دار
Статистика- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 20
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 6
- 1/48двое суток
- 6
- 1/72трое суток
- 7
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
و تو نمی دانی که در چشمان من به چه حد زیبایی.
نمیدونم عزیزم. کاش پرنده بودم.
من آرزومه و روزی هزار بار خواستمش عزیز.
شب، تنها زمانی است که آدم مجبور نیست به کسی ثابت کند زنده است. تاریکی، مهربانتر از آدمهاست؛ دستکم قضاوت نمیکند. ساعتها به سقف خیره ماندم. عقربهها میگذشتند، اما زمان برای من سالها بود که ایستاده بود؛ درست همان روزی که فهمیدم بعضی رفتنها، بازگشتی ندارند. از آن روز به بعد، هر صبح فقط ادامهی شب قبل بود و هر شب، گورستانی از فکرهایی که جرئت مردن نداشتند. آدمها میگویند زمان همهچیز را درمان میکند. دروغ زیبایی است؛ زمان فقط یاد میدهد چگونه با زخمی زندگی کنی که هرگز بسته نمیشود. درد، پیر میشود، اما نمیمیرد. گاهی دلم میخواهد تمام آینههای دنیا را بشکنم. خستهام از دیدن چهرهی کسی که سالهاست فقط سایهی خودش را با خود میکشد. انگار روحش جایی میان خاطرهای دور جا مانده و جسمش از روی عادت هنوز نفس میکشد. شاید انسان از تنهایی نمیترسد؛ از این میترسد که روزی بفهمد هیچکس واقعاً او را نشناخته است. آن وقت دیگر سکوت، انتخاب نیست؛ سرنوشت است. و آخر شب، وقتی آخرین چراغ هم خاموش میشود، فقط یک سؤال در تاریکی میماند: اگر قرار بود این همه دلتنگی سهم زندگی باشد، پس سهم زندگی از خودِ ما چه بود؟ علی_ماسپیمهر
من امروز از درختانی مینویسم که سایههایشان هرگز به خودشان نرسید. از آن بلندبالاهایِ صبور، که شاخههایشان پناهِ اضطرابِ پرندگان شد و سایهشان مرهمِ خستگیِ رهگذران. چه نجیباند... تمامِ عمر، خورشید را بر دوش کشیدند تا دیگری از آفتاب در امان بماند. هرگز لب به شکایت نگشودند؛ تنها ریشههای تشنهشان را در سکوت، تا اعماقِ تاریکِ زمین کشاندند، به امیدِ جرعهای آب. عجیب است... آنها بیش از آنکه برای خود زندگی کنند، برای دیگران نفس میکشند. شاید به همین دلیل است که من، در میانِ هیاهوی آدمها، همیشه آدمهای درختصفت را ستایش کردهام؛ آدمهایی که سایهشان پیش از آنکه بر شانهی خودشان بیفتد، بر خستگیِ جهان میافتد. خودنوشتهام
اغلب بهترین قسمتهای زندگی اوقاتی بودهاند که هیچکار نکردهای و نشستهای و دربارهی زندگی فکر کردهای. منظورم این است که مثلاً میفهمی که همهچیز بیمعناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد، چون تو میدانی که بیمعناست و همین آگاهی…
واای که چقدر خسته کننده است دغدغه های انسانها پوچ و بی معنی شاید من راه اشتباه را رفته ام شاید این ها درست می روند و شایدم من درست رفته ام و این جمع خطاکارند اما نمیشود که این همه آدم همه شان به اشتباه روان باشند.
نوشته: بمانی درختت میشوم، بمیری تابوتت.
دار pinned «-چشمهای خسته هنوز دروغ میگویند.»
دار pinned «شاید آدمی برای آرزوهایش زنده نماند، اما برای مادری که هنوز نامش را با عشق صدا میزند، هزار بار مرگ را به تأخیر میاندازد.»
زندگی عزیزم واای خوشحالم که زنده ام و خوش به حالم که شما رو دارم حتی اگر دردم بکشید خوشحال باشید چون زنده اید و زندگی می کنید.
اغلب بهترین قسمتهای زندگی اوقاتی بودهاند که هیچکار نکردهای و نشستهای و دربارهی زندگی فکر کردهای. منظورم این است که مثلاً میفهمی که همهچیز بیمعناست، بعد به این نتیجه میرسی که خیلی هم نمیتواند بیمعنا باشد، چون تو میدانی که بیمعناست و همین آگاهی تو از بیمعنا بودن تقریباً معنایی به آن میدهد. میدانی منظورم چیست؟ بدبینی خوشبینانه. -عامهپسند،چارلزبوکوفسکی
ناخوش اما سگجان؛ دلتنگ اما سنگجان، ترکخورده اما نشکسته، زمین خورده اما ایستاده؛ بیصدا اما پرتلاش، زرنگ اما باوجدان و خسته، اما همیشه و همهجا، در حال ادامه، شرحی از تمام ادوار زندگی من است...
تعریف «از چشم افتادن» رو دفنه دوموریه به بهترین شکل ممکن گفته:« روزی با خودم فکر میکردم، اگر او را با غریبهای ببینم، دنیا را به آتش میکشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند. »
https://t.me/gfdgbj7
البته این زندگی برازندهی خانوم زیبایی مث من نبود.
_گربه خیابانی، باب
واقعا افتادیم تو مسیر غلطی زندگی خرکی عاقبت خطری.
«ما داستانهای مختلفی را امتحان میکنیم، همانطور که لباسهای مختلفی را امتحان میکنیم.» ←این جمله از ماکس فریش رمان نویس مشهور سوئیسی گفته مفهوم آن این است: ما دوست داریم جزئیات نامربوط را بههم ببافیم تا یک داستان تروتمیز از آن دربیاوریم. میخواهیم زندگیمان یک الگوی مشخص داشته باشد که بتوان به سادگی آن را دنبال کرد. خیلیها این اصل را «معنی» مینامند. وقتی داستانهای ما چند سال به همین منوال ادامه پیدا کند، به عنوان «هویت» از آن یاد میکنیم. -هنرشفافاندیشیدن،رولفدوبلی
شاید آدمی برای آرزوهایش زنده نماند، اما برای مادری که هنوز نامش را با عشق صدا میزند، هزار بار مرگ را به تأخیر میاندازد.