را مینویسد و منتشر میکند. میخواهد فیلم ببیند و بعد هم مطالعهی «رود راوی» را ادامه دهد. سارا چگنی @sarachegenii