davodabadi
СтатистикаHamid davodabadi تماس با داودآبادی @davodabadi61
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 38
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 90
- 1/48двое суток
- 103
- 1/72трое суток
- 111
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دست خدا عیان شد خامنهای جوان شد سیدمجتبی حسینی خامنهای رزمنده جوان دفاع مقدس هشت ساله بعد از شهادت پدرجانبازش در حمله تروریستی آمریکایی صهیونیستی، پرچم ولایت و رهبری را از رهبر شهید حضرت آیتالله العظمی خامنهای، به دست گرفت. اباالفضل علمدار، خامنهای نگهدار @hdavodabadi
کانال "یاد یاران" حمید داودآبادی مقالات، خاطرات، فیلم و عکسهای ناب دفاع مقدس در شبکه های اجتماعی ایتا، تلگرام و بله @hdavodabadi صفحه اینستاگرام @hamiddavodabadi6 ارتباط مستقیم با حمید داودآبادی رزمنده جانباز، نویسنده، عکاس و پژوهشگر در ایتا و تلگرام و بله @davodabadi61
без подписи
وقتی شلوار ازپای دهنمکی درآوردم! اواخر فرودین 67 بود و مسعود دهنمکی آمده بود مرخصی. رفتیم خانۀ بابای مسعود در یکی از کوچههای تنگ و شلوغ شمیراننو. تا داداش کوچیکش داد میزد: داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن. میپرید دم در و یاالله گویان، ما را میبرد طبقۀ بالا. مسعود با ذوق و شوق رفت اتاق بغلی و درحالی که یک شلوار سبز شش جیب مدل آمریکایی پایش بود، آمد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یکی مثل آن داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یک شلوار شش جیب توی سنگرهای عراقی پیدا نکردم. شلوار بهپای مسعود گریه میکرد. با دست نگه داشته بود تا از پایش نیفتد. میگفت توی منطقۀ "شاخ شمیران" غنیمت گرفته است. هرچی گفتم این شلوار برات گشاده، قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازۀ من بود. مسعود که این را دید، با عصبانیت گفت که شلوار را دربیاورم. بدجوری ترسید که دید اندازۀ من است. هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگر پایم را خانهتان نمیگذارم، نداد. فحش دادم، صدایم را بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردنش. برایش از جهاد نفس، بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت: خودم همۀ اینا رو بلدم ... شلوار رو بهت نمیدم. خداوکیلی نمیشد از آن شلوار دل کند. لامصّب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زُمُخت عراقی توی آن نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش. ناگهان فکری بهذهنم رسید. هروقت میرفتیم خانهشان، همۀ عشقش این بود که ما را تحویل بگیرد. فقط کافی بود لب تَر کنم. تا گفتم: مسعود، نونوایی بربری پخت میکنه؟ گفت: آره. چَشم الان میرم. و رفت. هروقت خانهشان بودیم، بساط نان بربری با پنیر تبریزی و چای داغ که مادر مهربانش لطف میکرد و میآورد، بهراه بود. خیلی حال میداد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یک تکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و آمد. سریع نان و پنیر را خوردم و به رفیقم گفتم: - آخآخ بدو ... من باید برم جایی، داره دیر میشه. و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم. فردا صبح اول صبح، یک نفر تند و تند زنگ خانهمان را فشار داد. میدانستم کی است که اینقدر بهش فشار آمده! در را که باز کردم، مسعود با قیافۀ برافروخته گفت: بیوجدان شلوارم رو بده. - کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت میشه، بهت بدم. عصبانیتش بیشتر شد: شلوار شیش جیبم رو میگم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارم رو بده. زدم زیر خنده و گفتم: آهان اون رو میگی؟ اونکه غنیمتی بود، یکی دیگه بهغنیمت بردش. - نه، اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونهمون میدزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی میکنید؟ - ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟ - نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم. - خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم. خلاصه هرچی التماس کرد، شلوار را بهش ندادم. وقتی که یک لیوان آبخنک برایش آوردم، آرام شد و رضایت داد شلوار دست من بماند، فقط پرسید: باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چهجوری بردیش که من ندیدم؟ - خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودم رو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودم رو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم. مسعود با قیافۀ گرفته و عصبانی، خواست یک چیز بد بگوید که جرات نکرد! خندۀ تلخی کرد و گفت: من که راضی نیستم، حلالت هم نمیکنم. ایشاالله کوفتت بشه. که زدم زیر خنده و گفتم: اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که چه مزهای میده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم! حمید داودآبادی نقل از کتاب #از_معراج_برگشتگان نشر شهید کاظمی @hdavodabadi
زلزله در خانۀ دهنمکی! اگر اشتباه نکنم، سال ۱۳۷۷ بود. اونروزها خیلی مسلمونتر از امروز بودیم و از روایتی که برامون میگفتند: "هرکس سه جمعه بدون عذر، به نمازجمعه نرود، مسلمان نیست!" شدیداً میترسیدیم. کم مونده بود از چهارشنبه بریم برای شرکت در نمازجمعه جا بگیریم! راستش ما که برای مُشت کلفت کردن و شعاردادن علیه شرق و غرب و شمال و جنوب، گوش دادن به خطبهها نمیرفتیم. از زمان جنگ، پاتوق بچه رزمندهها، جلوی مسجد دانشگاه تهران بود که بهش میگفتند: "چهارراه ماچ و بوسه". بیخود فکر اونجوری نکنید! وقتی از جبهه میاومدیم مرخصی، قرارمون در نمازجمعه، اونجا بود و دیدوبازدید و روبوسی. اونوقتا "مسعود دهنمکی" کَرَمِ اون روزاش، خیلی بیشتر از کِرمِ این روزاش بود و بهقول امروزیها لاکچری بود! آدم رو برق بگیره، جوّ نگیره! اون هفته مسعود جوّگیر شد و گفت: - بچهها، همه بعد نمازجمعه، ناهار بیایید خونۀ ما! دمش گرم. ما هم یه مُشت گشنهگدا، از خداخواسته، بعد نماز، نشستیم ترک موتور همدیگه و رفتیم خونۀ مسعود که فکر کنم طرفای تهرانپارس بود. طبقۀ چهارم یک آپارتمان اجاره کرده بود و گویی اونروز زن و بچهاش خونه نبودند. همۀ اراذل و اوباشی که مسعود سردستهشون بود، ریختیم اونجا. اگه درست یادم باشه: صالح همتی، اصغر اللهیاری، مجید ولیزاده، خود مسعود و چندتای دیگه. منکه جزو اراذل حساب نمیشدم. بچهمثبت بودم ولی چون با اونا میگشتم، اخلاق فاسدم خراب شده بود! تا مسعود گفت: - بچهها، راحت باشید، هرکی یه تیکه از خودش رو کند، انداخت یه گوشه: یکی دستش رو یکی پای مصنوعیش رو اونایی هم که زیرشلوار نداشتند، با شلوارک و ... ولو شدند وسط اتاق. خدائیش انگار از قحطی برگشته بودیم! تخمه، پفک، چیپس، میوه ... عین جاروبرقی میلومبوندیم. همینطور که الکیخوش بودیم و با یادآوری خاطرات مثبت ۱۸ جنگ، پتۀ همدیگه رو میریختیم روی آب و قهقهۀ خرکیمون توی ساختمون پیچیده بود، یهدفعه متوجه شدیم لوستر وسط اتاق داره عربی میرقصه! مجید ولیزاده خندید و گفت: - بچهها ... مثل اینکه داره زلزله میاد ... همه زدیم زیرخنده که ... چی؟ زلزله؟! وای زلزله ... همۀ اونایی که تا چنددقیقه پیش داشتند از لَتوپار کردن لشکر کماندویی عراق در شلمچه، خالی میبستند، انگار برق هزار وُلت بهشون وصل کردن! مگه میشد از درِ اتاق بری بیرون؟ همۀ اونایی که تا چنددقیقه قبل، از جاموندن از کاروان شهدا روضه میخوندن، میخواستند از فیض شهادت فرار کنند و لای در گیر کرده بودند. لعنتی ساختمان هم آسانسور نداشت که، مثل گلۀ گوسفند رمیده از ترس گرگ، پلهها رو یکی چهارتا، پشت هم گذاشتیم و عین سیل سرازیر شدیم. در که باز شد، ریختیم وسط خیابون. ملت که از زلزله خیلی هم نترسیده بودند، با دیدن ما، وحشت شون چندبرابر شد! یه مشت خُل و چل، دست و پا قطع، با شلوارک و شورتک و زیرپیراهن، ریخته بودن وسط خیابون. با نگاه متعجب مردم، همینکه به همدیگه نگاه کردیم، زدیم زیرخنده، ولی برای اینکه کم نیاریم، گفتیم: - خب مگه چیه؟ زلزله اومده دیگه! و باز درِ باغ شهادت بهروی اراذل و اوباش جنگ بسته شد! این هم عکسهایی از متهمین ماجرا: عکس اول: صمد صفرخانی، مجید ولیزاده، داودآبادی مجید دستش رو توی جیب من نکرده، دستش قطعه! عکس دوم: داودآبادی، صالح همتی، اصغر اللهیاری. عکس سوم: من و مسعود دهنمکی، دوسال پیش، سر مزار شهید مجید سوزوکی عکس چهارم: موسیالرضا سیدآبادی، داودآبادی، عبدالامیر عارفی، مسعود دهنمکی آذر ۱۳۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران حمید داودآبادی @hdavodabadi
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
سالروز شهادت حمید کرمانشاهی صبح روز چهارشنبه ۲۸ صفر، به مناسبت چهلمین سالروز شهادت حمید کرمانشاهی معروف به آقاخوبه، در گلزار شهدای ده امام مامازن در پاکدشت، همراه خانواده و همرزمان او در گردان شهادت و گردان کمیل، گرد هم آمدیم و خاطراتی از آن عزیز را ذکر کردیم. . همچنین با دوستان و همرزمان عزیزم، مجید محمدی، علی اشتری، سیدجواد میرکاظمیان و سیدعادل حسنی شبستری، بر سر مزار شهید عزیز حمید عربی که روز ۲۳ بهمن ۱۳۶۴ در فاو عملیات والفجر ۸ در کنارمان به شهادت رسید، حاضر شدیم و یادش را گرامی داشتیم. با تشکر از دوست عزیز آقای محمود لیایی که همه ساله، بیشتر زحمات این مراسم بر دوش این عزیز است. روح همه شهدا شاد و از ما راضی باشد @hdavodabadi
без подписи
السلام علیک یا رسول الله ص مطابق سنوات گذشته همزمان با سالروز شهادت پیامبر اکرم (ص) و حضرت امام حسن مجتبی (ع) ، امسال هم در صبح روز ۲۸ صفر کنار مزار سردار شهید حمید کرمانشاهی گردهم آمده و با قرائت زیارت عاشورا یاد این شهید والامقام را گرامی میداریم. در پایان مراسم ، صبحانه مهمان سفره کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام می باشیم. زمان : چهارشنبه مورخ ۱۴۰۵/۵/۲۱ مصادف با روز ۲۸ صفر ساعت ۸ صبح مکان : ده امام شهرستان پاکدشت ورامین (گلزار شهدا)
ارازل و اوباش جنگ، در بهشت ! عصر پنحشبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲ هیجی، همین جوری هوس کردم عکس جمع ازاذل را بذارم چندوقته ندیدمشون، الکی دلم براشون تنگ شده. مگه عیبه! ماهم دل داریم به خدا! اصغر کُهزادی، حمید داودآبادی، مجید ولی زاده تهران، گلزار شهدای بهشت زهرا (س) با این دو تا و چند تا دیگه از دوستان، زدیم به خاطره گویی، چرت و پرت گویی، ذکر و یاد گندکاریها، ضایع بازیها، مسخره بازیها، شوت بازیها، دیوونه بازیهامون و .... در اوج جنگ و نبرد و یاد دوستان شهیدمون را اینجوری زنده کردیم نگاه به ظاهر معصوم و مظلوم و قیافه غلط انداز امروز این سه تا نکنید هر کدام واسه خودمون، کافی بودیم تا یک گردان رو به گند بِکِشیم! توی روح همه دوستان و شهدا، رفیقان نیمه راه ... صلوات @hdavodabadi
без подписи
без подписи
ترور سلبیریتیها خاطراتی واقعی از ترور ناکام پگاه آهنگرانی و باران کوثری در فتنه ۸۸ کتاب جدید حمید داودآبادی * چرا پس از ناکامی ترور ندا آقاسلطان، تصمیم به ترور پگاه آهنگرانی و باران کوثری گرفته شد؟! * چه کسانی توطئه ترور آهنگرانی و کوثری را خنثی کردند؟ چرا؟! * در جلسه خصوصی با رخشان بنیاعتماد و جهانگیر کوثری (مادر و پدر باران)، منیژه حکمت و جمشید آهنگرانی (مادر و پدر پگاه) چه گذشت؟! * نامه تند منیژه حکمت در پاسخ به درخواست شبکههای ماهوارهای بی.بی.سی و ووآ نیوز! * در روز تولد پگاه آهنگرانی که در زندان بود، در دفتر مادرش چه گذشت؟! * پگاه آهنگرانی چگونه با خروج غیرقانونی از مرز شمالی، با نماینده ... دیدار کرد؟! * رابط پگاه آهنگرانی با ... کدام خانم عکاس بود و چگونه گریخت؟! * چه کسانی بااشتیاق درخواست کردند در قبال آزادی، پرستوی سینماگران شوند؟! ترور سلبریتیها خاطرات مستند و موثق از طرح ترور پگاه آهنگرانی و باران کوثری در فتنه جنبش سبز انتخابات ۱۳۸۸ به روایت حمید داودآبادی دومین کتاب صلواتی در کانال یاد یاران در ایتا، تلگرام و بله قرار گرفت @hdavodabadi #کتاب_صلواتی #کتابهای_صلواتی #حمیدداودآبادی #حمید_داودآبادی #حمید_داوودآبادی
گودزیلا علیه گیدورا دقیقا ۳۰ سال پیش اردیبهشت ۱۳۷۱ حوزۀ هنری، دفتر ادبیات و هنر مقاومت هر دومون تازه نویسنده شده بودیم و کتاب هامون منتشر شده بودند. "خداحافظ کرخه" نوشتۀ داوود امیریان "یاد یاران" نوشتۀ حمید داودآبادی از اون باحالتر، تقریظی بود که حضرت آقا بر کتاب هر دومون نوشته بودند. یک از اون روزها، بعد از ناهار، در کانکس کوچکی که همۀ تشکیلات "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" در آن جا گرفته بود و اسمش را گذاشته بودند "مینی دوکوهه" جمع بودیم. باوجودی که اساتید و بزرگانی چون "مرتضی سرهنگی"، هدایت الله بهبودی"، "علیرضا کمره ای" و دوسه تا دیگه از بچه ها بودند، من و داوود افتادیم به جون هم. ناهار را به بدن زده بودیم و سر کیف. جوون بودیم و جاهل! کشتی خَرَکی و کاراته و هرچی از دستمون برمی اومد. اساتید هم که مرده بودند از خنده. وقتی نَفَس زنان افتادیم یک گوشه، داوود به من گفت: - گودزیلا و من که مثلا بهم برخورده بود، اسم اون دعوای الکی رو گذاشتم: گودزیلا علیه گیدورا کپی ژاپنی "کینگ کونگ"، که اون روزها مد شده بود و نوار ویدئوییش یواشکی دست به دست می شد! ما هم چون خیلی بچه مثبت بودیم و از همه مهمتر اینکه داشتن ویدئو جرم بود، خونۀ فامیلای دورمون یواشکی دیده بودیم. امروز ۳۰ سال از اون روزهای قشنگ گذشته. من تا امروز حدود ۵۰ جلد کتاب نوشته و منتشر کرده ام و داوود هم کم از این ندارد. داوود، همچنان مثل همون دوران، شاد و شنگول، شوخ و باحال و تودل برو است. همون چیزی که توی کتاب هاش می بینید، می شنوید و می خوانید. کیف می کنی با داوود همصحبت بشی. مخصوصا که خاطرات جنگ رو بازگویی کنی. اون هم با نگاه طنازانه و همچنان کودکانه اش! دقیقا برعکس من: عُنّق، تلخ، بدمزه، عصبی و غیرقابل تحمل! جالبه که برحسب اتفاق، اینجا هم عین هم نشستیم! در سی امین سال آشنایی و رفاقت و همقلم شدن، کلی گفتیم و خندیدیم و با هم کِیف کردیم. ای وای چه عمری گذشت خدا کند هر دویمان، در راهی که مدعی هستیم برای خدا و شهداست، موفق باشیم و عاقبت بخیر گردیم. خیلی واسۀ هر دومون دعا کنید که همچنان بنویسیم. برای داوود بیشتر! حمید داودآبادی ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱ سی و سومین نمایشگاه کتاب تهران @hdavodabadi
без подписи