- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
یک: چاکلِتهای شیری دست میبرم به سطل برنجی که مدتها میشود تبدیل شده به جای چاکلِتهای شیری. شیریناند، مانند لبخندی که به خالهام میزنم تا چیزی نگوید و بگذارد بروم. _ چه کسی گفت اینجا جایشان است؟ من همچنان لبخند میزنم. «ح» از پشت کلکین کلهکش میکند. نمیگذارم چشمهایم طرفش بروند تا وجودش را لو ندهند. خالهام میپرسد. فقط نگاه میکنم و چاکلِتهایی را که در مشتم از عرق تَر شدهاند، در کیسههای شلوارم جابهجا میکنم. کوشش میکنم در ذهنم نقشه بکشم. نمیشود. فقط میدانم باید چاکلِتها را نگه دارم. _ تا نگویی، از خانه بیرون نمیشوی. دروازهٔ محکم به هم میخورد. «ح» رفتهاست. «خداجان، چه کار کنم؟» وردَ ذهنم میشود. _ خداجان، چه کار کنم؟ بگم؟ اگر نگم چه؟ شبناز قروت میدهد یا نه؟ زیر نورگیر سرش را مانده است. به مجردی که پایم را ته سَرا میگذارم، میگوید: _ اگر بگویی کی جایشان را گفته، برایت بیشتر میدهم. خانه پر از چاکلِت میشود، پر از قروتهای مادرِ شبناز، پر از نان فلفلی... نمیشود «ح» را لو بدهم. اگر بگویم، چاکلِتها هم میروند، قروتها هم. _ خداجان این بار دشمن مه نشو. این بار فقط. دیگر راستِ راست میگم. آب دهانم را قورت میدهم و شروع به ریسمان بافتن میکنم. _ خودم دانستم. همان روز که کاکاجانم از مشهد آمدن. یادتان است مه ته آشپزخانه بودم؟ همانجا دیدم که گذاشتن. _ پس فقط تو میدانی؟ _ ها، فقط مه! _ برو...نه... نرو. صبر کن. یک مشت پر از چاکلِت. پر از چاکلِت شیری. قاتل دندانهایمان را میریزد ته دامنم و میگوید حالا برو. شبناز، مرسل و «ح» پشت دیوار قایم شدهاند. صدایشان میزنم و چاکلِتها را روی تنها کاشی سالممانده از دوران جنگ میریزم. شبناز میخواهد چنگ بزند و برداردشان. نمیگذارم. _ قروتها کجاست؟ _ بهخداجان که مادرُم دم الماری خواب بود. نتونستُم وردارُم. _ دروغ میگی! _ بخداجان! از مرسل بپرس. مرسل: راست میگه. _ بهخداجان که دگه مَه به حرف شما بکنم. میفهمن بهخاطر شما دروغ گفتم. اگر شب مَهر کلاغها خوردن چی؟ میفهمن خداجان دشمن مَه شده! تمام تنم میلرزد. «ح» بغلم میکند. _ گریه نکن... قایم میشم؛ تا شب همهٔ دروغها ما پروانه میشن. میرن پیش خداجان و میگن ما چاکلِت میخواستیم...
без подписи
без подписи
без подписи
🌱🤍
چون که او دوستش دارد !
از آن ۱۹ تن چخبر؟ آن نوزده تنی که آوارهای شنهای داغ نیمروز شدند و فقط پنج تن، پنج جسد یافتند. من میگویم آن پنج تن، نشانه بودند که مارگو فرستاده است که بگوید: بهشت زهرا اینجاست من نیز هزار شهید گمنام دارم.
در دنیا هیچ چیز به اندازه شجاعت و ناامیدی به هم نزدیک نیست... میفهمی؟ انسان شجاع کسی است که ناامید است. _ آخرین انار دنیا _ بختیار علی
هیچ هنری از این سختتر نیست که به خودت بیاموزی انتظار نکشی. _ آخرین انار دنیا _ بختیار علی
_ آخرین انار دنیا _ بختیار علی
خون را از رگانمان برداریم و به جایش آب اندازیم دیگر جنگ نخواهد شد و اگر کسی به خون کسی تشنه شود به آب تشنه خواهد شد به تمام کتاب ها آب جاری کنیم تا خون پاک شود هر کس گلوله خورد قدری آب از او بریزد و بعد نزد چشمه ی برود آب بنوشد و زخمش را با سوک ماهی بدوزد خون را از رگانمان برداریم و به جایش آب اندازیم چـون کسی در آب غرق نخواهد شد ماهی خواهد _ موسی مهربان
«تار تَنُک»
آب دیده
без подписи
https://youtu.be/G3OXMj0rdi8?si=ZGyKzypA-iJpJ7HV
https://youtu.be/O15pPwZ9KZk?si=Fftq-jzdqhzqwfxg
https://youtu.be/O15pPwZ9KZk?si=Fftq-jzdqhzqwfxg
من سه ماه میشود آخرین انار دنیا را خریدم و جرات نمیکنم بخوانمش. میترسم که شروع و تمامش کنم. نمیدانم به این کار چی میگویند. مثلا وقتی کتاب سرزمین گوجههای سبز را تمام کردم تا یک هفته مانند یاغیها شده بودم. هی با خود سرواگویه میکردم چرا خواندمش و چرا تمامش کردم. حالا میترسم آخرین انار دنیا را شروع کنم و با دنیایش همزادپنداری کنم. میترسم که کدام شخصی در آن کتاب شبیه من باشد. در کل میترسم.
پنج تن بودیم که در یک زرنج نشستیم؛ من، مادر، و مادری با دو دخترش. من جا نمیشدم، روی پایهای مادرم نشستم. چون نه به زرنجی میصرفید که ما را تنها با سی افغانی تا قصر هرات ببرد و نه به ما که شصت افغانی تا آنجا برویم. آن سه زن هر سه ساجغ میجویدند. شَلِتُ شَلِت. دلم میخواست بگویم: «لطفاً آرامتر بجوید...» اما باز گفتم به من چه، بگذار دلشان. رسیده بودیم شهر نو که زرنج برگشت و گفت: «زرنجها را میگیرند.» رفت سمت کوچهٔ عیدگاه و به خیابان هرات زد. زرنجهایی که از سمت چوک میآمدند، با چشم و ابرو میگفتند نرو، میگیرند. زرنجوان گفت: «باز میگویند چرا از دین خود میگردید. خوب، تو ببین این چه وضع است.» از کوچهپسکوچهها رفتیم. از کنار گوهرشاد بیگم و باغ زنانه گذشتیم تا رسیدیم دروازهٔ ملک. آنجا هم اجازه نبود. از سر ناچاری گفتیم پیاده میشویم. مادر چهل افغانی داد و گفت: «گناه دارد، اینهمه راه آمده.» آن سه هم ده افغانی بیشتر دادند. از دروازهٔ ملک پیاده رفتیم تا رسیدیم قلعهٔ اختیارالدین، یا همان آرتاکوانای عزیز. کاش نامش هرگز تغییر نمیکرد. مادرم گفت: «مانده شدم، زرنج بگیریم.» زرنجی را دست دادم و گفتم: «بیست افغانی تا قصر هرات.» گفت: «سوار شوید.» در زرنج که نشستیم، مادرم گفت: « چی پس همان شصت افغانی شد.» خندیدم و مات کلاه کاکا زرنجی شدم. کاکا زرنجی لهجهٔ هندی داشت و مدام میگفت: «نمیصرفد، نمیصرفد خواهرجان.» میرسیم قصر هرات. بازار آنقدر شلوغ است که سوزن بیندازی ته نمیرود. چادرم را لای مشتم جمع میکنم و خودم را تا دمِ دروازهٔ مارکت میکشم و منتظر مادرم میایستم. مردی خودش را در چشمهایم جا میدهد و میگوید: «چشم آهویی.» مشتی را که چادرم لایش بود بالا کردم و زدم به چشمهای کثیفش. زدمش و زدمش و زدمش. سرش را کوبیدم به دیوار... مادرم مرا تکان داد و آن مرد هم رسیده بود به طالبی که کنار تانکر آب نشسته بود. آه، چه میشد اگر میزدمش؛ با همین مشتهایم. مارکت را زیر و رو کردیم. چیزی را نپسندیدم. رسیده بودیم دمِ آخرین دکان. گفتم: «مادر، این هم ندارد، برویم.» مادر گفت: «باز هم ببین.» رفتم و بله پیراهنی که در تصوراتم تنم بود را دیدم و گفتم: «برادر، قیمتش چند است؟» فکر میکنید یک پیراهن نخی ساده که فقط دور یقهاش صدفدوزی شده بود را چقدر گفت؟ دو هزار! دو هزار ته ذهنم چرخید و چرخید. گفتم: «والا اگر بخرم... برویم مادر، نمیخواهم.» مادرم فهمید که پسندیدمش. در دکان ماند و شروع کرد به چنه زدن. گفت: «آخرش دوازده صد خوب است.» چون آخرین پیراهنِ این مدل بود، مرد قبول کرد و گفت: «چون مثل حاجیمادرم هستید، قبول میکنم.» به مادرم نگاه کردم. راست میگفت. چقدر مادر پیر شده بود؛ مثل حاجیمادرها. گفتم: «مادر، نمیخواهم. گران است.» گفت: «غمی نیست، من به خود امروز نمیگیرم.» ـ نه، نمیخواهم. خلاصه، مادر اصرار میکرد و من رد. بالاخره خرید و گفت: «برویم که نماز عصر قضا نشود.» از قصرهرات تا شهر نو پیاده آمدیم. برای من گپی نبود ولی برای پاهای مادر اصلا خوب نبود. پیادهروی برای پاهای مادر، سم مار است. میدانم امشب از درد پا خوابش نمیبرد و میگوید کاش روغن شترمرغ داشتیم. از آن طرف چوک زرنج گرفتیم. زرنج حرکت کرد. من چشمهایم را بستم و در دل برای خود و روزگار خود گریستم. که این زندگی نه به جوانیمان میصرفد و نه به پیریمان.