tgindex
سوزی
@suzi_alefперсидский

فریده هستم. کتاب، فیلم و هر چیز جالبی که پیدا کنم اینجا به اشتراک میذارم اگر حرف خصوصی داشتی @fari_de

Последний пост
7 апр. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
213
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
651
20 постов
Вовлечённость
305,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دیدید آدما وقتی خونشون شلوغه دنبال تمیزکار میگردن برای خونشون ؟ من اینجور وقتا دنبال یکی میگردم که بیاد بهم بگه از کجا شروع کنم و چی رو کجا بذارم 😅😂

  • توی کتاب ژرمینال یک تیکه‌ش کارگرا با شعار : نون، نون، نون دارند اعتراض میکنند بعد یک پولداره‌ای هست که صدای اینا رو می‌شنوه و میگه من حاضرم جای اینا باشم ولی زنم دوستم داشته باشه و به رختخواب مرد دیگه ای نره و اینا چه میدونن درد عشق چیه و آه من چقدر بدبختم. بعد نصف این کارگرا به خاطر نون زنشونو با سرکارگرا تقسیم میکنن و قبح کار رو نمی‌فهمند چون گشنه‌ن! خلاصه که بزرگوار اینجوری بود که : هوا رو از من بگیر، ادا را نه!* *شاید به اینکه امیل زولا هم فرانسوی بوده بی‌ربط نباشه

  • چند نفر پیشنهاد کردند نمایشنامه نوای اسرارآمیز از اریک امانوئل اشمیت رو بخونم و دیروز خوندمش. خیلی کوتاهه و یکی دو ساعته خونده میشه. در مورد یک آقاییه که جایزه نوبل برده و یک خبرنگاری قراره باهاش مصاحبه کنه و این وسط رازهای جالبی افشا میشه. چند تا پیچش داستانی داره که هی دانسته‌هاتون رو میکوبه از نو میسازه. بنظرم نویسنده خواسته یه حمایت ریزی از جامعه کوییرها بکنه تو این کتاب. در کل با توجه به اینکه نمایشنامه دوست ندارم خوب بود و از کتاب مهمانسرای دو دنیا هم خیلی بیشتر دوستش داشتم. اگر بخوام کتاب‌های اشمیت رو به ترتیب خوب بودن بگم : خرده جنایت‌های زن و شوهری نوای اسرارآمیز مهمانسرای دو دنیا اگر کتابای اشمیت رو تو ۱۸ سالگیم می‌خوندم بیشتر دوستشون میداشتم. شاید براتون جالب باشه بدونید اشمیت دکترای فلسفه داره. اگر از غافلگیری‌های داستانی خوشتون میاد پیشنهاد من نمایشنامه « #آرایش_دشمن » هست. من از فیدیبو پلاس خوندم. طاقچه بی نهایت هم داره #اریک_امانوئل_اشمیت #نوای_اسرار_آمیز #نمایشنامه

  • اینکه تو مترو و خیابون تو خارج بیشتر کتاب میخونند یک مسئله‌ست، اینکه آدمای مسنشون چجوری اون خطوط ریز رو میبینن یه مسئله دیگه. هر کتاب خارجی‌ی دیدم فونتش کوچیک بود و آدما بدون عینک میخوندن. پیرچشمی هم فقط مال ماها بود یعنی ؟

  • موقع خوندن ژرمینال هی این دو بیت تو ذهنم تکرار میشد : هر شبانگاه و هر سپیده‌دمان پا گذارند مردمی به جهان عده‌ای را نصیب شادی و شور عده‌ای را شبان بی‌پایان

  • کلا شما اسم سبک ناتورالیسم شنیدی یعنی قراره کتاب سراسر بدبختی رو بخونی و تا انتهای کتاب هیچکس قرار نیست عاقبت بخیر بشه. مثل همین ژرمینال.

  • خوندن کتاب «ژرمینال» به عنوان اولین کتاب سال جدید مثل این میموند که توی مهمونی یه مشت آجیل بریزی تو دهنت و یکی از فندق‌هاش تلخ باشه و مجبور بشی بجوی و این تلخی به جون تک تک سلولهای چشاییت بره. ژرمینال یعنی روییدن و جوانه‌زدن. کتاب در مورد تشکل‌های کارگریه که علیه صاحبان سرمایه در معدن شورش میکنند و اتفاقاتی که بین خود کارگرا و بین کارگرا و سرمایه داران میفته و علت اسم کتاب اینه که منظور نویسنده این بوده که جنبش‌های کارگری مثل یک جوانه همیشه در حال رویش هستند حتی اگر گاهی محکوم به شکست باشن. ژرمینال یک داستان پر از تلخیه که در اون هیچکس عاقبت بخیر نمیشه ! اگر حوصله خواندن سیاهی و غم و بدبختی رو ندارید، حالا حالاها سراغش نرید! #ژرمینال #امیل_زولا #ناتورالیسم

  • صبح ها پیاده روی تو هوای بارونی و خنک، شب‌ها رفتن به عمق معدن‌ها و شرکت کردن توی اعتصاب کارگرا با ژرمینالِ امیل زولا .. +سارا که رفته بود آمریکا یه بار نوشته بود من بعد از سی سال تازه دارم جنس موهام رو اینجا میفهمم و می‌دونم ازشون چجوری مراقبت کنم. امروز فهمیدم چی میگه !

  • اون روز داشتم فکر میکردم یک فرق من با یه سری از مامانا که اکثرا مذهبی‌اند ولی ممکنه مذهبی هم نباشند اینه که اگر دو روز دیگه افرا تصمیم بگیره بره حوزه درس بخونه یا بره مدل بشه یا حتی چیزای خیلی متفاوت‌تر، من مشکلی ندارم. من زندگی خودمو زندگی کردم. عاشق شدم.…

  • اون روز داشتم فکر میکردم یک فرق من با یه سری از مامانا که اکثرا مذهبی‌اند ولی ممکنه مذهبی هم نباشند اینه که اگر دو روز دیگه افرا تصمیم بگیره بره حوزه درس بخونه یا بره مدل بشه یا حتی چیزای خیلی متفاوت‌تر، من مشکلی ندارم. من زندگی خودمو زندگی کردم. عاشق شدم. تصمیمای اشتباه گرفتم. تصمیمای درست گرفتم. به حرف مردم محل ندادم. به حرف مردم محل دادم و اصلا فکر نمیکنم من خیلی چیزا میفهمم از زندگی که قراره به بچه‌م یاد بده. برعکس دید من به بچه‌ها اینه که اینا یه سری آدم کوچولویند که قدشون نمی‌رسه بالای یخچال رو ببینند ولی میتونند دنیا رو جور دیگه ببینند و قراره من ازشون یاد بگیرم. نه فقط بچه خودم، به صورت کلی همه بچه‌ها. برای همین فکر کردن به تصمیمات متفاوت اینده‌ش* حال منو بد نمیکنه. نمیگم خدایا به راه راست هدایتش کن. کی گفته من تو راه راستم که اونم بخواد بیاد توش ؟! این تفاوتیه که من با مامانای مذهبی/ ضد مذهبی دارم. +یه دوستی نوشته بود وقتی عقاید مذهبی داشته افکار خودبرتربینی هم داشته و این فکرای تو سرم یادم اومد. اگر ناراحت میشیم که بچه‌مون شبیه خودمون نشه شاید قسمتیش از خودبرتربینیه‌. *البته من فکر میکنم قطعا آینده برای من هم چالش‌هایی داره که پذیرشش سخت باشه. چیزایی که اینقدر بعیده که فکرشم الان به ذهنم نمی‌رسه ولی خب بین من و بچه‌م، این منم که خودمو باید وفق بدم. اون مال آینده‌ست و دنیت جلوشه، من از گذشته اومدم و سبک زندگیم و افکارم تاریخ انقضا داره، هر چقدر هم انکار کنم.

  • تا آخر عید اپلیکیشن کتابراه هر روز یک کتاب رایگان هدیه میده و اپلیکیشن طاقچه گردونه گذاشته. از دست ندید❤️

  • ژرمینال رو که بخونی میفهمی « چیزی برای از دست دادن نداریم جز زنجیرهایمان» یعنی چی

  • ادبیات کلاسیک و ریاضی یک ویژگی مشترک دارند. قشنگیشون رو فقط آدمای صبور میتونند ببینند. + این روزا دارم ژرمینال از امیل زولا رو میخونم. صد صفحه اول چند بار گفتم رهاش کنم بخاطر توصیفات زیاد و نثر نسبتا سخت ولی ادامه دادم. اون موقع که دیگه همه شخصیت‌ها رو میشناسی روابط رو میفهمی کم کم قشنگیش خودشو نشون میده.

  • برای بحث کالری و غذا حتما حتما این رشته استوری رو برید بخونید . تا هشت ساعت دیگه اگر هایلایت نکنه پاک میشه https://www.instagram.com/stories/fitness_by_science/3583074195804047372?utm_source=ig_story_item_share&igsh=MWxkdzFqbWY2dGlieQ==

  • من فهمیدم غیر از هشت ساعتی که خوابم در روز و یکی دو ساعتی که به تمیزکاری میگذره یه جوری رفتار میکنم تو خونه انگار ملکه‌ای چیزیم و خدمتکار شخصی دارم و قراره شب خدمتکارم ظرفامو بشوره. لباسای رو دسته صندلیم رو برداره آویزون کنه و ...😵‍💫 از نظر کارای ذهنی هم مغز منظم و دسته‌بندی‌شده‌ای ندارم اصلا. من نمی‌دونم تمیز و مرتب بودن ژنتیکیه یا با تمرین و تکرار به دست میاد ولی تو سال جدید می‌خوام رو این کار کنم که آدم منظم‌تری باشم. پ.ن:البته این که خونمون به هم ریخته‌ست یک قسمتیش بخاطر بچه‌ست که می‌ره همه چی رو وسط زمین می‌ریزه و کثیف کاری می‌کنه که اونا اذیتم نمیکنه و قربون صدقه‌شم میرم😁من از اینکه خودم آدم منظمی نیستم اذیت میشم!

  • یه قسمتی از کتاب اینا باید برای روابط جنسی گروهی که زنده موندن تصمیم بگیرند. دید امانوئل به زن و نظرش در مورد نوع رابطه جنسی برام جالب بود. یه قسمت دیگه دشمنش تهدیدش می‌کنه و امانوئل میگه من مشکلی با جنگیدن با شما ندارم ولی تو باید مشکل داشته باشی و با خودت فکر کنی همین الان اگر به آدمات تفنگ بدیم سر تفنگ رو به سمت من میگیرن یا تو ؟ دنیا چقدر به رهبرایی شبیه امانوئل نیاز داره. امیدوارم وقتی کتاب رو خوندید شما هم مثل من عاشقش بشید🥹

  • در ستایش امانوئل ِ قلعه مالویل یه دسته از آدما هستند که ارتباط و نزدیکی باهاشون به من اضطراب میده. آدمایی که ایمپالسیو یا تکانشی هستند. یعنی هیجانی عمل میکنند و یهو توی موقعیت خیلی عصبانی ممکنه بشن یا حتی بنظرم خیلی خوشحال و هیجانی. همیشه فکر میکنم این مدل آدمای توی نوجوونی موندند. اصلا یکی از دلایلی که من فریبرز رو انتخاب کردم این بود که صد هشتاد درجه با تکانشی بودن فاصله داره و کنارش یه ساحل امنیه. می‌دونی واکنشش قراره چی باشه و هیچ وقت خشم زیاد و یهویی رو ازش ندیدم. امانوئل توی قلعه مالویل هم دقیقا همینه. توی یک قسمت‌هایی از داستان که میگی الان از کوره در می‌ره خیلی با آرامش و درست رفتار می‌کنه و بهترین تصمیم رو میگیره. از عاقل بودن و استرا‌تژی چیدن و دموکراسی‌ی که تو قلعه برقرار کرده بود گاهی دلم میخواست از توی کتاب درش بیارم و بغلش کنم! شخصیت کاملا متضاد امانوئل هم توی کتاب میبینیم و اونجا قشنگ مشخص میشه که شخصیتی مثل امانوئل چقدر به خودش و بعدش به اطرافیانش لطف می‌کنه از حیث اینکه توی کمبود منابع، روزهای بیشتری زنده بمونند. یک چیز دیگه‌ی امانوئل که عاشقشم اینه که انسانه. کار غیر اخلاقی‌میکنه، باج میده، تصمیم اشتباه هم میگیره و اصلا قهرمان نیست و همین برام عزیزترش می‌کنه. + منم مثل همه گاهی نگران شرایط اقتصادی ایران میشم و حالم واقعا بد میشه. داشتم با خودم فکر میکردم اگر توی قلعه مالویل بودم بعد از بمب اتم زیر رهبری و استراتزی امانوئل خیلی بیشتر به آینده امید داشتم :)) امانوئل هم دشمن داره و دشمن‌های قَدَری داره ولی خیلی قشنگ می‌تونه مهره‌هاشو جوری بچینه که برنده بازی باشه. ++اینم نوعی از بزرگ شدنه که شخصیت محبوب ادبیاتت از هانس توی عقاید یک دلقک و آیدین توی سمفونی مردگان به امانوئل ِ قلعه مالویل تبدیل میشه.

  • من آدمی نیستم که رمان‌ها رو دو بار بخونم ولی می‌دونم قلعه مالویل رو دوباره هم خواهم خوند. توی این چند خط سعی میکنم بگم چرا اینقدر ارادت پیدا کردم به این کتاب. این کتاب با تعریف کردن سرگذشت آدمی به اسم امانوئل شروع میشه که قراره جز بازماندگان بعد از بمب اتمی باشه. وقتی بمب اتم میزنن امانوئل و یه سری آدم بی ربط دیگه زنده میمونند که چاره‌ای جز اینکه راهی برای بقا پیدا کنند ندارند و انگار از قرن بیستم وارد چند قرن پیش میشن از نظر امکانات و تکنولوژی چون عملا هیچ موجودی زنده نیست. کتاب که جلو می‌ره امانوئل ناگزیر نقش رهبری این گروه آدما رو برعهده میگیره و این جذابترین قسمت داستانه برای من. اینکه امانوئل چقدر قشنگ گروه رو هدایت میکنه، چقدر قشنگ استراتژی سیاسی بلده و از همه مهمتر چه میزان زیادی خودآگاهی داره. ما توی این کتاب چند تا رهبر سیاسی دیگه هم داریم ولی شما تفاوت امانوئل رو با بقیه کاملا احساس میکنید. من نقد کتاب رو نخوندم هنوز و نمی‌دونم بقیه ازش چی گفتند ولی دنیای بعد بمب شبیه دنیای قبل بمبه از یک جهت‌هایی. یه سری آدما( شما بخونید کشورا) زورگویند، یه سری وحشین، یه سری توسری خورن، یه سری خودشونو به خدا وصل کردند و هدف همگی یه چیزه: روزهای بیشتری زنده بمونند. چند تا جمله دیگه هم در مدح امانوئل دارم که توی پست بعدی میگم.

  • بعد از قلعه مالویل، مهمانسرای دو دنیا رو خوندم که یک نمایشنامه کوتاه از اریک امانوئل اشمیته و خواستم بهتون بگم نخونیدش😅 این نمایشنامه ماجرای آدمهاییه که وارد یک مکانی میشن ولی نمیدونن کجاست بعد میفهمند آدمایی که بین مرگ و زندگی سرگردونن وارد این مهمانسرا میشن تا اینکه بالاخره تکلیفشون مشخص بشه و این وسط یک ماجرای عشقی هم پیش میاد. قدیم‌تر هم از اشمیت یه نمایشنامه دیگه هم خونده بودم که اونم دوست نداشتم. تنها نمایشنامه خوبش خرده جنایت‌های زن و شوهریه بنظر من. من که کلا طرفدار نمایشنامه نیستم ولی اگر نمایشنامه خوب خواستید بخونید برید سراغ کتاب آرایش دشمن. یک نمایشنامه مریض قشنگ!

  • وقتی یک کتاب خیلی خوب میخونم و تموم میشه، خیلی برام سخته برم سراغ یک کتاب جدید چون انگار هیچی در حد اینی که خوندم نیست ! مثل وقتی که کسی با یک پارتنر فوق‌العاده بوده و کات می‌کنه و نمیتونه به کمترش رضایت بده. قلعه مالویل برای من همون پارتنره بود! غیر از شروعش که به کندی به اصل داستان میرسه، شخصیت‌پردازی، سیر داستان و تموم شدن داستان ... همه چیز در اوج بود. اگر کلاسیک خون هستید حتما بخونید. پیشنهاد من نشر علمی فرهنگیه. من از روی طاقچه خوندم و انگار سانسور زیادی نداشت.