جمهوری فریاد (سید احمد موسوی مبلغ)
Статистикаسکوت برای مجسمه هاست/دردها را فریاد باید کرد از اینکه ممکن است به تمام پیام ها نتوانم پاسخ بدهم صمیمانه عذر میخواهم
- Последний пост
- 1 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 233
- 1/48двое суток
- 267
- 1/72трое суток
- 287
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
طالبان بارها نشان دادهاند که در تعامل با آمریکا و نظام سلطه، بر اساس منافع خود عمل میکنند و حتی ایران را نیز در جایگاه یک متحد راهبردی تعریف نمیکنند. در چنین شرایطی، تلاش یک مقام رسمی جمهوری اسلامی برای مشروعیتبخشی به این گروه، نیازمند توضیحی روشن است. جمهوری اسلامی برای شکلگیری محور مقاومت هزینههای سنگینی پرداخته و فرماندهان و شخصیتهای بزرگی از ایران، لبنان، فلسطین، عراق، سوریه، یمن و افغانستان، از جمله شهید حاج قاسم سلیمانی و قائد امت اسلامی حضرت آیتالله العظمی خامنهای، جان خود را در این مسیر فدا کردهاند. اگر قرار است امروز تعریفی از مقاومت ارائه شود که با سیره و راهبرد این دو شهید فاصله دارد، افکار عمومی منطقه حق دارد بداند آیا این تغییر، سیاست رسمی جمهوری اسلامی است یا خیر. اگر پاسخ مثبت است، شایسته است این تغییر صریح و شفاف اعلام شود تا ملتها و جریانهای منطقه، نسبت خود را با سیاست جدید تهران بر همان اساس تنظیم کنند. اما اگر چنین نیست، انتظار میرود مراجع مسئول، این مواضع را به روشنی اصلاح و تبیین کنند؛ زیرا سخن یک مقام رسمی، پیش از آنکه نظر شخصی تلقی شود، به حساب سیاست رسمی کشوری گذاشته میشود که او نمایندگی آن را بر عهده دارد. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=272413
از مکتب سلیمانی تا روایت مرتضوی معاون سفیر ایران در کابل در بخشی از فایل ویدئویی منتشرشده، صراحتاً میگوید: «مقاومت به معنای واقعی آن فقط در غزه عزیز، لبنان مظلوم و ایران قهرمان است و بس.» این سخن، صرفاً یک اظهارنظر دیپلماتیک نیست؛ بلکه تعریفی از «مقاومت» است که بخش مهمی از جغرافیا و اضلاع این محور را نادیده میگیرد. در این تعریف، عراق، یمن و نیروهای افغانستانی و پاکستانی که سالها در نبرد با تروریسم، جریانهای تکفیری و نظام سلطه حضور داشتند، عملاً جایی ندارند. در اینباره چند پرسش اساسی مطرح است: ۱. آقای معاون سفیر باید توضیح دهد چگونه میتوان نزدیک به دو دهه نقش نیروهای مقاومت عراق، انصارالله یمن و نیروهای افغانستانی حاضر در سوریه را ــ که خود او نیز سالها فرماندهی بخشی از آنان را بر عهده داشت ــ از مفهوم «مقاومت» حذف کرد؟ مگر جمهوری اسلامی همواره از همین نیروها به عنوان اضلاع جبهه مقاومت یاد نکرده است؟ اگر چنین تعریفی پذیرفته شود، رزمندگان فاطمیون که در نبرد با داعش و جریانهای تکفیری جان خود را در همان جبههای فدا کردند که آقای مرتضوی آن را «جبهه مقاومت» مینامید، امروز بر چه مبنایی از این منظومه خارج شدهاند؟ ۲. اما مسئله مهمتر، افغانستان است. برداشتی که امروز معاون سفیر ایران از «مقاومت» ارائه میکند، با رویکرد و عملکرد شهید حاج قاسم سلیمانی در قبال افغانستان و محور مقاومت فاصلهای آشکار دارد. شهید سلیمانی مقاومت را به چند کشور محدود نمیکرد، بلکه در سراسر منطقه به دنبال شکلگیری ظرفیتهای بومی برای مقابله با تروریسم، افراطگرایی و نظام سلطه بود. در افغانستان نیز نیروهای ایستاده در برابر طالبان، در ادبیات او «جبهه مقاومت» محسوب میشدند و طالبان به عنوان جریان تروریستیِ معارض با جمهوری اسلامی شناخته میشد. با این وصف، اگر تعریف امروز آقای مرتضوی ملاک باشد، جایگاه آن همه خون، مجاهدت و سرمایهای که حاج قاسم برای شکلگیری این منظومه هزینه کرد، کجاست؟ نمیتوان از مکتب سلیمانی سخن گفت، اما یکی از مهمترین اضلاع راهبردی آن را نادیده گرفت یا تعریفی از مقاومت ارائه کرد که با آن میراث در تعارض آشکار باشد. ۳. اما مسئله فقط افغانستان نیست؛ مسئله، تغییر در تعریفی از «مقاومت» است که به نظر میرسد معاون سفیر ایران در کابل در پی تثبیت آن است؛ تعریفی که بیش از آنکه با ادبیات محور مقاومت سازگار باشد، با روایت طالبان همخوانی دارد؛ گویی حسن مرتضوی در این موضوع، بیش از آنکه سخنگوی جمهوری اسلامی باشد، سخنگوی طالبان است. در حالی که سیاست منطقهای جمهوری اسلامی بر تقویت ملتها و جریانهای بومی برای مقابله با تروریسم و نظام سلطه استوار بود، امروز یک مقام رسمی جمهوری اسلامی، مقاومتی را که در افغانستان در برابر طالبان شکل گرفته، اساساً «مقاومت به معنای واقعی» نمیداند. این تغییر، بهویژه با توجه به تحول سیاست ایران پس از سقوط جمهوری افغانستان، نیازمند توضیح است. طالبان که سالها در ادبیات رسمی ایران به عنوان جریان افراطی و تهدیدکننده امنیت منطقه معرفی میشد، بهتدریج به طرف گفتوگو و تعامل تبدیل شد و حتی گاه از آن با عنوان «جریان اصیل منطقه» یا بخشی از محور مقاومت یاد شد. بدیهی است هر دولتی حق دارد سیاست خارجی خود را متناسب با تحولات منطقه تغییر دهد؛ اما این تغییر نباید با تحریف گذشته و نادیده گرفتن نیروها و ظرفیتهایی همراه شود که جمهوری اسلامی طی سالها در افغانستان و منطقه برای شکلگیری آنها هزینه کرده و انها نیز در همراهی با ایران، کوتاهی نکرده اند. از آنجا که حسن مرتضوی معاون سفیر ایران و یک مقام رسمی جمهوری اسلامی است، سخنان او میتواند به عنوان بازتاب سیاست رسمی تهران تلقی شود. از همین رو، انتظار میرود جمهوری اسلامی روشن کند که آیا این سخنان، موضع رسمی کشور است یا صرفاً برداشت شخصی یک مقام دیپلماتیک. اگر این موضع، سیاست رسمی جمهوری اسلامی است، باید به این پرسشها پاسخ داده شود: آیا تهران در تعریف خود از محور مقاومت تجدیدنظر کرده است؟ آیا عراق، یمن و نیروهای افغانستانی همکار با شهید سلیمانی دیگر بخشی از این محور نیستند؟ آیا مقاومت افغانستان در برابر طالبان، دیگر در منظومه مقاومت جایگاهی ندارد؟ و اگر چنین است، این تغییر بر چه مبنایی و از چه زمانی صورت گرفته است؟ این پرسشها زمانی جدیتر میشود که موضع رهبر شهید امت اسلامی درباره افغانستان را به یاد آوریم؛ آنجا که تأکید کردند جمهوری اسلامی طرفدار ملت افغانستان است، نه دولتها. اگر چنین است، چگونه میتوان از یک سو بر حمایت از ملت افغانستان تأکید کرد و از سوی دیگر، مقاومت بخشی از همین ملت در برابر طالبان را از دایره مقاومت خارج دانست؟ ۴. سخنان معاون سفیر، صرفاً دفاع از طالبان نیست؛ بلکه پرسشی جدی درباره آینده سیاست منطقهای جمهوری اسلامی ایجاد میکند.
اگر این مقاومت نیست، پس مقاومت چیست؟ یک بنده خدایی مدعی شده که مقاومت مردم افغانستان در برابر طالبان را مقاومت نمیداند، اما با هر ترازویی که بسنجیم، ایستادگی در برابر طالبان ــ با همه اشکال و ابعاد آن ــ مصداق دقیق و عینی «مقاومت» است. چه طالبان را یک گروه انحصارگرا و خشن، با قرائتی سلفی از دین بدانیم که مردم افغانستان را به گروگان گرفته است، و چه آن را سازمانی استخباراتی در ذیل پروژههای آمریکا برای منطقه و یکی از بازوهای عملیاتی جبهه استکبار بدانیم، در هر دو صورت، تقابل با طالبان، مقاومتی مشروع و بلکه واجب است. ادارهای که نه از مشروعیت داخلی برخوردار است و نه مشروعیت بینالمللی، و با تکیه بر ابزار سرکوب، مردم را به سکوت وادار کرده است، طبیعتاً با واکنشهای مقاومتی مردم مواجه خواهد شد حتی اگر کسانی باشند که از ان ناخشنود باشند. مقاومت در برابر ظلمه ای که به تعبیر قرآن کریم باغی هستند، یک تکلیف شرعیست و چه اداره ای ظالم تر از اداره طالبان که در طی سه دهه، نه جان مردم از دست آنها در امان بوده نه مال و ناموس شان و آخرین مقاومت مردم هرات نسبت به تعدی طالبان به نوامیس مردم. مدتی پیش اتفاق افتاد. اما به گمان من، موضوع مقاومت در افغانستان، فراتر از این حرفهاست. مردم افغانستان، بخشی از محور مقاومتاند. همان محوری که شاخصه اصلی آن، استکبارستیزی و ایستادگی در برابر سلطهطلبی آمریکا و صهیونیسم است. این مردم افغانستان بودند که در تمامی روزهای سخت، از شهادت سید حسن تا شهادت قائد امت، در پهنهای به وسعت افغانستان، ایران و اروپا، شجاعانه در کنار ایران ایستادند؛ در مراسمها و تجمعات حضور یافتند، سوگوار شدند و آشکارا همبستگی خود را با جبهه مقاومت نشان دادند نه طالبان که حتی حاضر به گفتن تسلیت هم نشدند. اداره طالبان حتی از صدور یک پیام تسلیت برای شهادت این رهبران بزرگ محور مقاومت خودداری کرد و از برگزاری هرگونه تجمع مردمی در حمایت از ایران در داخل افغانستان جلوگیری نمود. اینجاست که مسئله دیگر صرفاً اختلافی سیاسی، قومی یا داخلی نیست؛ مسئله، انتخاب جبهه است. پنج سال از سلطه طالبان بر افغانستان میگذرد. در این مدت، عملکرد این اداره بیش از هر چیز نشان داده است که طالبان نهتنها در برابر پروژههای استکباری منطقه ایستادگی نکرده، بلکه در موارد متعدد، در مسیری حرکت کرده که نتیجه آن چیزی جز تضعیف جبهه مقاومت و تأمین منافع دشمنان آن نبوده است. از این منظر، تقابل مردم افغانستان با طالبان را نمیتوان صرفاً مجموعهای از اعتراضات پراکنده یا نزاعی بر سر قدرت دانست. این تقابل، در سطحی عمیقتر، بخشی از مقاومت مردمی در برابر جریانی است که توسط آمریکا حاکم افغانستان شده اند، اما از بسیاری از آرمانها و ارزشهایی که مردم افغانستان برای آن هزینه دادهاند، فاصله گرفته است. و شاید مهمتر از همه این باشد که امروز دیگر نمیتوان مردم افغانستان را با طالبان یکی دانست. مردم افغانستان یک طرف این معادلهاند و طالبان طرف دیگر آن. یکی در کنار مردم منطقه و جبهه مقاومت ایستاده و دیگری، آگاهانه، در مسیری حرکت میکند که به سود جبهه استکبار تمام میشود. اگر هنوز کسی در همراهی طالبان با جبهه استکبار تردید دارد، یا باید بلاهت او را تایید کرد یا تصور کرد که همچون طالبان در خط حمایت از جبهه استکبار قرار دارد حتی اگر عنوانش معاون سفیر باشد. چنین کسی باید از خود بپرسد: در این پنج سال، شمشیر طالبان بیش از همه بر پیکر چه کسی فرود آمده است؟ بر آمریکا و صهیونیسم؟ یا بر مردم افغانستان و نیروهای همسو با محور مقاومت؟ تکلیف شرعی مسئولین در جمهوری اسلامی ایران این است که در کنار مقاومت مردم افغانستان در برابر طالبان(به عنوان عمله استکبار) بایستند اما اینکه آیا کسی به تکلیف خود عمل میکند یل نه، سخن دیگریست. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=272301
بازگشت آرام آمریکا از دروازه طالبان در هیاهوی نبرد ایران و آمریکا، تحولات افغانستان در سکوت در حال رقم خوردن است؛ تحولاتی که شاید در آینده، آثار آن بیش از آنچه امروز تصور میشود، آشکار گردد. پسرعموی ملاهبتالله، رهبر طالبان، که تابعیت آمریکایی نیز دارد، از مدتی پیش به افغانستان بازگشته است. برخی منابع آگاه معتقدند او صرفاً برای دیدارهای خانوادگی یا اقامت شخصی به افغانستان نیامده، بلکه مأموریتی فراتر از این بر عهده دارد؛ مأموریتی که از نگاه برخی ناظران، بیشباهت به نقشی نیست که زلمی خلیلزاد در مقاطع مختلف تاریخ معاصر افغانستان ایفا میکرد؛ یعنی ایفای نقش یک واسطه و تسهیلگر میان طالبان و ایالات متحده. اگر این ارزیابی درست باشد، حضور چنین فردی میتواند هم کانالی مطمئن برای تأمین بخشی از منافع آمریکا در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان باشد و هم اطمینان خاطر لازم را برای رهبر طالبان در مسیر هرگونه تفاهم احتمالی با واشنگتن فراهم سازد. همزمان، اقامت امیرخان متقی در دوحه نیز پرسشهای فراوانی را برانگیخته است. او که برای شرکت در مراسم بزرگداشت امیر پیشین قطر راهی دوحه شده بود، بیش از دو هفته در این کشور ماند. هرچند دلیل رسمی این اقامت، پیگیری وضعیت درمانی وی عنوان شد، اما برخی منابع مدعیاند که در این مدت، گفتوگوهایی غیرعلنی با طرف آمریکایی نیز در جریان بوده است؛ ادعایی که تاکنون به صورت رسمی تأیید نشده است. با توجه به شرایط جدید منطقه، تشدید تنش میان ایران و آمریکا و نیاز احتمالی واشنگتن به بازتعریف آرایش نظامی خود، این احتمال را نمیتوان نادیده گرفت که موضوع استفاده مجدد از برخی پایگاههای هوایی افغانستان، در قالب توافقی محدود، یکی از محورهای این رایزنیها باشد. آمریکا همچنان به زیرساختهای نظامی افغانستان نیازهای راهبردی دارد و از سوی دیگر، اگر ملاهبتالله بتواند در برابر چنین توافقی امتیازات قابل توجهی به دست آورد، بعید نیست بتواند همانند توافق دوحه، توجیه سیاسی و شرعی لازم را برای پذیرش آن در میان بدنه طالبان فراهم کند. در چنین سناریویی، نقش پسرعموی آمریکایی ملاهبتالله، به عنوان فردی که ظاهراً امکان برقراری ارتباط با هر دو طرف را دارد، میتواند بسیار تعیینکننده باشد. از زاویهای دیگر، واگذاری چنین نقشی به یک چهره جدید، این گزاره را نیز تقویت میکند که آمریکا برای مدیریت تحولات افغانستان، تنها بر مهرههای قدیمی خود تکیه نکرده است. سالهاست در محافل اطلاعاتی و امنیتی، از سناریویی با عنوان «پروژه مدغمسازی» یاد میشود؛ پروژهای که هدف آن، ادغام تدریجی نیروهای تکنوکرات و عناصر مورد اعتماد غرب در ساختار حاکمیت طالبان، بدون حذف هسته سنتی این گروه است بر اساس این تحلیل، قرار نیست طالبان از سوی آمریکا کنار گذاشته شود، بلکه قرار است به مرور، ساختار حاکمیت آن با ورود نیروهای جدید، چهرهای متفاوت و قابل تعاملتر برای غرب پیدا کند. اگر این تحلیل را مبنا قرار دهیم، بازگشت پسرعموی آمریکایی ملاهبتالله میتواند نشانهای از ورود این پروژه به مرحلهای تازه باشد؛ مرحلهای که برخلاف گذشته، نه با چهرههای شناختهشده و فرسوده سابق، بلکه با نسلی جدید، کمحاشیه و مورد اعتماد هر دو طرف دنبال خواهد شد. در کنار همه این نشانهها، گزارشهایی نیز منتشر شده که از بازسازی تدریجی قطعات ۰۱ و ۰۲ ــ قطعات ویژهای که در دوران جمهوری، با حمایت و نظارت مستقیم آمریکا فعالیت میکردند ــ حکایت دارد. بر پایه این گزارشها، بخشی از همان نیروها و سازوکارها، این بار در چارچوب حاکمیت طالبان در حال سازماندهی مجدد هستند. اگر این گزارشها صحت داشته باشد، میتواند نشانهای از شکلگیری الگوی تازهای از همکاری امنیتی میان طالبان و آمریکا باشد؛ الگویی که برخلاف گذشته، نه در قالب حضور مستقیم نیروهای آمریکایی، بلکه از طریق ساختارهای بومی و با هزینه سیاسی کمتر دنبال خواهد شد. اگر این نشانهها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، شاید افغانستان در آستانه مرحلهای تازه از روابط طالبان و آمریکا قرار گرفته باشد؛ مرحلهای که در آن، هدف دیگر خروج از افغانستان نیست، بلکه مدیریت این کشور از طریق همکاریهای غیرمستقیم، ساختارهای بومی و بازیگران جدید خواهد بود. درستی این فرضیه را باید تحولات ماههای آینده روشن کند. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=272200
جنگ احزاب؛ از تنگه هرمز تا مرزهای شرقی ایران از آغاز دور جدید درگیریها میان ایران و آمریکا، چند روزی گذشته و رفتهرفته، طرفین به هدف قرار دادن زیرساختهای یکدیگر روی آوردهاند. آمریکا تلاش دارد با اعمال مجدد محاصره دریایی و حمله به زیرساختهای ایران، کنترل تنگه هرمز را در دست بگیرد تا از بحران انرژی و رکود اقتصادی پیش روی کشورهای غربی جلوگیری کند. در مقابل، ایران همچنان سلطه خود بر تنگه هرمز را حفظ کرده و حملات طرف آمریکایی را با اقدامات متقابل پاسخ داده است. برخی تحلیلگران نظامی معتقدند که آمریکا ممکن است برای تغییر موازنه جنگ، به اقدام نظامی زمینی و حتی تلاش برای تصرف جزیره خارک روی آورد. بدیهی است که ایران از مدتها پیش خود را برای چنین سناریویی آماده کرده و در صورت ورود آمریکا به جنگ زمینی، تلاش خواهد کرد تلفات قابل توجهی به نیروهای مهاجم وارد کند. همچنین انتظار میرود در صورت ورود جنگ به چنین مرحلهای، متحدان منطقهای ایران نیز وارد عمل شوند. حوثیهای یمن، گروههای مختلف عراقی و حزبالله لبنان، هر یک در جغرافیای خود توان تهدید منافع آمریکا را دارند. از سوی دیگر، شواهد موجود نشان میدهد که آمریکا علاقهمند است بخش مهمی از هزینه انسانی هرگونه عملیات زمینی احتمالی را به کشورهای عربی منطقه منتقل کند. برخی کشورهای عربی، از جمله عربستان سعودی و کویت، عملاً به طور کامل در جبهه آمریکا قرار گرفتهاند. این کشورها علاوه بر همکاری با آمریکا، خود نیز حملات مستقیمی علیه ایران انجام دادهاند و عربستان، همزمان حملاتی را علیه یمن نیز در دستور کار قرار داده است. بررسی مجموعه دادههای موجود همچنین نشان میدهد که برخی کشورهای اروپایی نیز با اینکه از ورود مستقیم به جنگ خودداری میکنند، اما حمایتهای لجستیکی و پشتیبانی خود از عملیات آمریکا را افزایش دادهاند. برای آنها مهم است که تنگه هرمز، در کنترل ایران نباشد. به بیان روشنتر، به نظر میرسد جنگ احزاب دیگری در حال شکلگیری است؛ جنگی که در آن آمریکا تلاش میکند با بهکارگیری همه ظرفیتها و متحدان خود، کنترل تنگه هرمز را به دست گیرد. صرفنظر از اینکه اکنون بیش از هر زمان دیگری اهمیت راهبردی تنگه هرمز برای اقتصاد جهانی و آمریکا آشکار شده است، در صورت گسترش جنگ، احتمالاً برای هر یک از متحدان واشنگتن مأموریت مشخصی تعریف خواهد شد. برای مثال، این احتمال وجود دارد که عربستان سعودی مأموریت مهار جبهه یمن را بر عهده بگیرد تا از اقدامات حمایتی انصارالله در پشتیبانی از ایران جلوگیری شود. همچنین این سناریو نیز قابل تصور است که احمد الشرع و نیروهای تحت امر او در سوریه، مأموریت افزایش فشار بر حزبالله لبنان را بر عهده بگیرند تا هم توان حزبالله درگیر شود و هم بخشی از هزینههای انسانی و نظامی از دوش اسرائیل برداشته شود. اما پرسش اصلی اینجاست؛ اگر آمریکا تصمیم به ورود زمینی به خارک یا هر نقطه دیگری از جغرافیای ایران بگیرد، با توجه به آمادگی نیروهای نظامی ایران، چه راهکاری برای کاهش تلفات خود در نظر گرفته است؟ برخی برآوردها حاکی از آن است که آمریکا ممکن است به جای اتکا به نیروهای رزمی خود، از نیروهای مزدور چندملیتی و عمدتاً عرب استفاده کند تا هزینه سیاسی و اجتماعی کشته شدن نظامیان آمریکایی را کاهش دهد. در این میان، نقش کشورهای شرقی ایران، بهویژه افغانستان و پاکستان، اهمیتی دوچندان خواهد یافت. چرا که این احتمال وجود دارد که گروههای تجزیهطلب و تروریستی مورد حمایت آمریکا نیز همزمان با تشدید درگیریها، برای ایجاد ناامنی در مرزهای شرقی ایران فعال شوند. در چنین شرایطی، روشن است که ایران نه میتواند امنیت مرزهای شرقی خود را بر پایه اظهارات حکومت پاکستان بنا کند و نه به اداره سلفی طالبان اعتماد داشته باشد. اگر ایران برای تأمین عمق راهبردی خود در مرزهای غربی اش، به متحدانی از جنس مردم در یمن، عراق و لبنان نیاز دارد، برای حفظ امنیت مرزهای شرقی نیز دقیقاً به چنین پشتوانهای نیازمند خواهد بود. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=270517
ما مفتخریم که در روزگاری زیستهایم که امام خمینی و خامنهایِ شهید، پرچمداران نهضت عدالتخواهانهٔ توحیدیِ علوی و حسینی بودهاند. پیروی از منظومه فکری، اخلاقی و معنویِ خامنهایِ شهید، افتخاری است که تا پایان عمر به آن خواهیم بالید. و امروز، در لحظاتی که از پیکر او برای دفن در حرم مطهر امام رئوف استقبال کردیم ، تنها یک آرزو در دل داریم؛ اینکه خداوند، همانگونه که دعای او را در حق خودش به اجابت رساند، دعای او را در حق ما نیز مستجاب گرداند... باشد که در روز واقعه، بار دیگر در جوار او و همه صالحان الهی محشور شویم.
به امید دیدار تهران، این روزها شهر دیگری است. پر از ازدحام، مملو از احساسات و سرشار از عواطف. من نیز این روزها در تهران هستم. آمدهام تا در تشییع مردی شرکت کنم که در او، مرجعیت و شهادت به هم رسید؛ رخدادی که در تاریخ شیعه، کمتر میتوان برای آن نمونهای یافت. اما حقیقت این است که ما برای وداع نیامدهایم. شهید، در منطق قرآن، از میان ما نمیرود؛ تنها از نگاه ما پنهان میشود. شاید به همین دلیل است که تشییع شهید، تلخترین و در عین حال امیدوارکنندهترین آیین تاریخ است؛ اشک میریزیم، اما امید دیدار را از دست نمیدهیم. این روزها قرار است پیکری را بر دوش بگیریم که باور داریم صاحب آن زنده است. این بدرقه، پایان راه نیست؛ تجدید عهدی است با مردی که اکنون بیش از همیشه، در حافظه امت اسلام و آزادیخواهان جهان و در پیشگاه پروردگارش حضور دارد. ما شهید را به خاک نمیسپاریم؛ او را تا وعده دیدار همراهی میکنیم. به امید دیدار ای عبد صالح خدا. دیدار در وعدهای که خداوند برای بندگان صالح خود قرار داده است. سید احمد موسوی مبلغ
خاتمالنبیین؛ چرا طالبان جرأت کرد؟ .مدرسه علمیه خاتمالنبیین و تمامی مجموعههای مرتبط با آن، از دانشگاه گرفته تا تلویزیون تمدن، باید «بیتالشیعه» میبود؛ بخشی از داراییهای عمومی شیعیان افغانستان که در عین حال، در خدمت همه مردم افغانستان نیز قرار بگیرد. به باور من، نخستین جرقه تعرض طالبان به خاتمالنبیین زمانی زده شد که آنان احساس کردند با یک ملک شخصی طرف هستند، نه با سرمایهای که شیعیان افغانستان آن را از آنِ خود میدانند. اگر طالبان به این باور رسیده بودند که دستدرازی به خاتمالنبیین، خشم عمومی شیعیان را برمیانگیزد و تعرض به دارایی مادی و معنوی آنان تلقی میشود، هرگز چنین اقدام جسورانهای نمیکردند. عملکرد غلط تولیت و هیأت امنای خاتمالنبیین، زمینه شکلگیری این برداشت را فراهم کرده است. با این حال، خاتمالنبیین و مجموعههای وابسته به آن، از مهمترین سرمایههای مادی و معنوی شیعیان افغانستان است و نباید هیچکس جرأت کند به آن طمع داشته باشد. طالبان اگر بتوانند لقمهای به درشتی خاتمالنبیین را ببلعد، گلویشان آنقدر گشاد خواهد شد که بلعیدن لقمههای بعدی، آسانتر از نوشیدن جرعهای آب باشد. حمله به خاتمالنبیین و تلاش برای تصرف آن، ادامه سیاست شیعهستیزی طالبان است. این گروه، ظرفیتهای شیعیان افغانستان را یکی پس از دیگری هدف قرار داده است. تعطیلی خاتمالنبیین، در عمل به معنای تعطیلی شورای علمای شیعه نیز هست؛ چرا که مقر این شورا در همین مجموعه قرار دارد. طالبان با این اقدام، حتی جریان تعاملگر با خود را نیز هدف قرار داده است. اما یک پرسش مهم وجود دارد. در شرایطی که جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ اخیر، خود را در موقعیت قدرت میبیند و شیعیان و حتی بسیاری از جریانهای غیرشیعی منطقه نیز آشکارا در کنار ایران ایستادند، چگونه طالبان جرأت میکنند درست در روز عاشورا، به شیعیان افغانستان به عنوان متحدین استراتژیک ایران و مهمترین داراییهای مادی و معنوی آنان حمله کند؟ پاسخ را باید در چند نکته جستوجو کرد. همراهی شیعیان افغانستان با ایران در روزهای جنگ، در افغانستان، ایران و اروپا، خشم جریانهای سلفی وابسته به آمریکا را برانگیخت. فشار بر شیعیان، در واقع فشار بر دوستان و متحدان ایران برای تضعیف بسترهای اجتماعی مخالفت با سیاستهای ضدایرانی در آینده است. متأسفانه، یک اقدام اشتباه از سوی تهران نیز جسارت طالبان را افزایش داد. بازگشت معاون سابق سفارت به پست خود، که اصلیترین حامی سیاست حمایت از طالبان در تهران بود، این سیگنال را به این گروه داد که اعمال فشار بر شیعیان، موجب خشم تهران نخواهد شد. معاون سفیر، با سیاستهای غلط چندساله خود، به طالبان جرأت داد تا ظرفیتهای شیعیان و فارسیزبانان ـ که در واقع ظرفیتهای راهبردی ایران در افغانستان بودند ـ را یکی پس از دیگری تضعیف کنند و بازگشت او به مأموریت، سیگنالی در تداوم همان روند تلقی شده است. اکنون دو اتفاق باید رخ دهد. نخست آنکه اعتراض به مصادره خاتمالنبیین باید به یک مطالبه عمومی تبدیل شود. اختلافات داخلی شیعیان نباید هضم این لقمه بزرگ را برای طالبان آسان کند. اگر طالبان بتوانند مصادره خاتمالنبیین را تثبیت کنند، فردا با پروندهسازیهای مشابه، نوبت به سایر داراییهای شیعیان خواهد رسید. دوم آنکه جمهوری اسلامی ایران باید همانگونه که در حمایت از لبنان محکم و استوار ایستاد، نسبت خود را با متحدان شیعه و فارسیزبان خود در افغانستان به روشنی تعریف کرده و بر خطوط قرمز خود در قبال آنان بایستد. ایران میتواند با طالبان تعامل داشته باشد؛ اما اگر این تعامل به قیمت از دست رفتن متحدان اصلی ایران در افغانستان تمام شود، افغانستان طالبان، به یکی از کانونهای بحران علیه ایران تبدیل خواهد شد. اگر ایران میخواهد افغانستان را برای خود امن نگه دارد، این امنیت همانگونه که رهبر شهید فرمود، از مسیر تقویت و حفظ بدنه اجتماعی همسو با جمهوری اسلامی میگذرد نه تعامل با حاکمیت. شیعیان و فارسیزبانان افغانستان اگر احساس کنند در بزنگاهها مورد حمایت ایران نیستند، انگیزه همراهی با ایران در روزهای سخت آتی را از دست خواهند داد. و اما یک توصیه به تولیت خاتمالنبیین: پیروزی در دعوای حقوقی با حکومتی مانند طالبان، تقریباً ناممکن است. مهمترین راه حفظ سرمایههای عمومی آن است که مردم خود را مالک آن بدانند. مادامی که این مراکز، ملک شخصی افراد تلقی شوند نه دارایی مردم، انگیزهای برای دفاع از آنها شکل نخواهد گرفت. اگر مردم با طالبان طرف شوند، این گروه هرگز جرأت مصادره چنین مجموعههایی را نخواهد داشت. لذا در رویکرد خود تجدیدنظر کنید و مردم را مالک واقعی این مجموعه بدانید، برای آنان نقش و جایگاه قائل شوید و فرصت دهید از سرمایهای که متعلق به خود میدانند، دفاع کنند. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=267344
روایت یک محاسبه اشتباه متن تفاهمنامه ایران و آمریکا بالاخره منتشر شد و اگر قرار باشد معیار قضاوت را همین متن قرار دهیم، وزنه نهایی توافق به سود ایران است. جنگ، برای همه طرفها هزینه و آسیب دارد و طبیعی است که ایران نیز در رویارویی با آمریکا و اسرائیل آسیبهای جدی متحمل شده باشد. با این حال، آنچه از متن تفاهمنامه برمیآید این است که آمریکا و اسرائیل با تحمیل این جنگ، ناخواسته زمینه تحقق برخی اهداف راهبردی ایران را فراهم کردهاند؛ اهدافی که در شرایط عادی دستیابی به آنها سالها زمان و صرف هزینه نیاز داشت. برای ارزیابی نهایی نتیجه جنگ، باید به اهداف طرفین نگاه کرد. آمریکا و متحدانش با ادبیاتی حداکثری وارد میدان شدند. از تغییر نظام سیاسی ایران و تسلیم بیقید و شرط گرفته تا نابودی کامل توان موشکی و هستهای این کشور. اکنون اما جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست، ساختار سیاسی آن حفظ شده، توان راهبردی ایران افزایش یافته و طرف مقابل نه از موضع پیروزی، بلکه از موضع توافق سخن میگوید. همین واقعیت، به تنهایی برای قضاوت درباره نتیجه این جنگ اهمیت زیادی دارد. اما به نظر من در میان بندهای تفاهمنامه، دو موضوع بیش از همه جلب توجه میکند. اول، به رسمیت شناخته شدن جایگاه منطقهای ایران و مجموعه متحدین و نیروها و بازیگرانی است که در سالهای گذشته در کنار ایران قرار داشتهاند. در عمل، آمریکا پذیرفته است که ایران صرفاً یک کشور منفرد نیست، بلکه در محور مجموعهای از متحدان و شرکای منطقهای قرار دارد که نمیتوان آنها را از معادلات امنیتی و سیاسی منطقه حذف کرد. اهمیت این موضوع در سالهای آینده بیشتر آشکار خواهد شد. پذیرش یک واقعیت ژئوپلیتیک از سوی قدرتی مانند آمریکا، صرفاً یک بند در یک توافقنامه نیست؛ بلکه نشانهای از تغییر در توازن قدرت منطقهای است. در حالی که آمریکا میلیاردها دلار از متحدان خود برای تأمین امنیت آنها دریافت کرده و به انها اسلحه فروخته و در عین حال نتوانسته از امنیت انها دفاع کند،ایران تحت شدیدترین تحریمها، هم توانسته است شبکه متحدان خود را حفظ کند و هم با انواع حمایت، جایگاه آنان را در معادلات منطقهای ارتقا دهد. همین امر باعث شده وزن راهبردی ایران در این توافق به شکل محسوسی افزایش یابد. موضوع مهم دیگر، صندوق ۳۰۰ میلیارد دلاری بازسازی و سرمایهگذاری در ایران است. طبیعتاً هیچ ابرقدرتی به سادگی شکست خود را اعلام نمیکند و انتظار هم نمیرود آمریکا رسماً از واژه «غرامت» استفاده کند. اما واقعیت سیاسی ماجرا را نمیتوان نادیده گرفت. کشوری که با هدف اعمال فشار حداکثری، تضعیف و حتی فروپاشی طرف مقابل وارد میدان شده بود، اکنون متعهد به تأمین منابع عظیم مالی برای بازسازی و توسعه همان کشور شده است. ممکن است این صندوق در متن توافق «غرامت» نامیده نشده باشد، اما از منظر سیاسی و عملی، بسیاری آن را چیزی بسیار نزدیک به پرداخت هزینههای جنگ خواهند دانست و تفاوت در نامگذاری، ماهیت سیاسی موضوع را تغییر نمیدهد. علاوه بر دو مورد یاد شده، در داخل ایران نیز نتایج جنگ با آنچه بسیاری از طراحان آن انتظار داشتند تفاوت داشت. به جای شکلگیری گسست اجتماعی گسترده که آمریکا سالهای برای وقوع آن برنامه ریزی و هزینه کرده بود، شاهد بسیج و حضور وسیع بخشهایی از جامعه در حمایت از جمهوری اسلامی و مقاومت در برابر فشار خارجی بودیم. با حمله آمریکا به مدارس و بیمارستان ها و زیرساختها، حتی در میان بخشی از منتقدان جمهوری اسلامی نیز تردیدهای جدی نسبت به اهداف و صداقت آمریکا و اسرائیل در قبال ایران شکل گرفت. در سطح منطقه نیز این جنگ پیام روشنی داشت: ایران کشوری نیست که بتوان آن را از معادلات امنیتی خاورمیانه حذف کرد. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس ناچار خواهند بود بیش از گذشته ملاحظات ایران را در محاسبات امنیتی و سیاسی خود در نظر بگیرند و راهبردهای خود را بر مبنای نوعی همزیستی و مدیریت روابط با تهران تنظیم کنند. شاید مهمترین نتیجه این جنگ آن باشد که ایران از جایگاه یک بازیگر صرفاً واکنشی، به جایگاه بازیگری ارتقا یافته که دیگران ناچارند در تصمیمات راهبردی خود حضور و قدرت او را به رسمیت بشناسند. جایگاهی که در شرایط عادی، دستیابی به آن ممکن بود دههها زمان و هزینه سیاسی و اقتصادی نیاز داشته باشد. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=266449
مرجعیت بومی یا رهبری اجتماعی؟ واضح است که تشخیص اعلمِ مراجع، برخلاف ادعای برخی که میگویند سنجه و معیاری برای تشخیص آن وجود ندارد، هم ممکن است و هم راه آن معلوم و مشخص است. در همه علوم و فنون، این متخصصان همان علم و فن هستند که با مراجعه به وجدان علمی خود و از طریق بررسی آثار، عملکرد و دستاوردهای همسلکان خویش، میتوانند تشخیص دهند چه کسی از دیگران داناتر و متبحرتر است. تشخیص اعلم نیز اولاً توسط متخصصان انجام میشود، نه عامه مردم؛ و ثانیاً متکی به خروجیها، آثار و کارکردهای علمی افراد است. برای مثال، نقاشان چیرهدست هستند که میتوانند تشخیص دهند در میان آنان چه کسی در بهرهگیری از فنون و ظرافتهای نقاشی از دیگران تواناتر است. بنابراین یک مهندس، هر اندازه هم که در رشته خود صاحبنظر باشد، نمیتواند درباره برترین چهره نقاشی داوری کند. در فقه نیز چنین است. این فقها و اهل خبره هستند که با توجه به آثار علمی، شیوه استنباط، کیفیت تدریس، قدرت پاسخگویی به مسائل پیچیده و سطح شاگردانی که یک فقیه تربیت میکند، میتوانند اعلم را تشخیص دهند. این تشخیص نیز یک فرآیند اداری و سازمانی نیست. فقیه اعلم معمولاً به دلیل تواناییهای علمی خود، در یک بازه زمانی نسبتاً طولانی، برتری علمی خویش را در میان اهل فن آشکار میکند و به تدریج مرجعیت علمی او در میان خبرگان تثبیت میشود. دروس فقها مشمول قوانین حضور و غیاب نیست؛ اما در یک نظام آموزشی آزاد، طلاب مستعد و پرتلاش به طور طبیعی به سوی استادانی جذب میشوند که امکان آموختن بیشتر و عمیقتر را برای آنان فراهم میکنند. از همین رو، یکی از نشانههای برجستگی علمی یک فقیه، استقبال گستردهتر فضلا و طلاب مستعد از درس اوست. اینگونه است که اعلمیت یک فقیه، به تدریج در میان اهل خبره جا میافتد و مورد پذیرش قرار میگیرد. بنابراین، کسی که تواناییهای علمی او هرگز در معرض ارزیابی اهل خبره و مقایسه با دیگر فقها قرار نگرفته و آثار علمی قابل توجهی نیز از خود بر جای نگذاشته است، نمیتواند صرفاً با ادعا یا حمایتهای جریانی، در شمار مدعیان مرجعیت فقهی و اعلمیت قرار گیرد. کسانی که به دنبال مرجعیت بومی در افغانستان هستند، به نظر میرسد کارکرد مرجعیت فقهی را به درستی درک نکردهاند. موضوع مرجعیت، بیان احکام شرعی برای مکلفان است و از همین رو، ماهیتی فراتر از مرزهای جغرافیایی دارد. معیار مرجعیت در سنت شیعه نیز همواره علم، قدرت استنباط و توانایی علمی بوده است، نه ملیت، قومیت و محل سکونت. البته ممکن است فقیهی در کابل آنچنان رشد علمی پیدا کند که به مرجع اعلم شیعه تبدیل شود. در چنین فرضی، هیچ شیعهای نباید صرفاً به دلیل افغانستانی بودن او در مرجعیتش تردید کند. اما در این صورت، همان اشکالی که امروز برخی در افغانستان به فقهای نجف و قم وارد میکنند ـ مبنی بر اینکه درک دقیقی از وضعیت مردم افغانستان ندارند ـ میتواند از سوی شیعیان سایر نقاط جهان نیز نسبت به یک مرجع مقیم کابل مطرح شود. به نظر میرسد طرفداران نظریه مرجعیت بومی، میان نیاز شیعیان افغانستان به رهبر اجتماعی بومی و نیاز آنان به مرجع تقلید بومی خلط کردهاند. بسیار مطلوب است که مرجع تقلید شیعیان، اهل افغانستان و ساکن کابل باشد؛ اما اگر چنین نشد، لزوماً آسیبی متوجه شیعیان افغانستان نخواهد بود. آنچه برای جامعه شیعه افغانستان اهمیت حیاتی دارد، برخورداری از رهبران اجتماعی کارآمد، آگاه و حاضر در میدان است؛ افرادی که بتوانند با درک مستقیم دردها، نیازها و مشکلات مردم، برای آنها راهحل پیدا کنند. اگر شیعیان افغانستان با کمبود رهبری اجتماعی مواجهاند، راه حل آن تربیت و تقویت رهبران اجتماعی کارآمد است، نه تغییر معیارهای مرجعیت و فقاهت. مشکلات اجتماعی را باید با راهحلهای اجتماعی حل کرد، نه با جابهجا کردن معیارهای علمی مرجعیت. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=265803
امشب میهمان برنامه گفتگوی کافه پرسش روایت هستم. در ایکس این رسانه برنامه را دنبال کنید. پیرامون وقایع هرات، نکاتی را خواهم گفت.
سهم فراموش شده حوزههای علمیه در نجف، قم و مشهد در دو سده گذشته و به ویژه در دهههای پسین، صرفاً محل تحصیل طلاب افغانستانی نبودهاند؛ بلکه بسیاری از عالمان این سرزمین در شمار استادان، مؤلفان، پژوهشگران و مراجع تأثیرگذار جهان تشیع قرار گرفتهاند. چهرههای تأثیرگذار افغانستانی در رشد شیعه در جغرافیای جهان اسلام را از یک منظر میتوان به سه دسته تقسیم کرد. گروه اول کسانی هستند که هرچند در حوزههای علمیه نجف و قم صاحب نام و اعتبار بودهاند، اما تشخیص دادهاند که حضورشان در میان شیعیان افغانستان ضروریتر است. آنان پس از بازگشت به افغانستان، پرچم حفظ و ترویج معارف اهلبیت علیهمالسلام را در جغرافیایی برافراشته نگاه داشتهاند که از محرومترین مناطق جهان اسلام به شمار میرفت. مرحوم آیتالله سید حسن رئیس یکاولنگ (که به تأیید جمعی از علما، مادامی که در نجف حضور داشت، همسنگ مرحوم آیتالله خوئی به حساب میآمد)، مرحوم آیتالله میر علی احمد حجت، مرحوم آیتالله وحیدی جاغوری، مرحوم آیتالله خسروی، مرحوم آقای بحر، مرحوم شیخ سلطان و بسیاری دیگر از علما که ذکر نامشان در این مجال نمیگنجد، در این زمینه خوش درخشیدهاند. این دسته از علما، افزون بر ترویج معارف اهلبیت در افغانستان، سنگ بنای تربیت شاگردان ممتازی را گذاشتهاند که بعدها در مراکز علم و فقاهت، افغانستان را به عنوان یکی از کانونهای تولید دانش در معارف اهلبیت معرفی کردند. اما دسته دوم کسانی هستند که با تربیت شاگردان برجسته در قم و نجف ـ که مراکز اصلی فقاهت و علوم اهلبیت شمرده میشوند ـ سهم شیعیان افغانستان در غنای علوم اسلامی را به شدت افزایش دادهاند. مرحوم آیتالله مدرس افغانی، آیتالله صالحی مدرس و برخی دیگر از شخصیتها، از جمله کسانی هستند که بخش قابل توجهی از فضلای کنونی حوزههای علمیه و مجتهدان و صاحبنظران شیعه از کشورهای مختلف، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم شاگرد آنان بودهاند یا از میراث علمی ایشان بهره بردهاند. دسته سوم کسانی هستند که در عرصه تولید اندیشه و تألیف، گامهای بلندی برداشتهاند. از مرحوم آخوند خراسانی، صاحب کتاب «کفایه الاصول» که اثر او در بیش از یک قرن گذشته اصلیترین متن اصولی حوزههای علمیه جهان شیعه بوده است اگر بگذریم، فقهایی چون مرحوم آیتالله فیاض، مؤلف کتابهای «محاضرات فی علم الاصول»، «منهاج الصالحین»، «المباحث الاصولیه» و «مصباح المنهاج»، شهید آیتالله سید سرور واعظ، مؤلف «مصباح الاصول»، مرحوم آیتالله محمدآصف محسنی، مؤلف آثاری چون «معجم الأحادیث المعتبره»، «بحوث فی علم الرجال» و «مشرعه بحار الأنوار» و نیز مرحوم آیتالله محقق کابلی، مؤلف آثاری چون «منهاج الصلحاء»، «المباحث الفقهیه» و «وظیفه القضاه»، از چهرههای تابناک افغانستانی هستند که بخشی از حافظه علمی معاصر حوزههای شیعه را شکل دادهاند. آثار فقهی، اصولی، حدیثی، تاریخی و کلامی این عالمان، در کنار سالها تدریس و تربیت شاگرد، میراثی ارزشمند برای جامعه علمی شیعه به شمار میرود. این نقشآفرینی در تولید دانش توسط فضلای افغانستانی امروز نیز ادامه دارد. حضور گسترده پژوهشگران افغانستانی در مراکز علمی و پژوهشی حوزه، از جمله پژوهشگاهها و مراکز وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی در مشهد و قم و نیز مراکز مطالعاتی نجف اشرف، نشان میدهد که سهم افغانستان در تولید دانش دینی، محدود به گذشته نیست و همچنان تداوم دارد. چنانکه نقشآفرینی پژوهشگران افغانستانی در شکلگیری و تکمیل آثاری چون «معجم موضوعی تفاسیر»، «معجم موضوعی نهجالبلاغه» و «تفسیر راهنما»، نقشی برجسته و انکارناپذیر بوده است. علاوه بر آن، رقم انتشار مقالات و پژوهشهای علمی که در هر یک، قدمی رو به جلو گذاشته و سهمی در خور ملاحظه در تولید دانش داشتهاند، به هزاران کتاب و مقاله میرسد؛ رقمی که در نسبتسنجی با جمعیت و امکانات در اختیار طلاب افغانستانی، بسیار فراتر از ظرفیتهای ظاهری آنان ارزیابی میشود. از این رو، تاریخ تشیع افغانستان را نباید صرفاً تاریخ بهرهمندی از معارف اهلبیت علیهمالسلام دانست؛ بلکه باید آن را تاریخ مشارکت در گسترش و تولید این معارف نیز به شمار آورد. سرمایه انسانی برخاسته از این سرزمین، طی دهههای متمادی بخشی از بار علمی حوزههای شیعه را بر دوش کشیده و در شکلگیری میراث فقهی، حدیثی و فکری معاصر جهان تشیع سهمی ماندگار ایفا کرده است. سخن آخر: تجربه نشان میدهد که هرگاه جامعه شیعی افغانستان بر سرمایه علمی خود تکیه کرده و سکانداری خود را به علمای با تقوا سپرده نه کم سوادهای فرصت طلب سیاستگر، توانسته فراتر از محدودیتهای جغرافیایی و سیاسی اثرگذاری کند حتی اگر عده ای کوشیده باشند تا سهم شیعیان افغانستان در تقویت شیعه در دنیا را نادیده بگیرند. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=264879
هزینه سکوت بیشتر است یا اعتراض؟ پس از اعتراضات روز گذشته جبرئیل هرات و شهادت و زخمی شدن شماری از هموطنان، برخی این پرسش را مطرح کردهاند که آیا اساساً تشویق مردم به اعتراض، چیزی جز به کشتن دادن آنان است؟ این پرسش، در نگاه نخست، دلسوزانه و منطقی به نظر میرسد. هیچ انسان عاقلی خواهان کشته شدن مردم نیست و هیچ جامعهای از پرداخت هزینه استقبال نمیکند. اما آیا میتوان از این مقدمه به این نتیجه رسید که مردم نباید اعتراض کنند؟ اگر چنین باشد، آنگاه هر حاکمیتی که آمادگی بیشتری برای استفاده از زور داشته باشد، عملاً حق اعتراض را از جامعه سلب کرده است. در این صورت، میزان خشونتی که یک حکومت حاضر است اعمال کند، تعیینکننده حدود آزادی مردم خواهد شد و این تحدید، تمام شؤون زندگی مردم - حتی امور کاملا خصوصی آنها- را در بر خواهد گرفت. واقعیت این است که تقریباً همه جنبشهای اعتراضی در جوامع استبدادی با هزینه همراه بودهاند. اعتراض هنگامی شکل میگیرد که بخشی از مردم به این نتیجه برسند که ادامه وضع موجود، خود هزینهای سنگینتر از اعتراض دارد. در ماجرای جبرئیل نیز به نظر میرسد مسئله، صرفاً بازداشت چند نفر نیست. برای بسیاری از مردم جبرئیل، بازداشت زنان و دختران به بهانه حجاب، آن هم در شرایطی که تصاویر منتشرشده نشان میدهد پوشش آنان در چارچوب قوانین اعلام شده توسط خود طالبان است، به معنای تعرض به حریم خانواده و کرامت انسانی و رویدادی در جهت تحقیر آنها تلقی شده است. از همین رو، اعتراض آنان را نمیتوان صرفاً یک واکنش احساسی به یک رویداد محدود دانست یا آن را منتسب به تحریک افرادی از بیرون قلمداد نمود. البته این سخن به معنای بیاهمیت دانستن جان انسانها نیست. کشته شدن حتی یک نفر نیز تلخ و تأسفبار است. اما کسانی که اصل اعتراض را محکوم میکنند، باید به این پرسش نیز پاسخ دهند که جایگزین چیست؟ اگر مردم نباید اعتراض کنند، چگونه باید از حقوق خود دفاع کنند؟ از چه نهادی دادخواهی کنند؟ به کدام مرجع مستقل شکایت ببرند؟ از چه راهی مانع تکرار چنین رفتارهایی شوند؟ بدون پاسخ به این پرسشها، مخالفت با اعتراض بیش از آنکه یک راهحل باشد، دعوت به پذیرش وضع خفت بار موجود است. مسئله اصلی این نیست که اعتراض هزینه دارد یا ندارد. مسئله این است که چه شرایطی مردم را به جایی رسانده که با وجود آگاهی از خطر، همچنان اعتراض را انتخاب میکنند؟ ایا مردم معترض در جبرئیل پیش بینی نمیکردند که ممکن است با مشت آهنین طالبان مواجه شوند؟ قطعا چنین چیزی را پیش بینی میکردند. اما با آن هم، شرایط را آنچنان دشوار دیده اند که هزینه سکوت را بیش از هزینه اعتراض دانسته اند. بهنظر شما، هزینه تداوم گروگانگیری نوامیس مردم توسط طالبان و هتک حرمت انها بیشتر است برای مردم جبرئیل یا هزینه اعتراضی که ممکن است با خشونت طالبان پاسخ داده شود؟ شاید مهمترین پیام اعتراض مردم جبرئیل همین باشد؛ اینکه در برخی موارد، ترس دیگر برای وادار کردن مردم به سکوت کافی نیست. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=265221
پایان عصر مدیریت خشم اداره امر به معروف طالبان بیش از آنکه یک نهاد دینی باشد، یک اداره استخباراتی است که در مسیر تطبیق پروژه های امنیتی طالبان گام برمیدارد. در واقع طالبان از اين اداره، صرفا به عنوان پوششی برای اخلاقی نشان دادن پروژه های امنیتی خود استفاده می کنند. غالب دستگیری های اداره امر به معروف طالبان، گامی در راستای اعمال فشار بر مردم به منظور وادار کردن انها به تمکين مطلق از طالبان است نه اینکه واقعا خلاف شرعی اتفاق افتاده باشد. طبیعیست که این رویکردی طالبان، رفته رفته کاسه صبر مردم را لبریز کند، اما طالبان برای مدیریت مردمی که در فضای اختناق تحمیلشده از سوی آنان زندگی میکنند، از دو ابزار بیش از همه استفاده کردهاند. نخست، از طریق راهاندازی برخی تشکلها و نهادها ـ مانند کمیسیون عالی شیعیان ـ و بهکارگیری شماری از افراد در این ساختارها. دوم، ایجاد سوپاپهای اطمینان برای تخلیه بخشی از فشار روانی جامعه از طریق دادن اجازه اعتراض کنترل شده به تعدادی خاص از افرادی که با طالبان تعامل دارند. در عین حال. آنچه امروز در جبرئیل هرات اتفاق افتاده، تنها نوک کوه یخ نارضایتیهایی است که در نتیجه انباشت فشارها و به سر آمدن صبر مردم، رفتهرفته خود را آشکار میکند. اعتراض مردم جبرئیل به ستمی که بر آنان روا شده است خصوصا نسبت دستگیریهای بیمورد در مواردی که به نوامیس مردم مربوط میشود، تنها یک جلوه از ناراحتی عمیقتری است که نسبت به شیوه اداره طالبان وجود دارد. فشارهایی که طالبان در این سالها بهصورت مستمر بر مردم وارد کردهاند، تاکنون به دلایل مختلف به یک اعتراض عمومی فراگیر تبدیل نشده بود. یکی از این عوامل، نقشآفرینی همان دو ابزاری بوده است که پیشتر از آن یاد شد. در عمل، برخی نهادها و تشکلهای مورد حمایت طالبان، بیش از آنکه بازتابدهنده مطالبات واقعی مردم باشند، در مسیر انتقال و تطبیق تدریجی سیاستها و خواستههای طالبان بر جامعه حرکت کردهاند. از سوی دیگر، برخی چهرههای همکار با طالبان - که اصل حاکمیت این گروه را پذیرفته اند- در مقام منتقد ظاهر میشوند، گاه با موضعگیریها و اعتراضات زبانیِ کمهزینه ـ بیآنکه اقدام مؤثری در پی آن باشد ـ توانستهاند بخشی از خشم و نارضایتی عمومی را تخلیه کنند و مانع از تبدیل شدن آن به یک مطالبه فراگیر شوند. اما تداوم ستم طالبان به گونهای نیست که اینگونه موضعگیریهای بینتیجه بتواند در بلندمدت خشم فروخورده مردم را مهار کند. عملکرد طالبان پیوسته بر آتش زیر خاکستر نارضایتی عمومی میدمد و به نظر میرسد دورهای که صرفاً با چند سخنرانی، چند بیانیه یا چند اعتراض زبانی بتوان مردم را آرام نگاه داشت، رو به پایان است. رفتهرفته کارآمدی نهادهای وابسته و چهرههایی که تاکنون در عمل به مدیریت خشم عمومی کمک کردهاند، کاهش مییابد و اگر دامنه نارضایتیها گسترش پیدا کند، ظرفیت این ابزارها نیز برای کنترل اوضاع محدودتر خواهد شد. در چنین وضعیتی، اگر طالبان به بقای خود میاندیشند، چارهای جز دست کشیدن از ستم و تمکین به حقوق انسانی و اسلامی مردم ندارند. و نهادها و افرادی که تاکنون در مسیر تطبیق پروژههای طالبان یا مدیریت نارضایتیهای عمومی از طریق اعتراضات زبانی و بیحاصل حرکت کردهاند نیز باید بدانند که در شرایط دگرگونیهای اجتماعی، ایستادن در کنار مردم یا در برابر مردم، هر دو هزینه و پیامدهای خود را خواهد داشت. محرم نزدیک است و مردم در فضای عاشورایی، بعید است ذلت را پذیرا باشند. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=265051
بیش از یک حمله، بیش از یک پیام ایران به وعده خود وفا کرد و با حمله اسرائیل به ضاحیه بیروت، بدون هیچ تردیدی حملات موشکی سنگینی را به اسرائیل آغاز کرد. لحن ترامپ نشان میدهد که ضربات موشکی به اسرائیل، کاری بوده و رئیسجمهور آمریکا قصد ندارد ـ دستکم بهطور علنی ـ وارد درگیری شود. احتمالاً از نظر ترامپ، هنوز هم آتشبس ـ که آمریکا سخت به تداوم آن نیازمند است ـ نقض نشده است. اما حملات ایران به اسرائیل، حاوی چند نکته مهم است: ۱. نخست آنکه توان جنگی ایران همچنان در سطحی هست که آمریکا از ورود به جنگ مجدد خودداری کند. البته عوامل دیگری نیز در این تصمیم مؤثرند؛ از جمله شرایط داخلی آمریکا، هزینههای اقتصادی جنگ و اولویتهای دیگر واشنگتن در عرصه بینالمللی. با این حال، آمریکا عواقب آغاز یک جنگ جدید را بهدرستی درک کرده و اقدامات اسرائیل را تحریکی برای ورود به جنگی میداند که نفعی در آن نیست. معنای روشن این وضعیت آن است که ایران همچنان از سطح بالایی از بازدارندگی برخوردار است و توانسته هزینههای هرگونه رویارویی مستقیم را برای طرف مقابل به شکل معناداری افزایش دهد. ۲. اسرائیل تحولات جاری را در چارچوب یک تهدید وجودی ارزیابی میکند. به همین دلیل، هیچ ابایی از انجام اقدامات پرریسک و حتی غیرمتعارف ندارد. امید اسرائیل این است که در نقطهای، آمریکا تصمیم بگیرد وارد جنگ شود. اما عقلای زیادی در آمریکا هستند که فهمیدهاند هزینههای جنگ برای اسرائیل، به اندازه منافع اسرائیل نیست. ۳. ایران با حمله دیشب، بیش از آنکه به اسرائیل پیام بدهد، به متحدان فعلی و بالقوه خود پیام داد. ایران نشان داد که برای متحدان خود تا سرحد پذیرفتن بیشترین هزینه ممکن، اهمیت قائل است. ایران به این درک رسیده که برای ماندن در فضای ابرقدرتها، باید متحدانش بتوانند روی حمایت او حساب کنند. ایران در جایگاه تثبیت موقعیت خود بهعنوان یک تکیهگاه مطمئن برای متحدانش، ریسک حمله به اسرائیل را در شرایطی پذیرفت که بسیاری از کارشناسان، دستیابی به توافق با آمریکا را نزدیک میدانستند. به گمان من، ایران با حمله دیشب، دستاوردی بسیار بیشتر از خشنودی حزبالله و مردم لبنان به دست آورد. ایران عملاً جایگاه خود را بهعنوان یک تکیهگاه قابل اعتنا و اعتماد در منطقه تثبیت کرد و همین مسئله، ضریب نفوذ ایران را در میان متحدان فعلی و بالقوه آن به شکل چشمگیری افزایش خواهد داد. ۴. نکته آخر اینکه اکنون ایران در شرایطی قرار گرفته که هر جریانی در منطقه، رابطه راهبردی خود با ایران را تحکیم کند، میتواند پس از عبور ایران از این بحران، بهعنوان بخشی از یک معادله بزرگتر منطقهای، از ظرفیتهای سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی حاصل از این همپیمانی بهرهمند شود و در تحولات منطقه نقش جدیتری ایفا کند. در این نکته، برای اهل خرد، نکات بسیاری نهفته است. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=264912
سعد محسنی را نقد نکنید/پروژه را ببینید سعد محسنی مالک مجموعهای از رسانههاست که در مدیریت افکار عمومی افغانستان و انجام عملیات روانی، در تمام بیستوچند سال گذشته نقش فعالی داشتهاند. درباره او که خود معمولاً کمتر در رسانهها حضور مییابد، دشوار است گمان کنیم سخنی را بدون محاسبه و برنامهریزی بر زبان آورده باشد. رسانههای تحت مدیریت سعد محسنی از ابتدای فعالیت تاکنون، از مهمترین رسانههای همکار آمریکا و سازمانهای امنیتی این کشور بودهاند. پروژههایی که او در حوزه رسانه از غرب دریافت کرده، همگی پروژههایی بزرگ بودهاند. استانداردهای کاری او نیز، چه از نظر فنی و چه از حیث بهرهگیری از روشهای عملیات روانی، بسیار حرفهای بوده است. سعد محسنی و تیم همکارش، مجموعهای کاملاً حرفهای هستند که بهعنوان بازوی رسانهای آمریکا و غرب، حتی در دوره سلطه طالبان بر افغانستان نیز مطابق برنامه عمل کردهاند. از این رو، آنچه اکنون درباره عادی بودن شرایط افغانستان تحت سلطه طالبان از سوی او مطرح شده، به سیاق گذشته الزاماً نمیتواند صرفاً یک نظر شخصی باشد؛ بلکه میتواند بخشی از یک پروژه رسانهای جدید تلقی شود. به نظر من، به جای آنکه سعد محسنی را نقد کنیم و از او بپرسیم چرا برای عادیسازی طالبان چنین ادعایی را مطرح کرده است، بایسته آن است که به پشتپردههای این اقدام توجه کنیم. این احتمال وجود دارد که آمریکا و طالبان وارد مرحلهای جدید از پروژه افغانستان شده باشند و سعد محسنی شخصاً مأموریت اجرای بخش رسانهای آن را بر عهده گرفته باشد. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=264791
مرجعیت کشف میشود، ساخته نمیشود ارتحال آیتالله العظمی فیاض رحمت الله علیه برای شيعيان افغانستان، ضایعهای چند بعدی است. در چند دهه اخیر، او برجستهترین فقیه افغانستانی در میان فقهای نامدار شيعه در حوزه علمیه مملو از فقیه نجف اشرف بود. جایگاه تثبیتشده علمی او در ميان فقها، از او تکیهگاهی مطمئن برای شيعيان افغانستان نیز ساخته بود که بدون شک، تا سالها قابل جبران نیست. آیتالله العظمی فیاض، محصول قریب به یک قرن تلاش علمی از یکسو و مراقبت نفس و تقوا از سوی دیگر بود و همینها موجب شده بود که جایگاه او در ميان فقها، ممتاز و کمنظیر باشد و مقلدین او، بیش از آنکه افغانستانیها باشند، از شيعيان سایر کشورها تشکیل شوند. آیتالله العظمی فیاض از آن دسته فقهایی بود که مرجعیت خود را نه از طریق تبلیغات، مناسبات سیاسی و یا حمایتهای جریانی، بلکه از مسیر طولانی تحصیل، تدریس، تحقیق، تربیت شاگرد و شهادت اهل فن به دست آورده بود. مرجعیتی که محصول نزدیک به یک قرن مجاهدت علمی و اخلاقی بود و از همین رو، فراتر از مرزهای ملی و تعلقات محلی، مورد اعتماد شیعیان در کشورهای مختلف قرار گرفت. از اين جهت، او بر خلاف میل برخی از جریانها که با هدفگذاریهای سیاسی، داعیه مرجعیتسازی بومی دارند، نه یک مرجع بومی بلکه یک مرجع مورد اتفاق تمام شيعيان عالم بود و احتمالا به همین دلیل هم، نه او تمایل داشت با این جماعت هموطن خود مأنوس باشد و نه آنها، از مرجعیت او چندان استقبال میکردند. آیتالله العظمی فیاض در هیاهوی بومیسازی مرجعیت ـ بدون در نظر گرفتن جایگاه علمی، اجتهاد، تقوا و شرایط لازم برای تصدی چنین جایگاهی و تنها با ملاحظات سیاسی و جریانی ـ آنقدر که در میان شيعيان افغانستانی مهجور ماند، در میان سایر شيعيان جهان، کمنام و نشان نبود. به نظر من، درگذشت او، علاوه بر اینکه صدمهای بزرگ علمی و فقهی برای جامعه شیعه است، از این جهت برای شیعیان افغانستان صدمهای بزرگتر است که یکی از مهمترین نمونههای مرجعیت برآمده از مسیر طبیعی علم و فقاهت را از میان آنان برده است. بزرگترین درسی که میتوان از زندگی آیتالله فیاض آموخت آن است که مرجعیت شیعه، مقامی اعتباری و قابل اعطا از سوی جریانهای سیاسی و رسانهای نیست؛ مرجعیت، نتیجه دهها سال تلاش علمی، اجتهاد، تقوا و پذیرش طبیعی در میان اهل علم و مؤمنان است. هرگاه این معیارها تضعیف شود و ملاحظات غیرعلمی جای آن را بگیرد، نخستین آسیب متوجه جایگاه فقاهت خواهد شد. آیتالله فیاض یادآور این حقیقت بود که در سنت شیعه، مرجعیت نه با انتساب قومی و ملی به دست میآید و نه با حمایتهای سیاسی؛ بلکه تنها سرمایهای که میتواند یک فقیه را به مرجعیت برساند، علم، تقوا و پذیرش طبیعی در میان اهل خبره است. از خدای متعال برای روح مرحوم آیتالله فیاض علو درجات مسئلت داریم. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=264406
اول آمریکا یا اول اسرائیل؟ ترامپ، پیشنویس توافق با ایران را که طی پنجاه روز گذشته مورد مذاکره و بررسی طرفین قرار داشت، رد کرد. این تصمیم از آن جهت اهمیت دارد که مذاکرات اخیر با ابتکار واشنگتن آغاز شده بود و طی هفتههای گذشته نیز نشانهای از مخالفت رئیسجمهور آمریکا با چارچوب کلی آن دیده نمیشد. از همین رو، تغییر ناگهانی موضع کاخ سفید پرسشهای جدی درباره عوامل مؤثر بر این چرخش ایجاد کرده است. این تحول در شرایطی رخ میدهد که طی روزهای اخیر، تنشهای پراکندهای میان ایران و آمریکا به وقوع پیوسته است؛ تنشهایی که هرچند هنوز به سطح یک جنگ تمامعیار نرسیدهاند، اما در کنار اقدامات نظامی اسرائیل در لبنان، فضای منطقه را بار دیگر به آستانه یک رویارویی گسترده نزدیک کردهاند. واقعیت آن است که ایالات متحده در شرایط کنونی، بیش از آنکه به دنبال آغاز یک جنگ جدید باشد، به خروج از بحرانهای فرسایشی موجود نیاز دارد. ادامه درگیریها در غرب آسیا نهتنها هزینههای نظامی و امنیتی سنگینی بر واشنگتن تحمیل کرده، بلکه توانایی آمریکا برای تمرکز بر رقابتهای راهبردی با قدرتهایی چون چین و روسیه را نیز محدود ساخته است. از منظر اقتصادی نیز آغاز یک بحران بزرگ نظامی میتواند پیامدهای قابل توجهی برای آمریکا داشته باشد. در شرایطی که بازارهای مالی، فناوری و هوش مصنوعی در انتظار رویدادهای مهم اقتصادی ماههای پیش رو هستند، هرگونه بیثباتی گسترده در منطقه میتواند بر بازار انرژی و به دنبال آن بر سایر بخشهای اقتصاد جهانی تأثیر منفی بگذارد. بر همین اساس، این پرسش مطرح میشود که چرا دولت آمریکا در چنین شرایطی از توافقی فاصله گرفته که به نظر میرسید میتواند از تشدید تنشها جلوگیری کند؟ چرخش ناگهانی رئیسجمهور آمریکا را میتوان نتیجه فشار و لابیگری جریانهای حامی اسرائیل در آمریکا دانست؛ جریانهایی که در عمل، شعار «اول آمریکا»ی ترامپ و گفتمان ماگا را به حاشیه رانده و منافع آمریکا را فدای ملاحظات اسرائیل میکنند. از نگاه این جریانها، هرگونه توافق میان تهران و واشنگتن میتواند موقعیت اسرائیل را در برابر ایران و حزبالله به شدت تضعیف کند. این جریانها، نگاه داشتن پای آمریکا در جنگ با ایران را تنها راه حفظ و نجات اسرائیل میدانند و به همین دلیل با هر توافقی میان ایران و آمریکا که در آن، قدرت ایران به رسمیت شناخته شود و منافعش تا حدی تامین گردد، مخالفت میکنند. در مقابل، نشانهها حاکی از آن است که ایران نیز خود را برای سناریوهای مختلف، از جمله تشدید درگیریها، آماده کرده است. در صورت وقوع جنگی جدید، بعید به نظر میرسد دامنه آن به مرزهای جغرافیایی منطقه محدود بماند. تنگه هرمز، بابالمندب و شبکه گسترده منافع و پایگاههای آمریکا در منطقه، همگی میتوانند در چنین شرایطی به کانونهای بحران تبدیل شوند. همچنین انتظار میرود در صورت گسترش درگیریها، بخش عمده ظرفیت موشکی و پهپادی ایران مستقیماً متوجه اسرائیل باشد. به همین دلیل، تصمیم اخیر ترامپ صرفاً یک اقدام دیپلماتیک نیست، بلکه میتواند پیامدهای ژئوپلیتیکی گستردهای به همراه داشته باشد. اگر مسیر فعلی به افزایش تنش منجر شود، آمریکا و متحدانش ممکن است خود را در برابر بحرانی ببینند که کنترل و مدیریت آن بسیار دشوارتر از آغاز آن خواهد بود. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=264009
ماموریت طالبان در جنگ ایران و آمریکا طالبان مدعی بودند که دشمن آمریکا هستند، اما اکنون که 90 روز از جنگ آمریکا علیه ایران گذشته، هیچ نشانهای از این دشمنی به چشم نمیخورد. با ادعای طالبان مبنی بر سالها جنگ علیه آمریکا، انتظار این بود که لاقل در اعلام موضع، کنار ایران بایستد، اما این گروه رسما اعلام کرد که در این جنگ، موضع بی طرفی فعال دارد. از سوی دیگر، یعقوب مجاهد در ملاقات با علی باقریکنی معاون شورای عالی امنيت ملی ایران در مسکو گفته است که خاک، حریم هوایی و مرزهای افغانستان منشأ تهدید علیه جمهوری اسلامی ایران نبوده و طالبان این موضوع را در جنگ اخیر ثابت کردهاند. اما اساساً طرح این مسئله به این شکل، از ریشه غلط است. طالبان، انجام ندادن یک اقدام خصمانه علیه ایران را بهعنوان «سرمایه راهبردی» به فروش میرسانند، حال آنکه جلوگیری از استفاده از خاک افغانستان علیه همسایگان، کمترین وظیفه هر حاکمیتی است، نه یک امتیاز قابل معامله. طالبان مدعی «بیطرفی فعال» اند؛ اما در جنگهای ژئوپلیتیک، بیطرفی، یعنی ایستادن در کنار مهاجم. درست است که طالبان به عنوان یک سازمان امنیتی همکار و متعهد به آمریکا در جنگ رمضان، علیه ایران وارد نشد، اما دلیل اصلی این مسأله این است که اساسا چنین مأموریتی به آنها سپرده نشده بود. این گروه اگرچه مستقیماً وارد جنگ نشد، اما پیش از جنگ، مهمترین خدمت خود به آمریکا را علیه ایران انجام داده بود: نابودی عمق راهبردی ایران در افغانستان که سرآغاز دومینوی سقوط تا دمشق و .... گردید. افغانستانِ دوره جمهوریت، علیرغم همه ضعفها و مشکلاتش، یکی از مهمترین حوزههای نفوذ جمهوری اسلامی ایران بود. مجموعه اقوام فارسیزبان به عنوان متحدین تمدنی و مجموعه شیعیان به عنوان متحدین مذهبی ایران در افغانستان، در سرتاسر ساختار قدرت افغانستان چنان نفوذی داشتند که بخش مهمی از پروژههای ضد ایرانی آمریکا در منطقه را خنثی میکردند. شبکه نیروهای همسو با ایران، از دولت و پارلمان تا ساختارهای فرهنگی، امنیتی و اجتماعی، ظرفیتی ساخته بود که میتوانست افغانستان را به یکی از مهمترین نقاط فشار علیه آمریکا تبدیل کند. ایران همواره حداقل نیمی از ساختار قدرت سياسی را در اختیار داشت و حکومت وابسته به آمریکا، نمیتوانست هیچ وزیری را بدون جلب نظر تهران، منصوب کند. سقوط جمهوری اسلامی افغانستان، فقط سقوط یک حکومت نبود؛ بلکه فروپاشی یکی از مهمترین عمقهای راهبردی جمهوری اسلامی ایران و از بین رفتن شبکه ای گسترده از نفوذ فرهنگی، سیاسی، مذهبی و امنیتی در شرق جهان اسلام بود. خدمتی که طالبان به آمریکا کرد، نابودی همه این ظرفیتها بود؛ ظرفیتی که عدهای در داخل ایران نیز، با کشاندن جمهوری اسلامی به باتلاق حمایت از طالبان، در تخریب آن شریک شدند تا جاییکه علاوه بر نهادهای مؤثر علمی، فرهنگی و سیاسی و افراد شاخص نزدیک به ایران حتی نهادهای کمک رسانی همچون کمیته امداد امام خمینی -رحمت الله علیه- هم از فعالیت بازماندند. حقیقت این است که در جنگ جمهوری اسلامی ایران با آمریکا، افغانستان میبایست همچون عراق، لبنان و یمن، یکی از مراکز وارد آوردن ضربه به نیروهای متجاوز میبود. نه نفوذ ایران در افغانستان کمتر از عراق و یمن و لبنان بود و نه عِده و عُده متحدین ایران، کمتر از آن کشورها. پس اگر امروز حاکمیت افغانستان در بزرگترین تقابل جهان اسلام با آمریکا کنار ایران نایستاده، این یک فاجعه است، نه یک دستاورد. مسئله اصلی این نیست که طالبان علیه ایران نجنگید؛ مسئله این است که افغانستان، از یک عمق راهبردی جمهوری اسلامی ایران، به سرزمینی تبدیل شده که حاکمانش حاضر نیستند کوچکترین هزینهای به سود ایران بپردازند و از همراهی مردم افغانستان با ایران نیز جلوگيري میکنند. و البته معلوم هم نیست که اگر مأموریت آنها تغییر کند، همچنان در موضع بی طرفی فعال باقی بمانند و رسما در کنار آمریکا نایستند. متحدین واقعی ایران در افغانستان، هنوز همان متحدین سابقاند، نه طالبان؛ همانهایی که در دوران جمهوریت، کنار ایران و در مقابل آمریکا بودند و در روزهای جنگ و پس از شهادت رهبر امت، از افغانستان تا خیابان های ایران و شهرهای مختلف اروپا، آشکارا همراهی خود با جمهوری اسلامی ایران را فریاد زدند. وگرنه طالبان که سیاست «بیطرفی فعال» ــ تو بخوان همراهی نرم با آمریکا ــ را در پیش گرفتهاست. سید احمد موسوی مبلغ http://atlaspress.news/?p=263469
همراهی کنیم سخنان حجتالاسلام واعظ زاده در خطبه های روزگذشته نماز عید قربان، هرچند که دیرهنگام بیان شده، اما سخنان درستی است. ایشان از کسانیست که تمام راههای همکاری و تعامل با طالبان را پیمود و مایوس شدن ایشان، نشانگر این است که دیگر هیچ اميدی به اصلاح طالبان وجود ندارد. به گمانم، بایسته است که همه ما از موضعگیری اخیر ایشان نسبت به طالبان حمایت کنیم. شخصیت های علمی و مذهبی مستقر در افغانستان همچون جناب اقای حجت که دارای پایگاه و جایگاه مردمی هستند و سایر شخصیت های مطرح و فعال، به همراهی با اقای واعظ زاده در این اعتراض و انتقاد به طالبان، اولی تر از بقیه اند. شورای علمای شیعه و حتی کميسيون عالی شیعیان هم علیرغم خطاهای بزرگی که پیش از این مرتکب شده اند، میتوانند اکنون با اقای واعظ زاده همصدا شوند و از مظلومیت شیعیان در برابر طالبان دفاع کنند. فرصت خوبی برای عبور از اختلاف و اجتماع برای قدرتمند شدن شیعیان فراهم شده است. به ويژه اینکه ماه محرم نزدیک شده و میشود از فرصت محرم برای تثبیت اقتدار اجتماعی شیعیان به منظور احقاق حقوق انها استفاده مفید کرد. سید احمد موسوی مبلغ