tgindex
حمید رستمی

حمید رستمی

Статистика
@hamid_rostami_1354персидский

حرفه ؛ روزنامه نگار

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
325
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
172
40 постов
Вовлечённость
52,9%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 40
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
13
1/48двое суток
14
1/72трое суток
16

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.4из hamid_rostami_1354

    https://filmemrooz.com/?p=4199

  • نگاهی به نقش زن در فیلم #برادران_لیلا ساخته #سعید_روستایی #حمید_رستمی بخش دوم: اما همان عنصر گردن نهاده به سرنوشت محتوم حالا یاد گرفته در مقابل ستمی که بر او می رود نه کشته شود نه سکوت کند و نه خودکشی، می ایستد و مقابله کند تا حقش را بستاند و در این مسیر حتی از تنبیه والدین سخن بگوید و فرهنگی کهن و عامیانه را به چالش بکشد که آیا صرف داشتن عنوان پدر یا مادر مجوزی ست برای اتخاذ هرگونه تصمیم در زندگی فرزندان بدون در نظر گرفتن سود و زیان آن که شاید به قیمت مرگ یا زنده به گوری اش باشد؟ اینجاست که لیلا هم به نسل‌های آینده یعنی دخترکان خردسال خوش پوش و شیرین، رقص و شادی را پیشنهاد می‌کند و خود با حسرت نسبت به سالهای عمر رفته با لبخندی حاکی از رضایت و چشمانی اشکبار به نشانه غصه به تماشایشان می نشیند و امیدوار است که با مرگ خودکامه، آینده بهتری سراغشان بیاید و هم به مادر پیر و فرتوت یادآوری می‌کند که قرار نیست به عنوان موجودی بی اختیار در خدمت شوهر و پسرانش باشد و از همجنسان(ولو دخترش) خود متنفر باشد. لیلایی که ابتدا به ساکن به تک تک برادران و پدر و مادرش امیدوار بود ولی آنها در گذر زمان یک به یک کم آوردند تا آخرین و معقول ترین شان که علیرضا باشد. اویی که در بزنگاهی حساس با تصمیمی اشتباه و اعتماد به پدری که کل تصمیماتش نادرست ، متوهمانه و در راستای عطش فوق تصورش برای دیده شدن و گدایی احترام و منزلت بود تا عمری تو سری خوردنش را از یاد ببرد پشت لیلا را خالی کرد و به خاطر ترس و جبن ذاتی اش یک نسل دیگر بدبختی خاندان را تمدید کرد . کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • نگاهی به نقش زن در فیلم #برادران_لیلا ساخته #سعید_روستایی لیلایی که نیامد ✍ #حمید_رستمی بخش اول: در فیلم برادران لیلا با سه نسل از زنان تاریخ ایران سر و کار داریم که شخص لیلا ( #ترانه_علیدوستی ) به عنوان حلقه وصل دو نسل قبل و بعد از خود که هیچ درک متقابلی از هم ندارند عمل می کند و به نوعی یکی از کامل ترین و آرمانی ترین زنان تصویر شده در سینمای ایران را به نمایش می‌گذارد . او در حالی که تمام مشخصات یک دختر سنتی ایرانی را دارد و صبح تا شب در کار بشور و بساب و آشپزی ست حواسش به تک تک برادران هم هست. برای یکی شغل بخور و نمیر نظافت دستشویی پاساژی را جور کرده و به عنوان نخستین عضو خانواده از بیکار شدن برادر عاقلش (علیرضا) خبردار می شود و هوای آن دو تای دیگر را هم دارد و حتی بچه شیر دادن راحله (همسر برادرش) را هم از یاد نبرده و سعی دارد که دزدکی کمی از گوشت های داخل یخچال را در کیفش بگذارد. در همان حال شبانه روز در خدمت پدر و مادر پیرش است هر چند که دلخوشی چندانی از آن ها ندارد و حس تنفرشان را نسبت به خود با گوشت و پوست و استخوان درک می کند اما باز در خدمت به والدین کم کاری نکرده و حتی سر ساعت دارو خوردن شان را هم یادآوری می کند. این در حالی است که او هیچ آینده‌ای برای خود متصور نیست تمام حقوق و درآمدش را صرف هزینه های خانواده می کند و تنها خواستگارش را هم با تهمت ها و افترا های پدر مبنی بر بیماریش از دست داده هر چند در صورت ازدواج هم فیلمساز آینده چندان مناسبی برایش متصور نیست یا مانند راحله تبدیل به ماشین فرزند آوری می شد و تو سری هم می خورد چرا که دخترزاست و یا مثل دوست دختر علیرضا که مجبور به ازدواجی بی عشق شده و حالا در انعکاس آیینه در خانه با حسرت به علیرضا؛ عشق از دست رفته اش می نگرد. لیلا در آستانه چهل سالگی از خود گذشته و خوشبختی برادران، نهایت آرزو هایش محسوب می شود به گونه یی که حتی از مغازه یی که آن همه برای خریدش اصرار دارد کمترین سهمی طلب نمی‌کند و خشنود از سر و سامان گرفتن برادران است. او در حالی که یک خانم کامل خانه دار است در محیط کار اداری هم فردی جدی، منضبط و کاری ست تا جایی که همکاران و بالادستی ها از او راضی هستند و به عنوان عنصری ساعی، تلاشگر و امروزی که فکر اقتصادی خوبی هم دارد می تواند برتری اش را به برادران دیکته کرده و راهبری آنها را بر عهده بگیرد. شخصیت لیلا در مقایسه با نقش سمیه در فیلم ابد و یک روز (ساخته قبل‌تر کارگردان) یک مزیت عمده دارد آن هم کنشگری و تسلیم محض نبودنش است. در حالی که سمیه ( #پریناز_ایزدیار ) در آن فیلم هرچند به عنوان بهترین فرزند یک خانواده فقیر و گرفتار در دام اعتیاد معرفی می‌شد ولی آنقدر بی اختیار و تسلیم قضا و قدر بود که در مقابل درخواست برادر بزرگترش برای ازدواج با مردی افغانستانی هم مخالفتی چندان از او نمی بینیم و صرفا با توجیه بهتر شدن وضعیت اقتصادی خانواده به راحتی به این خواسته نامعقول و غیر معمول گردن می نهد اما اینجا لیلا در برابر تک تک تصمیمات اشتباه خانواده و برادران می خروشد و اشتباهشان را یادآوری می‌کند و از اصول خود کوتاه نیامده و در مسیری اشتباه کنارشان قرار نمی گیرد و حتی در اوایل فیلم که او را به جرم زن بودن به جلسه شرکت لیزینگ نمی برند تاکید می کند که بدون مشورت پای هیچ ورقه یی را امضا نکنند. انگار شخصیت سمیه در گذر زمان به بلوغی تاریخی رسیده که آن را در عصیان پایانی اش بر علیه پدر شاهدیم و این عصیان هم دست آورد سالهای سال نادیده گرفته شدن عنصر زن و دختر در این سرزمین است که در فیلم خانه پدری ( #کیانوش_عیاری ) سیر تاریخی آن را می بینیم جایی که دختری معصوم با تمام بی گناهی اش، محکوم به زنده به گوری می شود و چون پرنده یی اسیر در دست برادر و پدر خشمگین تن به سرنوشت داده و مظلومانه شاهد کنده شدن گورش می شود و البته تا آخرین لحظه از او بهره کشی شده و رفوی فرش پاره یی را به عهده اش می گذارند و در نهایت کنش و تلاشش برای تغییر سرنوشت به چند تعقیب و گریز در حیاط خانه و زیرزمین خلاصه می شود. بقیه در بخش دوم کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع‌ : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۷ تیر ماه سال ۱۴۰۳ تابستان گرم و طولانی #حمید_رستمی بخش دوم ۴ - دو سال بعد که برای خلاص شدن از انجیر و فرغون رانی کاری مستقل گیر آوردم و شدم شاگرد شوفر یک مینی بوس، که داخل شهر مسافر کشی می کرد. باید از ساعت ۶ صبح تا ۲ ظهر سر پا ایستاده و کرایه جمع کرده و در را باز و بسته می کردم تا اولاً کسی در را محکم نبندد و دوم اینکه کرایه نداده در نرود آن عصرها یک حال و هوای دیگر داشت و من باید برای خوردن ناهار و کمی استراحت به خانه برمی گشتم و در غیاب تلفن و پیامک هر ۱۰ دقیقه یک بار به خیابان روبرویی نگاه می‌کردم که آیا مینی بوس آبی رنگ پارک شده جلوی در خانه راننده مهربان هنوز آنجاست یا نه؟ یا تایم استراحت اش تمام شده و من باید خیلی زود خودم را به سر کار برسانم؟ این دید زدن هایی ده دقیقه یک بار و آرزوی اینکه هنوز رنگ آبی مینی بوس با رنگ سبز چشمانم تلاقی داشته باشد یک تابستان کامل طول کشید. وقتی می دیدی هنوز آقا ابراهیم در خواب است و بر می گشتی و مجله ای را باز کرده و دو ورق می خواندی و دوباره سرک می کشیدی به خیابان و برمی‌گشتی سر مجله‌ات! ما هم سرنوشت نبودیم برادر محمود! حتی تصور عشق و عاشقی و محو شدن در صورت یار هم برایمان تعریف نشده بود چه برسد به اینکه برویم در کنارش دراز بکشیم و دستمان را دراز کنیم نزدیک دستهایش و ۱۰ سانت مانده دستمان یخ بزند و گرمای دستانش ما را به رویا ببرد. رویایی که در آن دست در دست نگار در کوچه باغ‌های نوجوانی سیر کنیم و تصنیفهای بند تنبانی بخوانیم! ۵ - کمی که بزرگتر شدیم و توانستیم بیل به دست بگیریم باید دسته جمعی تلاش می کردیم خانه یی برای برادر بزرگ بسازیم و یک بنا خبر می کردیم و بقیه برادران در نقش کارگر و وردست و آجر بیار نقش ایفا می کردند و از خود صبح تا ظهر فکر و ذکرم نه به آجر بود و نه به سیمان و نه به تیشه و کمچه و ملاقه، به آن مجله دنیای ورزش و کیهان ورزشی فکر می کردم که الان محموله اش رسیده و در غیاب من بین علاقمندان دست به دست شده و به من نرسیده، در نتیجه ناهار اوستا و استراحت بقیه را بهانه کرده و جیم می‌شدم و بعد از نیم ساعت پیاده‌روی در زیر آفتاب تیز مردادی خودم را می رساندم به روزنامه فروشی و اگر یکی از دو جواب "هنوز نیامده! یا "تمام شده!" را می شنیدم ، همان جا توی پیاده رو ولو می شدم و زانوی غم بغل می گرفتم که حالا چه جوری این نیم ساعت را برگردم و دوباره به چه بهانه ای جیم شوم! می‌بینی آقای رنگو ! ما اصلاً هم سرنوشت نیستیم و یک ستیز دائمی با طبیعت برای بیرون آمدن از نقشی که شرایط برای ما در نظر گرفته داشتیم و داریم! ۶ - حالا در آستانه ۵۰ سالگی در شلوغی و ترافیک و کله داغ از آفتاب پایتخت ، حتی برای آن روزهای پر از فلاکت هم دلمان تنگ شده و می خواهیم برگردیم به همان دوران کودکی به همان دوران پارینه سنگی ولی افسوس که کفش بازگشت کوچک است و پل بازگشت تحمل وزن ما را ندارد آقای رنگو! کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۷ تیر ماه سال ۱۴۰۳ ما "هم سرنوشت" نیستیم! ✍#حمید_رستمی بخش اول ۱- یکی از بهترین تصویرهای ثبت شده از عصرهای گرم تابستانهای قدیم که نه کولری بود و نه پنکه ای و جماعت کلافه از گرما نهایتاً سایه ای پیدا کرده و زیر آن لم میدادند تا ساعات به کندی سپری شده و از تیغ آفتاب کاسته شود، را در فیلم جاودانه درخت گلابی ( #داریوش_مهرجویی ) شاهدیم که بزرگترها بعد از سر و کله زدنهای زیاد با همدیگر بعد از صرف ناهار خواب قیلوله ای می کردند و کودکان هم موظف بودند برای کم کردن سر و صدا هم که شده ، خود را به خواب بزنند و البته دزدکی بروند سراغ عشقشان که آنور اتاق خوابیده و با حسرت و آرزو و تمنای زیاد براندازش کنند و ذهن خلاق و داستان پردازشان را برای آینده دوردست به پرواز در بیآورند و خود را در قامت پدر بچه های "میم" ببینند که در خانه منتظر است آقایش از سر کار برگردد و شور و حال و خلود بزرگسالانه را از سر بگیرند. ۲- اما ما هم سرنوشت نبودیم، نه در دور و ورمان "میم" و "میمچه" ای بود که به هوایش خواب عصرگاهی تابستانهای مگسی از چشمانمان بپرد و نه آنقدر تاب و توان یک جا نشینی داشتیم و آنقدر از گرده مان کار کشیده می شد و از صبح علی الطلوع سگ دو می زدیم که آب دوغ خیارمان را نخورده نقش بر زمین می شدیم و مگسها دور و برمان عروسی می گرفتند و نای پس زدنشان نداشتیم تا کمی از هرم آفتاب تیر و مرداد گرفته شود و دوباره برویم کوزت وارگی از سر بگیریم و ندانیم اصلاً این تعطیلات چگونه آمد و چگونه رفت و حسرت یک دل سیر بازی کودکانه و تماشای کارتون بر دلمان بماند. ما هم سرنوشت نبودیم برادر! چرا که نخستین تابستان فراموش نشدنی را در ۱۰ سالگی تجربه کردیم که پدر هر روز یکی دو کیلو از ۲۰۰ کیلو انجیر خشک دپو شده و فروش نرفته مغازه را به تدریج خیس می کرد و بعد از آنکه حسابی جا می‌افتاد در سطلی بزرگ می‌داد دستم تا در پیاده روی شلوغ شهر بساط کنم تا به قیمت سه تایش یک تومان بدهم دست مشتری های عطشان که خیلی بیشتر از خود انجیرها از آب سرد و شیرینش خوششان می آمد و اگر خیلی بازارم رونق داشت و تمام محتویات سطل فروش می رفت و با شادی پیش پدر برمی گشتم پدر برای شیفت بعد از ظهر سطل دوم را می داد دستم تا بازار از دستم در نرود و خاطره غمناکی که روزی دو سه پسر جوان مشتی خاک ریختند در داخل سطل و نه زورم به آنها می رسید و نه روی بازگشت به سوی پدر داشتم و ساعتها گریستم از دست زمانه و پدر در بازگشت با روی گشاده بوسه ای بر صورتم زد و گفت فدای سرت از این به بعد بیشتر مواظبت میکنی! ما در تمام آن لحظات نه با محمود و نه با خیلی از هم سن و سالهایمان هم سرنوشت نبودیم که در باغ پدری لابلای درختان پی گنجشک و سار و کلاغی با تیر و کمان راه بیفتند و در بهترین حالت برای تفریح خود حیوان آزاری بکنند. ۳ - ما هم سرنوشت نبودیم که در بی آبیهای همیشگی تابستانهای نوجوانی در شهری که آب حکم کیمیا را داشت باید در ظل آفتاب تمام کاسه بشقابهای کثیف و لباسهای چرک را داخل فرغونی می گذاشتیم و پشت سر مادر از کوچه ها و پس کوچه ها و خیابانها می گذشتیم و از شهر خارج می شدیم تا جوی آب باریکه ای پیدا کنیم و منتظر تمام شدن شستشو باشیم و بنز رویاییمان را سر و ته کنیم و یک ساعت تمام تا خانه فرغون برانیم و بعد از بازگشت در حالی که هنوز عرق تنمان خشک نشده دو دبه بگیریم دستمان و کوهپیمایی و دره پیمایی کنیم تا برسیم "یالقوز بلاغ" و دو چیکه آب خوردن بتوانیم برای سفره شب مهیا کنیم! همان یالقوز بلاغی که هنوز هم نفس می کشد و چند روز پیش با ماشین تا نزدیکی هایش رفتم و جوانان تازه به دوران رسیده ای که دلشان لک زده بود به دست انداختن و سر به سر گذاشتن مرد میانسالی چون من از سر بیکاری پرسیدند: "حاجی این ورا؟! زمین کشاورزی چیزی داری که آمدی سر بزنی!" گفتم: "نه دنبال خاطرات کودکیم در این کوه و کمر می گردم! باور می کنید که از فلان محله شهر با دو دبه در دست در ۱۰ - ۱۱ سالگی می آمدم اینجا، آب ببرم!؟ نگاه استهزا آمیزی کردند که یعنی نه و پکی عمیق به سیگارشان زدند و مزه هایشان را دور سفره چیدند. ما انگار با هیچکس هم سرنوشت نبودیم! بقیه در بخش دوم کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۸ آبان ماه سال ۱۴۰۲ ترانه ها و تصنیف های مردمی #حمید_رستمی بخش دوم آنجا که از آمدن بهار می‌گوید و نیامدن گل که استعاره از یار زمینی است و بعد هم به رخ کشیدن دل شکسته و بی‌طاقت و یادآوری اینکه اگر پیغام دهد که دیگه دوستم ندارد و ناله‌هایم برایش اثر ندارد من چه خاکی باید به سر کنم! می‌بینی آقای رنگو..... می‌بینی ما هم بالاخره لابلای این قلب خونین دلی فندقی داریم که هر کی رسیده چهار تا زده توی سرش! ۴ - در قسمت سوم مینی سریال #دندون_طلا ( #داوود_میرباقری ) که به جرات می توان گفت گنجینه و آرشیو ارزشمندی از اجراهای فولکلور و کوچه بازاری ست ، نیّر ( #ستاره_اسکندری ) ساکن گداخانه‌ای بوده که حالا با پیدا کردن شغلی در دباغی می‌خواهد آن گداخانه را ترک کند. در شب پایانی رفقایش مجلس خداحافظی کوچکی ترتیب داده و دور آتش جمع می‌شوند تا مطربان بزنند و بخوانند و با نیّر وداع کنند. خواننده ترانه "هوا داغه امشب، دلم کبابه امشب" را می‌خواند. گدا گودوله‌ها دست می‌زنند و می‌رقصند. کریم سگ دست ( #سیامک_صفری ) که نیمچه علاقه‌ای به نیّر دارد و هیچ وقت جرات نیافته که آن را به زبان بیاورد در گوشه‌ای نشسته و بُغ کرده: تو از من بی‌خبر، من در به در، اون بی پدر نمیادش امشب! امان از انتظار، ای روزگار ، قهر کرده یار نمیادش امشب، امان از خُلق تنگش، امان از قلب سنگش، از اون حرفای قشنگش، از اون بداخمیاش، بد عهدیاش، بی مهریاش سرکاریم امشب! و در ادامه "آخ بگردم روی ماهش، بگردم سوز آهش، از این بخت سیاهش، ز یارش بی‌خبر، هی اشک تر، چشماش به در، بی‌قراره امشب!" و اشکی که در چشمان کریم یخ بسته و پایین نمی‌آید و بغضی که نمی‌شکند. اویی که به ظاهر خیلی به دنیای زنان علاقه‌ای ندارد و حالا دلش گیر کسی شده که او را به چشم برادری می‌بیند "برار برار" بارش می‌کند. نیّر متوجه حال خراب کریم می‌شود و به روی خودش نمی‌آورد. انگار نمی‌خواهد شخصیتی که از کریم در ذهنش درست کرده را به آن راحتی خراب کند. چشمی که پر می‌شود و خالی نمی‌شود و اشکی که اگر پایین بیاید همه گداخانه را انگار سیل خواهد برد. ۵- در قسمت بعدی سریال دندون طلا یکی از آهنگ‌های به یاد ماندنی #مرتضی_احمدی خوانده می‌شود "نامهربونی، نمی‌دونم می‌دونی که عشقت مارو کشته، تیر نگاهت، دوتا چشم سیاهت مث آهو درشته" و در ادامه "رحمی نداری، بر رنج و دردم، آخر مگر من، با تو چه کردم ، انقدر چرا لج می‌کنی ،هی چشماتو کج می‌کنی!" احمدی که استاد این گونه ترانه‌های کوچه بازاریست برای ماندگاریشان تلاش زیادی به خرج داده و یکی از ماندگارترین آنها "حمومی آی حمومی" ست که قبل ترها بارها خوانده شده بود و نمونه مشابهش هم در صحنه خواستگاری فیلم #حسن_کچل اجرا شده بود اما نسخه‌ای که احمدی می‌خواند به دلیل لهجه خاص و تهرونی اصیل اش و البته ریزه کاری‌هایی که خود به آن اضافه کرده است تبدیل به کلاس درسی برای علاقمندان می‌شود: "حمومی‌ آی حمومی، فرش و قالیچم رو بردن ، فرش و قالیچم جهنم، تاس و دولیچم رو بردن و.... این شعبده بازی با حنجره ادامه پیدا می‌کند و هی از اول تکرار می‌شود و در ادامه تکه یی به آن اضافه می شود که در صحنه خواستگاری فیلم حسن کچل( #علی_حاتمی ) #حمیده_خیرآبادی و عباس معیری آن را اجرا می‌کنند: نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم، نون و پنیر ارزونیتون عروس نمیدیم بهتون، فرش و حصیر آوردیم دخترتونو بردیم، نون و پنیر، فرش و حصیر ارزونی‌تون دختر نمی‌دیم بهتون ..... ۶ - یکی از پرتکرارترین و معروف‌ترین ترانه‌های کوچه بازاری "تیروم تیروم" از جمال وفایی ست که در فیلم #داش_آکل ایفا کرده بود و بعدها در فیلم مکس هم به نوعی مورد استفاده قرار گرفت . مکس خواننده میانمایه خارج نشین است و در آرزوی بازگشت به وطن و مسولان فرهنگی در تلاش برای بازگرداندن هنرمندان مهاجر. مکس در یک جابجایی به عنوان مهاجرتی معکوس در هیئت خواننده‌ای نامدار موسیقی سنتی ایران بعد از سال‌ها به وطن بازمی گردد در حالی که مهمترین آهنگش "تیروم تیروم" بوده و با آنچه مسولان فرهنگی انتظار دارند فاصله زیادی دارد. سامان مقدم با نگاهی به شدت مثبت، همراه شونده و غم‌خوارانه با کاراکتر مکس برخورد می کند و سعی دارد ادای دینی کامل به این بخش از هنرمندان که همواره از سوی جامعه روشنفکری پس زده شده و سطح پایین ارزیابی می‌شوند داشته باشد. کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع: روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه ۱۸ آبان ماه سال ۱۴۰۲ نوبت خاموشی من سهل و آسان می‌رسد! ✍ #حمید_رستمی بخش اول: ۱- خیلی پیش تر از آنکه صحبت‌های #علی_بابا_مَمداف آهنگساز و خواننده شهیر موسیقی سنتی #آذربایجان، در مورد کیفیت صدای دو اعجوبه موسیقی ایران، ایرج و #اکبر_گلپایگانی را بشنوم تمام تصورم از این دو استاد بزرگ خلاصه شده بود در ترانه ها و تصنیف های عامه پسند #ایرج در سینمای فارسی و تصنیف به زعم آن زمان من نچسب "اشک من خودتو نگه دار" از گلپایگانی . حتی صدای جادویی و آخرالزمانی هم که در فیلم مده آ ساخته #پیر_پائولو_پازولینی کبیر شنیده می شد و ناخودآگاه آدم را شیدای موسیقی ایرانی می‌کرد، نمی‌توانستیم حدس بزنیم که مال استاد گلپاست و فیلمساز ایتالیایی هم بدون مجوز از آن استفاده کرده و بعدها مجبور شده یک میلیون دلار غرامت بپردازد. "علی بابا" در چند مراسم رسمی با آب و تاب فراوان از علاقه قلبی نیم قرن پیشش به برنامه گلهای #رادیو_ایران پرده بر می دارد و دو خواننده بزرگ که وقتی در اول برنامه اشاره می‌کردند که خواننده امروز ایرج و یا گلپایگانی است گل از گل علی بابا شکفته شده و با لذت و حرارت بیشتری رادیوی قدیمی را به آغوش می‌کشیده است. او تا پایان عمر بارها و بارها این خاطره را تعریف کرد و از اعجاز صدای این دو خواننده بزرگ ایرانی و تاثیرشان بر روند کاری و هنری خود گفت که از قضای روزگار در لایه‌های مختلف جامعه ایرانی نفوذ کرده و تصنیف‌هایشان دهان به دهان می‌گشت و البته در سالهای بعد از انقلاب نجیبانه سکوت کرده و به کنجی خزیده بودند و #محمد_گلریز برادر کوچکتر گلپا که شاید نصف صدای او را نداشت میدان‌دار شده بود و در تمام برنامه ها سرودهای انقلابی می خواند و چشم و چراغ تلویزیون بود در حالیکه برادر بزرگتر سالها قبل به خاطر بازی در فیلمی به اسم مرد حنجره طلایی تا ابد آن لقب را با خود اختصاص داده بود . آنها ان قدر بزرگ بودند که حتی #شجریان هم در جلویشان زانوی ادب می زد و تلمذ می کرد. نشان به آن نشان که همین اواخر در یکی از بزرگداشت‌های ایرج که مرحوم شجریان هم دعوت شده و در ردیف نخست نشسته بود وقتی ایرج ترانه زیبای از "دل بردی از دستم دلدارم " را می‌خواند استاد آن پایین چنان شور و شعفی از خود نشان می‌دهد و با آهنگ همراهی می‌کند که انگار کودکی تازه با دنیای موسیقی آشنا شده است و می‌خواهد هر جوری که هست برود بالای صحنه و با خواننده هم آوایی کند. این جادوی صدای ایرج بود که حتی شجریان با آن جلال و جبروت را هم تحت الشعاع خود قرار می‌داد. ۲ - مایی که با صدای شجریان و #شهرام_ناظری بزرگ شده بودیم و در عامه پسند‌ترین حالت ، گوشه چشمی هم به #علیرضا_افتخاری داشتیم دون شان خود می‌دانستیم که حتی اسامی خواننده‌های قبل از انقلاب را بدانیم چه برسد به اینکه گوش کنیم و در خلوت خود زمزمه‌ای کرده باشیم . این چنین بود وقتی سوار ماشینهای کرایه یی عمدتا پیکان جوانان گوجه یی یا سبز رنگ خوابیده رینگ اسپرت می شدیم ، عکس خواننده های محبوب شان را روی در ماشین تودوزی شده مشاهده می‌کردیم و یک ضبط کهنه و نوارهای کهنه تر که راننده در طول مسیر مرتب آنها را عوض می‌کرد تا به تک تک مسافرینش حالی داده باشد یکی عباس قادری دوست داشت و آن دیگری #جواد_یساری یکی از "دل شده کاسه خون" #آغاسی می‌گفت و التماس می‌کرد که "مرو با دیگری!" و شاید یکی هم با "اگه صد بار دل عاشق مرا خون بکنی!" #روح_پرور حال می‌کرد و از اینکه توی دلش غم بگذارد و دردش را افزون کرده و ناز و عشوه کنان زخم زبان بزند و قهر و آشتی کند می‌گفت و به جای اشک حسرت ریختن بر دامن جدایی، دیمبل دیمبویی کرده و بر روی صندلی ماشین در جا به ترقص می‌افتاد و ما در حیرت اینکه کجای این شعر پرسوز و گداز با آهنگ‌های شیش و هشت پخش شده همگونی دارد تا اینکه قدری بالغ‌تر شدیم و فهمیدیم ۹۹ درصد عروسی‌های دور و بر را با همین آهنگ‌ها برگزار می‌کنند و کسی هم شاکی نیست! ۳ - شاید یکی از مهم‌ترین تصنیف‌های بی‌زوال کوچه بازاری که بیش از ربع قرن است از ذهنم بیرون نرفته و هرگاه خواسته باشم به رسم معمول همان عروسی‌ها حالی به خود دهم آن را زمزمه می‌کنم ترانه "اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وای" است که سال‌ها پیش داوود مقامی آن را خوانده و #پرویز_پرستویی در فیلم آدم برفی اجرایی شیک و ترو تمیز از آن داشته و واسطه علاقه ما به آن آهنگ شده است! بقیه در بخش دوم کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • https://filmemrooz.com/4191/

  • ۵ بازی از #امین_تارخ یارم به یک لاپیرهن... #حمید_رستمی 1⃣ پس از وقوع انقلاب و تغییر فضای سینما چهره های جدید وارد سینمای ایران شدند که یکی از مهم ترین شان امین تارخ بود که به دلیل حسن جمال و صوت داوودی اش خیلی زود تبدیل به نخستین گزینه برای ایفای نقش آدم خوب های تاریخی شد. همه اینها موقعی رخ داد که تجربه سنگین بازی در نمایش - و بعدها فیلم- مرگ یزدگرد (بهرام بیضایی ) و نقش سردار ایرانی را از سر گذراند. نقشی بسیار سخت و مهم با دیالوگ های چند لایه، وزین، مطنطن و جذاب ادیبانه که صدای بازیگر و ادای درست کلمات نقش مهمی در ایجاد ارتباط محکم با مخاطب داشت و تارخ از پس آن برآمد و صلابت ذاتی یک سردار و سرسپردگی اش به پادشاه را بخوبی به نمایش گذاشت هرچند که درخشش سوسن تسلیمی در نقش زن آسیابان کار بقیه را برای ابراز وجود در صحنه به شدت سخت می‌کرد ولی مهدی هاشمی و امین تارخ هم تمام تلاش خود را برای عقب نماندن از قافله به کار بستند. 2⃣ موفقیت #مرگ_یزدگرد و آشنایی با کیهان رهگذار او را به پروژه بزرگ "سربداران" کشاند که قرار بود فتح بابی در سیستم سریال‌سازی نوین تلویزیون باشد. او که به گفته خود، ابتدا برای نقش محمد بیگ در نظر گرفته شده بود هنگام مذاکره برای ایفای نقش با محمدعلی نجفی (کارگردان) ، یک نیم رخ، پنجره باز و نور آفتاب باعث شده بود تبدیل به شیخ حسن جوری قهرمان سریال شود و با آن صدای مخملین انگار انگ نقش بود تا در دو صحنه طولانی و ماندگار سریال در مقابل دو بزرگ بازیگری ایران محمدعلی کشاورز و علی نصیریان قرار بگیرد و با متانت، اعتماد به نفس، آرامش ذاتی و صدای گیرا آن صحنه‌ها را به مهم ترین صحنه های یک سریال تبدیل کند. آنجا که خواجه قشیری(کشاورز) از او می‌خواهد تا با محمد هندو بیعت کند و او جمله کوتاه "بیعت نمی کنم!" را چند بار با لحن های مختلف، گاه با تحکم بیشتر و گاه آرام و با طمأنینه ادا می کند و هر بار آتش خشم قشیری را بیشتر کرده تا در پایان سکانس با فریاد بگوید: "از خدایش هم سر سخت تر است!" دیالوگی که دقیقاً مشابه آن را قاضی شارح در صحنه یی دیگر، آن هنگام که می‌خواهد به او کلمه یی بیاموزد و قاضی هرچه می‌گوید با جمله "نیاموختی!" شیخ روبرو می‌شود، ادا می کند. این دو صحنه از نمونه‌یی ترین تقابل های تاریخ سریال‌سازی ایران محسوب می‌شود که با بازی درخشان بازیگرانش ماندگار شده است. 3⃣ اتفاقات خوب یکی پس از دیگری به سرعت رخ می‌دهند و دانیال در فیلم سرب ( #مسعود_کیمیایی ) از این دست است. جوان یهودی که در دهه ۱۳۲۰ به همراه همسرش (فریماه فرجامی) قصد عزیمت به سرزمین موعود را دارد اما تحت تعقیب یک سازمان ضد یهود هستند که قصد کشتنشان را دارد. نقشی که برخلاف صلابت و شجاعت نقش های پیشین، جوانی ترسو، بزدل و شکننده را به تصویر می‌کشد که در استیصال برای حفظ جان خود و همسرش دست به هر خس و خاشاکی می زند تا از آن شرایط بغرنج موجود فرار کند. تارخ تمام تلاشش را برای فاصله گرفتن از قالب های تاریخی موفق به کار می‌بندد و در این میان صدای خسرو خسروشاهی در دوبله هم به کمکش آمده و نقشی کاملاً متفاوت را عرضه می کند. 4⃣ در ادامه حضور در دو فیلم شاخص #علی_حاتمی چهره یی دوست داشتنی تر از تارخ را به مخاطبان معرفی می کند. جلال در فیلم "مادر" عارفی عاشق پیشه است که از بد روزگار کارمند بانک شده و باید با کوه اسکناس‌های ملت مغازله کند و یار و همسر همیشه غایب اش کاستی بدهد به دستش، تا برایش حرف بزند و ضبط کند. در روزگار کاهش ارتباطات خانواده ها، این طعنه آشکار حاتمی به شرایط مدرن خانواده های امروزی است که حتی زمان کافی برای مهرورزی را هم پیدا نمی کنند و الا به قول غلامرضا "جلال ملائکه است!" تا حدی که خود حاتمی هم او را عصاره واقعی زوج کهنسال فیلم قلمداد کرده و در فلاش بکی که می خواهد پدر خانواده را به تصویر بکشد نقشش را به تارخ می‌دهد تا قرابت فکری و فیزیکی اش را در بالاترین حد ممکن به والدینش درک کنیم و هم اوست که به هنگام مرگ مادر قرآن بر بالای سرش گذاشته و ملافه سفید بر رویش می کشد و عارفانه از سفر ابدی مادر سخن می گوید. این بار هم صدای خسروشاهی تکمیل کننده شاعرانگی و لطافت نقش است و اصلا توی ذوق نمی زند. 5⃣ در سریال معصومیت از دست رفته ( #داود_میرباقری ) مختلف سنی شوذب علوی که خزانه‌دار کوفه در دولت امویان را بازی می کند که دختری نصرانی دل در گرو عشقش نهاده و او برای به دست آوردنش همه کار می کند. داستان سریال بسیار گیرا و غیرقابل پیش بینی ست و حدیث فرزندکشی و عشق ممنوعه این بار در پس زمینه عاشورا و تحولات شوذب تحت تاثیر دو زن، ماریای نصرانی و حمیرای یهودی را بازگو کند. هر چند که خود تارخ اصرار داشت به جای خود صحبت کند ولی صدای حمیدرضا آشتیانی پور هم روی صورت تارخ نشسته و زیاد توی ذوق نمی زند تا او دوران جوانی، میانسالی، پیری و مرگ را به زیبایی بازی کند.

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۸ مرداد ماه سال ۱۴۰۳ گفت من از شیمی می ترسم! #حميد_رستمی بخش دوم تا به واسطه آن دانش آموزان تجدیدی، دروس مورد نظر را بعد از شرکت در کلاسهای تابستانی در اواسط مرداد یک بار امتحان می دادند و در صورت قبول نشدن می رفتند برای امتحانات شهریور! البته یکی از دوستان به مزاح می گفت اگر در #شهریور هم قبول نشویم می رویم برای امتحانات "مهریور"! یعنی اینکه برادران ما در آموزش و پرورش تمام تلاششان را برای جلوگیری از رفوزه شدن و توی کوزه شدن مان به عمل می آوردند و این برنامه تابستانی هم در تفهیم بهتر دروس تاثیر داشت هم بالا رفتن آمار قبولی! ۵ - معمولاً معلم شیمی مان در دبیرستان آقای #حمید_جوادیان بود که جوانی اهل ارومیه و در سالهای نخست تدریس و آدم به شدت تو دل برویی که من عاشقش بودم ولی هر چقدر سر کلاس با ایشان خوش می گذشت و سعی می کرد به بهترین شکل ممکن دروس را تحویل دهد به دلیل همان گاردی که نسبت به درس شیمی داشتم کمتر می توانستم یاد بگیرم و انگار منتظر کلاسهای تابستانی بودم تا آقای #رسول_رزمی بیاید و همان مسائل پیچیده و لاینحل را شربت کند و بریزد توی حلقمان! آنقدر با شیوه تدریس این آدم راحت بودم که انگار همان درس صعب و سخت ۹ ماه سال نیست که او در عرض کمتر از یک ماه آن را به بهترین شکل به ذهن فرّار و به شدت درگیرمان منتقل می کرد و شاید هم ریل گذاری درست آقای جوادیان و اینکه سایر دروس را در آن برهه از ذهنمان حذف می‌کردیم و تمام هم و غممان را برای شیمی می‌گذاشتیم و در نبود نظام ترمی- واحدی مثل آدمهای باکلاس تا ساعت ۱۰ می خوابیدیم و بعد از یک صبحانه مفصل آرام آرام راهی مدرسه می شدیم تا یکی دو ساعتی در محضر جناب رزمی تلمذ کنیم و روز مرداد و تیرمان را بسازیم هم در این امر دخیل بود و البته اینکه در مسیر مدرسه دانش آموزان دختر تجدیدی را هم ببینی و درد مشترک را فریاد بزنی هم شاید در این امر بی تأثیر نبود ولی هرچه بود روز امتحان مردادی بدون کوچکترین استرسی روی صندلی امتحان می نشستی و مثل بچه های درس خوان سوالات را از ابتدا تا انتها خوانده و با آرامش خاطر یکی یکی جواب دهی و در یک آمارگیری و نمره دهی سرپایی ببینی که به راحتی بالای ۱۵ می گیری درد تجدید شدن در سالهای بعد را برایت قابل تحملتر می کرد! ۶- اما حکایت سال چهارم کاملاً متفاوت بود و همه چیزش با سالهای قبل تومنی صنار توفیر داشت. یکی از مهمترین نقاط تمایزش این بود که به دلیل سراسری بودن امتحانات فقط ۶ ماه از سال را سر کلاس میرفتیم و در اسفند ماه عملاً کلاسها تعطیل می شد تا برای کنکور و امتحانات خرداد با فراغ بال بیشتری آماده شویم و برای کسانی که به دلیل بالا بودن سن نمی‌توانستند پشت کنکور بمانند، اصولاً قبولی خرداد ماه به صرفه نبود و باید به محض اخذ قبولی خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی می‌کردند و دفترچه آماده به خدمت می‌گرفتند تا در ماه‌های آتی به خدمت سربازی اعزام شوند، در نتیجه برای اینکه فرصت کافی برای مطالعه و شرکت در کنکور سال بعد را داشته باشیم عمداً یکی دو تا درس را نگه می داشتیم تا مثل فوتبالیستهای امروزی که دانشگاهشان ۱۰ سال بیشتر طول می کشد یک فرصت یک ساله برای سر و سامان دادن به وضعیت درسی خود ایجاد کرده باشیم به همین دلیل حتی در امتحانات شهریور هم شرکت نمی کردیم تا در دی ماه و در آخرین فرصت آن یکی دو درس را قبول شویم و اعزاممان بماند برای سال بعد و این خود حکایتی است که شاید سر فرصت کامل بنویسم که چگونه یکی از مراقبان امتحان شهریور وقتی با صندلی خالی ام در روز امتحان هندسه -که عمداً نگه داشته بودم- مواجه شده بود به برادر بزرگ چغولی کرده بود که این داداش شما این قدر کفتر باز تشریف دارد که دیگر سر جلسه امتحان هم نمی آید و برادر بزرگ به محض شنیدن کتک مفصلی ما را مهمان کرد و تا من بتوانم مجابش کنم که خودم خواستم که در دی ماه در امتحانات شرکت کنم و قبولی بگیرم ۱۰ روز طول درمان لازم بودم. بله برادر ما چنین آدمهای پوست کلفتی بودیم که حتی از تهدیدهایی چون تجدید شدن هم فرصتی برای فرار از اجباری می ساختیم! کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه تاریخ ۱۸ مرداد ماه سال ۱۴۰۳ گفت من از شیمی می ترسم! ✍ #حمید_رستمی بخش اول: ۱ - خرداد همیشه طعم ترش و ممنوعه آلوچه را داشت که آدمهای باکلاس به آن گوجه سبز می گفتند و با هر خرچ خرچی که در مذاقت مزه می کرد در این اندیشه بودی که امسال قرار است کدام دندانت را به باد فنا دهد و آخر خرداد با دندان دردی سگ کش به آقا وهاب مراجعه کنی و از بیخ و بن از شر دندان  خلاص شوی و یا اینکه در بهترین حالت ۲۰۰۰ تومنی پیاده شوی و با یک ترمیم سطحی سر و ته قضیه هم بیاید. برای دانش آموز رشته ریاضی و فیزیک که کل سال با اتحادها و معادلات ریاضی و هندسه و آمار و احتمال و مسائل سخت فیزیک سر و کار دارد و آنقدر سطوح تحتانی اندامش فراخ تشریف دارد که همه درسها را به اردیبهشت و شبهای سکرآور خرداد موکول کند، درس #شیمی حکم همان دندان کرم خورده را داشت که در هر حالتی باید منتظر گزگز کردن و زدنت به زمین گرم تیر ماه و تلف کردن کل تعطیلات باشی! هرچند بعدها در همین صفحه یک عدد #رضا_فراهانی پیدا شود و یکی از برجسته ترین اساتید شیمی کشور لقب بگیرد و جوری از این درس مرارت بار حرف بزند که انگار زنگ انشا بوده و تو بی خودی آن را شاخ غول کرده ای که هیچ وقت توان شکستنش را در خود پیدا نکرده ای و یکی از مهمترین دلایل دوریت از حوزه پزشکی همین شیمی مادر مرده بوده و زیست شناسی غریب و مهمان کش و البته چندشی که از خین و خین ریزی به قول #بسیم_بیک داشته ای! ۲ - این چنین بود که از همان لحظه در شدن توپ سال نو کابوس خرداد آرام آرام شروع می شد و اگر آلوچه و فوتبال را از آن حذف می کردی چیز چندان دندان گیری در خاطراتت نمانده و هرچه بود درد و بلای کتابهای نخوانده و مسائل و نمونه سوالات لاینحل که شبانه روز همچون حناقی به جایی از گلو می چسبید که نه راه برون رفت داشت نه توان قورت داده شدن و بهار و اردیبهشت و طبیعت کوهستان محذوفترین بخش نوجوانی و جوانی که تازه بعد از ۴۰ سالگی فهمیدیم که چه بهشتهایی را از دست داده ایم و دنبال میوه ممنوعه ای به اسم نمره ۱۰ لعنتی عمر گران مایه را چنان صرف کردیم که حتی یادمان رفت چه خوردیم صیف و چه پوشیدیم شتا! اما تمام تلاشمان را به کار بستیم و همه روشهای حلال و حرام را به استخدام درآوردیم تا با حداقلترین نمره هم که شده درس مورد نظر را از سر بگذرانیم و ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به یاری بطلبیم تا دهی به کف آورده و به غفلت نخوریم! ۳ - دلچسب ترین و فراموش نشدنی ترین روز خرداد بعد از امتحان پایانی بود که فارغ از اینکه چگونه نوشتیم و چند می گیریم، هرچه زودتر سعی می کردیم ورقه ها را بدهیم و بیرون مدرسه دنبال کتابمان بگردیم که قبل از امتحان قایم کرده ایم و بعد از تورقی کوتاه چنان شوتی به آن بزنیم که ده متر آن طرف‌تر بیفتد و اگر وضع نمره مان خیلی خوب بود و یا درس کمی آسان تشریف داشت حتی بساط آتش و کتاب سوزان برپا کنیم و یک درصد هم احتمال ندهیم که در صورت گرفتن نمره زیر ۱۰ باید دنبال کتابمان با چراغ قوه بگردیم. چرا که تنها دلخوشی ما این بود که از امشب دیگر با دیدن مسابقات فوتبال #جام_جهانی و #جام_ملتهای_اروپا که همیشه خدا در خرداد ماه برگزار می شدند عذاب وجدان نخواهیم داشت جوری که یک چشممان به کتاب باشد و یک چشممان به تلویزیون و دیگر لازم نیست ساعت ۵ صبح لابلای مسائل سخت فیزیک و امتحان فردا گل #سعید_العویران سبزپوش عربستانی را در جام جهانی پی بگیریم و درست همان وقتی که پدر برای نماز بیدار شده و از این سر به هوایی پسرکی که تا صبح بیدار مانده تا در کنار فوتبال نیم نگاهی هم به درس داشته باشد انگشت حیرت به دندان تعقل بگزد و سری تکان دهد و به نماز صبحش برسد که قضا نشود! ما چنین اعجوبه هایی بودیم برادر! ۴ - از فردای پایان امتحانات پچ پچه ها شروع می شد و می گفتند در فلان درس کسی نیفتاده ،در فلان درس نصف مدرسه افتاده اند، در بهمان درس فقط دو نفر افتاده اند. تک تک بچه ها تمام عوامل و دوستان و آشنایان را بسیج می کردند تا سر از نمرات رد شده به دفتردار مدرسه در بیاورند و گاه این حدس و گمان ها درست از آب در می آمد و گاه کاملاً برعکس، ولی چیزی که عیان بود اینکه در درس شیمی حتی اگر قرار بود یک نفر تجدیدی بشوند این بنده حقیر باید می بودم که در هر صورت این درس را برای تابستان رزرو کرده و موازنه و جدول مندلیف و ظرفیتهای عناصر برایم طعمی داغ از جنس آسفالت هرم گرفته مردادی داشت و آنقدر هم خوشبخت و خوش شانس بودیم که از دوم دبیرستان به بعد برای پایین آوردن آمار مردودین که سال قبلترش تقریباً ۸۰ درصد دانش آموزان سال اول دبیرستان را شامل می شد طرحی به اسم امتحانات مرداد در نظام قدیم تحصیلی راه اندازی شد بقیه در بخش دوم کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • https://filmemrooz.com/36077/

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه ۲۰ مرداد ماه سال ۱۴۰۱ خاطرات روزهای خبرنگاری ✍#حمید_رستمی بخش دوم: هوا که رو به تاریکی گذاشت، مشخص بود که شرایط همین گونه آرام نخواهد ماند و فضا باید آبستن حوادثی باشد. یک آرامش محض قبل از طوفان! شم خبرنگاری باعث شد که به جای رفتن به جایگاه مراسم رسمی در این سوی منتظر اتفاقات باشم، هر چند که نداشتن کارت مخصوص آن روز هم در این قضیه تاثیر داشت ولی وقتی ملت هندوانه هایشان را خوردند،چای فلاسک شان ته کشید و تخمه های جیب هم را کامل خالی کردند دیگر وقت آن رسیده بود که سر به اطراف برگردانند و چشم در چشم هم شوند و یکی یکی از هم بپرسند پس هنرمندان کجا هستند؟ نمی آیند مگر؟ زمان خیلی زیادی لازم نبود تا پی ببرند مراسم کمی آن سوتر و در محیطی دارای حفاظ برگزار می‌شود و مردم عادی را به آنجا راهی نیست و صدایی هم که از بلندگو ها پخش می شد حاکی از بزن و بکوب بود و خبر از مراسمی شاد می داد که آب از لب و لوچه ملت بی تفریح و بی شادمانی روانه می کرد. 4⃣ خیلی زود جمع حاضر به هدفی مشترک رسیدند و حرکات خود را برای نفوذ به درون قلعه آهنی آغاز کردند که با برخورد به کانتینرها و داربست ها مجبور به عقب نشینی و سازماندهی خود و اعلام خواسته های خود با شعارهای موزون شدند. با ورود ماموران به صحنه، چمن زارهای پارک تبدیل میدان جنگ و محل زد و خورد شد و مردم عصبانی حتی به دار و درخت و سیم و لامپ و وسایل شهربازی شورابیل هم رحم نکردند و دق و دلی اشان را بر سر آنها خالی کردند. در شعاع ۲۰۰ - ۳۰۰ متری دو مراسم کاملاً متفاوت و مجزا از هم برگزار می‌شد یک جا جشن و سرور و پایکوبی و حرکات موزون جایی دیگر بزن و بخور و بگیر و ببند و حرکات ناموزون و من از بلندی ناظر تک تک اتفاقات! فردا که گزارش مفصلی با تیتر "شبی که شورابیل شخم زده شد!" روی میز سردبیر قرار گرفت و او در حالی که با چشمان تحسین گر و لبهای خندان، گوشه سبیلش را تاب می داد و از شکار موقعیت و میزان بی‌باکی جاری در گزارش حسابی کیفور شده بود دستور داد تا گزارش در بهترین جای نشریه چاپ شود تا مثل توپ صدا کند.تشویقها بزودی از راه رسیدند و در ادامه به مدت نامعلوم در شبکه استانی ممنوع التصویر شدم تا حساب کار دستم بیاید و خیلی هم با طناب سردبیر به چاه نروم!( البته اگر فضای مجازی بود یک آیکون چشمک زن خندان در این بخش حتماً حتماً لازم بود!) 5⃣ چند روز بعد که به #ورزشگاه_یادگار امام تبریز رفتم تا در اشتیاقی ۷۰ هزار نفره داستان صعود #تراکتور به لیگ برتر را روایت کنم دو سه سال از سقوط تراکتور به لیگ یک سپری می شد و تیم قرمزپوش آذربایجان به رهبری #فرشاد_پیوس در مرحله نیمه نهایی مقابل تیم شیرین فراز کرمانشاه قرار داشت که مربیگری اش بر عهده فراز کمالوند بود و هنوز تیم سرخپوش تبریزی با تبدیل به یک پدیده اجتماعی یکی دو سالی فاصله داشت و در حالی که تمام شرایط برای صعود تراکتور در برابر دیدگان تماشاگران پرشمارش مهیا بود ورق برگشت و این #فراز_کمالوند یکدست سفید پوش بود که با استفاده از تاکتیک های ویژه لیگ دسته اول ایران مچ فوروارد پرآوازه سابق تیم ملی را خواباند تا سال بعد خود به تبریز آمده و جایگزینش شود و مسیر پیروزی را اینبار نه از کرمانشاه که در تبریز تداوم بخشد. بهت و حیرت شکست چنان در صورت ۷۰ هزار تماشاگر که خود را برای جشن صعود آماده کرده بودند و حالا باید با شکست ورزشگاه را ترک می‌کردند جاری بود که با هزار من ماده شوینده نمی شد غم را از چهره ها پاک کرد. آن روز یکی از سخت‌ترین روزهای خبرنگاریم بود و باید گزارشی مفصل از جشن صعود را برای روزنامه جهان فوتبال آن زمان مخابره می کردم و حالا قصه برعکس شده بود. در حالی که هنوز تلفن همراه همه گیر نشده بود و ورزشگاه یادگار امام هم فاقد امکاناتی چون فاکس بود، در نتیجه باید خود را به میعادگاه همیشگی یعنی کافه باستان در اول خیابان فردوسی می رساندم و در حالی که به اندازه خوردن دوتا چای قند پهلوی خوش آب و رنگ فرصت داشتم به سرعت گزارشم را با خودکار مشکی و خوش خط پاکنویس کرده و از کافی نت کنار خیابان ارسال کنم به این امید که فکس خوانا باشد و نیازی به تماس بعدی و چک کردن اول و آخر صفحات و جاهای ناخوانا و کشیده شده نباشد‌.بلا روزگاری ست عاشقیت! کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • منبع : روزنامه #هفت_صبح روز پنجشنبه ۲۰ مرداد ماه سال ۱۴۰۱ شبی که شورابیل شخم زده شد! ✍ #حمید_رستمی بخش اول: 1⃣ روزی که ما عاشق شغل خبرنگاری شدیم هنوز #حمید_معصومی_نژاد از رم گزارش نمی‌داد که "ر" را با حالت مشدد خاصی بکشد و از ما دلبری کند. هنوز خاطرات #اوریانا_فالاچی را نخوانده بودیم. هنوز نمی دانستیم که بعد از کار در معدن سخت ترین شغل دنیا است. هنوز لیستی بلند بالا از آنهایی که در این مسیر سر باخته بودند در دست نبود. هر چه بود خلاصه می‌شد در یک آدم اتو کشیده کت و شلواری که میکروفونی در دست گرفته و از محل حادثه گزارشی تهیه کرده و برای اخبار تلویزیون می فرستاد. آن روزها اصلاً تفاوت بین خبرنگار و گزارشگر تلویزیون را نمی دانستیم و همین که در قاب تلویزیون ظاهر شویم و در مورد عالم و آدم حرف بزنیم برایمان کفایت می‌کرد و این چنین بود که در روزگاری که بچه های قد و نیم قد کلاس هر کدام در آرزوی خلبان شدن و دکتر شدن آسمان را به زمین می دوختند ما در حسرت خبرنگاری بودیم و باید در برابر چشمان گرد شده معلم در مورد شغل آینده، هزاران تحلیل نانوشته را ردیف می‌کردیم تا قبول کند که سرمان به جایی اصابت نکرده و واقعاً عاشق این حرفه هستیم. هرچند که با دیدن آن همه مجله و روزنامه در لابلای کتاب های درسی باید حساب کار دستش می آمد که دیری ست دل از دست رفته! 2⃣ وقتی در نیمه دوم دهه هفتاد و بعد از دوم خرداد و پدید آمدن شرایط جدید سیاسی مطبوعات نقش نخست فضای سیاسی - اجتماعی آن روزها را بد عهده گرفتند و تک‌تک روزنامه‌ها و نویسندگان و دست اندرکارانش دارای چنان تشخصی شدند که کوچک ترین اتفاقات روزمره دور و برشان هم تبدیل به تیتر نخست سایر روزنامه ها می شد و سلبریتی های زمان خویش نام گرفتند، این عشق دوباره بیدار شد و ما را به سمت نخستین نشریه محلی قابل دسترس راهنمایی کرد تا وقتی از پله های پر شمار بازار سرچشمه به طبقه پنجم رسیدیم و تابلوی "آوای اردبیل" را جلوی چشمانمان شاهد شدیم نفس در سینه حبس شود و از استرس نزدیک باشد که قالب تهی کنیم و قلبمان از کار بیفتد و وقتی فضای به شدت حرفه ای و پر جنب و جوش "آوا" و افراد موثر پرتعداد در روند انتشار نشریه و سردبیر به شدت کاریزماتیک اش #وحید_درگاهی و مدیرمسئول حرفه‌ای‌اش #محسن_حافظی_فر را ملاقات کردیم دیگر در مسیری بدون بازگشت افتاده بودیم که انتهایش در آغوش کشیدن شاهد پیروزی بود و رسیدن به هدفی بزرگ از پس سالیان سال تعقیب تک‌تک مجلات روی دکه و آموزش گام به گام نوشتن از طریق خواندن بدون حضور در کوچکترین کلاس واقعی! 3⃣ روزی که از طرف سردبیر مامور نوشتن گزارش اختتامیه تولیدات صدا و سیما در #شورابیل_اردبیل شدم به خیالم باید با مراسمی سرد و کسل کننده پر از حرافی مواجه میشدم که در پایانش چند تا از مهمانان و هنرمندان دعوت شده جایزه می بردند و بقیه هم دلخور و شکست‌خورده با غرولند راهی خانه هایشان می شدند. ولی وقتی که به محل برگزاری مراسم اختتامیه رسیدم و به دلیل مانور بیش از حد شبکه استانی- که هنوز به این حد بی آبرو نشده بود و تتمه نفوذی در بین طبقات پایین داشت- بر روی حضور هنرمندان نامی کشور از جمله #اکبر_عبدی، جمعیتی پرشمار در مرکز تفریحی شورابیل گرد آمده بودند و وقتی با خانواده های چادر زده و زیلو پهن کرده‌ آدینه شبی جمع می شدند تعدادی بیش از ۱۰ برابر صندلی های محصور در محیطی که با کانتینر و داربست از بقیه مجموعه شورابیل جدا شده بود را بالغ می شد. بقیه در بخش دوم کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • زیر چتر نازی! پنج نقش برگزیده از کارنامهٔ تصویری #حسین_پناهی ✍ #حمید_رستمی 1⃣ اواسط دههٔ ۱۳۶۰ شبکه اول تلویزیون، چند تغییرات مدیریتی داشت که بر اساس آن #حسین_پاکدل مجری ظاهرالصلاح شبکه، به عنوان مدیر پخش انتخاب شد و همان روز اول دستور داد که چند تله‌تئاتر متفاوت و بلاتکلیف‌مانده که بیشترشان با نویسندگی و بازیگری حسین پناهی ضبط شده بود، روی آنتن برود‌. آن روزها اکثر بینندگان آشنایی چندانی با مقولهٔ تله‌تئاتر نداشتند و گاهی داستان‌های تک‌قسمتی را شاهد می‌دیدند که عموماً تعداد بازیگران محدود و صحنه با دکور ثابتی داشتند و تفاوت ماهیتی با سریال و فیلم سینمایی داشت. یکی از معروف‌ترین تله‌تئاترهای آن دوره دو مرغابی در مه بود و حکایت نویسنده‌ای تهیدست به نام الیاس را روایت می‌کرد که در آرزوی نام‌آوری روز و شب سپری می‌کند، با همسر ساده‌دل خویش در یک انباری کوچک و اجاره‌ای روزگار می‌گذرانند و منتظر روزهایی هستند که الیاس در قامت نویسنده‌ی معروف به نام الیوت جهان را تحت تأثیر خود قرار دهد و مشکلات ریز و درشت زندگی‌شان یکی پس از دیگری حل شود. آن روزها حسین پناهی چهرهٔ چندان ناشناخته‌ای بین مخاطبان تلویزیون نبود و در تعدادی سریال و برنامه‌های نمایشی تلویزیون نقش‌های کوتاهی را ایفا کرده بود. ولی این نمایش چنان با ذات وجودی شخصیت خود پناهی به یگانگی رسیده بود که انگار روایتگر روزهایی بود که تازه از شهرستان به تهران مهاجرت کرده و بعد از ترک تحصیل و کنار گذاشتن طلبگی، روح سرکش و ناآرامش در یک قبرستان سرپناهی برای خود پیدا کرده و با زن و بچه روزگار می‌گذراند. این نقش تا روز آخر با پناهی همراه بود. مردی رؤیاپرداز که در عین جوانی با قیافه‌ای سالمند و حرکاتی کودکانه به شکل پاندولی در میان خردسالی و کهنسالی در حرکت است و از سر تقدیر بود انگار که در ۴۸سالگی که هنوز ابتدای میانسالی‌ست در تنهایی و انزوا جان خود از دست بدهد. 2⃣ کمی بعد، او در فیلم در مسیر تندباد (مسعود جعفری جوزانی، ۱۳۶۷) نقش کوتاه هادی دلاک –طبیب سنتی ایل– را بازی کرد که به وقتش کارهای دیگری همچون کشیدن دندان و… را انجام می‌داد. از آن جایی که نقش کوچک و بزرگ در سینما معنی ندارد و بیشتر بازیگر کوچک و بزرگ داریم، او با این نقش کاندیدای بهترین بازیگر نقش دوم مرد از هفتمین جشنوارهٔ فیلم فجر شد و دوستی‌اش را با جعفری جوزانی به‌قدری مستحکم کرد که بعدها در بیشتر کارهایش حضور داشت. 3⃣ این دوستی باعث شد که دو سال بعد #مسعود_جعفری_جوزانی از روی شخصیت واقعی حسین پناهی، فیلم‌نامهٔ سایه خیال را بنویسد. هرچند کارگردانی متوسط حسین دلیر مانع از تولید فیلمی ماندگار شد، ولی هرچه بود در جای خود ارزش داشت و برای نخستین بار به سایر وجوه شخصیتی پناهی پرداخته شد، تا جایی‌که بیشتر آدم‌ها ، اِلمان‌ها، دیالوگ‌ها و اشعار فیلم از زندگی و آثار خود پناهی انتخاب شدند تا قابل ارجاع‌ترین اثر تصویری در مورد ویژگی‌های شخصیتی و نوشتاری پناهی باشد. این در روزهایی بود که هنوز شاعرانگی پناهی جدی گرفته نمی‌شد و همگان او را صرفاً به عنوان بازیگر می‌شناختند. در حالی‌که سال‌ها بعد او مبدع نوعی خاص از اشعار فلسفی شناخته شد که گاهی مخاطب در مرز میان جدی و طنز بودن آن سردرگم می‌ماند. 4⃣ یکی از مهم‌ترین نقش‌های پناهی حضور در سریال متوسط دزدان مادربزرگ (مهدی صباغ‌زاده، ۱۳۷۴) بود و حالا بعد از گذشت ربع قرن از زمان ساخت و پخشش، مهم‌ترین نکتهٔ ماندگارش نقش سهراب با بازی حسین پناهی‌ست که جوانی نیمه‌عاقل نیمه مجنون بود و هنوز نمی‌توانست از کودکی‌هایش دست بکشد و در برابر حرف‌های اطرافیان و کنش‌های ریز و درشت‌شان حیران نماند‌. سهراب با پالتوی بارانی بلند و قورباغه‌ای در جیب که همواره نگران حال مادربزرگ است، از تصاویر غیرقابل حذف از کارنامهٔ بازیگری پناهی است که با آن طرز خاص گویش و بریده‌بریده حرف زدن و نگاه‌های معصومانه به اطرافیان، کودکی را می‌مانست که انگ نقش سهراب بود. 5⃣ آخرین تصویر به‌جای‌مانده از پناهی، سریال روزگار قریب ( #کیانوش_عیاری ، ۱۳۸۶) و بازی در نقش لطفعلی نوکر حکیم رحمت‌الله، طبیب سنتی روستای محل تولد دکتر قریب است که در ذهن محمد خردسال تا آخر عمر مانده بود که چگونه بدون هیچ علم و دانشی در زمینه طب، صرفاً به دلیل نزدیکی فیزیکی به حکیم، بعد از مرگ او در برابر سؤال‌های مستأصل‌کنندهٔ مردم همیشه بیمارِ در پی علاج ، با رجوع به حافظه‌اش سعی در یادآوری چگونگی درمان توسط حکیم را داشت و در این کار گاه مسخره‌ترین کارها را می‌کرد، بی‌ربط‌ترین داروها را تجویز می‌کرد و همین جوری یواش‌یواش برای خود کیا و بیایی فراهم آورد و تبدیل به حکیم لطفعلی شد که بازی خاص و همواره توأم با دستپاچگی و نداشتن قطعیت پناهی، نقش را به‌شدت دوست‌داشتنی می‌کرد. کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • بامداد خمار نگاهی به نقش‌های مهم #سعید_کنگرانی در سینمای ایران ✍#حمید_رستمی همان پسرکی که روزگاری در رضا موتوری (مسعود کیمیایی) با نقشی فرعی که تأثیری در روایت قصه نداشت، کمتر کسی فکرش را می‌کرد که دو سه سال بعد تبدیل به جوان اول سینمای ایران شود و در حالی که همگان وجاهت منظر و شور بازی‌اش را با آلن دلون مقایسه می‌کردند، فکرش را هم نمی‌کرد که روزگار چنان بازی تلخی برایش تدارک ببیند که در هنگام مرگ تعداد نقش‌هایش به‌زحمت به تعداد انگشتان دو دست برسد. سعید کنگرانی به عنوان نماینده نسل جدید جامعه رو به مدرنیته ایران اولین گام سینمایی‌اش را با حضور در دایره مینا ( #داریوش_مهرجویی ) چنان مستحکم برداشت که خیلی زود تبدیل به انتخاب نخست برای نقش‌های نوجوانان تازه به بلوغ رسیده شد. علی در دایره مینا جوانی از محله‌های فقیرنشین تهران، برای معالجه پدر بیمارش به بیمارستانی مراجعه می‌کند و حضور شبانه‌روزی در محوطه آن، چشمانش را به واقعیت‌های جامعه پیرامون بازتر کرده و روشی هرچند غلط را برای بالا رفتن از پله‌های ترقی پیش روی‌اش قرار می‌دهد و او که از عمری فقر و تنگدستی خانواده به ستوه آمده، با زبر و زرنگی و چالاکی تمام فوت و فن سوءاستفاده از موقعیت را پیش سامری (انتظامی)، اسماعیل (نصیریان) و زهرا (فروزان) به‌سرعت یاد می‌گیرد و در این مسیر چنان پیش می‌رود که حتی مریضی و مرگ پدر پیرش هم برایش مهم نیست و این بار اسماعیل است که از سرعت انحطاط نسل جدید عصبانی شده و به یادش می‌آورد که دست‌کم زیر تابوت پدرش را بگیرد. علی به این باور رسیده که برای عوض کردن طبقه اجتماعی‌اش چاره‌ای جز زیر و رو کشیدن و چسباندن خود به آدم‌هایی که زالووار خون مردم را مکیده و برای خود سرمایه می‌کنند ندارد. نکته‌ای که با لحنی دیگر در سرایدار (خسرو هریتاش) هم شاهد آن هستیم و او را در نقش داود می‌بینیم که از وضعیت اجتماعی و شغل پدرش شرمنده است و غذای پسمانده اغنیا را به سطل آشغال می‌ریزد و بلندپروازانه سودای کارگردانی سینما دارد، اما تلاش‌های از سر استیصال پدر برای امرارمعاش را که حتی به خاطرش دست به اعمال غیراخلاقی می‌زند صرفاً از دور تماشا می‌کند و آن را سوژه‌ای برای فیلم مستندوار خود می‌کند. در پایان شکست‌خورده به خانه برگشته و شاهد عروسی دختر موردعلاقه‌اش می‌شود و سهمش فقط بالا رفتن از نردبانی شکسته و تماشاست و حسرت! انگار آن نردبان شکسته مابه‌ازای تصویری آرزوهای بی‌سرانجام و بلندپروازی‌های بی‌انتهایش است. این تجربه‌ها باعث می‌شود که #ناصر_تقوایی با فراغ بال نقش نخست سریال جاودانه‌اش دایی‌جان ناپلئون را به او واگذارد و حتی اسم «سعید» را که در کتاب #ایرج_پزشکزاد وجود ندارد و ما به واسطه اول‌شخص بودن روایت هیچ‌وقت نامش را نمی‌دانیم، به قهرمان قصه می‌دهد. او در تمام طول و عرض سریال حضور داشت و با بازیگران بزرگی چون #پرویز_فنی‌زاده ، پرویز صیاد، #غلامحسین_نقشینه ، #نصرت_کریمی و محمدعلی کشاورز همبازی شد و کم نیاورد. جوانی پرجنب‌وجوش، باهوش و خلاق که به دلیل اصل و نسب پدر هر روز سرکوفت می‌خورد ولی کم نمی‌آورد و تفاوتی بنیادین با پسردایی و رقیبش «پوری فش‌فشو» (بهمن زرین‌پور) دارد. در حالی‌که پوری دو سه سال بزرگ‌تر است و دست چپ و راست خود را نمی‌داند، سعید در بطن تمام حوادث خانواده حضوری فعال دارد و راهکار ارائه می‌دهد و مناسباتش همان‌گونه که با پدر صمیمی‌ست با عمو اسدالله و مش‌قاسم هم خودمانی‌ست و تنها جایی که کم می‌آورد در مقوله عشق و دستیابی به لیلی‌ست تا بفهمد عشق کافی نیست و گاه اصل و نسب مهم‌ترین فاکتور در چنین مسائلی است و وقتی که از اسدالله میرزا جمله «آن کار را هم تمام کردند!» را می‌شنود دیگر دنیا برایش به انتها رسیده است. اما همه این نقش‌ها انگار مقدمه‌ای برای رسیدن به در امتداد شب (پرویز صیاد) و همبازی شدن با ستاره دست‌نیافتنی آن روزها ( #گوگوش ) است و در عشقی بین جوانی لاقبا و ستاره‌ای بزرگ که جوانه می‌زند و به تلخ‌ترین شکل ممکن به پایان می‌رسد؛ مرگی که شاید چهار دهه دیرتر به سراغش آمد. اما او در تمام این چهار دهه مرگی تدریجی را تجربه کرد تا تاوان اشتهارش را این‌گونه بدهد و ثابت کند که جایی برای سعیدها، بابک‌ها، داودها و علی‌ها نیست و به هر قیمتی نمی‌توان آرزوهای بزرگ و غیرقابل دسترس در ذهن پروراند. چرا که حتی در صورت برآورده شدن باید تقاصش را با روح و جانش بدهد. هرچه بود روزگار با او کج افتاد و در حالی‌که سینمای ایران بعد از سال‌ها از سینمای کاباره‌ای و آبکی فاصله گرفته و موج نویی شکل گرفته بود و سعید کنگرانی را به عنوان یکی از ستاره‌هایش معرفی کرده بود، با وقوع انقلاب مسیر جدیدی برای سینما ترسیم شد و خیلی‌ها از قطار سینما پیاده شدند که یکی از مهم‌ترین‌شان خود سعید بود تا چهار دهه برای متهم کردن اطرافیان فرصت داشته باشد. @hamid_rostami_1354

  • 🚩 اکبر عبدی؛ از هجو قدرت تا کمال بازیگری ◾️نگاهی به ۵ نقش‌آفرینی برگزیده از اکبر عبدی در سینمای ایران ⏰زمان مطالعه 3 دقیقه ✍🏿بادبان – حمید رستمی ◼️ #سینما / اکبر عبدی از شگفت‌انگیزترین بازیگران سینمای ایران در ژانر کمدی است که در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ همراه علیرضا خمسه در گردش چرخ اقتصاد سینمای ایران تأثیری بزرگ داشتند. اما شگفت‌آورتر این که بهترین اجراهایش را در فیلم‌های غیرکمدی شخصیت‌های زن دیده‌ایم! در ادامه ۵ نقش آفرینی فراموش‌نشدنی اکبر عبدی در سینمای ایران را مرور می‌کنیم... ——————————————— ▪️ادامه را در بادبان بخوانید https://badbannews.ir/?p=11157 ——————————————— ▪️@badbanNewss ▪️@badbanNewss

  • 30 июл.1 04545

    منبع : مجله #فیلم_امروز شماره ۶۲ تیرماه سال ۱۴۰۵ بازیگرانی که در شبکه خانگی شناخته و مشهور شدند مهدی،بهزاد،الناز،حمید و دیگران ✍ #حمید_رستمی بخش هفتم #عباس_جمشیدی_فر هم که از تئاتر آمده با این که حدود بیست سال است در سینما و تلویزیون فعالیت دارد با حضور در چند سریال موفق شبکه نمایش خانگی از جمله زخم کاری، یاغی، سقوط و داریوش بیشتر شناخته شد. چهره دیگری که با سینما و تلویزیون شروع کرد اما با شبکه خانگی به موفقیت و محبوبیتی فراگیر رسید #سینا_مهراد است که در کودکی و نوجوانی نقشهای کوتاهی در فیلمهای پدرش #سعید_سهیلی بازی کرده بود و برای متهم نشدن به استفاده از رانت پدر در سینما نام خانوادگی اش را تغییر داده بود. او نخستین بار با سریال پدر (بهرنگ توفیقی) در تلویزیون شناخته شد و نقش جوانی مذهبی اما احساساتی و عاشقی درگیر بحران را بازی کرد که در سریال آقازاده (بهرنگ توفیقی) هم همان نقش را به نوعی ادامه داد اما پخته تر از قبل و این بار در یک جهان سیاسی و امنیتی! او در حال حاضر سریال #بدنام را در حال پخش دارد که به نقش اسماعیل فرزند یکی از متنفذان و پولدارهای فاسد شهر ظاهر شده است. #علی_شادمان هم با این که از ده سالگی بازیگری در سینما را با میم مثل مادر (رسول ملاقلی پور) آغاز کرده بود و در سنین مختلف تجربه بازی در فیلمها و سریالهای مختلفی را داشت اما تجربه بازی در نقش اصلی یاغی (محمد کارت) نقطه عطف مهمی در کارنامه اش است که او را به مخاطبان بیشتری شناساند. 3⃣1⃣ و دیگران تعدادی از بازیگران جوان و تازه کار در چند سال اخیر از ظرفیت های شبکه نمایش خانگی برای نشان دادن توانایی های خود سود بردند اما با وجود پرکاری هنوز نتوانسته اند جایگاه خود را ارتقا بدهند. از جمله #مهدی_صباغی که با "می‌خواهم زنده بمانم"، سالهای دور از خانه و جان سخت در نقش های کوتاه و فرعی شروع کرده و در ادامه در بازنده به نقش فرهاد دیبا (رباینده دختر خردسال) حضوری موفق داشته و در وحشی هم به عنوان یکی از هم بندهای #داود_اشرف در مواجهه با #جواد_عزتی بازی خوبی ارائه کرده و یا #سجاد_بابایی که در سریالهای سقوط، خسوف، شریک جرم و شغال نشان داده که مسیر رو به رشدی در پیش دارد. بازی در نقش میثم در #زخم_کاری هم سکوی پرتاب #مرتضی_امینی_تبار شد و باعث شد خیلی سریع دیده شود بازی او در زخم کاری یک ویژگی مهم داشت، حس خام و واقعی بودن! همین باعث شد شخصیت میثم با وجود سن کم و معصومیتش در فضای خشن و فاسد سریال باورپذیر باشد. میثم برعکس نسل قبلی پر از خیانت و قدرت طلبی، شخصیتی احساسی تر و انسانی تر دارد. بازی امینی تبار هم دقیقاً روی همین تضاد سوار است نگاههای خجالتی و مردد ، لحن، آرام و فروخورده ، حس ناامنی و بی پناهی واکنشهای طبیعی به خشونت اطراف رابطه اش با شخصیتهای دیگر مخصوصاً در بخشهای عاشقانه اش از معدود قسمتهای لطیف سریال بود و باعث می‌شد تماشاگر کمی از فضای تلخ و مافیایی داستان فاصله بگیرد. شبکه خانگی بجز مجموعه های داستانی در تاک شوها و مسابقات هم توانسته تصویر کلیشهای برخی بازیگران را بشکند و تعریف جدیدی از آنها به مخاطب ارائه دهد. مثلاً #ناهید_مسلمی که بعد از سالها حضور در سینما و تلویزیون بازیگر نقشهای فرعی بود، در برنامه #جوکر در کنار بازیگران جوان قابلیت هایش در زمینه طنز را نشان داد. اتفاقی که برای #قدرت_الله_ایزدی ، #رضا_نیکخواه و #سیروس_میمنت هم افتاد و بینندگان با وجهی جدید از شخصیت شان آشنا شدند و البته در استند آپ کمدی ها استعدادهایی چون #ابوطالب_حسینی و #امیرحسین_قیاسی معرفی و مشهور شدند و #وحید_آقاپور که سال ها در تئاتر تجربه کرده و در تلویزیون بازیگر نقش های فرعی بود، با برنامه #ممیزی تبدیل به یکی از شخصیتهای شناخته شده برای اهل فرهنگ و هنر شد که اغلب گذرشان به اتاقهای ممیزی می افتد. کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354

  • 28 июл.1 08914

    بازیگران چهره شده در شبکه خانگی ✍#حمید_رستمی بخش ۶ 0⃣1⃣ #ستایش_رجایی_نیا در علفزار (کاظم دانشی) نقش کوتاه منشی دفتر بازپرسی را داشت که جای کار چندانی برای بروز استعدادش نبود و صرفاً هم بازی شدن با بازیگرانی نامدار همچون #پژمان_جمشیدی و #سارا_بهرامی در یک فیلم خوب و پرمخاطب دستاوردش تلقی می شد اما خیلی زود کارگردانان برای نقش‌های مهمتر به سراغش آمدند. در سریال غربت (امیر پورکیان) در نقش احلام که پوشش و لهجه جنوبی هم داشت بیشتر دیده شد تا #سامان_سالور در گردن زنی نقش سایه را به او بدهد و او فرصت کافی برای ابراز وجود پیدا کند. هرچند تعداد زیاد شخصیت‌ها و نوع رابطه‌شان طوری در هم تنیده بود که مخاطب برای شناسایی و به جا آوردن هر شخصیت و فهمیدن ارتباطش با دیگران دچار مشکل می‌شد اما اختلافات سایه و همسرش (مانی) با خانواده و کشته شدن دختر خردسالش حال و هوای دیگری به آنها داده بود که تا حدودی روحیات و نوع برخوردشان با فاجعه اصلی داستان متفاوت‌تر باشد. رجایی نیا از این آزمون هم موفق بیرون آمد و در ادامه در سریال بدنام (احسان سجادی حسینی) نقش مهم‌تری بر عهده گرفت تا آرام آرام خود را در شبکه خانگی تثبیت کند. یلدا نقش نخست تمام اتفاقات داستان را بر عهده دارد اما به دلیل رفت و برگشت‌های زیاد زمانی، هنوز انگیزه‌های کامل رفتارهایش برای مخاطب روشن نشده است. او که شرایط سختی از نظر اقتصادی پشت سر گذاشته برای بهبود شرایط مالی‌اش در دام وکیلی خلافکار به اسم عماد افتاده و بعد از مدت‌ها دستیاریش حالا باید طبق نقشه عماد وارد زندگی پیرمردی پولدار و متنفذ شده و او را به زمین بزند، در حالی که عاشق پسر او اسماعیل است. از طرف دیگر غده‌ای در سرش رشد کرده و شاید فرصت چندانی برای حیات نداشته باشد. رجایی نیا از این فرصتی که به دست آورده باید نهایت استفاده را بکند تا روند پیشرفتش در حوزه بازیگری دچار سکته نشود. 1⃣1⃣ #محمد_صابری کشف #محمد_کارت است که ابتدا در مستند "خونه رو" به عنوان راوی حضور قدرتمند داشت و به یک خود افشاگری کمتر دیده شده دست می‌زد و خیلی راحت از گذشته تاریکش یاد می‌کرد و از کارهایی که انجام داده و همین خاطرات تلخ از زندگی شرارت بارش استخوان بندی اصلی مستند یاد شده را تشکیل می‌دهد. او از سرقت‌هایی که در آن نقش داشته می‌گوید و از تخصصش در باز کردن هر نوع قفلی و اینکه دو سال است پاک شده و سرقت و اعتیاد را کنار گذاشته و شرافتمندانه زندگی می‌کند حرف می زند. همین رفاقتش با کارت سبب می‌شود که پا به عرصه بازیگری بگذارد و ابتدا در فیلم کوتاه بچه خور و بعد در شنای پروانه نقش‌های کوتاهی بازی کند تا مسیر جهنم تا بهشت برایش هموار شود اما این یاغی (محمد کارت) بود که او را در نقش خلیل به مخاطبان معرفی کرد و همه از نابازیگری گفتند که به شدت با دوربین و نقش راحت است و انگار سال‌ها با نقش زندگی کرده که البته بی‌راه هم نبود و صابری با آن ادبیات و تجربه‌های زیسته در نقش رفیق جاوید آشنا بود و فضای جنوب شهری و تلخ داستان را واقعی‌تر می‌کرد. او از داخل همان فضا آمده بود و بازی‌اش یکی از باورپذیرترین بخش‌های سریال بود که به راحتی حس رفاقت، خستگی و زندگی خیابانی را بدون کوچکترین اغراق منتقل می‌کرد و همین موفقیت سبب شد که در وحشی (هومن سیدی) نقش رفیق داوود اشرف (جواد عزتی) را بر عهده بگیرد. او بدون کمترین گریم چهره‌ای کاملاً هم راستا با نقش داشته و لحن، بیان و بدن واقعی آدم‌های حاشیه‌نشین که خرده خلافی هم دارند اما رفاقتی همراه با خشونتی دائمی را در زندگی سرلوحه کار کردند را بازنمایی کرد. او اصل جنس بود و جنس بازی واقعگرایانه‌اش به فضای تیره، عصبی و رئالیستی داستان می‌خورد و صابری بدون آنکه در پی نمایش خود باشد به راحتی جای خود را در داستان و ذهن مخاطب پیدا می‌کرد. 2⃣1⃣ گذشته از این موارد چهره های دیگری هم هستند که گرچه پیش تر در سینما و تلویزیون و تئاتر صاحب پیشینه و اعتبار حرفه ای بودند و حتی میتوان گفت در مقاطعی به شهرت هم رسیدند اما حضورشان در سریالهای شبکه خانگی باعث شد از لحاظ حرفه ای گل کنند و جایگاه شان تثبیت شود. مثلاً #جواد_عزتی از نقشهای گذری موفق در سریالهای تلویزیونی مثل من یک مستأجرم پریسا بخت آور تا موفقیت در سریال باغ مظفر #مهران_مدیری مسیری پرفراز و نشیب را پیمود اما اوج شهرت و محبوبیت حرفه ای اش با بازی در نقش بابا اتی پیرمردی غرغرو و دوست داشتنی در قهوه تلخ رقم خورد. او بازگشتش به شبکه نمایش خانگی را یک دهه به تعویق انداخت و با زخم کاری بازگشت پرشکوهی را تجربه کرد جواد عزتی حالا تبدیل شده به یکی از موفقترین ستارگان شبکه نمایش خانگی که حضورش متضمن موفقیت یک سریال است مانند بازی اش در دو فصل اخیر سریال وحشی که خشم استیصال ،بدبیاری تلاش برای بقا و به آخر خط رسیدن را به بهترین شکل به نمایش می‌گذارد. بقیه در بخش ۷ @hamid_rostami_1354

  • ناخدای یک‌دست! نگاهی به پنج بازی برتر #داریوش_ارجمند ✍ #حمید_رستمی 1⃣ داریوش ارجمند به نوعی کشف #ناصر_تقوایی محسوب می‌شود که پس از سال‌ها تجربه‌های ریز و درشت در تئاتر، قرار بود در سریال کوچک جنگلی نقش نخست را بازی کند. حتی تقوایی بخش‌هایی از آن را با حضور ارجمند تصویربرداری کرده بود و بروز اختلافاتی با تلویزیون، منجر به تغییراتی اساسی و اضافه شدن بهروز افخمی به عنوان کارگردان شد که اولین ترکش‌اش حذف ارجمند بود. اما این اتفاق تأثیری منفی در روند همکاری هنری زوج ارجمند و تقوایی نگذاشت و برعکس باعث خلق یکی از جاودانه‌ترین فیلم‌های سینمای ایران، ناخدا خورشید شد،‌ و به یکی از جذاب‌ترین قهرمانان سینمای ایران روی پرده جان بخشیده شد. خورشید، ناخدای یکدست، که بار قاچاق لنجش لو رفته و توسط مأموران به آتش کشیده شده، برای نجات زندگی خود مجبور به همکاری با مستر فرحان (علی نصیریان) جهت فراری دادن یک گروه سیاسی و متعاقب آن تعدادی تبعیدی، و پایش به ماجراهایی خطرناک کشیده می‌شود. نخستین حضور ارجمند روی پرده با نگاهی نافذ، بسیار باصلابت و اثرگذار است. او با وجود داشتن فقط یک دست، رتق و فتق کارهای روزمره و راه بردن لنج را چنان روان انجام می‌دهد که انگار از روزی که به دنیا آمده یک‌دست بوده و کبریت زدن و سیگار روشن کردن با یک دست آسان‌ترین کارها برای اوست. ارجمند با اولین حضور سینمایی‌اش سیمرغ بلورین بهترین بازیگر جشنواره فجر را به خود اختصاص داد. 2⃣ ارجمند خیلی سریع جایگاه خود را در سینمای ایران پیدا کرد و یکی از مهم‌ترین نقش‌های عمر خود را در سریال امام علی‌ع (داود میرباقری) ایفا کرد. شخصیتی که در تاریخ تشیع شهرت بسیاری کسب کرده بود و ذره‌ای کم‌کاری بازیگر و یا انتخاب نادرست کارگردان می‌توانست کل سریال را نابود کند. مالک اشتر نخعی، که یکی نزدیک‌ترین یاران امام اول شیعیان بود، به دلیل منع تصویری حضور شخص امام معصوم، بار سنگین کل سریال روی دوش او بود و علاوه بر نقش خود مالک، ویژگی‌های جسمی، روحی و روانی امام، به‌خصوص جنگاوری‌اش هم به مالک واگذار شده بود تا او با هیبت قهرمانانه، هم شجاعت و بی‌باکی را به نمایش بگذارد و هم تقوا و دیانت را! هرچند هنر دوبله #منوچهر_اسماعیلی در به چشم آمدن بازی قدرتمند ارجمند در این نقش تأثیر به‌سزایی داشت. ولی خود ارجمند هم با کمک گرفتن از تمام ویژگی‌های فیزیکی، به‌خصوص چشم‌ها و اجزای صورت توانست برای همیشه اسم خود و مالک را کنار هم ثبت کند. 3⃣ همزمان با ساخت سریال امام علی‌ع، #داود_میرباقری با کمک گرفتن از بازیگران این سریال، فیلم پرحاشیه آدم‌برفی را ساخت که یکی از نقش‌های اصلی آن را ارجمند به عهده داشت. این بار وی با گریمی متفاوت و بهره گرفتن از صدای خود بازیگر، نقش دلال خرده‌پایی به نام «اسی دربدر» را در ترکیه بازی کرد که با تیغ زدن عباس (اکبر عبدی) ظاهراً سعی در کمک به او و تسهیل پروژه مهاجرتش دارد. ارجمند در این نقش بسیار جلوه‌گرانه ظاهر شد و با اتکاء بر تجربه سال‌های تئاتری خویش، و البته دیالوگ‌های به‌شدت مطنطن و دوست‌داشتنی میرباقری، ضدقهرمانی دلپذیر ارایه کرد که ادای مونولوگ‌های طولانی‌اش کار هر کسی نبود و کمی بعد از روزهایی که او با «مالک» مهمان خانه‌های مردم می‌شد، در سینما با نقشی کاملاً متضاد، از بازی‌های پیشین خود آشنایی‌زدایی کرد. 4⃣ فیلم اعتراض (مسعود کیمیایی) علی‌رغم حفره‌های بسیاری که در فیلم‌نامه دارد، در بخش اجرا و بازی سکانس‌های به‌یادماندنی زیادی دارد که بخش عمده آن مدیون حضور داریوش ارجمند در نقش امیرعلی است که از سر غیرت، نامزد خطاکار برادرش را کشته و ۱۲ سال حبس را به جان می‌خرد و حالا به اجتماعی بازگشته که سنخیت چندانی با قبل ندارد. سکانس درخشان افتتاحیه و بازی زیبا و مونولوگ طولانی ارجمند، همان ابتدای فیلم، میخش را محکم می‌کوبد و هرچند شیمی رابطه برادری ارجمند و فروتن درست درنیامده ولی ارجمند توانسته به‌خوبی قهرمان پا به سن گذاشته و حالا خسته سینمای کیمیایی را جان بخشد و در آخر کار به استقبال مرگی خودخواسته برود. او برای این فیلم نامزد دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فجر شد. 5⃣ ارجمند یک سال بعد نقشی کوتاه و ماندگار در فیلم #بهرام_بیضایی ایفا کرد. یک حاجی بازاری متشرع در سگ‌کشی که دور از چشم همسر سنتی و مطیع خود شیطنت‌هایی هم دارد. او این نقش – برای آن روزها بدیع – را چنان زیبا و چندلایه اجرا کرد که گویی قصد دارد در آن سه دقیقه چشم‌بندی کند. با چشمانی که هم لبخند لب‌ها را دارد و هم خواهش تن و روح و تمنای جان! ارجمند برای این نقش کوتاه هم سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد جشنواره فجر را دریافت کرد و برای دریافت تندیس زرین جشن بزرگ سینمای ایران نامزد شد و ثابت کرد نقش کوچک و بزرگ وجود ندارد‌! کانال: #مقالات_حمید_رستمی🔻 @hamid_rostami_1354