صادق هدایت (هدافکا)
Статистика- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 48
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 86
- 1/48двое суток
- 98
- 1/72трое суток
- 106
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ما موجوداتی هستیم که از لحاظ جسمانی فوقالعاده آسیبپذیریم و جسممان خیلی راحت آسیب میبیند. اما با اینکه از این حقیقت باخبریم اغلب آن را به رسمیت نمیشناسیم. چون به طور کلی از هر انسانی در طول تاریخ سالمتریم، ولی کافی است سری به بخش اورژانس بیمارستان نزدیک خانهمان بزنیم تا یادمان بیاید که جسممان چقدر ضعیف و آسیبپذیر است. انسانها فقط از لحاظ جسمانی آسیبپذیر نیستند ، از لحاظ روانی نیز عمیقاً آسیبپذیرند. ✍کریستوفر هَمیلتون 📚چگونه رنج بکشیم
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف لکن رفیق بر همه چیزی مقدم است سعدی دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای سعادت رفیق بود ، رفیق! حافظ
فقر و بیماری و تنهایی مرگِ ما، هیچگاه به شکوهِ هستی لطمه نخواهد زد. منظومهها میچرخند و ما را با خود میچرخانند. ما در هیات پروانهی هستی، با همهی تواناییها و تمدنهامان شاخکی بیش نیستیم! برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد🤷🏻♂ حسین پناهی
دوستت دارم🥰 #cukur
видео или голосовое, без подписи
چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیای دون بگذر که یک جو منت دونان ، دوصد من زر نمیارزد! حافظ به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود ، به که بار منت خلق سعدی
سایهٔ ناپیدای جنگ رزمناو کوچکی به نام "وحشت" که در اکتبر سال ۱۹۱۷ به دستور لنین به کاخ زمستانی امپراتور روسیه شلیک کرد، هنوز در کرانهٔ رود نوا در سنپترزبورگ خودنمایی میکند. در آن زمان این شهر پتروگراد نامیده میشد و پایتخت روسیه بود. در واقع انقلاب بلشویکی علیه رژيم تزاری صورت نگرفت، بلکه قیامی علیه دولت موقت الکساندر کرنسکی بود که بنای چرخش روسیه به سمت دمکراسی را داشت! بلشویکها پس از سلطه بر پایتخت نام آن را به لنینگراد تغییر دادند و پایتخت را هم به مسکو منتقل کردند. اینکه چرا بلشویکهای مدعی مرام اشتراکی و مخالف فردگرایی، شهرهای بزرگ روسیه را به نام شخصِ رهبران خود تغییر دادند، خود گواه ریاکاری ایدئولوژیهاست! نظام کمونیستی روسیه که قرار بود فردیت در آن رنگ ببازد، صحنهٔ زشتترین صورتهای کیش شخصیت توسط رهبرانش شد. از همین رو، پتروگراد به لنینگراد و تزاریتسین (ولگاگراد) به استالینگراد تغییر نام دادند! لنینگراد در جنگ جهانی دوم در محاصرهٔ قوای رایش سوم و فنلاند قرار گرفت اما سقوط نکرد. این محاصره موجب قحطی بیسابقه و در نتیجه مرگ یک و نیم ميليون نفر از جمعیت سه میلیون و دویست هزار نفری ساکنان شهر بر اثر گرسنگی شد. کار به آنجا کشید که گرسنگی به مردهخواری و بعضاً شکار آدمهای زنده به قصد سدجوع از گوشت آنها انجامید! امروزه اما کاخ زمستانی به بخشی از موزهٔ ارمیتاژ تبدیل شده است. این موزه که یادگار کاترین کبیر است از هر جهت تماشایی و با عظمت و حیرتانگیز است و آثار نقاشی و مجسمههای مشهورترین هنرمندان اروپایی و برخی دیگر از نقاط عالم به زیباترین شکل در آن به نمایش در آمده است. کاترین به شهوترانی اشتهار داشته و اتاقهای دنج مربوط به این کارش، بخشی از توضیحات راهنمایان موزه را به خود اختصاص میدهد! مردم سنپترزبورگ اما گویی در نوعی دلسردی و اضطراب پنهان به سر میبرند که آشکارا نتیجهٔ جنگ اوکراین است، جنگی که به زعم روسها ادامهٔ جنگهای ناپلئون و هیتلر و نشانگر تداوم چشمداشت اروپاییها به سرزمین پهناور آنهاست! روسها خود را پیروز هر جنگی میدانند اما انگار جنگ ۱۹۰۵ با ژاپن را به عمد نادیده میگیرند، جنگی که در آن امپراتوری روسیه از یک قدرت حاشیهای و نوظهور آسیایی به سختی شکست خورد! به هر حال نوعی نگرانی پنهان از عاقبت جنگ با اوکراین بر زندگی مردم روسیه سایه انداخته و شور و حرارت چشمگیری در زندگی آنها دیده نمیشود. با این حال زندگی عادی در تمام ابعاد آن ادامه دارد. روسها مردمی جدی و باپشتکار و زحمتکش به نظر میآیند. این را از رفتار کارکنان هتل ریور که محل اقامت ما بود، میشد به راحتی دريافت. کار خود را به درستی و دقت و با جان و دل انجام میدادند و هیچ اثری از نارضایتی از کارشان دیده نمیشد. هتل ریور چهارستاره و در حد بسیاری از هتلهای معمول در شهرهای ایران بود، اما چیزی که آن را متفاوت میکرد صبحانهٔ بسیار متنوع و معرکهاش بود. عدد خوراکیهای چیده شده بر روی میزها قابل شمارش نبود و کارکنان آنجا بیوقفه مشغول شارژ انواع موارد تهکشیده در ظروف بودند. اگر توریستی اصطلاحاً "بخور" و یا به قول کرمانیها "خورو"، تصمیم به پر کردن شکمش از انواع خوراکیهای میز صبحانه میگرفت، در مقایسه با قیمت شام و ناهار هتل، به راحتی میتوانست معادل ۱۰۰ هزار روبل را در معدهاش ذخیره سازد! هر روبل برابر بیش از ۲ هزار تومان وجه رايج کشور ماست! #احمد_زیدآبادی @ahmadzeidabad
چه دنیای عجیبی است. من اصلاً کاری به کار هیچکس ندارم و همین بیآزار بودن من و با خودم بودنِ من باعث میشود که همه دربارهام کنجکاو شوند. نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد. من آدم کمروئی هستم، برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم، بهخصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند. فروغ فرخزاد
املت بدون تخممرغ سکانسی از سریال cukur (گودال)
دین گیاهخواری😄 سکانسی از سریال cukur (گودال)
😁
میراث آزاردهنده! حدود دويست ایرانی از اقصینقاط کشور در سفر توریستی روسیه حضور داشتند. حتی با نگاهی به ظاهر آنها میشد تنوع و تکثر یک جامعهٔ تاریخی را به وضوح مشاهده کرد. پس از ورود به ساختمان فرودگاهی که از هر جهت معمولی مینمود، "تور لیدرها" از راه رسیدند و مسافران را به سه دسته تقسیم کردند. راهنمای گروه ما، جوانی با قد و هیکل و حرکات اکبر گنجی بود که به واقع "ورژن" شکیلتر و بسیار آرامتر او به حساب میآمد! این نکته را به خودِ بهادر هم گفتم! بهادر توضیح داد که مرحلهٔ چک کردن پاسپورت مسافران در فرودگاههای روسیه توأم با بروکراسی کُند و دست و پا گیرِ به ارث مانده از دوران کمونیستی و از همین رو بسیار طولانی و خستهکننده است. او مسافران را به حوصله و تحمل فراخواند و به آنها اطمینان داد که این روند مربوط به ایرانیها و یا اقدامی برای "تحقیر" آنان نیست و حتی با اتباع روسِ بازگشته از خارج نیز همین معامله میشود. به ترتیب فهرست دریافت ویزای دستهجمعی، در صف ایستادیم. من و همسرم که در این سلسلهنوشتهها "ما" نامیده خواهیم شد، نفرات سوم و چهارم صفِ گروه خود بودیم و بعد از حدود ربع ساعت نوبتمان شد. زنی به نسبت مسن با چهرهای جدی و سرد و بدون هرگونه لبخندی در یک اتاقک شیشهای، پاسپورتهای صف ما را چک میکرد. او ذرهبین بزرگی در دست داشت و با دقت تمام دنبال نقطه یا ویرگول یا لکهای اضافه در پاسپورت ما میگشت. انگار لویی پاستور است که با میکروسکوپ در پی کشف میکروب برآمده است! آنچه میجست در پاسپورت ما نیافت و بنابراین بدون دردسر از گیت عبور کردیم. با خود گفتم؛ چه کارمند سختگیر و محتاطی! لحظهای بعد اما مشخص شد که او سهلگیرترین و سریعترین همکاران خود است و همکاران جوانترش اصلاً جرأت زدن مهر عبور بر پاسپورت مسافران را ندارند و اغلب برای بررسی دوباره و حتی سهباره پاسپورت آنها را به بخشهای ویژه ارجاع میدهند. در واقع زن مسن بنا به سابقه و تجربهٔ خود، از اعتماد به نفس لازم برای تأیید اصالت پاسپورت برخوردار بود، اما دختران جوان همکارش از ترس اینکه مبادا مرتکب اشتباهی بشوند، جرأت و جسارت خود را پاک از دست داده بودند! این ماجرا مرا به یاد سکانسی فراموش نشدنی از فیلم آینه اثر آندری تارکوفسکی کارگردان بزرگ روس انداخت. در آن سکانس، کارمند زن انتشارات دولتی در دورهٔ استالین، از وسواسِ بیمارگونهٔ بروز اشتباه در تایپ یک واژه، شتابان و هراسان در زیر باران خود را به محل کارش میرساند تا بار دیگر آن واژه را چک کند. اشکی که دختر منشی جوان از ترس احتمال خطا در انتشارات دولتی در آن سکانس میریزد، به بهترین صورت ممکن وحشت روزمره از زندگی در یک نظام توتالیتر را به نمایش میگذارد. خلاصه چهار ساعت تمام در فرودگاه سنپترزبورگ معطل شدیم تا آخرین مسافر از سد سکندر بررسی پاسپورت گذشت و کار به پایان رسید. به رغم توضیحات راهنمای تور، باز میشد از زبان برخی مسافران شنید که تمام این سختگیریها عمدی و به قصد "تحقیر ما ایرانیان بدبخت" است! در واقع این بخش، سختترین تجربهٔ سفر به روسیه بود که هنگام ترک آن کشور هم به صورت ملایمتری تکرار شد. در مدتی که در سالن اصلی فرودگاه منتظر نشسته بودم با حفظ فاصله، قیافه و حرکات مردم روس را زیر نظر داشتم تا شباهت آنها را با شخصیتهای رمانهای نویسندگان قرن ۱۹ روسیه دریابم! از فرودگاه که بیرون زدیم نخستین تفاوت شهر سنپترزبورگ با شهرهای ایران خود را نشان داد. تفاوت در احترام و رعایتی بود که رانندگان نسبت به عابران پیاده، روا میداشتند. خط عابر پیاده از هر جهت امن بود و رانندگان حق تقدم عابران را با حوصلهٔ تمام رعایت میکردند. در تهران و دیگر شهرهای ایران رانندگان حتی روی خطوط مخصوص عابر پیاده به معنای دقیق کلمه به عابران حملهور میشوند! ما خودمان که به ناچار مجبور به تحمل این وضعیت شدهایم اما خدا به درد دل مسافران خارجی برسد که هر بار برای عبور از خیابان، وحشت و دلهرهٔ عبور از میدان مین به آنها دست میدهد! #احمد_زیدآبادی @ahmadzeidabad
سالها خواستند به ما بیاموزند به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشته باشیم اما ما به مرگ قبل از زندگی معتقد شدیم ما هر روز میمیریم بی آنکه زندگی کرده باشیم. @zayeshsetizy
زندگی سراسر درد است. دردِ از خواب شدن. دردِ به خواب رفتن. دردِ آمدن. دردِ رفتن. دردِ دلتنگیهایِ بیجایِ به جا مانده، چه از کسانی که دگر نیستند، چه از کسانی که هستند، و چه از کسانی که تا به حال نیز نبودهاند، درد است. میدانی؟ روزها میگذرد، یکی از یکی سختتر، عذابآور تر، دردناک تر، میگذرند و تو را هم قویتر از گذشتهات میکنند. اما برای چه؟ این همه آمدن و رفتن ها، این همه هیاهو، این همه عذاب، سردرد، زندگی، زنده ماندن، فریب. فریب. فریب. تا برای کِی ادامه بدهیم؟ تا برای چه ادامه بدهیم؟ برای کدامین هدف؟ هدف از خلقت؟ که پایانش نیستیست. در تمامی ۲۴ ساعت روز، سعی به حالِ خوبِ خود داریم. تا شب، لبخندِ خود را روی زمین بگذاریم. تک به تک لحظههامان، برای گذر از دردهامان به هدر میروند. زندگی ای پر از نشیب. که پایانش مرگ باشد؟ پس مرگ همین حالا! من! 1401/6/1 18:23
🎤زولیخا 🎼میخندم😭
"داشتم داشتم" حساب نیست، "دارم دارم" حساب است! باید دید امروزه چه داریم و چه میخواهیم بکنیم. صادق هدایت
با خودم عهد کردم روزی که کیسهام به ته کشید یا محتاج به کسِ دیگه بشم، به زندگی خودم خاتمه بدم صادق هدایت
تو دنیا اگر جاهای مخصوصی برای کیف و خوشگذرانی هست، عوضش بدبختی و بیچارگی همه جا پیدا میشه. اون جاهای مخصوص، مال آدمهای مخصوصیه! صادق هدایت
دریغا که بار دگر شام شد سراپای گیتی سیهفام شد همه خلق را گاه آرام شد مگر من که رنج و غمم شد فزون جهان را نباشد خوشی در مزاج به جز مرگ نبود غمم را علاج ولیکن در آن گوشه در پای کاج چکیده است بر خاک سه قطره خون 🩸🩸🩸 صادق هدایت
سهتار بهتر است یا گیتار؟😏 #cukur #گودال