- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 3
- 1/48двое суток
- 3
- 1/72трое суток
- 3
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از ما استخوان هایی خواهد ماند که حسین ع را دوست دارد.
تمام شد؛ اذان مغرب را که گفتند، صفر تمام شد.. پیرهن مشکی عزای تو را تا میکنم و نمیدانم محرم سال آینده قسمتم شود خودم تنم کنم یا دست کسی گوشه ی کفنم میگذاردش.. این ناله های آخر زمزمهنامت را از من بپذیر.. چه بی مضایقه خوبی حسین جان✨ خودت را به من بچشان؛
روزی که تنهایی فقط من و تو آن هم برای اولین در زیر درختان ناروَن و اقاقیای دانشگاه قدم میزدیم و چند کلامی حرف هم میان این قدم زدن هایمان بود، تو را نمیدانم امّا برای من شیرین ترین و لذت بخش ترین روزی بود که در خاطرم ثبت کردم. و با وجود گذشت چند هفته از آن روز ، باز هم یادآوریش مرهمی میشود به این دل زخمی و تنهایَم. آخ اگر میدانستی که چقدر آرزویَش را داشتم یک روزی تو حرف بزنی و من فقط گوش بدهم به حرف هایت ! و آن روز اتفاق افتاد. تو حرف میزدی و من لبریز از شوق بودم. تو حرف میزدی و من برای هر کلمه و جملهای که میگفتی ، جان میدادم و گوش میدادم. در میان حرف هایت از من هم چند سوالی میپرسیدی و من ، من، نمیدانی چه بر سرم می آمد تا جواب آن سوال هایت را بدهم! نمیدانم بار دیگر این اتفاق بازهم تکرار خواهد شد یا نه ! امّا بدان آن روز شیرین را هرگز فراموش نخواهم کرد. #میم_نوشت
без подписи
ولی خوابی که تهش به یک شهید برسه، واقعا هم قشنگ بود و هم، حیرت انگیز.
ماجراهای من و شبا و دلتنگیام :»»»
باز خداروشکر ما مشهدیایم برمیگردیم پیش امامرضا؛ استان های متفرقه به چه امیدی زنده میمونید؟!
باز خداروشکر ما مشهدیایم برمیگردیم پیش امامرضا؛ استان های متفرقه به چه امیدی زنده میمونید؟!
اگه دوست داشت، اینقدر دلشکسته و آشفته نبودی.
به خونخواهیِ فریادِ عدالت که در تنگنای گلویت نیزه خورد؛ به سوی تو برمیگردیم هر سال و هر سال و هر سال… که اربعین تمرینِ جهان برای به سوی تو برگشتن است برگشتنی برای همیشه برگشتنی بدونِ بازگشت… محسن چاوشی [صوتهای بینشان]
من از عشقت نوشتم سالها، شد دفتر شعری تو تنها دفتر شعر من و در دست اغیاری…
چند ساعتی گفتگو و قدم زدن در هوای خنکِ صبحِ تابستان در دانشگاه با او ، حوالی ۷ و ۴۵ دقیقه ، قشنگ ترین گفتگو و قدم زدنی بود که تجربه کردم. -۶ مرداد ماهِ ۱۴۰۵-
قرار بود که از فکر دست برداری بخواب آدم ساده!هنوز بیداری؟ _امیر دالوند
*/همه چیز از تپش قلب شروع میشود؛ به لرزش دستها و خماری چشمها هنگام نگاه کردنت ختم میشود. اگر همان بار اول قلبم به تپش نمیافتاد چی؟ اونوقت تو هم یک رهگذر ساده میماندی و بس! یک رهگذر که بود و نبودش فرقی ندارد. نگاهش برایم معنای خاصی ندارد. لبخندش برایم زیبایی ندارد. کاش همان رهگذر میماندی، میماندی و قلب مرا اینگونه به آتش نمیکشیدی! . . #یادداشتهایاحمقانه.
چیزی که نه! اما حرف دلم را در چشمهایم به جا گذاشته ام تا بلکه بفهمد که چه میکشم :»
без подписи
هر بار که میگویم هر بار نمیفهمی بسیار دلم تنگ است بسیار نمیفهمی...
بازم حرفهای یواشکی سبزِ من و خدای مهربون! ـ تماس ؛ فرت.
- قبلا تویِ دنیا گم میشدم، حالا تویِ خودم.
без подписи