کاغذِ خطخطی (داستان-رمان)
Статистикаمجموعهای متنوع از داستانهای کوتاهِ نویسندگانِ جهان. نوشتههای خودم با #م_سرخوش مشخص هستند؛ اگر نقد و نظری داشتید، خواندنش باعث افتخارم است: @Innate_Lonely گروهِ #خطبهخط_باهم برای رمانخوانیِ گروهی: @Fiction_11
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 38
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 98
- 1/48двое суток
- 112
- 1/72трое суток
- 121
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
صدفیلمی که قبل از مرگ باید دید در 💠@honar7modiran جملات طلایی انگیزشی 💠@khalse_daroon یه لقمه انگلیسی 💠@english1388 بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم 💠@matlabravanshenasi جملاتی که شما رو میخکوب میکنه! 💠@its_anak بیاید زبان انگلیسی یاد بگیریم 💠@Eng_Learners_Mb باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان ) 💠@gharibianlavasanii زیبایی های آفرینش 💠@stiiiiicker ترکی رو آسون یادت میدم 💠@TurkishDilli کتابهای صوتی «کاملا رایگان» 💠@PARSHANGBOOK شعر ناب و کوتاه 💠@sher_moshaer داستان های افسانه ای صوتی جهان 💠@mehrandousti کارگاه رایگان نویسندگی 💠@anahelanjoman علوم و فنون ادبی 💠@aroozgafyie آموزش رایگان مشاغل خانگی 💠@honarkadeh_aftab96 قلمرو زبانی 💠@zabanfarsiva آموزش فنّ ِبیان+گویندگی 💠@amoozeshegooyandegi ترفندهای روانشناسی 💠@aramesh_roh_ravan خانهی مولانا، اینجاست : 💠@Rumi_house هُنر شَراب زِندگیست 💠@Geraf_art بهترین ابیات در کلبه شعر 💠@kolbeh_sheerr کانال سیاسی، واجتماعی روزِ خوش 💠@Thegooddayy تراپی با هنر 💠@baharrezinart برنامه ریزی موفقیت 💠@ravanshenasi_movafagh کتابخانه صوتی 💠@omidearasbaran1 ادبیات و هر چکامه 💠@SELMULY آموزش رایگان نویسندگی 💠@amozshalpha باغ بهشت و سایه ی طوبی 💠@Bagebeheshtosaiietooba حسِ خوبِ آرامش+انرژیمثبت 💠@RangiRangitel بکگراند کارتونی، تِم فانتزی مود 💠@ThemeMood کلبه زیبای من 💠@cafeemiim فن بیان و مهارتهای ارتباطی 💠@FaneBayan_Mitra یک شاعر جوان 💠@isiamakeshghali آینه های خیال 💠@ayenehayekhiyal گزین بیت های فارسی 💠@Takbeitfarsi روانشناسی+پرسش و پاسخ 💠@ChannelGanjineh_Ravan دانلود یکجا فایل فشرده رمان های صوتی 💠@colberoman نویسنده شو 💠@daldastan گرامر/اصطلاحات/مکالمه| Grammar in Use 💠@Grammar_in_use25 یه تیکه از کتاب 💠@yetikeazketab دنیایی از دانستنی ها و شگفتی ها 💠@donyatanawo هفت هزار سالگان 💠@abcdef123456_Hafthezarsalegan پاتوق شاعران معاصر 💠@Bi_Molaahezeh قسمت هایی از بهترین کتاب ها! 💠@beautifulminds4 موسیقی بی کلام آتن تا سمرقند 💠@LoveSilentMelodies کتب گویای ژیگ 💠@zhig_story آموزش کامل زبان انگلیسی با روژان 💠@rozhan_english متینگ ادیتوران حرفهای 💠@editbe آموزش عربی 💠@ArshadDoktoriArabi غزلیات حافظ / رباعیات خیام 💠@GHAZALAK1 نویسندگان بزرگ جهان (𝐏𝐃𝐅) 💠@PARSHANGBOOK_PDF ادبیات فارسی متوسطه ی دوم 💠@farsiem2 قرابت و ضرب المثل 💠@gerabatmanai چند خط طلاییاز کتاب 💠@Donye_Khakestari داستان کوتاه / رمانخوانی گروهی 💠@FICTION_12 شعر خوب بخوانیم 💠@seda_tanha برگی از گلستان کتاب 💠@vaj_hay_eshgh درمان اضطراب ، استرس ، افسردگی 💠@hamsafarbamah کتاب بخوانیم 💠@LibMajazi انگلیسی حرفه ای کودک و بزرگسال 💠@RealEnConversations آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده 💠@ECONVIEWS برنامههای اندروید رایگان 💠@APPZ_KAMYAB تقویت انگلیسی با ۳۶۳ کارتون ۸ دقیقهای 💠@EnglishCartoonn2024 گلچین کتابهای صوتی PDF 💠@ketabegoia عکس، خاطره، زیبایی 💠@PURITY_SHOT هماهنگی برای تبادل @Fiction30
مجموعه داستانهای کوتاه کمدیهای کیهانی نویسنده: #ایتالو_کالوینو @Fiction_12
تا انتهای مردادماه، در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم مجموعه داستانهای کوتاه «کمدیهای کیهانی» از نویسندۀ ایتالیایی #ایتالو_کالوینو را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این مجموعهداستان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید. @Fiction_11
سفرت بهخیر اما، تو و دوستی، خدا را چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفهها به باران برسان سلام ما را @FICTION_12 🖤❤️
#کاریکلماتور رفتیم خرج زندگی را درآوریم، زندگی دخلمان را درآورد! #م_سرخوش @Fiction_12
#کاریکلماتور در غار تنهایی، موبایل آنتن نمیدهد! #م_سرخوش @Fiction_12
#پاراگراف «کاش وعدههای کشیشا درست بود و فقیربیچارهها دستکم اون دنیا دستشون به جایی بند بود». «آه، کشیشا! اگه خودشون به این حرفا اعتقاد داشتن، کمتر میخوردن و بیشتر کار میکردن تا اون بالا جایی واسه خودشون دستوپا کنن. نه باباجون، آدم وقتی مُرد دیگه مُرده!» #امیل_زولا از کتاب #ژرمینال @Fiction_12
خیالم که اوج گرفت، گیر کرد لای خطوط فقر. #م_سرخوش #کاریکلماتور مجله کاریکلماتور 🍎 @alirezajamshididastana
#یادداشتهای_روزمره همیشه خیال میکردم غمگینترین آدمهای دنیا کسانی هستند که یادشان نمیآید آخرینبار چه وقت خندیدهاند، تا اینکه به خودم آمدم و دیدم یادم نیست آخرینبار کِی گریه کردهام، و - بین خودمان بماند، هیچ ربطی به قَوی بودن ندارد - چقدر غمگین شدم از این که دیگر هیچ غمی نمیتواند اشکم را درآورد... #م_سرخوش @Fiction_12
رمان ژرمینال نویسنده: #امیل_زولا @Fiction_12
تا انتهای تیرماه، در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم رمانِ «ژرمینال» از نویسندۀ فرانسوی #امیل_زولا را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این رمان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید. @Fiction_11
без подписи
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستان کوتاه «گربهها به بهشت نمیروند» از نویسندۀ ایرانی #نسرین_قربانی را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه (همراه با نویسندۀ داستان) شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید. @Fiction_11
#یادداشتهای_روزمره قبل از جنگ، شادمانی مثل پوزپلنگی چالاک میدوید و ما لاکپشتوار دنبالش بودیم. حالا سرعت یوزپلنگ همان است، فقط لاکپشت مُرده! #م_سرخوش @Fiction_12
داستان کوتاه مهمان نویسنده: آلبر کامو @Fiction_12
مهمان (بخش ششم) نویسنده: #آلبر_کامو برگردان: #احمد_گلشیری آفتاب در آسمانِ آبی بالا آمده بود و روشناییِ آرام و درخشانی جلگهٔ متروک را میپوشاند. روی برآمدگیها، جابهجا، برف آب میشد و سنگها کمکم ظاهر میشدند. معلم، قوزکرده در کنار جلگه، به فکرِ بالدوچی افتاد. او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمیخواست ارتباطی با او داشته باشد. خداحافظی ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی آنکه علتش را بداند احساس میکرد تهی و درخورِ سرزنش است. در این لحظه صدای سرفۀ زندانی از آن سوی ساختمان به گوش رسید. دارُو بیآنکه خواسته باشد به صدای او گوش داد، و آنوقت خشماگین ریگی پرتاب کرد که صفیرکشان در برفها فرو رفت. جنایتِ ابلهانۀ مرد او را منقلب کرده بود، اما تسلیمکردنش کارِ شرافتمندانهای نبود. حتی فکر این موضوع او را از احساسِ خفتی دردآور میانباشت. او در عینِ حال به افرادِ خودی که مرد عرب را فرستاده بودند، و نیز به مرد عرب که دست به کشتن زده اما نگریخته بود، در دل ناسزا گفت. دارُو برخاست، ایوان را دور زد، بیحرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت. مرد عرب، خمشده بر کف سیمانیِ انبار، با دو انگشت دندانهایش را میشست. دارو به او نگاه کرد و گفت: «بیا». و پیشاپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوهپیمایی به پا کرد. ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفشِ بدون رویۀ خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به درِ خروجی اشاره کرد، گفت: «راه بیفت». مرد تکان نخورد. دارُو گفت: «من هم میآیم». مرد عرب بیرون رفت. دارُو به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پُر کرد. پیشاز رفتن، لحظهای جلوی میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانۀ در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: «راه از این طرف است». راهِ مشرق را در پیش گرفت و زندانی دنبالش راه افتاد. اما در فاصلۀ کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سرش شنید. ایستاد و پیرامون خانه را نگاه کرد، کسی آنجا نبود. مرد عرب که ظاهراً چیزی درنیافته بود او را تماشا میکرد. دارُو گفت: «راه بیفت!» یک ساعتی راه پیمودند، و سپس در کنار سنگِ آهکیِ قلهمانندی استراحت کردند. برفها سریعتر آب میشد و آفتاب بیدرنگ آبِ گودالها را مینوشید و به سرعت جلگه را که اندکاندک خشک میشد و چون هوا به ارتعاش درمیآمد پاک میکرد. هنگامیکه دوباره به راه افتادند، برخوردِ پایشان با زمین انعکاس پیدا میکرد. گهگاه پرندهای فضای پیشِ روی آنها را با فریادِ شادی میشکافت. دارُو هوای تازۀ صبحگاهی را عمیقاً تنفس میکرد. از دیدن جلگۀ گستردۀ آشنا، که حالا زیرِ گنبدِ آبیِ آسمان سراسر زرد بود، به وجد میآمد. آنگاه رو بهجنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند. به زمینِ مرتفعِ همواری رسیدند که صخرههایش درحالِ فروریختن بود. از آنجا به بعد، جلگه سراشیب میشد و از سوی مشرق به دشتِ پَستی میرسید که چند درختِ دوکمانند در آن به چشم میخورد، و از سوی جنوب به چینههایی سنگی منتهی میگردید که چشماندازی درهمبرهم به محیط میداد. دارُو هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار میکرد آسمان دیده میشد. هیچ انسانی بهچشم نمیخورد. دارُو به مرد عرب که مبهوت به او مینگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: «بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. این هم هزار فرانک پول». مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینهاش نگهداشته بود؛ گویی نمیدانست با آنها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: «نگاه کن، این راه به تنجویت میرسد. دو ساعت راه است. آنوقت به قرارگاه پلیس میرسی. منتظرت هستند». مرد عرب هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود. به مشرق نگاه کرد. دارُو آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنۀ زمین مرتفعی که بر آن ایستاده بودند کورهراهی دیده میشد. گفت: «این راهی است که از جلگه میگذرد. از اینجا یکروزه به چراگاه و چادرنشینها میرسی. آنها به رسم خودشان به تو جا و پناه میدهند». مرد عرب حالا بهسوی دارُو برگشته بود و در چهرهاش ترسی خوانده میشد. گفت: «گوش کن». دارُو سر تکان داد و گفت: «نه، حرف نزن. من دیگر برمیگردم». پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آنگاه شتابزده به مرد عرب که بیحرکت ایستاده بود نگاهی انداخت و دوباره بهراه افتاد. چند دقیقهای جز طنینِ صدای گامهای خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. اما لحظهای بعد برگشت. مرد عرب هنوز همانجا بر کنارِ تپه ایستاده بود، حالا دستهایش را انداخته بود و به معلم نگاه میکرد. دارُو حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، اما او دیگر صبرش تمام شده بود. دستش را به نشانهٔ بیزاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که ایستاد و نگریست. پایان. @Fiction_12
مهمان (بخش پنجم) نویسنده: #آلبر_کامو برگردان: #احمد_گلشیری بیصبرانه گفت: «اینجا دراز بکش. تخت مال توست». مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به دارُو گفت: «یک چیزی میخواستم بپرسم». معلم به او نگاه کرد. «ژاندارم فردا میآید؟» «نمیدانم». «شما با ما میآیید؟» «نمیدانم، چطور مگر؟» زندانی برخاست و روی پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغ برق مستقیماً به چشمهایش میتابید و او بیدرنگ آنها را بست. دارُو کنار تخت ایستاد و دوباره گفت: «چهطور مگر؟» مرد عرب چشمانش را زیر نور خیرهکننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند. گفت: «شما هم با ما بیایید». دارو تا نیمههای شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملا برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولاً برهنه میخوابید. اما هنگامیکه به صرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد. احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچه نبود، اگر پایش میافتاد میتوانست حریفش را دو نیم کند. از روی تختخواب او را زیر نظر داشت؛ مرد عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمان بستهاش در زیر نورِ خیرهکننده همچنان بیحرکت بود. هنگامیکه دارُو چراغ را خاموش کرد، گویی غلظتِ تاریکی چند برابر شد. شبِ بیستاره رفتهرفته درون پنجره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم، اندامی را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب همچنان تکان نمیخورد، اما چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه میزد. احتمالاً ابرها را دور میکرد و خورشید دوباره ظاهر میشد. بر شدت باد افزوده شد. مرغها اندکی بالوپر زدند و سپس ساکت شدند. مرد عرب به یک پهلو غلتید و به دارُو، که اندیشید صدای نالهاش را شنیده است، پشت کرد. دارُو سپس به صدای نفسِ مهمان خود، که عمیقتر و منظمتر میشد، گوش داد. به آن نفسهایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد، و بیآنکه بتواند چشم بر هم بگذارد به اندیشه فرو رفت. در این اتاق که یک سالی بود تنها میخوابید، حضور مرد عرب آزاردهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل میکرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیر یک سقف با هم سر میکنند، سربازان یا زندانیان، با همهٔ اختلافهایی که دارند، نوعی همبستگیِ عجیب احساس میکنند، و هر شب که سلاحها و لباسهای خود را از تن جدا میکنند گویی در اشتراکِ باستانیِ رؤیا و خستگی یکی میشوند، اما دارُو به خود آمد؛ از این اندیشهها بیزار بود، و خواب برایش ضروری بود. اما اندکی بعد که مرد عرب کمیتکان خورد، معلم هنوز نخوابیده بود. هنگامیکه زندانی دوباره حرکت کرد، او گوشبهزنگ، خود را جمع کرد. مرد عرب کمابیش با حرکتِ آدمی خوابگرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بیآنکه رویش را بهسوی دارُو بگرداند بیحرکت منتظر ماند، گویی بهدقت گوش میداد. دارُو تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفتتیر هنوز در کشویِ میز است. بهتر بود بیدرنگ دست به عمل بزند. اما همچنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکتِ آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهستهآهسته بر پا ایستاد. دارُو میخواست او را که با حالتی کاملاً طبیعی اما بسیار بیصدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. بهسوی دری میرفت که انتهای اتاق به انبار گشوده میشد. با احتیاط چفتِ در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد؛ بیآنکه ببندد. دارُو تکان نخورده بود. صرفا اندیشید: «فرار میکند. چه آسودگیِ خیالی!» با اینهمه، بهدقت گوش میداد. مرغها بالوپر نزدند. دیگر حتماً پایش به جلگه رسیده است. صدای شرشر آب به گوشش رسید. درنیافت چه میکند، تا اینکه مرد عرب را در چهارچوب در دید. در را بهدقت بست و بیصدا بهسوی تخت آمد. دارُو سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماق خواب به نظرش رسید که صدای گامهای دزدانهای را در اطراف ساختمانِ مدرسه میشنود. با خود گفت: «خواب میبینم!» هنگامیکه بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون میآمد. مرد عرب زیر پتوها به حالت قوزکرده، با دهانِ باز و کاملاً بیخیال خوابیده بود. اما وقتی دارُو تکانش داد ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به دارُو خیره شد؛ گویی برای نخستین بار بود که چشمش به او میافتاد. در چهرهاش چنان وحشتی خوانده شد که دارُو عقب رفت. «نترس، منم. وقت صبحانه است». مرد عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامش چهرهاش را پوشاند اما نگاهش تهی و بیحال بود. قهوه آماده شد. هر دو نشسته روی تخت سفری تکههای کیک را میجویدند و با قهوه میخوردند. سپس دارُو مرد عرب را به زیرِ انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دستهایش را بشوید. به اتاق برگشت. پتوها و تخت را تا کرد. تختخواب خود را مرتب کرد، و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به ایوان رفت. ادامه دارد... @Fiction_12
مهمان (بخش چهارم) نویسنده: #آلبر_کامو برگردان: #احمد_گلشیری دارُو بهسوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمیداشت برگشت. هفتتیر را از توی کشوی میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بیآنکه به پشت سر نگاه کند به اتاق خود رفت. مدتی روی تختخوابش دراز کشید و آسمان را که اندکاندک تیرهتر میشد تماشا کرد و به سکوت گوش داد؛ همان سکوتی که در روزهای نخستِ جنگ آزارش میداد. درخواست کرده بود در شهرِ کوچکِ دامنهٔ تپهها شغلی به او واگذار شود؛ تپههایی که جنگلهای علیا را از دشت جدا میکرد. در آنجا دیوارههای سنگی، که در بخش شمالی سبز و سیاه بود و در بخش جنوبی صورتی و ارغوانی، مرز تابستان همیشگی را مشخص میکردند. اما در بخش شمالی، در دل جلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در این بیابانها که ساکنانش سنگها بودند برایش دشوار بود. گهگاه شیارها او را به کشتوکار میخواندند؛ شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگ ساختمانی کنده شده بودند. سنگ تنها محصولی بود که با شخمزدن در این ناحیه به دست میآمد. دور از سنگ ها، قشر نازکی خاک گودالها را انباشته بود که روستاییان برای غنی شدنِ خاکِ باغچههای کوچک خود جمعآوری میکردند. وضع اینجا چنین بود: سنگ و صخره سهچهارم ناحیه را پوشانده بود. شهرها پا میگرفتند، رشد میکردند، سپس ناپدید میشدند؛ انسانها از راه میرسیدند، عشق میورزیدند، سرسختانه میجنگیدند، سپس جان میدادند. هیچکس در این برهوت، نه او و نه مهمانش، درخورِ اهمیت نبود. با اینهمه، دارُو میدانست بیرون از این برهوت، هیچیک از آن دو نمیتوانستند واقعاً زندگی کنند. هنگامیکه برخاست، صدایی از کلاس شنیده نمیشد. فکر میکرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی ندارد تصمیمی بگیرد. شادیِ وجدآوری که از این فکر احساس کرد شگفتآور بود. اما زندانی آنجا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمان باز به سقف خیره شده بود. در آن حال لبان کلفت او بهخصوص دیده میشد و توی چشم میزد. دارُو گفت: «بیا». مرد عرب برخاست و دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیکِ میزِ زیرِ پنجره اشاره کرد. مرد عرب بیآنکه چشم از دارُو بردارد نشست. «گرسنهای؟» زندانی گفت: «آره». دارُو میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهیتابه مایۀ کیک درست کرد و اجاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته میشد به انباری رفت و پنیر، تخم مرغ، خرما و کنسروِ شیرِ غلیظشده آورد. کیک که آماده شد آن را روی رفِ پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداری شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم مرغها را بههم زد و املت درست کرد. همچنانکه سرگرم کار بود، دستش به هفتتیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هفتتیر را در کشویِ میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکیِ شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برای مرد عرب غذا کشید، گفت: «بخور». مرد عرب تکهای کیک برداشت، با ولع به سوی دهان برد، اما درنگ کرد. پرسید: «شما نمیخورید؟» «تو اول بخور. من هم میخورم». لبان کلفت اندکی گشوده شد. مرد عرب درنگ کرد، سپس با عزمِ جزم کیک را گاز زد. غذا که تمام شد، مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: «شما قاضی هستید؟» «نه، من فقط تو را تا فردا نگه میدارم». «پس چرا با من غذا میخورید؟» «چون گرسنهام». مرد عرب سکوت کرد. دارو از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، بهطوریکه با تختِ خودش زاویۀ قائمه درست میکرد. از چمدان بزرگی که در گوشۀ اتاق بهطورِ عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغذ استفاده میکرد دو پتو برداشت و روی تخت سفری گسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به این کارها میزند؟! و روی تختخوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را مینگریست و سعی میکرد چهرۀ او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهانِ حیوانمانند و چشمانِ سیاهی که برق میزد چیزی نمیدید. با لحنی دشمنانه که مرد عرب را شگفتزده کرد، پرسید: «چرا او را کشتی؟» مرد عرب رویش را برگرداند. «فرار کرد، من هم دنبالش کردم». دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسشهای حزنآور بود: «با من چهکار میکنند؟» «میترسی؟» راست نشست و رویش را برگرداند. «پشیمانی؟» مرد عرب با دهان باز او را نگاه کرد. ظاهراً از حرفهای او سر در نیاورده بود. خشم دارُو شدت پیدا کرد. در عینِ حال از اینکه اندامِ درشتش بهسختی میانِ دو تختخواب جا داشت احساس ناراحتی و ناامنی میکرد. ادامه دارد... @Fiction_12
مهمان (بخش سوم) نویسنده: #آلبر_کامو برگردان: #احمد_گلشیری پساز آبشدن همهٔ برفها، آفتاب بارِ دیگر دستبهکار میشد و دوباره زمینها را میسوزانَد. آسمانِ صاف بار دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود را بر پهنۀ متروکی که جای انسان نبود میتابانَد. رویش را به بالدوچی کرد و گفت: «بعد از این حرفها، چه کار کرده؟» و پیشاز اینکه ژاندارم دهان باز کند، پرسید: «فرانسوی بلد است؟» «نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش میگشتیم، پنهانش کرده بودند. پسرعمویش را کشته». «مخالفِ ماست؟» «فکر نمیکنم. اما آدم مطمئن نیست». «چرا او را کشته است؟» «فکر میکنم دعوای خانوادگی بوده. ظاهراً یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلم است این است که پسرعمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوشتاگوش». و با حرکت دست، کشیدن تیغهٔ کاردی را بر گردن خود نشان داد. مرد عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. دارُو ناگهان در خود نسبت به مرد احساس خشم کرد، نسبت به همهٔ آدمها با کینهٔ دیرینه، نفرتِ مداوم، و شهوتِ خونریزیشان. صدای فشفش کتری از روی بخاری شنیده میشد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برای مرد عرب، که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دستهایش را کش داد و جبهاش گشوده شد. معلم سینۀ نحیف و مردانهاش را دید. بالدوچی گفت: «ممنون، پسرم. خوب، من دیگر میروم». برخاست، طنابِ کوچکی را از جیبش بیرون آورد و بهسوی مرد عرب رفت. دارُو با لحن سرد گفت: «چهکار میخواهی بکنی؟» بالدوچی بهتزده طناب را به او نشان داد. «احتیاجی نیست.» ژاندارم پیر با تردید گفت: «به خودت مربوط است. حتماً اسلحه داری». «هفتتیر دارم». «کجاست؟» «توی چمدان». «باید نزدیکِ تختخوابت باشد». «چرا؟ من ترسی ندارم». «دیوانهای، پسرم. اگر شورش دربگیرد، هیچکس در امان نیست، من و تو ندارد». «من از خودم دفاع میکنم. تا به اینجا برسند فرصت دارم». بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیل او دندانهای سفیدش را پوشاند. «فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را میخواستم بگویم. تو همیشه کلهشق بودهای. برای همین است که از تو خوشم میآید، به پسرم رفتهای». هفتتیرش را بیرون کشید و روی میز گذاشت. «مالِ خودت، از اینجا تا العمور دو تا هفتتیر نمیخواهم». اسلحه بر زمینۀ سیاهِ میز درخشید. هنگامیکه ژاندارم رویش را به او کرد، بوی چرم و تنِ اسب به مشام معلم رسید. دارُو ناگهان گفت: «گوش کن، بالدوچی، این کارها حالِ من را بههم میزند، بهخصوص این بابا. اما او را تحویل نمیدهم. پایش بیفتد جنگ هم میکنم، اما تحویلش نمیدهم». ژاندارم پیر رو در رویش ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد. آهسته گفت: «داری حماقت میکنی. راستش من هم از این کار خوشم نمیآید. آدم پساز سالهای سال که مرتب طناب به گردنِ محکومها انداخته، باز دستش پیش نمیرود طناب را به گردن محکوم جدید بیاندازد؛ آدم خجالت میکشد، آره، خجالت میکشد. اما این هم هست که نمیشود اینها را به حال خودشان گذاشت». دارُو گفت: «من تحویلش نمیدهم». «باز تکرار میکنم، دستور است، پسرم». «بسیار خوب، برای آنها هم حرف من را تکرار کن: تحویلش نمیدهم». بالدوچی سعی کرد بیندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به دارُو. سرانجام تصمیم خود را گرفت. «نه، چیزی به آنها نمیگویم. حالا که خیال داری ما را سنگِ رو یخ کنی، درنگ نکن؛ من چیزی نمیگویم. دستور داشتم زندانی را تحویلِ تو بدهم، و دارم همین کار را میکنم. فقط اینجا را امضا کن». «احتیاجی نیست. من انکار نمیکنم که او را به دست من سپردی». «سر به سرم نگذار. میدانم که راستش را میگویی. تو مال همین اطرافی و شیلهپیلهای در کارت نیست. اما این را باید امضا کنی. قانونِ کار این است». دارُو کشوی میز خود را گشود. یک شیشهٔ کوچکِ مربعشکل جوهر بنفش، و یک قلمِ چوبیِ قرمز با سرقلمیِ درشت که از آن برای نوشتنِ سرمشق استفاده میکرد بیرون آورد، و امضا کرد. ژاندارم کاغذ را بهدقت تا کرد و در کیفِ بغلیاش گذاشت. سپس بهسوی در راه افتاد. دارُو گفت: «تا دم در همراهت میآیم». بالدوچی گفت: «خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی». مرد عرب را نگاه کرد که بیحرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینیاش را بالا کشید و به سوی در رفت. گفت: «خداحافظ پسرم». در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلویِ پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف، صدای گامهایش را از انعکاس میانداخت. در آنسوی دیوار اسب تکان خورد، و چندین مرغ از ترس پروبال زدند. لحظهای بعد بالدوچی دوباره جلویِ پنجره دیده شد که افسارِ اسب را به دست گرفته بود و همراه خود میبرد. بیآنکه رویش را برگرداند، قدمزنان بهسوی سربالاییِ کوتاه راه میسپرد. سپس او پیشاپیش از نظر ناپدید شد. صدای سنگی که فرومیغلتید بهگوش رسید. ادامه دارد... @Fiction_12
مهمان (بخش دوم) نویسنده: #آلبر_کامو برگردان: #احمد_گلشیری ژاندارم با اشارهٔ دست سلام کرد و دارُو که غرق در اندیشۀ عرب بود پاسخی نداد؛ او جبهٔ آبیرنگِ نخنمایی به تن داشت، پاپوشِ بیرویهای پاهایش را که جورابِ پشمیِ ضخیمی داشت پوشانده بود، و چپیهٔ کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آنها نزدیک میشدند. بالدوچی جلوی اسب را میگرفت تا مرد عرب آزار نبیند، و هر دو آهستهآهسته پیش میآمدند. در فاصلۀ صدارَس، بالدوچی فریاد زد: «یک ساعته سه کیلومتر راه را از «العمور» تا اینجا طی کردیم». دارُو پاسخی نداد. او با آن ژاکت پشمی، کوتاه و چهارشانه میزد. آنها را میدید که بالا میآمدند. مرد عرب حتی یکبار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به ایوان گذاشتند، دارو گفت: «سلام، بفرمایید تو گرم شوید». بالدوچی بیآنکه سر طناب را رها کند با چهرۀ درهم پیاده شد. با آن سبیلِ زبر و کوتاه، به معلم لبخند زد. چشمانِ ریز و سیاهش، که زیر پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گرداگرد آن را چینوچروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمتکش نشان میداد. دارُو افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سوی دو مرد برگشت که حالا در مدرسه به انتظار او بودند. آنها را به اتاقش برد. گفت: «میروم کلاس را گرم کنم. آنجا راحتتریم». هنگامیکه به اتاق برگشت، بالدوچی روی تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مرد عرب بسته بود، گشوده بود. مرد عرب دوزانو کنار بخاری نشسته بود. دستهایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه میکرد. دارُو ابتدا چشمش به لبهای درشت، گوشتالو و صافِ او افتاد که کَمابیش سیاهپوستوار بود؛ بینیاش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تبآلود بود. چپیهٔ پسرفتهاش پیشانیِ بلند و لجوجانۀ او را نشان میداد. مرد عرب با آن چهرهٔ آفتابخورده که حالا از سرما رنگ باخته بود چنان حالتی بیقرار و سرکشانه داشت که هنگامیکه به سوی دارُو رو گرداند و یکراست در چشمانش نگریست، او را به تکان واداشت. معلم گفت: «برویم به آن اتاق تا برایتان چای نعنا درست کنم». بالدوچی گفت: «ممنون. چه دردسری! دلم میخواست بازنشسته میشدم». آنوقت رویش را به زندانیِ خود کرد و به عربی گفت: «بلند شو ببینم». مرد عرب برخاست و درحالیکه دستهای طنابپیچش را جلوی خود گرفته بود آهستهآهسته به کلاس درس رفت. دارُو چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیکترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاهِ میز و صندلیِ معلم و رو به بخاری، چمباتمه زده بود. هنگامیکه دارُو لیوان چای را به سوی زندانی دراز کرد، به دیدن دستهای طنابپیچِ او مردد ماند و گفت: «شاید بهتر باشد دستهایش را باز کنیم». بالدوچی گفت: «باشد، این برای توی راه بود». و خواست از جا برخیزد؛ اما دارُو که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بیآنکه چیزی بگوید با چشمان تبآلودش او را مینگریست. هنگامیکه دستهایش آزاد شد، مچهای متورم خود را مالید، لیوان چای را برداشت و مایع داغ را با جرعههای کوچک و سریع سر کشید. دارُو گفت: «خب تعریف کن ببینم کجا میروید؟» بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت: «همینجا، جانم». «چه شاگردانِ عجیبوغریبی! امشب را هم اینجا میمانید؟» «خیر، من به العمور بر میگردم، تو هم این بابا را در «تنجویت» تحویل میدهی. کلانتری در آنجا چشمبهراهِ اوست». بالدوچی با تبسم دوستانهای به او نگاه کرد. معلم پرسید: «موضوع چیست؟ سر به سرم میگذاری؟» «خیر جانم. این دستور است». «دستور؟ من که...» و مردد ماند، چون نمیخواست ژاندارمِ پیر را برنجاند. «میخواهم بگویم این کارِ من نیست». «چی گفتی؟! منظورت چیست؟ در جنگ مردم همهکاری میکنند». «پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم!» «خیلی خوب، اما دستور باید اجرا شود، و تو مستثنی نیستی. ظاهراً اتفاقهایی دارد میافتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز میشویم». دارُو همچنان لجوجانه مینگریست. بالدوچی گفت: «گوش کن، جانم. من از تو خوشم میآید، برای همین است که اینها را برایت میگویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسرِ این ناحیه نگهبانی بدهیم و من باید با عجله برگردم. به من گفتهاند این مرد را به دست تو بسپارم و بدونِ تأخیر برگردم. نمیشد او را آنجا نگهداریم. مردمِ روستا خیالهایی به سرشان زده بود، میخواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیشاز غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلومتر راه برای آدمِ نیرومندی مثلِ تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. برمیگردی پیشِ شاگردان و زندگیِ راحت و آسودهات». صدای اسب از پشت دیوار به گوش میرسید که خره میکشید و سُم به زمین میکوفت. دارُو از پنجره به بیرون نگاه میکرد. هوا کمکم صاف میشد و روشناییِ دشتِ برفپوش بیشتر میگشت. ادامه دارد... @Fiction_12