• مادیـان | آیدا رئیسی •
Статистика• مادیان • دفترچه یادداشت شخصی من. 👤 @Ayda_raesi
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 61
- 1/48двое суток
- 69
- 1/72трое суток
- 75
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سیزدهم مه ۱۷۷۱ میپرسی آیا میخواهم کتابهایم را برایم بفرستی؟ ای عزیز، تو را به خدا برای من وبال نساز! من دیگر نه به راهنمایی نیاز دارم، نه به تشویق. قلب خودم شور کافی دارد. همهی نیازم یک لالایی است و آن را هم به سرشاری در هومر خودم یافتهام. چه بارها که خونِ بهجوشآمدهام را با زمزمهی ترانههای آن آرام نکردهام، چون که بیتاب و قرارتر از قلب من چیزی ندیدهای. آری عزیزم، هیچ لازم است بر این نکته پیش تو، تویی تاکید کنم که بارها شاهد گذار ناگهانی جان من از دنیای غم به دریایی از شادی بیمهار، و از افسردگی به شوری بیواسطه و ویرانگر بودهای و دردسر این حالی به حالیشدنها را کشیدهای؟ من با قلب خودم مثل بچهای ناخوش رفتار میکنم و هرچه هوس کرد، در اختیارش میگذارم. این حرف را به دیگران نگو. آدمهایی هستند که چنین رفتاری را از من به دل میگیرند. 📚 رنجهای ورتر جوان | یوهان ولفگانگ گوته
پیش از ما تمام شعرهای عاشقانه را سرودهاند. تمام داستانهای عاشقانه را نوشتهاند. و تمام موسیقیهای عاشقانه را نواختهاند. مرا ببخش که اینک همهی آنچه دارم یک آغوش و یک بوسه است. و جملهای ساده اما صادقانه که نیمی از آن را هم از شاعری بزرگ به عاریت گرفتهام: عزیز همزبان، تو را به قدر روزهای با من بودنت، دوست دارم. #آیدا_رئیسی
من از نگاه تو خودم را دیدهام. خودم را خوب میشناسم. میدانم وقتی از یک خواب طولانی بیدار شوم رنگم پریده و نای صحبت ندارم، فقط یک خوراک خوب کوکم میکند. میدانم اگر یک روز حمام نزنم فرق سرم برق میزند، اما بوی عرق تنم تند نیست. مچ دستهایم باریک است. مفصل انگشتهایم گاهی ورم میکند، مثل حالا. تخمدانهایم تنبلاند، مغزم پُرکار. دلنازک و پوستکلفتم. زود از کوره در میروم اما به همان سرعت آرام میشوم. بزرگترین ترسم را نمیگویم. خیال از دست دادن آدمها دومین ترس بزرگم است. چندبار زندگیش کردم و هربار بیشتر ترسیدم. (همین امروز در خلوتم برای پدربزرگ گریه کردم) عاشق کتابم. عاشق کتابم. عاشق کتابم. نوشتن گاهی تبدیل میشود به یک چرای بزرگ در ذهنم، و پاسخ اینکه: جزئی از من است. من نباشم او نیست، او نباشد من نیستم. آسمان را به خیابان، و دریا را به آسمان ترجیح میدهم برای تماشا. در خلوتم مضطربتر از جَمعم. از روزهای هفته یکشنبه را دوست دارم و اگر رنگ بودم دلم میخواست آبی باشم. خودم را بارها دیدهام. اما دلم میخواهد حتا شده برای یک روز خودم را از بیرون تماشا کنم. اگر از چشم غریبهای خودم را ببینم که در خیابان سکندری میخورم، بهم میخندد؟ در چشم آشنایی اگر جایی اتفاقی ببیندم راهش را کج میکند یا نه؟ در نگاه یک عاشق، چجور معشوقیام؟ اگر به چشم آدم حسودی خودم را ببینم بالاخره میفهمم در قلبش به چه چیز من حسادت میکند. از نگاه یک دوست چقدر امنم؟ کسی به من به چشم ناجی نگاه میکند؟ یا دشمن؟ یا یک رقیب؟ اگر فقط فرصت داشته باشم از نگاه کسی خودم را تماشا کنم که نفرتانگیز میبیندم، طاقتش را دارم؟ #آیدا_رئیسی
نگران نباشید، موهامو کوتاه نکردم. 🤣
видео или голосовое, без подписи
خوابت را دیدم اما نه تنها خواب تو نبود دیشب خوابمان را دیدم موهای من بلند بود و سیاه و دستهای تو مشتاق بود و دراز رویای شیرینی بود اما کوتاه: مثل موهای من درست مثل دستهای تو #آیدا_رئیسی
آدمی که دیگر نیستم در حال گذران ماههای آغازین ۲۴ سالگی هستم. نوجوان که بودم تصور دیگری از زندگیِ امروزم داشتم، اما میبینم که هیچ شباهتی به آن تصورات ندارم. یک زندگی کاملن معمولی را پشت سر گذاشتهام و دیگر به خود آن روزها هم شبیه نیستم. بیست و یکی_دو ساله که بودم، دنیایی داشتم منحصر به خودم. دنیایی از علاقهمندیها که هویتی برای من میساخت: بسیار بسیار بیشتر از حالا کتاب میخواندم. هنگام نوشتن زمان را گم میکردم. شیفتهی دنیای کیارستمی بودم و از تماشای چندبارهی فیلمهایش لذت میبردم. بی هیچ جان کندنی میتوانستم در لحظه حضور داشته باشم، با این حال خیال سرکشی داشتم و مادر را با کارهای بیحساب و کتاب میآزردم. گاهی غبطه میخورم به خود گذشتهام که دلبستگیهایی داشت. امیدوارانه میخواهم که باورهای از ارزش افتادهی قبلی را دوباره زنده کنم. اما به جهان منحصر بفرد قدیمیام راه ندارم. از تبوتاب افتادهام. نمیتوانم خودم را، و آدمهای دیگر و اتفاقات را مثل قبل جدی بگیرم. با این حال هنوز غمگین میشوم گاهی. برای همهی چیزهای از دست رفتهای که نیازمندشان نبودم اما دوستشان داشتم: مثل معصومیت و خوشبینیام به جهانِ آدمها. مریم میگوید غبار بزرگسالی بر چهرهمان نشسته. و من این غبار را، پیش از چهره بر افکار و احساساتم میبینم. چند ماه اخیر حتا بیشتر از چند سال گذشته به خودم فکر کردهام. به هویت ناکاملی که از دست دادهام. آدم اگر به خودش فکر کند و خیال کند سالهای پیشتر آدم بهتری بوده غمانگیز است. من هم گاهی چنین خیالی دارم. اما انگار به پایان مسیر ۴ سالهای رسیدهام که در روز تولد ۲۰ سالگیام آغاز شد، و امروز در آغاز مسیر تازهای از زمان هستم. #آیدا_رئیسی
روح شب را در تنی اگر بگنجانی از آن معشوقههای دلربایی میشود که شیفتگان بسیار دارد و سکوت اگر لب به سخن بگشاید هرکه از هرچه نطق پشیمان میشود تاریکی اگر از زیر بار شب به در آید و قد علم کند باشکوهترین امپراطوری ازل تا ابد را بنیان خواهد گذاشت شب تاریکی و سکوت چه دوستشان دارم این لشکر بیفرمانده را که هر یک مطیع دیگری است و چه دوستم دارند که بیهیچ منتی در آغوشم میگیرند و با زبان بیزبانی آرامش را به روح و تن خستهام مشق میکنند چه دوستشان دارم #آیدا_رئیسی
یادها ساعت ۵ و نیم صبح است. چند دقیقه پیش مثل بیماری که از نور میپرهیزد عجله داشتم هرچه زودتر ظرفها را بشویم تا پیش از طلوع آفتاب در اتاق تاریکم باشم. حالا اما فرش انداختهام روی تخت و در حیاط نشستهام. آسمان روشن است. پوست دستم میخارد. بعید است به مایع ظرفشویی حساسیت داده باشد. صدای گنجشکها و پرندهها هر لحظه کمتر، و صدای ماشینها بیشتر میشود. هوا خیس است اما رو به خنکی میرود. بوی پِهِن میآید. از باغ همسایه. کل تابستان همین بوی نکبتبار لذت شبنشینی در حیاط را ازمان گرفت. مدتها است این وقت صبح در حیاط نبودهام. یادم افتاده در روزهایی که زیر درخت انجیر خانهی بوپری (پدربزرگ) مینشستیم و صبحانه میخوردیم. دور هم. بیبی پیش ما بود؟ شاید. چیزی حدود ۱۵ سال از آن روزها گذشته و خوب یادم نیست. اما خوب یادم است که من در یک لیوان شیشهای بلند و باریک دستهدار چای میخوردم. عادت به شکر نداشتیم. چایمان را با قند شیرین میکردیم. یک درخت خرمالو هم داشتیم. خرمالو دوست نداشتم. و یک درخت نارنج. پدربزرگ درختها را سیر آب میداد. حالا هم در حیاط یک درخت نارنج داریم که مادر آبش میدهد. آنوقتها زورم به چلاندن نارنج نمیرسید، و حالا که زورم میرسد دوست ندارم دستم بوی نارنج بگیرد. بیبی هم گل داشت. چند گلدان کوچک و بزرگ با گلهای سبز و بنفش که خیلی دوستشان داشتم. ابرهای تکه پاره از بالای سرم رفتهاند. سرانگشتانم دارند خنک میشوند. یادم را از آن روزها برمیدارم و میآورم نزدیکتر. به صبح تابستانیای از سال پیش. صدای آب میآید. تنم یخ زده. پتو را تا چانهام بالا کشیدهام و خودم را به خواب میزنم. دلم همان روز و همان هوا را میخواهد، و میوههای تابستانی دزدی از باغهای اطراف را. ساعت از ۶ گذشته است. در اکنونم. مابین انگشتان دستم سرخ شده و میخارد. عاطفه صبحانه آورده است؛ سنگک، پنیر و چای بدون قند. گرسنه نیستم. خوابآلودم. اما کارگرهای ساختمان همسایه مشغول ساختوسازند و خوابیدن محال است. نور آفتاب خودش را از دیوار بالا میکشد. دوست ندارم برگردم به اتاق. از آن تاریکیِ سمج پیر میهراسم. #آیدا_رئیسی
شبیه به مادیان خستهای که از سفر و دور و درازی باز میگردد و سوار خود را نمییابد و به یاد نمیآورد کی و کجا او را نقش بر زمین ساخت و صدای نالهی بیرمقش را زیر شلاق سمهای بیرحمش خفه کرد بازگشتهام از سفر خیال و خود را نمییابم در کدام خاطره خودم را جا گذاشتم؟ #آیدا_رئیسی
شبهایی در زندگی هست که اندوه تا نفسِ آدم بالا میآید و تنها امیدی که دست به شانههای قلب آدمی میکشد نه تمام شدن اندوه، که تمام شدن زندگی است. امشب هم از آن شبهاست؛ مدتهاست که همهی شبهام از این شبهاست. از همان شبی که احساس کردم در تاریکی، چیزی میان سینهام نشست. چیزی بسیار حجیمتر از حجم سینهام و من یک شب و روز تمام را گریستم. راه رفتم و گریستم. نشستم و گریه کردم. خندیدم و باریدم. من باریدم و او فرصت یافت خود را میان سینهام جا دهد، شکل تن مرا به خود بگیرد، و بودنم را به بودنش گره بزند. امشب هم از آن شبهاست که میخواهم چشمهایم را ببندم، سنگینی هر حرکت اندوه خصوصیام را در سینه احساس کنم و تا صبح ببارم. #آیدا_رئیسی
видео или голосовое, без подписи
😊دانلود رایگان کتاب جدید شاهین کلانتری: 🌟فرهنگوارهی فارسی خلاق گسترش دایرهی واژگان و افزایش سلیقهی کلامی @shahinkalantari ShahinKalantari.com MadreseNevisandegi.com
این همه تلاشِ بیهوده زور میزنم چیزی بنویسم. خوب بنویسم. انگار که برایم واجب کردهاند حتماً نوشتههای ادبی بنویسم. حس میکنم هیچوقت موفق نبودهام. تف به این همه تلاش بیهوده. یکی نیست بگوید بد بنویس، دنیا هیچ نیازی به خوب نوشتن تو ندارد و شاید بد نوشتن بهتر از خوبنوشتنی باشد که تو برایش زور میزنی. همهش در این اندیشهام که کاش میشد قلمِ یکی از نویسندههای دلخواهم را قرض بگیرم و برای مدتی نیاز به زور زدن برای خوب نوشتن نباشد. نمیدانم کدام آدم پیدا میشود که از نوشتههای خودش راضی باشد؟ من یکی در این هذیاننویسیهای خودم دستوپا میزنم و هر طور مینویسم، یکجور دلم را میزند. من یک متقلبم. کتابها را میخوانم و از هر کدام چیزی یاد میگیرم و بعد همان را با افکار خودم درهم میآمیزم و مینویسم. پس اندیشههای خودم چه میشود؟ اصلاً بلدم به تنهایی تفکر کنم؟ حس میکنم تنها در داستان میتوانم خودم باشم. نمیدانم از کدام اندیشهام بنویسم؛ آدمی که به زندگی عمیق نمینگرد، کسی که عمیق نمیخواند و نمیشنود، چطور میتواند اندیشههای تازه داشته باشد. من نه عمیق زندگی میکنم و نه عمیق به زندگیِ آدمها میاندیشم. آدم سطحینگریام. راحت از همه چیز میگذرم. حتی از زشتیها و زیباییها. حتی راحت بدیهای دیگران را میبخشم. کینهای از کسی به دل نمیگیرم و این هم، حسنِ خوبی نیست؛ یکجا عیب به شمار میرود. یکجا که دیگران خیال میکنند هر قدر هم به تو بدی کنند، باز راهِ برگشتی وجود دارد. باز تو پذیرایِ بدیهایشان خواهی بود. من عمیق به رابطهها فکر نمیکنم؛ همه را خوب میبینم. وابسته شدم، دیگر کارم زار میشود. دیگر مگر فراموش میکنم؟ هنوز یاد نگرفتهام رها کردن را، فرار کردن و رفتن و نماندن را. آنقدر میمانم که بیاعتبار میشوم، حتی برای خودم. آنقدر مسیرهای اشتباه را ادامه میدهم که هیچ راهِ برگشتی برای خودم باقی نمیگذارم. چنین کسی، چطور میتواند اندیشههای نوآورانه داشته باشد؟ چطور میتواند برای خوب نوشتن زور نزند. #giyaband #یادداشتنویسی
من رنجی دارم، رنجهایی، گیریم که تکراری و همیشگی از زمان ازل، به من بگو که گوش شنیدنش را نداری، به من بگو که نمیفهمیام، به من بگو که نمیخواهی یا نمیتوانی کنار رنجهایم باشی، من بدون آنکه برنجم پذیرای این جواب رد هستم، اما اگر شنیدی نگو که این رنج، رنج نیست، نگو که من در تشخیص آنچه میرنجاندم زیادهروی میکنم، نگو که من محق رنجیدن نیستم، و نخواه که رنجم را به سرعت از من دور کنی، این، رنج من است، فقط بگذار بدون شرم ابرازش کنم، من در فضای ابراز التیام مییابم. @parisasaadat
از کتاب پسکوچههای فرهنگ، حبیبالله پرچمی (چی بگم والله 🤷🏻♀)
به استناد اون جملهی سارتر که میگه: هنر اگر چه نان نمیشود اما شراب زندگیست؛ شب هول همون چیزیه که لیلا فروهر در موردش میخونه: شراب ۱۰۰ ساله تویی، سرخی آلاله تویی! ادبیاتِ محض.🤌طاقت نیاوردم تموم بشه دربارهش بنویسم.
видео или голосовое, без подписи
۳ تا مکالمهای که تو این هفته اتفاق افتاد و (خودمم نمیدونم چرا) یادداشتشون کردم: _کاش یه آدم زرنگ بود این خونه رو برام جارو میکشید. _من که... _نه ولش کن خودم جارو میکنم. کی از خودم زرنگتر؟ 🙂🙂🙂 _مامان از ظهر غذایی مونده؟ _دیوونه تازه اونهمه کیک شکلاتی خوردی. صبر کن یکم. _باشه پس میرم تو اتاق یکم گریه کنم لطفن کسی مزاحمم نشه. 🤗🤗🤗 _بیبی خوابت نمیاد؟ _ساعت چنده مگه؟ _۱۰ و ۲۰ دقیقه _نه هنوز زوده. من هرشب ساعت ۱۲ میخوابم، مگه وقتایی که ناراحت باشم. اگه خیلی ناراحت باشم ساعت ۱۰ هم ممکنه بخوابم.
مادر شاعر هروقت از خود میپرسید نطفهی شاعر کجا بسته شد، فقط میتوانست سه امکان را در نظر بگیرد: شبی روی نیمکت یک فلکه، یا بعد از ظهری در آپارتمان یکی از دوستان پسر شاعر، و یا صبحی در گوشهای شاعرانه حوالی پراگ. پدر شاعر هر وقت همین سوال را از خود میکرد، معمولن به این نتیجه میرسید که نطفهی شاعر در آپارتمان دوستش بسته شده؛ چون آن روز تمام کارها به هم ریخته بود. جملههای بالا، جملههای آغازین کتابی است به نام «زندگی جای دیگری است» از میلان کوندرا. حدود ۱ ماه پیش، شبی در کتابفروشی «شهر کاغذی» اتفاقی این کتاب را دیدم. پاییز سال ۱۴۰۳ کتاب دیگری از این نویسنده به نام «بار هستی» را از کتابخانهی عمومی امانت گرفته بودم و در همان نوبت، ۲ بار کتاب را خوانده بودم. چند ماه گذشته نتوانسته بودم هیچ کتابی را تمام کنم. در آن مدت چند نمایشنامه کوچک قدیمی را بازخوانی کردم اما، هربار کتاب تازهای شروع میکردم ذهنم پسش میزد. انگار توان مواجهه با داستانی تازه را در خود نمیدید. اما نام میلان کوندرا که به چشمم خورد، حال و هوای روزهایی که با کتاب بار هستی سرگرم بودم در خاطرم زنده شد که با چه شوری پاراگرافهایی از آن را برای دیگران میخواندم. در مقالهی «چرا ادبیات» ماریو بارگاس یوسا مینویسد: «مطالعهی ادبیات خوب بیگمان لذتبخش است، اما در عینحال به ما میآموزد که چیستیم و چگونهایم، با وحدت انسانیمان و با نقصهای انسانیمان، با اعمالمان، رویاهامان و اوهاممان، به تنهایی و با روابطی که ما را به هم میپیوندد، در تصویر اجتماعیمان و در خلوت وجدانمان.» جملات یوسا، در آنچه از میلان کوندرا خواندهام بیش از هر کتاب دیگری برایم قابل فهم است. میلان کوندرا برای من نویسندهای است که از تجارب معمول و یگانهی آدمیزادی مینویسد. چیزهایی که همیشه در زندگیمان جاریاند؛ وابستگی، عشق، ترس، دروغ، انکار. اما اینبار کوندرا با ذرهبینی در دست، همهی آنچه چشمبسته از سر میگذرانیم را بزرگ و برجسته میکند. وامیداردمان به لحظهای درنگ بر زندگی و احساسی که پیش از آنکه زیسته شود، به خاطره بدل میشود: و چون میدانست که همه دارند نگاهش میکنند، با درد و رنج متوجه صورتش شد و تقریبن با وحشت احساس کرد چیری که روی صورتش سنگینی میکرد، لبخند مادرش بود! با اطمینان آن را بازشناخت، آن لبخند ملیح و تلخ را؛ حس میکرد آن لبخند به لبهایش چسبیده و به هیچ طریقی نمیتواند از شرش خلاص شود. خواندن جملات آغازین «زندگی جای دیگری است» نشانهای بود برای من که بار دیگر به کوندرا اعتماد کنم؛ اعتمادی که طلسم چندین ماههی ناتمام گذاشتن کتابها را شکست. اما شاید وسوسهی دیگری که مرا تا پایان کتاب کشاند، نام آن بود. جملهای که بیش از عنوان یک رمان، شبیه احساسی بود که هنگام خواندن به دوش میکشیدم: (شاید) زندگی جای دیگری است. #آیدا_رئیسی #این یادداشت مربوط به ۱ تیر ماه است اما چون تازگیها نوشتههایم را دوست ندارم، بخت انتشار پیدا نکرد.