tgindex
کوچه جمله | شیما صادقی

کوچه جمله | شیما صادقی

Статистика
@shiimasadeghiперсидский

اینجا کوچه جمله‌ست، در این کوچه در همسایگی کلمات زندگی می‌کنم.

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
221
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
142
20 постов
Вовлечённость
64,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
82
1/48двое суток
93
1/72трое суток
101

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • جی‌پی‌اس دونه‌ای چند؟ به گمانم خیلی‌ از ما بهش فکر کرده‌ایم. جی‌پی‌اسی برای بعضی‌ از وسایلمان‌. از لنگه جوراب‌هایی که سرنوشتشان هرگز مشخص نمی‌شود تا کارت بانکی که هر دو روز یکبار مفقودالاثر می‌شود. البته برای من کارت بانکی دغدغه است، ممکن است برای یکی شوهرش باشد و جی‌پی‌اس هم بگذارد. اگر وسایلمان‌ جی‌پی‌اس داشتند، هم در وقت صرفه‌جویی بود هم انرژی. مخصوصا لنگه جوراب‌ها. سوال است برایم، چرا لنگه جوراب‌ها مثل رفیقشان کفش، قشنگ جفت نمی‌مانند؟ چرا انقدر ولنگارند؟ کفش‌ها دورهاشان را زده‌اند و حالا به دنبال آرامش‌اند؟ جوراب‌ها تازه فهمیده‌اند در دنیا خبرهایی هم هست؟ یا ماشین لباسشویی آن‌ها را منحرف می‌کند؟ چون کفش‌ها را نمی‌اندازیم در ماشین لباسشویی اینجوری قشنگ جفت می‌مانند؟ می‌دانستید بعضی‌ها کفش‌های خود را در لباس‌شویی می‌اندازند؟ کفش‌ها هم بعد از آشنایی با ماشین لباسشویی لنگه‌شان گم می‌شود؟ چه کسی ریسک می‌کند و کفش را در ماشین لباسشویی می‌اندازد؟ خب آلوده است و آلودگی را به لباس‌هایی که بعد از آن می‌اندازید منتقل می‌کند. تازه جی‌پی‌اسی که زنشان در آن کار گذاشته هم خراب می‌شود. هرچند آن جی‌پی‌اس اگر کفش در مسجد دزدیده شد هرگز به کار نمی‌آید. تابحال کفشتان را در مسجد دزدیده‌اند؟ یکبار برای من اتفاق افتاده است. یکبار دیگر هم در باشگاه. این دیگر مثل لنگه جوراب نیست. در لنگه جوراب شانسی برای پیدا شدن هست، در این مورد نیست. شاید اصلا اشتباه به قضیه نگاه می‌کنیم. شاید ما نباید به دنبال لنگه جوراب و کارت بانکی برویم. باید آن‌ها را جذب کنیم. همانطور که خانم کندال جنر فرمودند: «من دنبال نمی‌کنم، جذب می‌کنم.» البته من اگر از یک کیف پول استفاده کنم احتمالا نیاز نباشد انرژی صرف جذب کارت کنم، صرف جذب چیزهایی می‌کنم که اهمیت دارند، مثلا پول. البته کارت هم مهم است، چون پول توی آن است و چیزی از پول مهم‌تر نیست. البته وقتی صحبت از کارت من می‌شود سوال اصل این است: «اصلا پولی توش هست؟» شاید بهتر است انرژی را بگذارم برای جذب پول توی کارت که با آن کیف پولی بخرم و جی‌پی‌اسی که بچسبانم به کیف پول که دائم گمش نکنم.

  • без подписи

  • 1 авг.944из ahangifybot

    🔥 آهنگیفای: دانلود موزیک

  • چه خوب که دروغ گفتی می‌دانستم پدر آزارگری دارد. می‌دانستم بچگی خیلی سختی را گذرانده است. می‌دانستم تمام اتهام‌هایی که به او می‌زنند بی‌اساس است. اما باز هم تماشایش آزارم می‌داد. روزنامه را از روی اپن برداشتم. صفحه فرهنگ و هنر را باز کردم و بله، خبر آنجا بود. مرده بود. قصور پزشکی بود. داروی اشتباهی بود. دوز اشتباهی بود. مرگ یکی از افسانه‌های دنیا بود. پایانی بر یک دوران در تاریخ بود. خیلی کوچک بودم، دبستانی شاید، که اولین بار موزیک ویدیو «بیلی جین» را دیدم و محو تماشایش شدم. آهنگ، صدا و حرکاتش مرا مسحور کرده بود. مادرم که دید انقدر با ذوق تماشایش می‌کنم گفت: «یه آهنگ دیگه داره ترسناکه. خیلی جالبه» و داستان موزیک‌ویدیو را برایم تعریف کرد. من هم که آن زمان عاشق فیلم ترسناک و حالا عاشق او، بعد از مدرسه هر روز کارم شده بود زیر و رو کردن کانال‌های موسیقی. بالاخره دیدمش. موزیک ویدیو thriller. دبیرستانی بودم. تفریحم در بحبوحه آمادگی برای امتحانات نهایی و کنکور این بود که یک دور آهنگ‌ها را با خواندن متن و معنی همزمان، گوش بدهم و بار دوم هرچه می‌شنوم را بنویسم. روی شکم، پشت به در دراز کشیدم و هدفون در گوش thriller را می‌شنوم. نوبت به صدای ترسناکی رسید که روی آهنگ دکلمه می‌کند: Darkness Falls Across The Land The Midnight Hour Is Close At Hand. ﺗﺎرﻳﻜﻰ ﺑﺮ ﺳﺮ زﻣﻴﻦ ﺳﻠﻄﻪ ﻣﻰ‌اﻓﻜﻨﺪ ﻧﻴﻤﻪ‌ﻫﺎی ﺷﺐ ﻧﺰدﻳﮏ اﺳﺖ Creatures Crawl In Search Of Blood To Terrorize Yours Neighborhood ﻣﻮﺟﻮدات در ﭘﻰ‌ﺧﻮن ﻣﻰ‌ﺧﺰﻧﺪ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﺎﻧﺘﺎن را ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﻨﻨﺪ And Whosoever Shall Be Found Without The Soul For Getting Down و ﻫﺮ ﻛﺲ ﻛﻪ روﺣﻰ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ را ﺳﺮﻧﮕﻮن ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺮد Must Stand And Face The Hounds Of Hell And Rot Inside A Corpse’s Shell. ﻣﻰ‌ﺑﺎﻳﺴﺖ ﺑﭙﺎﺧﻴﺰی و ﺑﺎ ﺗﺎزی‌های ﺟﻬﻨﻢ رودررو ﺷﻮی ناگهان دستی شانه‌ام را لمس می‌کند. جیغ می‌کشم و از جا می‌پرم. مادرم را می‌بینم که او هم به اندازه سه قدم عقب پرید. پدرم سراسیمه سر می‌رسد: «چی شد؟» من در حالی که قهقه‌ام قطع نمی‌شود شرایط را توضیح می‌دهم. کنکوری بودم که با مفهوم فیلترشکن و یوتیوب آشنا شده‌م. نامش را به فارسی و انگلیسی سرچ کردم. اطلاعات جالبی دستگیرم شد. مثلا اینکه اکثر آهنگ‌هایش را براساس اتفاقات واقعی زندگیش می‌نویسد. بیلی جین هم. ماجرا مربوط به زمانی‌ست که دختری به دروغ ادعا می‌کند از او فرزندی دارد. فرزند آن دروغ، شاهکاری‌ست به اسم بیلی جین. دیروز تصمیم گرفتم بالاخره فیلمش را ببینم. همان دقایق اول با گریه‌های کودکی او گریه می‌کنم و احساس می‌کنم نمی‌توانم طاقت بیاورم. بیست دقیقه دیگر تحمل می‌کنم و با خودم می‌گویم نه، نمی‌توانم ببینم. می‌بندم و می‌روم سراغ کاری که خوشحالم کند. در یوتیوب سرچ می‌کنم: «آیا مایکل جکسون زنده‌ست؟»

  • جهش مارمولک‌ها هر سال تابستان پاتوقمان کانون پرورش فکری بود. هر روز هشت صبح از خانه خارج می‌شدیم. با اتوبوس‌هایی که در آن آفتاب سوزان حتی پنجره‌هایشان را باز هم نمی‌کردند، مانند گوشت در ماکروفر، تا ایستگاه مقصد می‌پختیم و بعد از آن پنج شش دقیقه پیاده راه بود تا کانون. ظهر موقع برگشت بدتر هم بود. خورشیدی که حالا رسیده بود به زاویه ۹۰ درجه، دستش روی سرمان بود. عصرها هم برنامه یا بازار بود یا کلاس. ساعت‌ها در بازار می‌چرخیدیم بعدش هم بستنی می‌خوردیم که خنک شویم. پاتوق، بستنی آوازه. اولین جایی که در زندگی با ترکیب جادویی طالبی بستنی آشنا شدم. واقعا آدم وقتی کم سن است، انگار تاب‌آوری متفاوتی در برابر گرما دارد. حتی کوچک‌تر که بودم از ساعت ۵ در کوچه بازی می‌کردم. ساعت‌ها می‌دویدیم و دوچرخه‌سواری می‌کردیم و انگار نه انگار دما ۵۰ درجه‌ست. امروز متوجه شدم دو هفته‌ایست از خانه بیرون نرفتم. راستش ناراحتم کرد. پس این عمر چگونه می‌گذرد؟ هر شب به خودم می‌گویم، صبح می‌روم فلان چیزها را می‌خرم. همین که صبح می‌شود و از پنجره نگاهی به بیرون می‌اندازم و آفتاب و گرما، نر و ماده‌ای به صورتم می‌زنند و مرا با «کی حوصله داره تو این گرما بره بیرون» رها می‌کنند. زنده باد کولر. همینطور که نشسته بودم محاسبه می‌کردم اگر یک صبحی بخواهم برای خرید چند قلم ضروری بروم بازار چند ماه دیگر باید صبر کنم. حدودا دو ماه و نیم. می‌توانم تا آن موقع با همین چیزهایی که دارم سر کنم. الان که یک ماه و نیم از تابستان می‌گذارد، نه از طالبی‌بستنی خبری هست نه شرکت در برنامه‌ای. فقط پا روی پا، زیر کولر، خرید آنلاین و تماس تصویری با اقصی‌نقاط جهان و ابراز نگرانی در مورد مسائل خاورمیانه. تابستان ما همین است.

  • ارواح یادداشتم نه. دیگه نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم. این روزها احساس می‌کنم بجای نویسنده تبدیل شدم به ماشین تولید جملات. حالا که چندساعتی‌ست برق رفته و شارژ تمام دستگاه‌ها ته کشیده است، در تاریکی نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که این چند وقت فقط می‌خواستم استمرار را برگردانم، می‌گفتم در این زمان فقط استمرار برایم اهمیت دارد؛ اما حالا که برمی‌گردم به هفت، هشت، ده یادداشت اخیرم نگاه می‌کنم، می‌بینم فقط استمرار نیست که مهم است. حالا خودم را ماشین تولید جمله‌ای میابم که کاری را از سر خودش باز کرده. به بهانه استمرار به دنبال رفع تکلیف بوده. به خودم گفتم: «آخه تو که اینطوری نیستی. آدم رفع تکلیف نیستی. چرا کاری رو جوری انجام بدی که آرزو کنی انجام نمی‌دادی. مگه همیشه بیزار نبودی از خشک و ماشینی شدن نوشته‌ها.» نه، من آدم رفع تکلیف نیستم. آدم تحلیلم، آدم بررسی‌ام، آدم اصلاحم. وقتی می‌بینم چرخه‌ای درست کار نمی‌کند ذهنم فورا شروع می‌کند و به دنبال اهرم معیوب می‌گردد. وقتی می‌بینم احساس خوبی نسبت به انتشار نوشته‌ها ندارم، در تاریکی و گرما می‌نشینم و هرکدام را بیست بار می‌خوانم. چرا احساسم نسبت بهشان مثبت نیست؟ زیادی خشک است؟ کم‌روح است؟ همین چند دقیقه پیش سارا و الهه اشاره می‌کنند به «خود» اینکه خود آدم در یادداشتش باشد. آها، «خودم» در این یادداشت‌ها گم شده؟ کم شده؟ اتفاقا هست، نظر من هست، دیدگاه من هست، روح من هست، پس مشکلش چیست؟ شاید احساس می‌کنم روح مخاطبان نیست. شاید روح من رو به ماشین حرف می‌زند. برای ماشین حرف می‌زند؟ فقط برای تکرار یک عمل حرف می‌زند؟ ای بابا، حالا من تو این فکر میچرخم و شما هم با خودم می‌چرخانم. اما حداقل در این بی‌برقی، کمی روشن شدم.

  • 28 июл.49из sarzabaan

    کارگاه تک‌جلسه‌ای فکریشه ۳💡   خطاهای شناختی چیستند؟ چگونه خطاهای شناختی، منطق ما را به حاشیه می‌برند؟ با خطاهای شناختی چه کنیم؟   در سومین کارگاه فکریشه، به سراغ فهرستی از مهم‌ترین خطاهای شناختی و درک تأثیرشان بر تفکر، منطق، قضاوت و قوه‌ی زبانی‌مان خواهیم رفت. هدف کارگاه‌های ماهانه‌ی فکریشه، کشف و طراحی اصل موضوعه‌ی زندگی(پایه‌ی شناختی، تصمیم‌گیری و اقدام در تمامی لحظات زندگی) است.   اطلاعات کارگاه ⏰جمعه ۹ مرداد ساعت: ۱۹:۳۰-۱۸ (یک ساعت آموزش+ نیم ساعت تمرین و بازخورد) کارگاه آنلاین در بستر اسکای‌روم ظرفیت: ۳۰ نفر شهریه‌ی کارگاه: ۱۵۰ هزار تومان حضور در کارگاه نیازمند پیش‌نیاز نیست. فایل صوتی جلسه به علاوه‌ی فایل‌های آموزشی در کانال تلگرامی دوره بارگذاری خواهد شد.   چگونگی ثبت نام: پس از واریز شهریه به شماره‌ی کارت 5859831100319788 5859831100319788 تصویر رسید خود را به   @elaheh_alizade ارسال کنید. تا اطلاعات کارگاه برای شما ارسال شود.🌻 در صورت بروز هر گونه مشکل به @elaheh_alizade پیام دهید.

  • کپی‌خانه‌ای به نام زمین همه ما حداقل یک بار در زندگی با چنین آدمی برخورد کرده‌ایم. آدم‌هایی که آن‌ها را دایره المعارف سخنگو یا به قول الهه، گوگل متحرک می‌نامم. اطلاعات هرچه بخواهید می‌دانند و همه را پشت سر هم قطار می‌کنند. در نگاه اول شگفت انگیز است، نیست؟ اما کمی که بگذرد و شکوه اولیه فرو بنشیند، یک سوال ساده خودش را به ما نشان می‌دهد: «خودت کجایی؟» این روزها اطلاعات همه جا هست؛ سوال این است که دیدگاه شخصی کجاست؟ ذهن ما هم می‌تواند یک دوربین فیلمبرداری باشد هم یک کارگردان؛ مسئله این است که چطور ازش استفاده می‌کنیم. شاید این باور برای خیلی از ما هم آشنا باشد، که هرچه بیشتر بخوانیم، بیشتر رشد می‌کنیم. غافل از اینکه ذهن ما انبار نیست که هرچه کالای بیشتری در آن ذخیره کنیم ارزشش بیشتر شود؛ بلکه بیشتر شبیه کارگاهی است که اگر با مواد اولیه‌ای که به آن وارد می‌شود کاری نکنیم، فقط از ما فضا می‌گیرد. اگر اطلاعاتی که وارد ذهن ما می‌شوند فرصتی برای تحلیل، پرسش و بازاندیشی پیدا نکنند، نتیجه چیزی جز نشخوار حرف دیگران نخواهد بود. باید ببینیم به دنبال چه خروجی از خودمان هستیم؟ شبیه ساز انسان‌های دیگر؟ تقلید ناآگاهانه؟ تکرار حرف‌های قشنگ دیگران و رفتارهایی که مال ما نیست؟ این روزها اطلاعات همه جا هست؛ سوال این است که فکر اصیل کجاست؟ ایده‌های نو از هیچ به وجود نمی‌آیند. آن‌ها اغلب حاصل تلاقی اطلاعات موجود و نگاه ماست. مثلاً یکی از مشکلاتی که من داشتم همین بود که برایم مهم بود دوره‌ها را تمام کنم. بعدها متوجه شدم که تفکر، همان مرحله‌ای است که با شتاب از آن می‌گذرم. چند سالیست که تلاش می‌کنم به جای اینکه به پایان رساندن دوره را «انجام» در نظر بگیرم، کند پیش رفتن اما کار کردن با اطلاعات را «انجام» بنامم و بعد از گذراندن این مرحله می‌گویم که فلان دوره را شرکت کردم. شاید برای شما هم سوال شده باشد که چگونه فکر کردن را وارد زندگی‌مان کنیم؟ راستش را بخواهید نگاه من این است که چندان پیچیده نیست. کافیست اطلاعات را خرد خرد دریافت کنیم. قطعه‌های کوچک اطلاعات را بگیریم و آن‌ها را با حوصله کنار هم بچینیم. این روزها اطلاعات همه جا هست؛ سوال این است که نگاه نقادانه کجاست؟ در این مسیر می‌توانیم از خودمان سوال بپرسیم. سوالات درست می‌توانند ما را به مسیرهای درست هدایت کنند. سوال‌هایی مثل اینکه «نگاه من به این موضوع چیست؟» یا «اگر بخواهم از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنم، چگونه می‌شود؟» یا «چه‌چیز جدیدی از این مطلب یاد گرفتم؟» یا می‌توانیم اطلاعات را با تجربه‌های شخصی، ارزش‌هایمان و نگرش خودمان بسنجیم و ترکیب کنیم. رشد واقعی با خواندن کتاب‌های زیاد، دریافت اطلاعات و گوش دادن مداوم به پادکست‌ها اتفاق نمی‌افتد. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که آن اطلاعات در ذهن ما به کار گرفته شود. اطلاعات همه جا هست، سوال اینجاست که ما با این اطلاعات چه می‌کنیم؟

  • احساس گناهِ بی‌گناه بی‌ادبانه‌ترین کتاب تاریخ: رضایت شغلی هنوز در فصل اول کتاب هستیم. همان فصلی که از ما انسان‌ها به عنوان یک محصول یاد می‌کند. اما چیزی که در این فرایند کاملا اشتباه است، تمرکز تنها برای موقعیت اجتماعی است، بدون در نظر گرفتن هویت واقعی…

  • احساس گناهِ بی‌گناه بی‌ادبانه‌ترین کتاب تاریخ: رضایت شغلی هنوز در فصل اول کتاب هستیم. همان فصلی که از ما انسان‌ها به عنوان یک محصول یاد می‌کند. اما چیزی که در این فرایند کاملا اشتباه است، تمرکز تنها برای موقعیت اجتماعی است، بدون در نظر گرفتن هویت واقعی فرد. موقعیت اجتماعی یک هویت بیرونی است که به طور اجتماعی طراحی شده، اما نباید جای هویت شخصی را بگیرد. فرد باید این موقعیت را بر اساس احساسات و نیازهای درونی‌اش شکل دهد، نه اینکه این موقعیت خودش دیکته کند که چه کسی است. برای مثال بسیاری از افرادی که به پول و موفقیت رسیده‌اند، از شغل خود ناراضی‌اند. با وجود دستاوردهای مالی و اجتماعی، از کاری که انجام می‌دهند، احساس رضایت نمی‌کنند. دلیل این امر این است که احساس در زندگی از موقعیت اجتماعی نمی‌آید. این مفاهیم عمیق‌تر از چیزی است که یک شغل یا موقعیت اجتماعی می‌تواند ارائه دهد. در جلسات مشاوره بارها و بارها با این موضوع روبرو شده‌ام. جایی که معنا و رضایت در زندگی گم می‌شود و موقعیت اجتماعی، امنیت شغلی، درآمد خوب، آینده روشن و روابط را هم بی‌معنی می‌کند. همه چیز از بیرون عالی‌ست؛ همه آرزو می‌کنند چنین جایگاهی داشتند؛ اما او از درون تهی‌ست. سوالی که مدام از خودش می‌پرسد این است: خب که چی؟ چند سال دیگه که بازنشسته شدم چی؟ شاید در چهارچوب‌ها معمول، رضایت شغلی، محصول درآمد، امنیت، مزایا و آینده مشخص باشد. اما اکثرمان می‌دانیم که این‌ها تنها یک کفه ترازو است؛ کفه سبک‌تر. شاید خیلی از ما این را تجربه کرده باشیم. احساس کنیم، نمی‌توانیم فقط برای بقا کار کنیم. نیاز داریم در شغلمان هویت، معنا و اثرگذاری را تجربه کنیم. شاید تیک زدن تمام گزینه‌های چک لیست موفقیت سخت باشد، اما دست و پنجه نرم کردن با بی‌معنایی، آن هم در بخش بزرگ و مهمی مثل شغل، سخت‌تر است. وقتی در جلسات روبرویشان می‌نشینم، احساسی که بیشتر از هر احساس دیگر می‌بینم، احساس گناه است. انگار که از دست دادن معنا در کار، ناشکری بزرگیست دربرابر تمام موفقیت‌هایی که کسب کرده‌اند. همیشه سعی می‌کنم به هر طریقی شده این را به آنها برسانم، که همسو نبودن کار با ارزش‌ها و اشتیاق ماست که ناشکری است. دور انداختن خودمان ناشکری است. ظلم کردن به خویشتن و از دست دادن عمر با ارزش در مسیری که مال ما نیست، ناشکری است. یادمان نرود که بیرون از ما، هر کس و هر چیزی محور وجودی خودش است. هر کسی از دیدگاه خودش مسائل نگاه می‌کند و هر سیستمی برای بقای خودش تلاش می‌کند. ما هم باید محور زندگی خودمان باشیم و فراموش نکنیم که فدا کردن ارزش‌ها، اشتیاق و موهبت‌هایی که به ما داده شده، به هیچکس کمکی نمی‌کند.

  • بی‌ادبانه‌ترین یادداشت تاریخ نگاهی به فصل اول کتاب «بی‌ادبانه‌ترین کتاب تاریخ» شاید بارها در زندگی گفته باشی «این مردم چقدر احمقند!» اما حقیقت این است که هیچکس از ابتدا احمق به دنیا نمی‌آید. ما به طور ناخودآگاه انتخاب می‌کنیم که بی‌خبر و احمق باشیم. چرا که در دوران کودکی، به ما «چطور فکر کردن» را نمی‌آموزند. وقتی این دانش از ما گرفته می‌شود، ناخودآگاه فرض می‌کنیم چیزهایی که از محیط اطرافمان، خانواده و واکنش‌های احساسی یاد می‌گیریم، همان «یادگیری واقعی» هستند. مسئله واضح است؛ همه ما یک محصولیم. محصول والدینمان، اطرافیانمان، آموزش، شرایط و محیط. آیا این موضوع، همه این‌ها را به محصولاتی باکیفیت تبدیل می‌کند؟ اگر همه این‌ها، محصولاتی بی‌کیفیت باشند، ما را به محصولی بی‌کیفیت تبدیل می‌کند؟ نه لزوما. این کتاب در فصل اول به این موضوع اشاره می‌کند که آدم‌ها احمق به دنیا نمی‌آیند، احمق تربیت می‌شوند. چرا که در دوران کودکی به ما «چطور فکر کردن» را نمی‌آموزند، «چه فکری کردن» را می‌آموزند. گیر کردن میان اد گرفته‌های قدیمی و پایبندی به آن‌هاست که از انسان‌ها احمق می‌سازد. فردی که یاد گرفته «چه فکر کند»، معمولا به دنبال ایده‌ها و روش‌های زندگی است که برایش آشنا و راحت باشد. او به طور ناخودآگاه از چیزی پیروی می‌کند که در آن احساس امنیت و راحتی می‌کند، چون آن را خوب می‌شناسد. در واقع او ترجیح می‌دهد در دنیای آشنا زندگی کند تا وارد دنیای ناشناخته شود. فردی که یاد گرفته «چگونه فکر کند» بیشتر تمایل دارد به پرسش و چالش کشیدن ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها بپردازد. او به سادگی نمی‌پذیرد که هر آنچه آشناست صحیح است و ممکن است از بسیاری از باورهای پیش‌ساخته دوری کند. این فرد می‌داند که آشنایی لزوما به معنای صحت نیست. فردی که یاد گرفته «چه فکری بکند» اغلب در مقابل ایده‌ها و افراد و شرایط جدید احساس تهدید می‌کند. این احساس تهدید ممکن است او را به سمت چیزهایی که آشنا هستند بازگرداند و از روبرو شدن با ناشناخته‌ها پرهیز کند. همون فردی که «چگونه فکر کند» را یاد گرفته است، وقتی با ایده‌ها یا افراد جدید روبرو می‌شود، به جای احساس تهدید، علاقمند به درک آن‌ها و فهم دیدگاه‌های مختلف است. افرادی که فقط یاد گرفتن چه فکری بکنند معمولاً به جای آنکه خودشان محل مشکلات فکر کنند دنبال راه حل از دیگران می‌گردند. اما فردی که یاد گرفته چگونه فکر کنم به طور فعال تلاش می‌کند تا خود به تنهایی راه حل مسائلش را پیدا کند. وقتی به اطرافم نگاه می‌کنم، آدم‌ها را مسئول این شرایط نمی‌دانم. اینکه آدم‌ها به دانسته‌های خود با اعتماد تمام تکیه می‌کنند را سرزنش می‌کنم؛ اما آن‌ها را مسئول این موضوع نمی‌دانم. وقتی تربیت خانوادگی و محیط آموزشی ما را فکر کننده بار نمی‌آورد، شرایط جامعه هم طوری است که فکر کردن را نه‌تنها طلب نمی‌کند که نکوهش می‌کند، برای جا گرفتن در چنین جامعه‌ای همان بسته‌های باور از پیش دریافت شده کفایت می‌کند. وقتی ضرورتی برای یادگیری نیست، وقتی همه آنچه که به عنوان دانسته‌های پیش فرض دریافت کردیم کفایت می‌کند، کمتر آدم‌ها به سمت زیر سوال بردن آموخته‌های پیش فرض می‌روند. همین چند وقت، دو سه باری سری به رشد اهواز زدم. هربار به شکل غم‌انگیزی خلوت بود. با فروشنده‌ها صحبت کردم و گفتند خیلی وقت است مگس می‌پرانند. یکی از همان روزها آقایی آمد، جلو قفسه فلسفه ایستاده بود با دستی به کمر و نگاهی از بالا به پایین، دنبال رمان عاشقانه‌ای می‌گشت تا هدیه بدهد. بامداد خمار و همخونه را به او معرفی کردند. عامه‌پسند و امن. به این فکر می‌کنم که خب آن‌ها فروشنده‌اند، می‌دانند به هر کسی چه چیزی را معرفی کنند. اما از خودم می‌پرسم که در این میان نقش من چیست؟ برای تغییر این موضوع چه می‌توانم بکنم؟ آرزو می‌کنم کاش تمام رسانه‌ها و بودجه‌های کلان را در دست داشتم تا سراغ بنیان یک سری مسائل بروم اما خب... در همین حد هم درباره‌اش حرف بزنم کافیست. شاید کسی را به تکاپو وادارد. وا می‌دارد؟ چه می‌دانم.

  • تغییر جنسیت انجیر تابحال چندبار با این جمله مواجه شده‌اید: «امکان نداره اشتباه کنم.» یا «من تو این چیزا خیلی دقیقم.» چندبار اشتباه می‌کردند؟ برخلاف باور و مقاومت خیلی‌ها، ذهن، دوربین فیلم‌برداری نیست. ذهن فقط اتفاقات را با فیلتر باورها، تجربیات و عادت‌های خود می‌بیند. حتما آن عکس معروف را به یاد دارید که دو نفر دو طرف عدد «9» ایستاده‌اند و یکی فریاد می‌زند «6» و دیگری فریاد می‌زند «9». کل ماجرا همین است. خیلی اوقات دونفر از یک اتفاق، دو روایت کاملا متفاوت دارند و هر دو هم صادقانه باور دارند که حقیقت را می‌گویند؛ حقیقت را هم می‌گویند، از نگاه خودشان. پروتاگوراس هم از جمله معروف «انسان معیار همه چیز است» چنین چیزی را عنوان می‌کند. اینکه ما جهان را آنطور که «هست» درک نمی‌کنیم، بلکه آنطور که «هستیم» درک می‌کنیم. درک ما از دنیا همه حقیقت را برای ما شکل می‌دهد. اما اینکه ذهن ما با متر و معیارهای خودش با اتفاقات دنیا مواجه می‌شود، نه نشانه ضعف است نه دلیلی برای سرزنش خود و دیگران. اما باید این را بپذیریم که با این حجم اطلاعاتی که روزانه وارد مغز می‌شود، چاره‌ای جز استفاده از الگوهای مشخص برایش نمی‌ماند. همین نقطه شروع بسیاری از سوتفاهم‌ها و بحث‌هاست. جایی که ما فکر می‌کنیم برداشتمان از واقعیت، خود واقعیت است. مثلا وقتی در جاده‌های بین شهری هستم، سرعت 110 کیلومتر بر ساعت برایم آرام و ملال‌آور است؛ درحالی که 50 کیلومتر بر ساعت هم در شهر برایم ترسناک است. 50 کیلومتر بر ساعت به‌مراتب کمتر است، اما سرعت‌سنج ذهن من با تغییر محیط، معیار را تغییر می‌دهد. مشابه همین اتفاق در کوچک‌ترین تجربیات حسی ما هم رخ می‌دهد؛ زمانی که پیش‌فرض‌های ذهن ما، حافظه و تصویرسازی ذهن، حواس پنج‌گانه را به حاشیه می‌راند و چیزی را به ما می‌قبولاند که وجود ندارد. مثلا همین چند وقت پیش دوستم مربایی فرستاد، صبح بدون عینک و با چراغ خاموش در ظرف را باز کردم و کمی از شهدش چشیدم. مزه و ظاهر مربا، انجیر بود. عصر که برای تشکر به او زنگ زدم گفتم: عالی بود، من عاشق مربای انجیرم. گفت: ولی شیما مربای توت‌فرنگی بودا. چیزی که ذهن من دریافت کرده بود، انجیر بود. آنچه که در این دو تجربه من مشترک است، تحریف واقعیت است. ذهن بر اساس چیزهایی که تجربه کرده، به سرعت برای هر پدیده معنایی می‌سازد و این توانایی به ما کمک می‌کند تصمیم‌های سریعی بگیریم. سیستمی که هزاران سال به کمک بقای گونه ما آمده؛ اما در روابط انسانی مایه دردسر ما می‌شود. شاید یکی از نشانه‌های بلوغ این باشد که در مواجه با هر موقعیتی به خودمان یادآوری کنیم: «این صرفا برداشت من است، لزوما واقعیت نیست.» این جمله ساده، همیشه پنجره گفتگو و همدلی را برای ما باز نگه می‌دارد. اگر بجای پافشاری بر موضع خود، احتمال خطا را بپذیریم، این فرصت را به خود می‌دهیم که چیزهای بیشتری از این دنیا ببینیم. شاید در نهایت مهم‌ترین لطف ما به خودمان همین باشد؛ اینکه بدانیم ذهن ما با معیارهای خودش دنیا را اندازه می‌گیرد، درحالی‌که واقعیت همیشه بزرگ‌تر از مترهای شخصی ماست.

  • 16 июл.7631из ladanshayanfar

    کتابچه‌ی «شعر من، اسب بال‌دار من» شعر و متن‌هایی برای شعر لادن شایان‌فر *ساجده حق‌پرست، طراح کتابچه دوست نازنین و هنرمند منه و کار باهاش خیلی خوبه @ladanshayanfar

  • 15 июл.1301из sarzabaan

    امروز وبیکار داریم باقلواااا چگونه در زندگی واقعیت را تشخیص دهیم؟ مرور و جمع‌بندی کارگاهک‌های دو ماه اخیر وبیکار معماری تفکر درباره‌ی مسئله‌ی واقعیت و زبان ✨🌻✨ ساعت ۱۹ لینک زیر: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor به امید دیداررررر.💖😀 ورود برای همه رایگان و آزاد است.

  • 5 июл.275112

    نه خودبینی، که خود بینی (بخش سوم- شفقت) هرچه با آدم‌های بیشتری صحبت می‌کنم، برایم روشن‌تر می‌شود که اگر حواسمان نباشد، در بدوبدوهای زندگی، خودمان را گم می‌کنیم. انگار مرز میان «پرتلاشی» و «پرکاری» محو می‌شود. به جای اینکه انسان‌هایی باشیم که برای موفقیت تلاش می‌کنند، تبدیل به پوسته‌هایی از انسان می‌شویم که در انبوه وظایف گم شده‌اند. امروز دوباره از خودم پرسیدم، سبک زندگی من تا چه اندازه مرا در معرض فرسودگی روانی قرار می‌دهد؟ شما هم به این موضوع فکر کرده‌اید؟ اگر حواسم به این موضوع نباشد، طولی نمی‌کشد تا دوندگی بی‌وقفه برای برآورده کردن انتظارات شغلی، اجتماعی و خانوادگی، مرا به غریبه‌ای برای خودم تبدیل کند. همین که با خود سختگیر و بی‌رحم باشیم، رفتارهایی داشته باشیم که هرگز با یکی از عزیزانمان انجام نمی‌دهیم، باعث می‌شود تا مهمترین رابطه زندگی خود را فراموش کنیم؛‌ رابطه با خویشتن. یا مقایسه دائمی خودمان با دیگران؛ شاید در حرف هم به خوبی بدانیم که این مقایسه از اساس غلط است، اما چقدر به آن پایبندیم؟ این هم یکی از آن چیزهایی‌ست که می‌تواند «من» را در ذهن ما به عنوان یک انسان با ویژگی‌های انسانی، به حاشیه براند. شاید برای اینکه بتوانیم خودمان را دو دستی بچسبیم تا گم نشویم، مفهوم «خود شفقتی» کلید حل مسئله باشد. رسیدن به درک درستی از این مفهوم می‌تواند در چنین هیاهویی، نقش قطب‌نما را برای ما ایفا کند. خود شفقتی، توانایی مواجه با رنج‌ها، ناکامی‌ها و کاستی‌هاست. نگرشی که همواره به ما یادآوری می‌کند که انسان بودن با نقص ابهام و آسیب‌پذیری همراه است. شکست‌ها و اتفاقات ناخوشایند نه‌تنها ما را تعریف نمی‌کنند، بلکه بخش طبیعی‌ای از زندگی یک انسان هستند. برای درک بهتر این موضوع اول بیایید برگردیم به گفتگوهای درونی‌مان. ببینیم وقتی کاری یا گفتگویی خوب پیش نمی‌رود، اولین جملاتی که به خودمان می‌گوییم چیست؟ آیا می‌پذیریم که نقص و اشتباه، بخش جدایی‌ناپذیر ماهیت ماست؟

  • 30 июн.1103из sarzabaan

    ثبت نام کارگاه سه‌جلسه‌ای «پایه‌کار» «شروع درست، نیمی از کار است.» ارسطو - دست‌ودلم به کار نمی‌رود. - ذهنم جای دیگری‌ست ولی باید تمرکز کنم. - کارهایی می‌کنم که برایم معنا ندارند. - مدیریت زمان بلد نیستم. - برنامه‌ریزیم جواب نمی‌دهد. «اصلی‌ترین کارِ بامعنا که برای شروع و ادامه‌ی کارها باید انجام دهم چیست؟» خیلی‌هامان آزادنویسی می‌کنیم. نیم‌ساعت. هم می‌نویسیم، هم ذهن و عواطف‌مان را بیرون می‌ریزیم، هم فکر می‌کنیم، هم پایه‌ی پستی برای انتشار را می‌سازیم، هم خلاقیت و بازیگوشی را می‌آزماییم. بدون چندکارگی، کاری پایه‌ای انجام می‌دهیم که بخش‌های زیادی از زندگی را پوشش می‌دهد. چطور می‌توانیم چنین کارهایی طراحی کنیم؟ به دور از چندکارگی اما پوشش‌گر چند کار. در کارگاه «پایه‌کار» مهارت «طراحی و اجرای کارهای پایه» را پرورش می‌دهیم. کار پایه لزوماً کاری کوچک و نقطه‌ای نیست؛ کاری‌ست با ظرفیت بالا برای پوشش دادن کارها و فراهم کردن امکان انجام‌شان. اطلاعات کارگاه ⏰ شروع: ۱۱ تیرماه ۵شنبه‌ها ۲۰:۳۰-۱۹ در بستر اسکای‌روم ظرفیت: ۳۰ نفر شهریه: ۵۰۰ هزار تومان شماره کارت: 5859831100319788 ارسال رسید: @elaheh_alizade

  • نه خودبینی، که خود بینی (قسمت دوم- خواب) حتما شما هم تجربه کرده‌اید، آن روزهایی که خواب کافی نداریم، خیلی چیزها مطابق میل ما پیش نمی‌روند، کلافه‌ایم، روز بهم ریخته است و خودمان بی‌قراریم. نداشتن خواب کافی تمام زندگی ما را تحت تأثیر خودش قرار می‌دهد. در یادداشت قبل از اینکه چرا باید از خودمان مراقبت کنیم گفتیم. از اینکه خود مراقبتی با آن تصویری که از دل شبکه‌های اجتماعی بیرون آمده به کلی متفاوت است. هرچند این کارها هم بد نیستند، اما تقلیل دادن این مفهوم به رفتارهای لوکس، اشتباه است. جمله‌ای را از بودا نقل می‌کنند: حفظ سلامت بدن یک وظیفه است چرا که اگر سالم نباشیم، نخواهیم توانست ذهن‌مان را قوی و روشن نگه داریم. سال‌ها قبل استادی داشتم که تقریبا ۲۰ ساعت در روز کار می‌کرد و شب‌ها فقط چهار ساعت می‌خوابید. در چهارچوب‌های عمومی موفقیت، یعنی ثروت و ارتباطات هم حسابی زندگی پری داشت. اما از همان سال تا امروز تنها سوالم این است: چطوری؟ دقیق نمی‌دانم و با تحقیقات هم نتیجه دقیقی پیدا نکردم اما طبق آنچه شنیدم، ۷ تا ۹ ساعت یا ۹ تا ۱۱ ساعت خواب در شبانه روز برای هر بزرگسال ضروری است. در حالی که کم خوابیدن برای پرداختن به اهداف، سالیان سال فضیلت شمرده می‌شد، تمام افراد اثرگذار دنیا مانند جف بزوس و وارن بافت هرگز ۸ ساعت خواب شبانه را از دست نمی‌دهد و آن را برای موفقیت خودشان ضروری می‌دانند. یکی از ستون‌های خود مراقبتی خواب کافی و عمیق است. پس اولین قدمی که باید در این راستا برداریم، گوش دادن به درخواست‌های بدن‌مان است. اینکه زمان خستگی، استراحت را جدی بگیریم. یا حتی در دل زندگی روزمره بعد از ساعت‌ها پشت میز نشستن، وضعیت بدن را تغییر بدهیم و چند دقیقه قدم بزنیم. همین اقدامات کوچک، پیامی واضح را به ناخودآگاه می‌فرستند. پیامی پر از اهمیت و عزت نفس.

  • شب عید شب عید، رستاخیز فروشنده‌هاست. #کاریکلماتور

  • نه خودبینی، که خود بینی (قسمت اول- احترام به خود) «در صورت افت فشار، ابتدا ماسک اکسیژن خود را بگذارید و سپس به دیگران کمک کنید.» این جمله‌ای است که سال‌هاست در پروازها می‌شنویم. این دقیقا بنیان اصلی مراقبت از خود است. اگر هر کدام از ما انرژی، تمرکز و سلامت کافی نداشته باشیم، در کمک به اطرافیان، کسب‌وکار و جامعه‌مان چقدر می‌توانیم موثر باشیم؟ فرقی نمی‌کند یک مدیر هستیم، یک هنرمند یا یک مادر خانه‌دار. خود را وقف کردن فضیلت نیست. ما نمی‌توانیم با بطری خالی به تشنه‌ها آب برسانیم. مراقبت از خود یک فعالیت لوکس، ادایی یا حتی جایزه‌ای که در خستگی مفرط بعد از یک روز شلوغ به خودمان می‌دهیم، نیست. سوخت مسیر است. هرگز نباید فراموش کنیم که خود مراقبتی خودخواهی نیست، اتفاقا کاملا از نوع دوستی می‌آید. من یا می‌خواهم برای اطرافیانم، برای جامعه‌م مفید باشم؛ یا نه صرفا می‌خواهم به عنوان پوسته‌ای از انسان در انزوا زندگی کنم تا بمیرم. انتخاب من کدام است؟ یکی از نمونه‌های بارز این موضوع اپرا وینفری، مجری آمریکایی‌ست که در مصاحبه‌ای گفته است «در هفته حتما یک روز استراحت دارد که در آن روز، لباس راحتی می‌پوشد و پیاده‌روی می‌کند و بدون این روز اضطراب می‌گیرد.» مراقبت از خود با یک تصمیم بزرگ شروع نمی‌شود. بلکه با پذیرش این واقعیت آغاز می‌شود که مهم‌ترین ارتباط ما در زندگی ارتباط با خودمان است. مهمترین دارایی ما خودمان هستیم و اگر این دارایی مستهلک شود تمام خروجی‌های ما در زندگی و کار به شدت افت می‌کنند.

  • 20 июн.158101из channelelahehalizade

    کاش تو تابستون نمیری خوش‌حالم. که تابستان رسیده. ماشینش را پارک کرده و ساکش را پرت کرده توی اتاقم و من دیگر خواب ندارم. از گرمایش. خوش‌حالم اما. کل سال امروزوفردا می‌کنم که بالاخره وقت شنیدن پلی‌لیست تابستان رسیده و خوردن میوه‌هایش با نمک. گرما را دوست ندارم. متنفرم. در حقیقت. که یا جای من این‌جاست یا گرما. که خودم انگشت‌به‌دهانم که تابستان چه دارد که گرمای مکش‌مرگ‌مایش هم حریف می‌میرم برایش نمی‌شود؟ حظ می‌برم وقتی آفتاب تیغ می‌کشد و سایه‌های تندوتیز و قدبلند می‌اندازد این‌ور‌و‌آن‌ور و جان می‌دهد برای عکاسی. سایه‌های قد بلند. مثل خودم؟ شاید. بهم می‌گفتند لنگ‌دراز. کاش تابستان تا دسته‌ برود توی هر کسی که لنگ‌دراز می‌خواندم یا می‌داندم(الهی بمری برام). چرخ می‌زنم توی چرخ‌و‌فلک عمرم. یا توی تابستانم یا در جستجوی تابستان. چرا؟ نمی‌دانم. شاید چون با آفتاب تصمیم می‌گیرم یا چون شاید تصمیمات شب‌زاده‌ام را می‌دهم بغلش تا بزرگ‌شان کند. شاید تمام تصمیمات مهم زندگیم را به مناسب تابستان گرفته‌ام. شاید سروکله‌ی سبز درختان و زلف‌بلندی‌شان را دوست دارم. آره. کچل سلیقه‌ی من نیست. شاید سایتم را توی تابستان به سرانجام رساندم. شاید طراحی را از تابستان آغازیده‌ام. شاید فیلم و سینما و کتاب را تابستان به من داده. شاید بلوز آستین‌کوتاه و شلوارک می‌پوشیدم. شاید لاک می‌زدم ناخن‌هایم را. شاید تابستان رسیدم به مدرسه‌ی نویسندگی. شاید چون... نمی‌دانم. رفیق جینگم می‌گفت تابستان همّیشه‌‌ی خدا کونش می‌گذارد و برایش کرورکرور مصیبت می‌زاید. ولی عاشق تابستان است. شاید موجوداتی نورزی بودیم و هر چه بیش‌تر و زیق‌تر نور می‌خوردیم کیف‌مان کوک‌تر می‌شد. شاید چون... نمی‌دانم. صورت جوجه‌ی خواهرم را چسباندم بالای لبم و زیر بینی‌ام. بادکی سردوگرم و ارزن‌بو می‌مالید صورتم. تخمِ هلندی‌هایش نمی‌گذارند دو دقیقه ما با این فسقلی خلوت کنیم و دورش بگردیم. هی جیغ، ویغ. ویغ، جیغ. جیغ هم نه. جّیییییغغغغغّ. پدر خانواده‌ است. دارای یک همسر و سه فرزند. مامان می‌گوید مرشد خانواده‌ است و زن‌و‌بچه‌اش هم دم‌شان وصل این دم‌بریده است. ریزه‌میزه. جزقلی. به قول بابا. کوچک‌ترست از تمام فک‌و‌فامیلش. پاهایش از همه ظریف‌تر و نازک‌تر. صدایش هم. مجرد که بود وقتی خواهرم می‌رفت سر کار. کله‌ی صبح بال‌زنان می‌نشست بالای در اتاق و به زبان کودکانه‌اش خواهرِ رفته‌ام را صدا می‌زد. شگردش بود. ماماننننن... ماماننننننن... . البته به زبان خودش. عیییی عیییییییی... عیییییی... عییییییی. بعدش هم ادای گریه‌ درمی‌آورد. پدرسوخته. حالا کمی نازونوز می‌کند. گمانش کم‌محلی‌اش می‌کنیم. نمی‌فهمد بیرون که می‌آید چهارسر عائله‌اش جیغ‌‌و‌هوار می‌زنند که: «بابامونو پس بده. خاله‌ی کیثّافت.» مامان جای‌شان حرف می‌زند البته. نمی‌دانم این «کیثّافت» را از زبان آن‌ها می‌گوید یا از دل خودش؟ نمی‌فهمد. جوجوی خواهرم. نوشته بود عروس‌هلندی‌ها عقل‌شان قد بچه‌ی دو ساله قد می‌دهد. البته برای دو سال قدِ عقل، زیادی پفیوز و مارمولکند. زل می‌زنم توی چشمانش: «جانکم؟ جانِ کوچکم؟ تو جانِ کوچک منی.» چشمان من روی خطی افقی‌اند و چشمان جوجو دو طرف صورتش. نمی‌دانم زل که می‌زَنَدَم، نگاهش به من است یا دارد ۹۰ درجه آن‌ور را دید می‌زند و فقط محض نشکستن دلم طوری وانمود می‌کند که: «آره آره. حواسم بهت هست سیرابی... برو. قربون‌صدقه‌ام برو.» بینی‌ام را می‌کنم راه‌گشا و پرهایش را کنار می‌زنم و می‌رسم به پوستش. بوی گندم می‌دهد. عمیق که بویش می‌کنم. بوی گندم می‌دهد. این‌بار از دورتر می‌بویمش. چه بویی می‌دهد؟ بوی بچه‌ی دو ساله. بچه‌ی دوساله‌ای که ارزن خورده باشد. نقشه گنجی اگر بکشم چیزی نیست جز تابستان‌هایم و دفینه‌ای ندارم جز زیسته‌هایش. یادم می‌آید تابستان بود که آمدی. صورتت هنوز خاکستری بود و نه مثل حالا سفید. سرت کوچک بود و هر جا می‌گذاشتمت می‌آمدی و می‌خزیدی که بنشینی روی پایم و چرت بزنی. دُم هم نداشتی و به گنجشک‌سوخته‌‌ها می‌زدی. حالا خودت بابا شدی. دم و دستگاهی برهم زده‌ای. زنت که دوستت نداشت حالا می‌میرد برایت. من هم. من هم می‌میرم برایت. خوش‌حالم. اما غمم گرفته. خوش‌حالم که تابستان رسیده. بادک گرم‌و‌سرد نفست می‌خورد به صورتم. بویت می‌کنم. بوی تابستان می‌دهی. سه ساله‌ شده‌ای. غمم گرفته. نکند بمیری؟ می‌میری یک روز نه؟ فقط کاش هیچ‌وقت توی تابستان نَمیری. 🖋 الهه علیزاده @channelelahehalizade #از_الهه