- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Медицина (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 51
- 1/48двое суток
- 58
- 1/72трое суток
- 63
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
رگهایم پاره گشتهاند با "میم" بخیهشان بزن نجات یافتم آه! مرگ چه زیباست...
دیگر نه موسیقی برایم جالب است نه فیلمها و نقاشی، بحثهای فلسفی علمی الهیات و هر چه دیگر حوصلهام را سر میبرند در یک خفگی مدام گیر کردهام تنها شراب و سیگار پناهم میدهند فقط این دو مرا برای لحظاتی نفس میبخشند حتی دیگر حوصله، علاقه یا توان نوشتن را ندارم. سلام بر تو سیگار و خنجرهای سرطانزایت سلام بر تو شراب و ترانههای انفجارت جز شما دو تا باقی چیزها بروند به درک! من جمله خودم از همه مهمتر خودم...
به هر در زدم نشد تلاشم را کردم شاید هم نکردم برایم مهم نیست دیگر برایم مهم نیست فعلا میخواهم دراز بکشم و اگر این بار اقبال یارم بود بمیرم.
без подписи
بزرگترین و شاید یگانه گناه انسان، ضعف است و لاغیر.
در آن سوی قلهی لذت، درهی پوچی است؛ و من کوهنوردی، که بر فراز فرازینترین ابرها بوده و اکنون پایش به قعر لغزیده! همه چیز رنگ باخته و هر آنچه مانده در حال پاره پاره شدن است...
لیلی! پستانهای گرمت مگر چند روز بود که تازه گل داده بودند، وقتی که باران گلولههایشان در خاک سرد کِشاندت؟! وَ تو ای فرهاد! مگر چند سنگ از بیستون جوانی را تراشیده بودی که از تن تنومندت ستونی از مرگ ساختند و چشمان رنگین شیرین را، به سرخ تلخ طلوع آلودند؟! مجنون! همیشه حق با تو بود که میگفتی: در سرزمین موذنان، هیچ جایی برای عاشقان نیست! در این واههی خشک، رطوبت تنها از آن کنج چشم هاست! وَ تنها موسیقی، جریان مرگآلود اذان در گوشها! مجنون! دلتنگ صدایت هستم؛ بیا و بخوان! بیا و برقص! که این جانیان ما را در سکوت، زندانی کردهاند! بیا و از پستانهای لیلی بگو، از بازوان درخشان فرهاد، از طراوت گناهآذین چشمان شیرین، از کفر پریشان موهای خودت! بیا و ما را از آسمان این خداپرستان از نحوست این صبحها به سرزمین سبز انسان به طربناک شبانگاهان بازگردان! که تمام بر دار رفتگان در آن لحظهی پایان آسمان آبی را دیدند که وحشتناک وسیع است و بیخدا...
چمدانش بسته، عجول و بیحوصله میگوید: "غمین مباش! شبهای زیادی را بی من زیر باران خواهی رقصید!" به آدمی که سالها پیش رفته و اکنون تنها در آستانهی در ایستاده، چه میتوان گفت؟! بگویم: پنبهگونْ دستانِ ابریات را که نداشته باشم، زبانم کویر میشود و چشمانم دریا؟! تا به حال کدام دریا را دیدهای که به سرچشمهی خود بازگردد؟! اگر بازگشت، حال من هم خوب میگردد، اما فراز و نشیب تپهها چنین کفری را قبول نمیکنند! آب رفته برای همیشه رفته، و در حافظهی دریا، خاطرهی هیچ کویری نیست! همان سان که در من بیتو هیچ قطرهای از زندگی!" لبانم به خشکناکِ زبانم میخ، هیچ نمیگویم الا هذیانی: "نگرانش نباش! خداحافظی نکرده برو وقتی که هیچگاه سلامی در کار نبوده؛ من همیشه زادهی اقلیم برهوت بودم و تو فقط، رویای مرطوب یک کویر! باریدنت را، از آغاز نباید باور میکردم... تقصیر من است منِ بیباران منِ دریا کویر هرمافرودیتی، تماماً عقیم...
без подписи
بیتکلف با واژهها خوابیدیم هرزهگون بوسیدیمشان و به معنا، برهنگی را آموختیم این بود اخلاق ما زناکاران...
چنارهای تنومند را نگاه کرد، رقص سرسختانهیشان را ، در مصاف با سرعت سهمناک باد؛ الگو گرفت، سر بلند کرد، دستانش گشود، به آنی خشونت باد ظرافت کمرش از جا بدرید! چه سادهلوح بود آن شاخهی گل که خود را با چنارها یکی میدید...
تابستان، کمر دو تا شد از این گرما یا رب روا مدار تردید! نیام مرد مرداد، هان! به تیری مرا جان، در طرفه العینی همی بستان :)
تابستان، کمر دو تا شد از این گرما یا رب روا مدار تردید! نیام مرد مرداد، هان! به تیری مرا جان، در طرفه العینی همی بستان :)
نمیشه از خوشبختی داستانهای خوب درآورد. - بیتفاوتی دلنشین دنیا، پتر اشتام
آخر داستان رو نمیتونم براتون تعریف کنم، فقط داستانهای توی کتابها آخر و عاقبت دارن. - بیتفاوتی دلنشین دنیا، پتر اشتام
در جوانی به پیگیری امور والا پرداختیم، دستمان ول کردند و سرمان بر زمین کوفتند؛ اکنون چندی به پستی گذران کنیم، شاید که هردمبیلی جهان به بالا پرتابمان کرد.
از من داستان عاشقانه میخواهی خوابت نمیبرد انقلابی برایت لالایی میخوانم گوشت میشنود لبات اما اعتراض میکند که: "نه! این داستانی عاشقانه نیست!" حق داری نفهمی چشمانت ندیدهاند سرزمین من را؛ من از کدامین خاک خروشیدهام تو از کدام و عاشقان این جهان از آن کدام؟! رگان عشق در کشور من گروگان گرگ سیاست اند و فرزندان کشورم همه حرام زادگانِ پیوندی نامبارکاند؛ در کشور من درختان ریشه در باروت دواندهاند تبر را اهلی شدهاند و به جای گل سربی سنگین گلوله را بر کف خاک سینهها کاشتهاند؛ در کشور من درختان دیگر میوه نمیدهند بیوه میزایند و انگورها به جای رقص شراب سرکه گریه میکنند پرتقالها نیز رنگپریدهاند و سرخیشان را بر تن سیاه خیابان مالیدهاند؛ در کشور من ابرها وحشتزده از وحشیِ باد باران را نزاییده سقط کردهاند به سرزمینهای دور گریختهاند و دستان عاشقان را زیر آفت آفتاب شلاقخوران بیپناه و تنها گذاشتهاند؛ در کشور من عاشقان به جای رطوبت لب بر تندی خشک تفنگ بوسه میزنند با خیانتِ مرگ همخوابه میشوند ترک میکنند و میروند تا در عوض، معشوقگانشان در ازدواج با زندگی ادامه یابند؛ این است خراج سیاست از عشق در سرزمین من! عیبی ندارد اگر لالاییام را نمیفهمی اگر این انقلاب را عاشقانه نمیدانی تو هیچگاه در آنجا نفس نکشیدهای همان بهتر که هیچگاه هم به خواب نروی که اگر بروی میترسم در کابوس کشور من بیدار بشوی؛ پس نخواب و جواب سوالم را بده آری خودت بده تو که لالایی عشق را خوب بلدی بگو از کدام خاک خروشیدهای تا من هم بگویم در کدام خاک چروکیدهام بیا برای هم لالایی بخوانیم من بخوانم و تو نخوابی تو بخوانی و من نخوابم... چرا عجله؟! ما که سالهاست خفتهایم! فقط خودمان خبر نداریم...
از زمانی که پدرام منو با نصرت رحمانی آشنا کرد، فی الفور به یکی از شاعرای مورد علاقهام تبدیل شد و شعر تریاکش هم از اون شعرایی هست که همیشه بین خودمون میخونیم. امشب اتفاقی اهنگشو تو کانال یکی از بچهها پیدا کردم.
без подписи
سکوت قدرت ماست. بیشک یکی از نیاکانمان هماره تنها بوده. مردی نسبتاً قوی میان ابلهان یا مجنونی بخت برگشته... ـ گاوان و آدمیان، چزاره پاوزه