tgindex
آسمان✨ فاطمه یاوری

آسمان✨ فاطمه یاوری

Статистика
@Fatemeh7Asemanперсидский

من تهی پیمانه بودم سرکشیدم خویش را @Fa7te7me

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
47
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
272
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
88
40 постов
Вовлечённость
32,4%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 47
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
53
1/48двое суток
60
1/72трое суток
65

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • https://t.me/DastanakNevisan/12

  • روزم مبارک 😉😎😁

  • Ashkan Khatibi ~ Music-Fa.Com – Dasteto Bede Man ~ Music-Fa.Com

  • https://t.me/Fatemeh7Aseman/324?comment=1350

  • بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوسِت نداشته باشم اتل و متل، بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می خونه باغ من سرده، همه ی گُل هاش، پژمرده دونه دونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه دلم تنگه پرتقال من، گلپرِ سبزه قلب زار من منو ببخش از برای #تو، هر چی که بخوای می‌یارم اتل و متل، نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه عطر و بوش همین، غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه آهای زمونه، آهای زمونه این گردونه تو کی داره میچرخونه؟ بودنت هنوز مثل بارونه، مثل قدیما پاک و روونه از پشت این دیوارِ بی رحمی که بینمونه آچین و واچین، عسلِ شیرین قصه مون هنوز ناتمومه از اینجا به بعد کی می دونه که چی سرنوشتمونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه بارون بارونه، بارون بارونه

  • ۱۰ ۱       ۲       ۳     ۴       ۵      ۶      ۷      ۸     ۹ دوشنبه‌ها با تن‌نامه‌ام: حنجره‌ام: فروردین ۱۳۹۷، کلاس صدای هانیه‌ کیان، موسسه‌‌ی موسیقی ناصر چشم آذر، روی نُت خواندن را با کتاب مشایخی تمرین می‌کردیم. فاطمه: اردیبهشت، ناصر چشم آذر سکته کرد و تمام. یک هفته اشک می‌ریختم. اشکان خطیبی، هنرمند محبوبم با همسر جذابش آناهیتا درگاهی به خاک‌سپاری ناصر آمد و با اشک سخن گفت. اشکان را با شام ایرانی و هنر آشپزیش، ترانه‌های نوستالژی در کنسرت چشم آذر، ویولون نوازیش در «سینما نیمکت» عریان در برف، سازماندهی کمک‌ به مردم آبروداری که شغلشان را در پاندمی از دست داده بودند، می‌شناسم. در روزهای قرنطینه، شاهد کوشش‌های شبانه‌روزی‌اش بودم. برایم نمادی از انسانیت و هنر است. و متولد ماه مهر مانند من. حنجره‌ام: به گمانم پاییز یا زمستان ۱۳۹۸ بود، خیلی وقت بود که تمرین نکرده بودیم و پس از مدت‌ها او را دیدی. گفت: بخوان. باور کن گوگوش را خواندم و او ساز زد و ضبطش کرد. فاطمه: خودم تنها یک دقیقه‌‌ی اولش را دوست دارم ولی دوستانم محبت‌های بسیار داشتند به من و تو در آن آهنگ. حنجره‌ام: بهار ۱۴۰۲ و اجرا و هم‌خوانی در جمع یاوران به سوی تعادل، پاییز همان سال که ترانه‌ای گفتی، با ملودی در سرت در خیابان خواندم؛ با اجازه‌ی پیمان در آرتاک فرستادی و شیرین شنید و شدی خواننده‌ی گروه آماتوری که دف و سه‌تار و تار و سنتور و تنبک می‌‌نواختند باهم. مدرسه‌‌ی آواز داود محمدی در همان زمستان که شب‌ها بود و گاهی از خستگی خوابت می‌برد. بهار ۱۴۰۳ که در جلسه‌ی پایانی دوره‌ی پیشرفته‌‌ی به سوی تعادل، با الهه نقشه کشیدید که این بار در نقش شرکت کننده از یاوران قدردانی کنید؛ شعری سرودی با ملودی و با نوایم که از استرس و شب‌بیداری، گرفته بود حسابی، خواندم و همه‌ به گرمی و طبق برنامه‌‌تان در گروه همسُرایی، همراهی کردند. فاطمه: چه هم‌سُرایان ماهی. یادت هست؟ کامبیز جان یگانگی با لطفش گفت: «من قدردانی از این قوی‌تر تا حالا نشنیده بودم.» وای چه خاطرات نفس‌گیر و با شکوهی، چه اشک‌ها که ریختم و چه بسیار شرم‌ها که در بر گرفتم. هر کدامشان لایه لایه مرا به خودم نزدیک می‌کردند و مسیرم باز شد برای رسیدن به مدرسه‌‌ی نوشتن عزیزم. چه عجیب که در دهمین دوشنبه‌‌ی گفتگو با تنم، به این خاطره رسیدیم؛ چند روزیست که منیژه‌ جان، آسمانی شده و امشب مراسم یادبودش بود. دوستان «به سوی تعادل» را دیدم و چه خوب که هنگام بازگشت، الهه‌ هم در آغوش کشیدم با اشک. این چند روز بارها فیلمش را دیدم. فیلم همان روز همسُراییمان، در لحظه‌ای که همگی نامش را بردیم و خواندیم. حنجره‌ام: منیژههههه با بودنت اینجا می‌شه خیلی ویژههههه و او با دست افشانی زیبایش، شادیش را ابراز کرد. فاطمه: با آن دستان مادرانه‌اش و همه با حال خوشش خندیدند. منیژه، ماما بود و مهربان؛ چه داستان‌ها که آن دستان دارند با نوزادان و حالا با خاک هزاران دست، هم‌سایه و هم داستان شدند. برایش نوشتم: «بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید ... صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که بر آید💫» برایم نوشت: «... به امید دیدار هر چه زودتر در روزهایی سراسر نور و خوشی 🙏❤️😘😘» پاسخش به شادباش نوروزم: «... به امید روزهایی پر از نور و شادی و صلح برای همه مردم ایران و آرزوهای بزرگی که داری 😘😘😍😍❤️✌️✌️» و پیامک آخرم به او: درود خیلی زود بود منیژه جان رفتنتون. سفرتون آروم. دلم براتون تنگ می‌شه. گفته بودید به امید دیدار هر چه زودتر در روزهایی سراسر نور و خوشی و خودتون خیلی زود سراسر نور شدید و به نور پیوستید✨ حنجره‌ام: هم‌زمانی‌ها گاهی بسیار غریبند. منیژه پهلوان، صدای دلنشینی هم داشت. فاطمه: آری، یادش همیشه گرامی 🤍 حنجره‌ام: تابستان ۱۴۰۳ در کلیسای کریم خان، تصمیم گرفتی کلیپی برای قدردانی از آقای هاکوپیان به بهانه‌ی شادباش زادروزشان بسازی. زمانی که با شور و ذوق با سیما و غزل در میان گذاشتی؛ سرشار از شوق شدی و شوقت شعری شد و نوای همان شبم، شد شروع کلیپ نهاییت. فاطمه: وای یادگاری لبریز از عشق شد. چقدر همراهی سیما جانم به عنوان نخستین همراه، مؤثر بود و همه‌ی همکاران قدیمی نازنینم. و باز هم‌زمانی دیگر، لوح تقدیری که ایشان با بزرگواری و کلام پر مهرشان در همان زمستان ۱۴۰۳ برایم امضا کرده بودند را سال پیش در چنین روزی، نوزدهم اَمرداد، سمانه‌ی عزیزم به دستم رساند. حنجره‌ام: فاطمه، شاید سدی که مولانا و حافظ گفته‌اند در حال فرو ریختن است و این‌ها همان هفت شهر عشق عطار بوده که با هم پیموده‌ایم. فاطمه: حتی اگر اندر خم یک کوچه‌ای که مولانا گفته مانده باشم، به گمانم از همان کوچه‌های پیچ در پیچ آشتی‌کنان من با تو و تمام تنم باشد. یکپارچگی، یگانگی و یکی شدنمان، شاید همان وصال حقیقی است و چه کشفی با ارزش‌تر از این گنج باشکوه. ادامه دارد...

  • Ashkan Khatibi ~ Music-Fa.Com – Dasteto Bede Man ~ Music-Fa.Com

  • https://t.me/maazic/21

  • ش شش ماه و شش روز دیگر فروشگاه‌های شهر، پر می‌شود از شکلات‌های شیک ولنتاین، شاید شبی شیرین برای شروع آفرینش یک عشق کامل باشد؛ شش دقیقه‌ی نیمه‌ شب امشب. هیششش، یوااااش، شاید... «به‌جای خلق يك عشق كامل، وقتمان را برای یافتن يک معشوق كامل تلف می‌كنيم.» تام رابينز

  • https://t.me/its_hitaa/292?comment=2629

  • تغییر زمان وبیکارهای «معماری تفکر» عشقا از اون‌جایی که ساعت قطع برق ظاهرا افتاده هشت شب، از امروز زمان برگزاری وبیکار رو برمی‌گردونیم به روال سابق. 😁✨💖✨ وبیکارهای «معماری تفکر» شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۶ توی لینک زیر: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor ساعت ۱۷ جمعه‌ها در نویسنده‌ساز: https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/nevisandesaz سرزبان

  • https://t.me/maazic

  • https://t.me/maazic

  • Ashkan Khatibi ~ Music-Fa.Com – Dasteto Bede Man ~ Music-Fa.Com

  • https://t.me/nila_shafaee/974

  • Ashkan Khatibi ~ Music-Fa.Com – Dasteto Bede Man ~ Music-Fa.Com

  • ۳ دل‌گفتار 🎶 ... همهٔ غمم بود از همین که خدا‌نکرده خطا کنی #هاتف_اصفهانی #نوا

  • ۹ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ دوشنبه‌ها با تن‌نامه‌ام: فاطمه: چقدر حرف تویت بود، تویم بود. راستی حرف‌ها توی تو جمع می‌شوند یا توی دل؟ حنجره‌ام: به گمانم در تمام تنت ولی گاهی بار آن‌ها را من می‌کشم و گاهی دل. گاهی روده، گاهی شانه و گردن و... چه خوب که نوشتن هست وگر نه بار همه‌ی این‌ها را باید ما می‌کشیدیم، بی‌درد دل. فاطمه: آخ آخ راست می‌گویی دست روی گردن و دل و روده و معده و شونه نگذار که خونه. حنجره‌ام: همیشه عاشق همسُرایی بودم. آن سال‌ها با حنجره‌ی‌ خواهرانت در ماشین و پشت سر مامان و بابا آنقدر می‌خواندیم که سرشان را می‌بردیم. فاطمه: یادت هست نامزدی سارا؟ بلافاصله پس از دبیرستان بود و در خانواده‌ی همسرش که پزشک بود و بسیار مذهبی، پخش موزیک ممنوع بود. ترانه‌ها را روی کاغذ نوشته بودم و با زهره، منصوره، فهیمه، لیلا و الهه توی ماشین تا برسیم آنجا تمرین می‌کردیم. وای چقدر خواندیم و رقصیدیم. فردایش تا ظهر خوابیده بودم. خواهرم زهره زنگ زد و پرسید فاطمه هنوز خوابه؟ مامان‌تاج گفت: داماد پزشک بوده و برایش استراحت مطلق تجویز کرده. بعد هم دانشجویی و همسُرایی با همنوردان در کوهستان. حنجره‌ام: خیلی خوب یادم است. مامان سارا از مهربانانی است که به من محبت و توجه کرده بود. پیش‌ از نامزدیش، روزی که تلفن زده بودی به خانه‌شان و ایشان پاسخ داده بودند. سارا گفت: «مامانم گفته فاطمه چه صدای قشنگی داره.» فاطمه: ای ناقلا، تو هم که مدام حواست به این بود که یکی تعریفت را کند و قند در دلت آب شود. حنجره‌‌ام: همان پایان دبیرستان بود با زهره، رفیق شفیقت رفتید دماوند، خانه‌ی دایی زهره و با کلی بچه. آجان خدابیامرزش هم بود. زهره سه‌تار می‌زد و من می‌خواندم. «چه شود به چهره‌‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی، که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی، تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین، همه‌ی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی، همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی» فاطمه: هرگز فراموش نمی‌کنم، مدیریت بحران زن دایی هما و مهرش را. صبح که بیدار شدیم، گویا شیر آبی باز مانده بود و کل زیرزمین را آب گرفته بود؛ خم به ابرویش نیاورد. همه‌ی ما را جمع کرد و با کاسه و لگن آب‌ها را خارج کردیم. چقدر خندیدیم و خوش گذشت. حجره‌ام: تنشان سلامت و دمشان گرم. فاطمه: ولی انگار بین من و هنر  سد درونی بلند و قطوری قرار داشت. همان سدی که جیمز هالیس در مرداب روح از قول مولانا می‌‌گوید: «وظیفه‌ی تو جست و جوی عشق نیست، بلکه تنها وظیفه‌ی تو جست و جو و یافتن تمام سدهایی است که تو در برابر آن (عشق) در درون خود، ساخته‌ای.» یا به قول حافظ «میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» حنجره‌ام: فروردین ۱۳۹۲ میدان هفت تیر، آموزشگاه موسیقی ... او گفت: چه صدای خوبی داری. هرگز فراموش نمی‌کنم. زیرا اصلاً اهل تعارف نبود. فاطمه: آره، هنوز فایل‌های ضبط شده‌ی کلاسمان را دارم. سال ۹۱ بود که همکار هاکوپیانم احمد که یکی از شش مهندس صنایعی (سمانه، کاوه، احمد، میثم و رضا) بود که هم‌زمان با هم، سال ۸۶ استخدام شده بودیم و چه خاطرات خوشی داریم با هم، گفت: « خانم یاوری برو دنبال یک هنری، هر هنری» خودش گیتار می‌زد. فکر کردم چه هنری؟! حنجره‌ام: می‌دانستی آواز را دوست دارم اما باورم نداشتی و تصمیم گرفتی مشورت کنی. فاطمه: انتخابم شاخه‌ای از موسیقی بود. با همکار هنرمندم به کلاس موسیقیش رفتم. مرجان، دوست ناب و بغل دستیم در سرویس کارخانه، که امسال ده سال تمام می‌شود که مهاجرت کرده و به محض وصل شدن اینترنت ایران در خرداد ماه، پس از سه ماه؛ عکس پسر هجده روزه‌اش را برایم فرستاد. از دور بوووووییدم (به به، بوی نوزاد) و به پسر سه ساله‌اش که در نقش برادر بزرگ، چه شیرین و دلرباست، بالیدم. حنجره‌ام: استادش می‌گفت چهارده سال، نوازنده‌ی سه‌تار بوده، اما مدام در کنسرت‌ها نگاهش به دنبال تنبک. در نهایت به عشقش رسیده بود. دفی به دستت داد و ضربه‌‌ی کوچکی به آن زدی؛ آن‌چنان شوری داشت که وجودت تحملش را نداشت. فاطمه: احساسم را با هیجان بیان کردم. مرجان گفت: استاد شما فاطمه را نمی‌شناسید، احساس واقعیش همین است. بعدها که فهمیدم ساز مورد علاقه‌ام پیانو است. به بینشی رسیدم، انگار شوری درونم دارم که با آواز خواندن، برون می‌ریزد و با پیانو آرام می‌شود. ما با هم به تعادل می‌رسیم. مانند یک کنسرت که سازهای متفاوت در آن هارمونی ایجاد می‌کنند. مثلاً مرجان، خودش همان نوای آرام و دلنشین پیانوست و شاید وجودش با شور دف به تعادل می‌رسد و در دف نوازی می‌درخشد. حنجره‌ام: آواز را انتخاب کردی. هم‌زمان با او آشنا شده بودی و شد معلم و یارت. ادامه دارد...

  • https://t.me/Mitra_Nevis39/1109?comment=9077