آبـــے🪷؛
Статистикаچای خورِآبینویس 🪷🐳' . فورواردلطفا✨. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6107586032
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 40
- Всего постов
- 42
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 60
- 1/48двое суток
- 68
- 1/72трое суток
- 74
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
کاش بعد تابستون دوباره بهار بود فقطم ماه اردیبهشت و اواخر فروردین احساس میکنم وجودم دوباره به سبز شدن محیط نیاز داره نه زرد شدن
без подписи
без подписи
без подписи
لصلا شاید برای همینه که هرچی بیشتر بین آدمها میگشتم بیشتر دلم میخواست تنها باشم. نه اینکه از همه بدم بیاد فقط خسته شده بودم از اینکه مدام مجبور باشم خودمو با آدمایی جور کنم که هیچ شباهتی به من ندارن.
گاهی حس میکنم این دنیا برای من ساخته نشده؛ برای آدمهاییست که بلندتر حرف میزنند، بیپرواتر میخواهند، راحتتر میگذرند و کمتر از زخمهایی که به دیگران میزنند، چیزی میفهمند. من اما میان این همه هیاهو، دلم یک گوشهی آرام میخواهد؛ جایی که مهربانی را سادهلوحی…
گاهی حس میکنم این دنیا برای من ساخته نشده؛ برای آدمهاییست که بلندتر حرف میزنند، بیپرواتر میخواهند، راحتتر میگذرند و کمتر از زخمهایی که به دیگران میزنند، چیزی میفهمند. من اما میان این همه هیاهو، دلم یک گوشهی آرام میخواهد؛ جایی که مهربانی را سادهلوحی ندانند، سکوت را ضعف حساب نکنند و دل داشتن، جرم نباشد. شاید مشکل از دنیا نیست؛ شاید من زیادی از آنچه در آدمها میبینم، خستهام. از چشمهایی که همیشه چیزی میخواهند، از زبانهایی که مدام خودشان را به رخ میکشند، از آدمهایی که برای بزرگتر دیدهشدن، دیگری را کوچک میکنند. گاهی فقط دلم میخواهد از این همه شلوغی فاصله بگیرم و در جایی زندگی کنم که آدمها هنوز بلدند بیدلیل مهربان باشند. #هستی
قراره کتاب هاشو بخونیم
قراره کتاب هاشو بخونیم
نویسنده آیندمون
جوری که قلم هستی خوبه>>>>>
😭:))))
جوری که قلم هستی خوبه>>>>>
без подписи
ما زندههایی هستیم که زندگی نمیکنیم و مردههایی هستیم که خاکمون نکردن. -داستایفسکی.
این افکارِ سیاه مرا رها نمیکند.
چه شانسی؟ به شانس اعتقادی ندارم.
без подписи
بعضی شبها، غم آنقدر آرام وارد اتاق میشود که حتی صدای باز شدن در را هم نمیشنوی. مینشیند کنار پنجره، دستهایش را دور زانوهایش حلقه میکند و با تو به تاریکی خیره میشود. نه حرفی میزند، نه چیزی میخواهد؛ فقط هست، مثل لکهای از ابر که مدتهاست از آسمانت کنار نرفته. من از آن روزهایی حرف میزنم که هیچ اتفاق بدی نیفتاده، اما دلت گرفته است. چای میخوری، موسیقی میگذاری، کتابی را باز میکنی، چند صفحه میخوانی و بعد بیدلیل به یک نقطه خیره میمانی. انگار چیزی درونت آرامآرام خاموش شده و تو حتی نمیدانی از چه زمانی. شاید غم همیشه فریاد نمیزند؛ گاهی فقط چراغ اتاق را خاموش میکند، کنار تو مینشیند و تا صبح، هیچکدامتان حرفی نمیزنید. #هستی
без подписи