-گزاف-
Статистика"برای روشنایی است که می نویسم. اگر همیشه و همه جا تاریک بود، هرگز نمی نوشتم" -مرحوم بیژن جلالی
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 76
- 1/48двое суток
- 87
- 1/72трое суток
- 93
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چیزی توی وجودش بود که نمیگذاشت بزند زیرش و اصرار داشت به هر قلاب امیدی آویزان شود. ته دلش ایمان داشت همای سعادت وجود دارد؛ خودش را قعر زندگی مخفی کرده و یکهو میآید و درست در تاریکترین لحظه همهجا را روشن میکند. پرندگان میروند در پرو بمیرند، رومن گاری،…
چیزی توی وجودش بود که نمیگذاشت بزند زیرش و اصرار داشت به هر قلاب امیدی آویزان شود. ته دلش ایمان داشت همای سعادت وجود دارد؛ خودش را قعر زندگی مخفی کرده و یکهو میآید و درست در تاریکترین لحظه همهجا را روشن میکند. پرندگان میروند در پرو بمیرند، رومن گاری، سميه نوروزی
видео или голосовое, без подписи
حافظ
...سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهان چشمِ تَر دامن اگر فاش نکردی رازم...
...ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالی جز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم...
دور از شهر به ماشین تکیه میدهم و سیگار بیهودهای روشن میکنم. نگاه میکنم. نورها و صداهای دوری هم هستند. سعی میکنم عریان شوم در میان سطرها تا شاید جان دهم. انتظار خندهداری که یک جوان برای سر آمدن زمانش میکشد. رهایش کنم؟ بهتر! نفس میکشم و کسی در من خانهاش را گم میکند. همان غول که در استوای شب میایستد و با نوک انگشت آهسته آهسته پشت گردنم را لمس میکند. ملانکولی آسمان ابری، همان حالِ دیوانهی نور ملایم صبح زود امروز یا نسیم گرم شب تابستان و ندانستن آنچه که میگذرد، لحظهی ناب و همیشگیِ حال و گذشتن زمان از درون وجود و بودنم، صبر برای آمدنِ آمدنیها و رفتنِ رفتنیها... خوابیدن با یاس و بیدار شدن از روی عادت ناخواسته، هر روز ساکتتر شدن و در خود فروتر رفتن، چاه ویلِ بیهیچ قلبی زندگی کردن، جادههای خلوت شبانه را رانندگی کردن و ماه را لبخند زدن که هنوز آنجا ایستاده که همیشه هم مانده بود. نوشتن و مچاله کردن کلماتی که روزی برای تقدسشان اشک میریختم، مثل همه ارزشهای لگدمال شدهام، ادبیات، سینما، مجسمهها و تاریخ. زیر دوش با خیالات حرف زدن، دود شدن پشت هر سیگار و بوسیدن شانه آدمهایی که دوستشان داشتم. جادوی سیب و نیمهشب... همه در یک افول دستجمعی به حافظهی دستنیافتنی من رسوب کردهاند. به خودم آمده بودم و چیزی مرا پایین میکشید، معنایی یا مفهومی مثل وطن. جستوجوی بیانتهای تعلق به مکان یا زمانی که میل به فرار ازش را نداشته باشم، که بیهیچ شرم، مدال افتخارش را بر سینهی گلولهخورده حمل کنم... رهایش کنم. بهتر! نور، رنگ، صدا، احساس. همهچیز مثل ذرات خاک و غبار با باد در هوا محو میشود. در انتهای شب میایستم و شهرم را نگاه میکنم و با خود زمزمه میآیدم که من یک شعر شدهام، شعری برای سوگواری، که اگر بگویند تیر این شعر به خطا رفت، مطمئن خواهم شد که هنوز شلیک نشدهام. یا تو که تا اینجا خواندی، جا خالی دادهای... پرهام پوراکرامی نیمه مرداد ۱۴۰۵ - بروجرد ___ ...بعد رنگ دریا عوض شد و دریا سرد شد. خوشحال بودم که توی آبهای ناآشنا شنا میکردم و دیگر صداهای ساحل را نمیشنیدم و شنا میکردم و جلوتر دیدم که دارم دریا را میشناسم، نمیخواستم برگردم. اینجا که هستیم شمیم بهار
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
شامگاه ایستاده سرو با پرندهی پنهانش. سیروس نوذری
بیپناه که نیستم هم کوه سایه دارد هم بالهای سنجاقک سیروس نوذری
امکانِ رویا
منسوب است به قدیس فرانسیس آسیزی: نیروی تمام تاریکیهای جهان، به اندازه خاموش کردن یک شمعِ کوچک نیست. @gazaff
در خانه تنهایم، برای کشیدن سیگار به بالکن میآیم. رعدوبرق، آسمان را یادم میآورد. بوی قهوهی ناپولیتن در خانه پیچیده. مینشینم و به دیوار تکیه میدهم، چیزی پشتم حس میکنم. پشت خالی به چه پر میشود آقای علی خدامی؟
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
... از بختیاری ماست شاید که آنچه میخواهیم یا به دست نمیآید، یا از دست میگریزد. ... شاملو
دریغا اول حرفی که در لوح محفوظ پیدا آمد، لفظ محبت بود. پس نقطه ب با نقطه نون متصل شد، یعنی محنت شد. مگر آن بزرگ از اینجا گفت که در هر لطفی، هزار قهر تعبیه کردهاند و در هر راحتی هزار شربت به زهر آمیختهاند. تمهیدات - عینالقضاة همدانی
هرچه مینویسم، مثل این است که روی یخ نازکی مینویسم. کلمات برای لحظهای میدرخشند، بعد ناپدید میشوند... و من ته چاهی میمانم که خودم کندهام. آیا تو هم این حس را داشتهای؟ یا شاید فقط من هستم که بیشازحد به سایههای خود گوش میدهم؟ البته که سایهها همهجا هستند، البته که انسان همیشه در خسران است و البته که هنوز چشمانم را که میبندم همه شما را میبینم که خندان، دست بر دوش هم، در عکسی دستجمعی حافظهی تصویری مرا بازی میدهید. به خود میگویم: بترس پسر، از جنون بترس. و آن نگاهی را تحویلم میدهی که رازش را هیچکس نمیداند. مرا بغل میکنی و بوسهای بر شانهام میگذاری که دوستم داری. اشک چرخیده در چشمانت و تند تند پلک میزنی. تو یک نفر، عکس را خراب کردهای. همه هستند، مگر تو که بغض من تکهتکهات کرده. مینویسم: صبور باش سینهی دریده، صبور باش. - آنجا که به تو تخیل میکردم، مزار رویاهای دور من است. رقص نور در نور در نور... حالا اما گذر زمان را نمیفهمم، ساعتها میگذرند بیآنکه چیزی هدیه دهند. اتفاقا خودِ زندگی گم شده است. آه روزهای بیجرقه... صبح تاریکی آمده متیو، اتاق را نور بیجان خورشید آبان ماه پر کرده- به تو فکر میکنم با همهی آن چرخشها- اینجا نور تسلی میبخشد مرا و بیخوابی را و بیخوابی، گرم کرده انگشتانم را و مرا، مینویسم انگار که پسربچهای با کبریتهایش بازی میکند، مینویسم که نمیدانم چرا، نمیدانم چرا متیو- دست خیالم را گرفتهام به آغوش رقص و تغزلهای مست، مست از جادوی کلمات و رقص تخیل و بوی صبح... اسطورهای برای دوباره عاشق شدن و دوباره زیر خاک خفتن، صبح اینجا را پر کرده و جنون.... مینویسم برای تو. - برای تو، متیو! دوست من، که هیچوقت معمولی نبودی. در تلاطم تعلق یافتن، خودت را گم نکردی و هر بار، هر شعری میخواندی که دوستش داشتی برای من هم زمزمه کردی. مرد تنها را بگذار به حال جنونش باشد، اما تو دوباره به شعری بغض میکنی و انتظار پستچی را میکشی که ابر را به خانهات بیاورد. اما من نور را میبینم، با همه احتمالاتش، پلکم یقینِ تاریکی میزند. - شاید پس از گمشدن، آدم باید گمتر و گمتر شود. به قول یکی از نویسندههای روسی محبوبم، وقتی خیلی دیر کردهای و سر قرارت نرسیدهای شاید بهترین کار این باشد که کمی آهستهتر راه بروی. هديه هومبولت- سال بلو - پرهام پوراکرامی ۱۲ آبان ۱۴۰۴
видео или голосовое, без подписи