Film and stuff
СтатистикаCINEPHILE Letterboxd: https://boxd.it/9HHxZ Bingers: https://bingers.app/@imprnh ناشناس: https://t.me/harfmybot?start=1985770766
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 17
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 46
- 1/48двое суток
- 52
- 1/72трое суток
- 56
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Iconic 🤌🏿✨️
اسپویلر داره :)))
Obi-Wan: You were the Chosen One! It was said that you would destroy the Sith, not join them! Bring balance to the Force... not leave it in darkness! You were my brother, Anakin. I loved you. -Star Wars: Episode III – Revenge of the Sith
ادیت ببینیم.
مهمترین تفاوت فصل ۳ با دو فصل قبل اینه که از آماده سازی گذشتیم. فصل اول عمدتا مسئلهش معرفی جهان، روابط و مسئلهی جانشینی بود، فصل دو عملا در حالت تعلیق بود. حالا فصل ۳ پیامد موقعیتهای ساختهشده در دو فصل قبله. برای همین از اپیزود اول، برخلاف سکون نسبی فصل قبل با کنش مواجهیم. نبرد گَلِت دقیقا چیزیه که فصل دوم مدام وعده میداد و بهش نمیرسید. یک نکتهی مثبتی در رابطه با فصل ۳ و در کل مقولهی جنگ وجود داره. به نظرم فصل ۳ زمانی در اوجشه که جنگ رو نه به عنوان یک مجموعه نبرد که به عنوان ابزاری برای تغییر شخصیتها معرفی میکنه. مثلا مسیر رنیرا. در ابتدای سریال کسی بود که میخواست قدرت رو به دست بیاره و با این حال به عنوان یک حاکم مشروع و اخلاق مدار معرفی بشه. اما در انتهای فصل دیدیم که چیشد. اعدام های سپتون، برخوردش با هلینا و در نهایت واکنشش به خودکشی هلینا، مجموعهای از لحظاتن که این تغییر رو کامل میکنن. و اینجا یک نکتهی خیلی خوبی وجود داره. سریال عمدا کاری میکنه که انتخاب یکی از دو طرف برخلاف دو فصل قبلی خیلی سخت بشه. اگر بخوام از نظر آرک شخصیتی بگم، اگون برندهی فصل ۳عه. فصل سه برای اولین بار اگون رو از تجسم پادشاه بیعرضه و منفور به چیزی خیلی پیچیدهتر تبدیل میکنه. اگون همه چیز رو از دست داده. بدنش، قدرتش، جایگاهش و حتی تصویری که از خودش داشته. ولی در همین وضعیته که برای اولین بار واقعا تبدیل به Aegon میشه. همراهیاش با استرانگ هم به همین دلیل جواب میده. دوتا آدم نسبتا ناتوانن که باید با هوش و دروغ خودشون رو زنده نگه دارن. و برگشت سانفایر از نظر معنایی خیلی مهمه. اگون درست در لحظهای که تقریبا همهچیز رو از دست داده، دوباره چیزی پیدا میکنه که هویتش بهش گره خورده بود. در فصل ۳ دراماتورژی اژدهایان هم خیلی بهتر شده و از نظر شخصیتی گره خورده به مالکهاشون. به همین دلیله که در نبرد تامبلتون، وحشتناکترین بخشش اینه که قدرتی که انسانها تصور میکنن در کنترلشونه خیلی سریعتر از انتظار از کنترلشون خارج میشه. اولف یکی از بهترین نمونههاست. آدمیه که ناگهان به چیزی دسترسی پیدا میکنه که از ظرفیت روانی و اجتماعیش بزرگتره. نتیجه هم هرج و مرجه. مشکل بزرگ فصل ۳ اینه که از نظر اندازه خیلی بزرگتر شده اما هنوز مشکل توزیع زمان داره. بعضی شخصیتها اونقدری زمان دارن که انگار سریال داره براشون یک سریال دیگه توی خودش میسازه در حالی که بعضی کرکترها و موقعیتها در حاشیه قرار میگیرن در حالی که پتانسیل خیلی بالایی دارن. مثلا هرنهال از نظر اتمسفر و ایده جذابه اما مشکع اینه که سریال ازش به عنوان پیش برندهی درام استفاده نمیکنه و توش عملا مثل باتلاق غرق میشه. انگار که تکرار فصل دو باشه. وارد لوکیشن میشه، توهم میزنه، گفت و گو با الیس داره و خروج درستی ازش نیست. و همین باعث میشه ساختار فصل نامنسجم باشه. اگر بخوام خیلی فرمی نگاه کنم، فصل ۳ از نظر ریتم حرکت خطی نداره. اپیزود ۱ و ۲ انفجار داره، ۳ تا ۶ پراکندگی و انباشت داره، ۷ متمرکزه و ۸ مجدد انفجار داره. ساختار بدی نیست و حتی میتونه آگاهانه اتفاق بیفته. اما مشکل اینجاست که بخش میانی به اندازهی کافی پیشرفت نمیکنه. اگر با پیشرفت کامل پیش میرفتیم آخر این فصل میتونستیم نبرد چشم خدایان رو داشته باشیم. یعنی اتفاق میافته، شخصیتها حرف میزنن، اتحادها تغییر میکنن، آدمها میمیرن، اما وضعیت دراماتیک صحنه نسبت به ابتداش به اندازهی کافی تغییر نکرده. میشد جوری بشه که هر اپیزود مثل پایان اپیزود ۱ و ۲ و ۸ باشه. نتیجه میشه واژهی شاهکار. این و قبلا گفتم. یکی از بهترین اتفاقات فصل ۳ پیوند تئاتر و سینماست. چون سریال دربارهی آدمهاییه که در فضاهای بسته دربارهی قدرت حرف میزنن بعد همینا از اتاق میان بیرون و وارد میدان جنگ میشن. همچنان برای من بهترین اپیزود اپیزود ۱ و در کل اپیزودهاییه که جمع و جورتر و بستهترن. در نهایت فصل ۳ به معنای لغوی به فصل بهتری نیست، فصل درستتریه برای هر چیزی که سریال از ابتدا وعده داده. قطعا که باگهای خیلی بیشتری هست که بهشون اشاره نکردم اما عموما فصل پیشرفتهای چشمگیری نسبت به دو فصل قبل داشته. اگر خواستید مطالب قبلی از این سریال رو بخونید عبارتهای "خاندان اژدها" و "House of the dragons" رو سرچ کنید.
видео или голосовое, без подписи
من هر دو فصل گذشتهی سریال House of the dragons رو پشت سر هم ریواچ کردم و پشت بندش دو اپیزود جدید رو.
الان پیامام راجع به بیبی ریندیر و دیدم و پسر چقدر هایپ بودم...
همین الان بینج واچش رو تموم کردم و واقعا دوستش داشتم. اول از همه دوربین و ترکیببندیهاش رو خیلی دوست دارم. کاری که میکنه اینه که صمیمیت ایجاد میکنه بین مخاطب و بین کرکترا و جالب اینجاست که با اینکه کارگردانهای متفاوت داره اما همه این رو حفظ کردن. و بعد هم اینکه عاشق این اتمسفر و هوای ابری و گرفتهی بریتانیاییم. میتونم کلی اثر همینجوری معرفی کنم. متن هوشمنده. مخصوصا نحوهی عقب و جلو رفتن و غیرخطی بودن روایت. سریال از همون اول نتیجهی رابطهی نایل و روبن رو جلوی چشممون میذاره، ولی بهجای اینکه توضیح بده "چه اتفاقی خواهد افتاد" برمیگرده عقب و اجازه میده محاطب رابطه و گذشتهشون رو از تکههای مختلف سرهم کنه. این برای مخاطب معنا میسازه. درواقع یکی از دلایلی که میگم هوشمنده همینه. مخاطب با ۶ اپیزود ۱ ساعته قرار نیست به صورتی جدی و بینقص همه چیز رو بگیره و به خاطر بسپاره برای اپیزود آخری که اتفاقی بیفتد و مخاطب بگوید ای بابا فلان شد و بهمان شد به این دلیل به اون دلیل. در عوض میاد اپیزودها رو کپسول میکنه و تحویل مخاطب میده. میاد میگه الف اتفاق افتاد، چرا؟ چون ۱، ۲، ۳ دلیل. و بعد باز برمیگرده به الف. با این هیچ راه برگشتی وجود نداره و همه چیز در ذهن مخاطب حک میشه. و هرچقدر که جلوتر میره برداشت از شخصیتها بازنویسی میشه. با هر اپیزود نظرت رو عوض میکنی و از تیم کپ میری به تیم آیرون من. و همین میشه که مخاطب مثلا ۵ اپیزود منتظر صرفا یه توییست نمیمونه چون اون توییست رو توی اپیزودهای ابتدایی دیده تموم شده. کنجکاوی میسازه، معنا میسازه، عمق و همذاتپنداری میسازه. و همهی اینها در حالی اتفاق میفته که انسجام فیلمنامه از بین نمیره. و از همه بهتر برای من آرک [قوس] شخصیتی نایله. شاهکار مطلقه. از یک قربانی محض شما رو به جاهایی میبره که واقعا سورپرایز میشید. یه چیز جالب هم که باعث شد بهش فکر کنم این بود که دنیای ذهنی و قلم ریچارد گد رو خیلی نزدیک به فیبی والربریج میبینم. قاعدتا خیلی با هم فرق دارن، ولی یه شباهت اساسی بینشون هست: هر دو خیلی شخصی مینویسن. و برای خودشون مینویسن. هر دو هم یه جنس کنایهی خیلی مشخص دارن. اما تفاوت اینجاست که فیبی والربریج ذاتا طنازه. و اصلا موقعیتی که فیلمنامه درس قرار داره کمدیه [کمدی سیاهه ولی خب]. و باگ بزرگ هلف من اینه که به زور کمدی رو سعی داره بچپونه و اصلا کمدی نیست. آف و بیجا بودن. و احساس میکنم ریچارد گد کلا در حال زور زدن بود چه برای کمدی فیلمنامه چه بازی. توی ۵ اپیزود اول برام بازیش قابل قبول رو به بالا بود اما اپیزود آخر خیلی بد بود. برای احساسات زور میزد، برای گریه کردن زور میزد، برای خندیدن زور میزد و برای دو رگه شدن صداش هم زور میزد. اون یکی چنل گفتم که قطعا روی صداسازی کار کردن و تمرینات مکرر داشته اما باز با این حال زور میزد. و اینها در حالی بود که بازیگر نایل واقعا خوب بود. هم بازیگر بچگیاش و هم میانسالی هردو از بازیگرای روبن خیلی بازیگرای بهتری بودن. اما پایانش رو [باید بگم اتفاق پایانی رو] واقعا دوست داشتم.
Baby Reindeer 2024 Created by Richard Gadd
نیکولاس هولت برای بازی در نقش «گیلدروی لاکهارت» در فصل دوم سریال Harry Potter محصول شبکه HBO انتخاب شد. 🤖ربات دانلود فیلم و سریال @MyCinemaFact
آیا میدانستید گای ریچی میخواست فیلم سوم رو بیال بسازه و هردو بازیگر موافقت کرده بودن اما آردیجی اونقدر سرش شلوغ بود که پرونده بسته شد؟
شرلوک هلمز با بزرگترین رقیبش پروفسور موریارتی روبهرو میشه. هلمز همراه واتسون تلاش میکنن نقشهش رو کشف و متوقفش کنن. از نظر سرگرمکنندگی و شیمی رابرت داونی و جود لا حتی از فیلم اول هم بهتره [چون اون سکانس رقص ۱۰/۱۰]، ولی از نظر انسجام و ظرافت ضعیفتره. فیلم بیشتر از قبل خودش رو به استایل گای ریچی میسپاره که دوست داشتنیه، اما هرقدر هم که بهش فکر میکنم نمیتونم نه این فیلم و نه فیلم قبلی رو ببرم بین فیلمهای کارآگاهی محبوبم چون فیلم کمی بیش از حد قربانی اکشن میشه. ایدهی تقابل شرلوک و موریارتی خیلی جذابتر از خود پروندهایه که فیلم تعریف میکنه. نتیجهی استایل گای ریچی توی این فیلم بعضی وقتها خیلی جذابه ولی بعضی جاها حس انگار فیلم داره بیش از حد برای خفن بودن تلاش میکنه. و سکانس جنگل و تیراندازی از نمونههای خیلی خوب استفاده از اسلوموشن و پیشبینی حرکت توسط شرلوکه. تکنیک ریچی واقعا در خدمت شخصیت قرار میگیره در عین اینکه در خدمت سبک ریچیه. موریارتی با بازی جرد هریس انتخاب خیلی خوبیه، نه به اندازهی اندرو اسکات، اما خوبه. Watched: 6 April
Sherlock Holmes. 2009. Guy Ritchie. 7/10.
اگر درست یادم باشه چهارمین ریواچش میشه. شرلوک هلمز و دکتر واتسون بعد از چند پرونده، درگیر ماجرای مرموز لرد بلکوود میشن. قاتلی که بعد از اعدام، ظاهرا به شکلی ماورایی برمیگرده و نقشهای خطرناک برای بهدست گرفتن قدرت داره. من فکر میکنم هستهی نگهدارندهی این فیلم لاین آپ جود لا و رابرت دونیه چون واقعا چرا که نه. از نظر استاندارد هم فیلم کاملا قابل قبولیه، گرچه نه بهترین فیلم هیچکدومه و نه به نظرم اونقدرها زیباست. با گای ریچی معمولا از نظر بصری مشکل دارم. فیلتر و رنگبندی فیلم رو اصلا دوست ندارم. خیلی "فیلم انگلیسی" شده. بعضی حرکتهای دوربین هم، مثل اون حرکت رو به بالا، با فستموشن و تدوینش بیشتر اذیتکنندهان تا جذاب. پیشنهادم اینه که فیلمای این مدلی رو همیشه با بالاترین کیفیت ممکن ببینید. خیلی طرفدار اسپکت ریشوی فیلم نیستم. نه اونقدر واید و چشمگیره که جذابیت بصری ایجاد کنه، نه اونقدر بستهست که با تم فیلم راه بیاد. یه جاهایی حس تلویزیونی میده. و بله، فیلم کارآگاهی بدون توضیح حل پرونده بیمعنیه. اینکه شواهد رو جلوی چشم مخاطب بذاره کاملا درسته، ولی اون مونولوگهای طولانی شرلوک برای توضیح نتیجهگیریها برای من یه مقدار زیادیه. Watched: 3 April
Rocknrolla. 2008. Guy Ritchie. 8.9/10.
رایان مورفی کی سریال جدید ساخت
دوباره گای ریچیه و تکرار خودش. نقطهی قوت اصلی فیلم همچنان روایت چندلایهشه. چند خط داستانی رو همزمان جلو میبره و شخصیتها رو درگیر معاملهها و مسائلی میکنه که در نتیجه بهم وصل میشن. اما برخلاف ریوالور، اینجا پیچیدگی از جنس خوبشه. مخاطب اکثرا میفهمه چه اتفاقی داره میفته و تماشای فیلم لذتبخشه چون میبینی که مردم چطور دارن گلیم خودشون و از آب بیرون میکشن. تدوین فیلم یکی از نمونههای مشخص سبک ریچیه. مجددا کاتهای سریع، فریز فرین، نریشن، تایتل کارد و بازی با زمان و غیره و غیره. تازگی لاک استاک و اسنچ رو ندارن اما همچنان کار میکنن. چیزی که ریچی توش خیلی خوبه اینه که چطور یک صحنهی نسبتا ساده رو با تدوین و موسیقی تبدیل کنه به یک چیز پرانرژی. از نظر میزانسن و قاببندی هم فیلم نسبت به آثار قبلیش تمیزتر شده. قابها تمیزترن، نورپردازی کنترلشدهتره و طراحی صحنه پرجزئیاتتره. اما همین از اون وایب کثیف و خیابانی فیلمهای اولیه کم کرده. راکنرولا بیشتر یه تصویر ویترینی و سینمایی از لندن خلافکارهاس تا خود لندن واقعی آثار اولیه. شخصیتها هم بیشتر آرکیتایپهایین که مخصوص فیلمهای ریچی طراحی شدن. این مسئله به شخصیتپردازی هم برمیگرده. تقریبا همهی آدمها یا کاریزماتیک، یا باهوش، یا خشن و یا بامزهن و کمتر کسی واقعا فرصت پیدا میکنه لایهای فراتر از آرکیتایپش رو نمایش بده. از طرف دیگه، فیلم در استفاده از طنز موفقه چون کمدیش از تضاد بین خشونت و رفتار روزمرهی شخصیتها میاد. ادمها در حالی دربارهی پول و قتل و خیانت حرف میزنن که انگار دربارهی یک معاملهی معمولی صحبت میکنن. این چیزیه تحت عنوان تونال بلنس یا تعادل لحنی. مشکل اصلی راکنرولا اینه که در مقایسه با اسنچ چیز تازهای به فرمول گای ریچی اضافه نمیکنه. ریچی هنوز همون فیلمها رو میسازه فقط در مقیاس بزرگتر، تمیزتر و پرهزینهتر. میشه به راحتی شخصیتها و روابط فیلمهاش رو با هم جابجا کرد و ساختار فیلم هیچ آسیبی نبینه. تنها نکتهی جالبش اینه که میشه دید در حال عبور از سینمای کمبودجای گنگستریه و به سمت یک نسخهی بزرگتر و استودیویی میره. Watched: 3 April
Revolver. 2005. Guy Ritchie. 5/10.
امروز Spider-Man 2 (2004) ببینیم؟ لینک دانلود 1080 720