- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 39
- 1/48двое суток
- 44
- 1/72трое суток
- 48
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
دوستان من میتونم بابت زبان داستان نویسی کیهان خانجانی ساعتها گریه کنم. چقدر این بند محکومین رو برخلاف داستان کوتاه ها دوست دارم.. در حال حاضر به تمام روشهای تریاک کشیدن و اصطلاحات زندانی شرف دارم .. برای زندان رفتن کاملا اماده ام .
اینکه دو روز پشت سر هم اینستاگرام استوری میذارم نشونهی اینه به زودی قراره دی اکتیو کنم 🙂↔️
تو زندگیم اندازهی الان اینقدر کتابهای تالکین رو نمیخواستم!😭 مغزم عمیقا به تخیل نیاز داره. درود بر یاران حلقه.
تو زندگیم اندازهی الان اینقدر کتابهای تالکین رو نمیخواستم!😭 مغزم عمیقا به تخیل نیاز داره. درود بر یاران حلقه.
روی انگشتان تُرد لحظهها تابوت سردی نرم میلغزد ..
без подписи
و این شعر شب چراغ 🥲 هر بار کتاب رو باز میکنم باید بخونمش ..
هربار دلم میگیره و کسلم و دلم یه چیز شیرین میخواد، میام سراغ این کتاب از سهراب 🦋 و امروز زیر باد کولر در گرمترین ماه سال قسمت افتاد به صفحهی ۸۲ و نامهای از سرزمین آفتاب 👘👒🌞 چقدر دلم میخواست این تابستان از ژاپن و نویسندههای ژاپنی بخونم...
پرسيدى چرا اوقاتت تلخ است؟ و من چه داشتم كه بگويم و تو ندانى پورى جان؟ اوقاتم تلخ نيست و يقين دارم كه با تو اوقاتم تلخ نمیشود. از نامهها؛ مرتضی کیوان به پوری سلطانی
و بازگشت به کتاب با《گتسبی بزرگ》 کتاب یک کلاسیک خیلی معمولیه، حتی خیلی معمولی تر از معمولی! با وجود همهی تعریف و تمجیدها! اما کلمات برای من همون نقطهی کوچیک امید برای ادامه دادنه حالا هر کتابی .. همین زندگیهای ساخته شده توسط ذهن آدمهایی مثل خودم که شاید حوصلهی بودن در دنیای واقعی رو نداشتن، آدم هایی که دوست داشتن خلق کردن، عشقهایی که مورد علاقه شون بود ساختن و پناه بردن به دنیای خیال ...
از قول مرحوم حاج محمّد اسماعیل دولابی خواندم که میگفتند «با آدمها مهربان باش، آدمها چاره ندارند». | آن؛ نشسته در بهمن.
جنوب اگر یک این روزها ترند شده باشد و مثل ربان وسط طناب کشی به هر سمتی کشیده میشود، برای من چیزی جز اضطراب از دست دادن عزیزان نیست ، عزیزانی که ندیده نشسته اند وسط قلبم .. امروز که آقای پستچی جعبهای به دست پسرم داد دلم مثل جعبه گرم شد. جعبه داغ بود، چه خورشید اهواز چه خورشید مشهد خوب تابیده بودند به جلد مقوایی آن . گرما رسیده بود به تار و پود پیراهن صورتی که همین چند روز پیش زیر چرخ خیاطی مریم دوخت خورده بود . رسیده بود به حلوا کنجدی اهوازی و چشم روشنی پسرا و جوجهی پا به دنیا نگذاشته ... گرما نشسته بود بین خط به خط و کلمه به کلمهی نامهی مریم ، پسرک نامه را دست گرفته روی پله ایستاده و بلند بلند میخواند ... به خطر آخر که میرسد که میگوید چقدر مهربان مامان ، واقعا چقدر مهربان. خودم را جمع و جور میکنم، پیراهن داغ را تن میزنم و بی اراده میخندم .. حلوا کنار چای در دهانم آب میشود و قند در دلم ...
امشب دعا کنیم؛ خودمون، نسلمون، ایل و تبارمون تا قیامت حسینچی باشن ... حتی دعا کنیم خاکی که ازمون میمونه حسینچی باشه ...
در این مدت زندگی به گونهای سپری شده است که میتوانم سالها بدون آن که اتفاق غمانگیزی رخ بدهد ، غمگین بمانم .
به این کبوتر غبطه میخورم، هم به این گوشهای که پناه گرفته هم به پرنده بودنش. به پروازش، به اوج گرفتنش، به لمس سرمای گنبد، حتی به انتخاب تنهایی اش. به اینکه تصمیم گرفته آن گوشه ، همان جا که قد آدمیزاد نمیرسد سرش را زیر بالش ببرد .. به مرگ فکر میکنم .. به پرنده شدن بعد از مرگ
هیچ چیز آزاردهندهتر و تحمّلناپذیرتر از این نیست که آدم بهخاطر یک اتفاق نابود شود، اتفاقی که میتوانست نیفتد. فئودور داستایوفسکی
کلید دارد، جاسوئیچی آبی زیبایی هم برایش خریده ام که از مدرسه میآید کلید بیاندازد بیاید تو .میگوید دوست دارم تو در را باز کنی.. دلم قنج میرود برای حرفهای زلالش . بعد از سه ماه عطر کتلت در خانه پیچیده، سرش را از لای در اورده تو و میگوید حالت خوب شد؟ میداند این بو یعنی مامان حالش خوب است، یعنی آنقدر سر پا شده و حوصلهاش به جایی رسیده که سیب زمینی را رنده کند و با گوشت چنگ بزند. نان را روی میز باز میکنم،هردو ایستاده اند به تماشا و میگویند زود باش مامان، کتلت را روی نان میچینم، خیارشور و گوجه را کنارش ردیف میکنم و لقمه ها را میدهم دستشان، جلوی تلویزیون دراز به دراز افتادهاند و صدای جلز و ولز کتلت ها در خانه پیچیده. اولین تکان هایش را حس میکنم، یک پروانه که آرام بال میزند ، انگار آدم های این خانه از کوچک تا بزرگ کتلت را از ازل دوست دارند.
در ز غوغای جهان فارغ ترین حالت ممکن خوابیده بود.. خوابی چنینم آرزوست .
اواسط بهمن ۰۴ بدترین انتخاب برای این روزها کتاب ساجی بود. کف دستم را بو نکرده بودم که قرار است اتفاقات تلخ و عجیب بیافتد و همه چیز به هم بپیچد و در گروه کوچک و سبز همه با هم از جنگ بخوانیم . در سایهی جنگ از جنگ خواندن یک شکنجهی روحی است. مثل اینکه در…