- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 26
- 1/48двое суток
- 29
- 1/72трое суток
- 32
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حالا هی بهم بیتوجهی کن... منم وقتی مردم، وقتی عکسهامو با چشمهای تار نگاه کردی و گفتی: دلم برات تنگ شده... حداقل تو خوابم بیا... نمیام.
без подписи
خیانت همیشه به معنای بودن با آدمِ دیگری نیست. گاهی خیانت یعنی بیتوجهی، یعنی کمرنگ شدنِ مهر، یعنی دیر جواب دادن و بیدلیل منتظر گذاشتن، یعنی کنار کسی بودن، اما شبیه نبودن. خیانت یعنی دلی را بیدلیل شکستن، یعنی احساسات کسی را جدی نگرفتن، یعنی ارزشِ حضورش را ندانستن، خیانت فقط بغل کردن و بوسیدنِ دیگری نیست؛ گاهی آنقدر کسی را زجر میدهی، آنقدر سرد میشوی و آنقدر دوست داشتنش را فراموش میکنی، که حس کند دیگر دوستش نداری. و چه خیانتی دردناکتر از اینکه آدمی، در کنار تو باشد اما احساس تنهایی کند. #هدیه_مهرا
без подписи
و دیر میفهمیم که فقط مادر است که خوبت را میخواهد؛ میخواهد تو بالاتر از خودش برسی، تو را زیباتر از خودش ببیند، و آرزو دارد تو از خودش بهتر و عالیتر باشی. فقط اوست که گاهی با تلخترین حرفها و با سختترین نگاهها، فقط و فقط خیرت را میخواهد؛ چون خوشبختی تو، برای او از خوشبختی خودش مهمتر است. #فاطمه_سما
گرچه آرام و رقصان، میانِ واژگانت گم میشوی، من هم هرچه بیشتر میآیم به دنبالت بگردم، بیشتر خودم را گم میکنم میانِ پیچ و تاب روزهایت. اما با یک جمله، آشنایم شدهای. همیشه که آشنا، به یاد داشتن نام و دانستن رنگِ مورد علاقهاش نیست... من موردِ علاقههای خودم…
گرچه آرام و رقصان، میانِ واژگانت گم میشوی، من هم هرچه بیشتر میآیم به دنبالت بگردم، بیشتر خودم را گم میکنم میانِ پیچ و تاب روزهایت. اما با یک جمله، آشنایم شدهای. همیشه که آشنا، به یاد داشتن نام و دانستن رنگِ مورد علاقهاش نیست... من موردِ علاقههای خودم را هم نمیدانم اما دیدگاهِ تو به زندگی را فهمیدهام. اینکه از امید و یأس سخن میگویی و با عشق، آتش بازی را از سر میگیری... اینکه به خودت ایمان داری و از سختیها، هنر خلق میکنی. تو شایستهی امید هستی اما گاهی در پسِ درِ امید، به انتظار معجزه میمانی... شاید این چرخِ گردون روزی به میلِ ما بچرخد و تا آن روز، امیدوارم امید را از یاد نبرده باشی. دوستدارِ تو: شاید کسی در اعماق مرداب.
تو بدبخت نیستی، زخمی هستی بیایید به بدبختیهایمان از زاویهای دیگر نگاه کنیم. از آن خانهی غمگینی که از رنجهایت ساختهای، بیرون بیا. تو آنقدر در خودت و در دردهایت حبس شدهای که درِ خانهات را به روی خوشحالی بستهای. بازش کن. اجازه بده خوشبختی، حتی اگر کوچک راهی به لانهات پیدا کند. تو بدبخت نیستی. بیشانس هم نیستی. تو خودت را در رنجها غرق کردهای؛خودت را میان «نمیشود»ها حبس کردهای،آرزوهایت را کشتهای و حالا چیزی که برایت مانده، فقط کاش بمیرم هاست. اما تو بدبخت نیستی؛ زخمی هستی. و زخم، درمان میشود. زخمهایت را ببین. بشناسشان. بپذیرشان. بعد، خودت را از قید نمیشود ها آزاد کن؛از رنجهایی که شاید دیگر وجود ندارند،از ترسهایی که سالهاست در ذهنت ساختهای،از ناامیدیهایی که به خودت باوراندهای،و از بدشانسیهایی که شاید بیشتر از آنکه در زندگیات باشند، در ذهنت زندگی میکنند. تو محکوم نیستی تا آخر عمر در همان خانهی تاریک بمانی. در را باز کن. شاید زندگی، پشت همان دری ایستاده باشد که مدتهاست از ترس باز کردنش خودداری کردهای. #فاطمه_سما
ناز بوی من مبادا ناکسان بویت کند با بدان کمتر نشین ترسم که بد خویت کند بوی عطر زلف تو دیوانه سازد عالمی بشکند دستی که قصد لمس گیسویت کند #شعر
без подписи
گاهی از خودم میپرسم: چرا ایقدر تلاش میکنی، وقتی میدانی شاید آخرش به آنچه میخواهی نرسی؟ و به یاد میآورم که: چون نمیخواهم سالها بعد، در گوشهای از زندگیام بنشینم و با حسرت بگویم: من میتوانستم تلاش کنم… اما نکردم. شاید موفق نشوم. شاید تمام زحماتم به نتیجهای که میخواهم نرسد. اما دستکم میدانم که تمام تلاشم را کردهام. من نمیخواهم این سالهای جوانی را فقط با ترس از شکست بگذرانم. نمیخواهم یک روز به گذشته نگاه کنم و ببینم چقدر فرصت داشتم، اما بهخاطر ترس، تردید یا ناامیدی هیچ کاری نکردم. پس تلاش میکنم؛ حتی وقتی سخت است، حتی وقتی امیدم کمرنگ میشود، حتی وقتی نمیدانم آخر این مسیر کجاست. چون شاید نرسیدن درد داشته باشد، اما حسرتِ [میتوانستم و نکردم] دردناکتر است. من فقط یکبار این سن را زندگی میکنم. پس نمیخواهم بگذارم بیهوده بگذرد. اگر قرار است شکست بخورم، میخواهم در مسیر تلاش شکست بخورم؛ نه در حسرتِ تلاش نکردن. #فاطمه_سما #دل_نوشت
فقط به پنج تا چنل نامه تحویل میدم. فقط پنج تا فور:)
Channel photo updated
تو برایم همچو هوای دودآلود میمانی؛ اگر نفست بکشم، میمیرم،و اگر نفس نکشم،باز هم میمیرم. #فاطمه_سما
تو مثل آتشی؛ نزدیکت که میشوم میسوزم، دور میشوم یخ میزنم... #فاطمه_سما
گفت: «آهنگ پشتو دوست ندارم،اما اگر احمد ظاهر بخواند فرق میکند...» تقدیمت🫠
без подписи
без подписи
کاش در قرن گذشته به دنیا آمده بودم؛ جایی که دنیا هنوز احتمالِ خوشبخت شدن داشت. جایی که آسمان بوی باروت نگرفته بود و آبی، آبی بود؛جایی که دریای کابل پر از آبِ خروشان بود؛جایی که دختران و زنان آزاد بودند؛جایی که اسلام وارد سیاست نشده بود؛جایی که عشق و رفاقت حقیقی بود؛جایی که درهای تحصیل بسته نبود و مردم هنوز خندههای حقیقی داشتند. دنیا اینقدر بیرحم نبود. شاید دنیا آن روزها خوشحال بود؛شاید دوران جوانیاش را میگذراند. خبری از فیلترها، هوش مصنوعی، رباتها، گوشیهای هوشمند، تلویزیونهای رنگی و هندزفری نبود. مردم به اسم «ترند» و «جراحی زیبایی» چیزی را نمیشناختند و همه خودِ حقیقیشان بودند. آدمها یا اهل سیگار و میخانه بودند، یا اهل کتاب و چای. از لباسهایی که به ظاهر حجاباند و در حقیقت بدننما، خبری نبود؛ از آدمهای شیطانصفتِ شیخنما هم خبری نبود. انتحار و انفجار، جنگ و قتلِ مظلوم، مرضهای گوناگون، زلزله و سیلاب و آتشسوزی هر لحظه با ترس و استرس زندگی کردن، و اینهمه به زندگی آدمها گره نخورده بود. ما نسلی هستیم که خوشبختی را لابهلای ورقهای کتاب خواندیم؛ پشت پردهی تلویزیون تماشایش کردیم؛ و در قصههای کودکیمان زندگیاش کردیم. ما نسلی هستیم که به جای تجربهی خوشبختی، دربارهاش خواندیم. #فاطمه_سما #دل_نوشت
گفت: از آدمکِ درون قلبت بگو! گفتم: لیلا نیست، ولی مجنونم کرده... جفاهایش زیاد است، زخمهایش بیشمار؛ خلاصه اینکه، بیچارهام کرده... #فاطمه_سما #دیالوگ