- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 257
- 1/48двое суток
- 294
- 1/72трое суток
- 317
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
هیچوقت حد وسط نداشتم و ندارم. هرچیزی که برای من مهم و باارزشه، یا سیاهه یا سفید. توی دنیای من، خاکستری جایی نداره. یا صفره یا صد. یا خیلی خوبه یا خیلی بد. نصفه و نسیه و کم و زیاد توی دایرهی لغت ذهنم تعریف نشده. اگه سوگوار باشم با تموم وجودم اشک میریزم و از قعر غم بیرون نمیام. اگه خوشحال باشم با تموم وجودم شادی میکنم و نمیتونی ازم بخوای که ذوقمو قورت بدم و بس کنم. اگه بهم دروغ بگی، یعنی از اول هرچیزی که گفتی دروغ بوده. اگه زیر عهدی که بستی بزنی، یعنی هیچوقت به اعتبار قول انگشتیم پایبند نبودی. اگه روزی برسه که قلبمو پس بزنی، یعنی از اول هم نپذیرفته بودیش. کل زندگی یا آرهست یا نه؛ من هیچوقت با احتمالاتش روی چیزی قمار نکردم.
ازم قول نگیر چون به آینده امیدوار نیستم. حرفی از بعدا نزن چون توی گذشته گیر کردم. با زمان فعلها بازی نکن چون خستهم. همینجا کنارم بمون، دستت رو به دستام قفل کن و چیزی بخواه که همین الان و همین لحظه انجامش بدیم. مثل خوردن بستنی زیر بارون.
نمیدونم باید چیکار کنم تا از حس استیصالی که دارم کم کنه. چطور رفتار کنم که تظاهر نباشه. چطور حرفهام رو سرهمبندی کنم تا بوی تمارض نده. چطور کمک بخوام تا کسی به فکر ترحم کردن نیفته. چطور صحبت کنم که بغض توی صدام واضح به گوش نرسه، اما مصداق بارز جسارت هم نباشه. باید چیکار کرد؟ باید برای نجات دست به چه کاری زد؟
без подписи
این زن واقعا قلمش زیباست.
زندگی از اونجایی کمکم شروع میکنه به بیمزه و مسخره گذشتن که آدمیزاد تصمیم میگیره بخاطر ترس از دست رفتن و از دست دادن، ترس از آسیب دیدن و صدمه زدن، ترس از قضاوت شدن و قضاوت کردن، ترس از شکست خوردن و شکسته شدن، و هزاران ترسهای بیخودی و بیدلیل دیگه، خیلی محکم از قلبش محافظت کنه. اما جون به جونت کنن باید زندگی کنی و اجازه بدی همین قلب افسارگسیختهت ادامهی مسیر رو بهت نشون بده.
نیمی از روز رو صرف بازسازی و جمع کردن تیکههای ریزی که ازم بهجا مونده میکنم و نصف دیگهی روز رو به ثابت کردن اینکه "من قویم" و "دارم میتونم" به بقیه و علیالخصوص خودم میپردازم.
نوشته بود: بعضی وقتها آدمها مجبورند به چشمهای هم زل بزنند و وانمود کنند که هیچ خاطرهای باهم ندارند.
But I looked to the sky and said Please I've been on my knees Change the prophecy Who do I have to speak to About if they can redo the prophecy?
متنفرم از زمانهایی که اجازه میدم دیگران اون نسخهی آسیبپذیر/آسیبدیده و شکننده/شکستهشدهم رو ببینن. اگر روزی سهواً یا عمداً دیدیش، خودتو بزن به کوری و کری. نه ببین و نه بشنو. چیزی نگو، پیشنهاد نده و نخواه که با دستمال، سری که خیلی وقته شکسته رو ببندی. صبر کن خودم یهجوری درستش میکنم.
بیدفاعتر از همیشهم. سرتاسر وجودم از حبابهای شیشهای ساخته شده و با اینحال، بین جمعیت قدم میزنم. دهها برخورد تنه به تنه با آدمها، صدها شیشهی شکسته و هزاران قسمت پارهپاره. درد میکنه. چرا همهچی درد میکنه؟
هنوز هم با وجود این سیاهیها، پُر از شجاعتم.
واقعا نمیتونم با ذهنم تنها بمونم. در ثانیه خودم رو به خاک سیاه مینشونم.
خستهم و هیچی رفعش نمیکنه. خستگیم با خواب زیاد، تفریحهای آنچنانی، سفر و ریلکس کردن کم نمیشه. باید کلا همهچی پاک شه؛ یهشب بخوابم و صبح بیدار شم ببینم همهچی تغییر کرده و اینها همش خواب بوده. همهچی پاک شده و نیازی نیست من کاری بکنم، توضیحی بدم یا تغییری ایجاد کنم.
گاهی اوقات نیاز داشتم که بشنوم تقصیر من نیست، حتی اگر واقعا من مقصر بودم. دوست داشتم به آغوش کشیده بشم، حتی اگر منفورترین نسخهی خودم بودم. دلم میخواست یه دستی برای کمک کردن برام دراز بشه، حتی اگر نردبون برای بالا اومدن از چاه وجود داشت. واقعا نیاز داشتم که انتخابهای دیگری برام روی میز چیده شده باشه، حتی اگر قوی بودن و صبر کردن تنها چارهی زندگیم و کلید باز شدن درهای بسته بود.
اینکه به کسی نگی واقعا داره چی میشه، قویتر نشونت نمیده. یکبار هم که شده دستتو از روی اون زخمِ عفونت کردهی سربازت بردار. یکبار که قطرههای خون بپاشه توی صورتش و خورده شدن وجودتو ببینه، فکر نکنم دلش بخواد برات دَم از ادامه دادن بزنه. "گاهی اوقات ادامه دادن، کش دادن یه زخم کهنهست؛ نه درمان."
دیگه برام مهم نیست که چی راسته و چی دروغه، چی درسته و چی غلطه. میخوام باورش کنم. آدم وقتی خوشباور باشه، همهچی براش راحتتر میگذره.
امروز همکارم تمام وسایل باقیموندهی کِشویی که برای من بود رو، داخل یکجعبهی بزرگ برام فرستاد کرد. دونهدونه همه رو از توی جعبه درآوردم؛ کتاب، آینه، ظرف بادوم و کشمش، استامینوفن، خودکار، جزوه، کرم دست و از این نوع خرتوپرتها که یک عطر پلمپ و بستهبندی شده نظرم رو جلب کرد. اصلا یادم نبود عطری خریده یا هدیه گرفته باشم. بهنظرم گرون و خوشبو میومد. هرچی فکر کردم یادم نیومد. بازش کردم و با اولین بو، دلم ریخت. خیلی دلم میخواست بیشتر راجعبه حسی که اون لحظه داشتم بنویسم ولی همین کافیه. "دلم ریخت." بهنظرم فقط دلم ریخت و همین. بهنظرم این حس نه ارزش بیشتر کِش دادن و شاخ و برگ دادن داره، و نه ارزش یادآوری. دلم تنگ شد. برای همهچی؛ برای خودم، خودت و دلم حتی برای این حس دلتنگی هم تنگ شد. ولی دیگه هیچوقت برنمیگردم و چیزی رو مرور نمیکنم. اون عطر هم انداختم دور. و تمام.
با حسی که میگه راه رو کلا اشتباه رفتی باید چیکار کرد؟