کانال شعر هیلان
Статистика@Mmkhanii پذیرای نظرات سازنده شما عزیزان هستم،مدیر کانال
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 200
- Всего постов
- 601
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 38
- 1/48двое суток
- 43
- 1/72трое суток
- 46
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نمى دانند چه گفتگويي ست ميان مـــن و تـــو !! ارى ، وقتى چشمانم به روى تو باز ميشود روز ِ من روز ميــــشود ... هلن شیوایی
سلام برانهایی که گل مهر را در سینه می کارند و به عشق می پرورانند و به بهای دلبستگی نثارمیکند روزا_نادری
دلخوش ِ صبح وُ غزل خوانی خورشید وُبه امید دوچشمان تو من بیدارم . . . کاش آفتاب کمی زود بدمد.... روزا_نادری درود_صبح مان خیر🍦💕
در شاهنامه فردوسی، سیمرغ به زال سه پَر داد و گفت هر وقت درماندی بسوزان و آرزو کن. پَر اول سوخت، آرزو برآورده شد؛ رستم به دنیا آمد. پَر دوم سوخت، آرزو برآورده شد؛ رستم زنده ماند اما پَر سوم هرگز استفاده نشد. فردوسی پَر سوم را برای آیندگان نگه داشت. برای روزی که پَر سوم برای* ایران بسوزد. 🍦💕
چای و عسل و ترانه تقدیم شما یک خنده ی بی بهانه تقدیم شما صبحی که به عطر رازقی دل بسته ایـن قـصه عـاشقــانه تقدیم شـما #سلااااااااااام #صبحتان #عشق #واميد #شهرزاد
آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدهست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدهست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور یار چوگان زلف مه رو میر این میدان شدهست هر قدح کز می دهد گوید بگیر و هوش دار هش که دارد عقل دارد عقل خود پنهان شدهست بزم سلطان است این جا هر که سلطانی است نوش خوان رحمت گسترید و ساقی اخوان شدهست ساقیا پایان رسیدی عشق را از سر بگیر پا چه باشد؟ سر چه باشد؟ پا و سر یک سان شدهست حضرتمولانایجان درودها صبحبخیرهمراهانجان آغازهفتهتونسرشارازشورونشاط🍦💕
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی ای آفتاب روشن و ای سایه همای ما را نگاهی ازتو تمامست اگر کنی سعدی گیلان تالاب انزلی
ای نسیمِ سحر، آرامگَهِ یار کجاست؟ منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش آتشِ طور کجا، موعدِ دیدار کجاست؟ هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟ آنکس است اهلِ بشارت که اشارت داند نکتهها هست بسی، مَحرمِ اسرار کجاست؟ هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامتگرِ بیکار کجاست؟ باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش کاین دلِ غمزده سرگشته گرفتار، کجاست؟ عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟ دل ز ما گوشه گرفت، ابرویِ دلدار کجاست؟ ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیاست ولی عیش، بییار مُهیّا نشود، یار کجاست؟ حافظ از بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج فکرِ معقول بفرما گُلِ بیخار کجاست؟ غزل ۱۹ حضرت_حافظ
شاید باید جهان را رها کرد و فنجانی چای خورد مبادا که خودمان را از یاد ببریم بی گمان لایقترین فرد در زندگیمان، اول خودمان هستیم برای دل خودمان زندگی کنیم، که زندگی زیباست... درود بر شما صبح اول هفته بخیر و پربرکت🍦💕
با نام یگانہ معبود خدای بزرگ و مهربان آغاز میکنیم روز دیگر را خدایا در این روز زیبا تورو به بزرگیت قسم تورو به مهربونی هات هرڪسی هرمشڪلی داره خودت برطرفش ڪن تا امروز بشه یه روز بیاد ماندنی برای همہ بنام خداوند بخشنده و مهربان الـــهــی بــه امــیــد تـــو 🍦💕
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق بجز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم مولانا
دردعشق وانتظار-استادبسطامی درد عشق و انتظار دارم زان شب یادگار در آن شب سرد پاییز آهنگ سفر می کردی از رهگذری محنت بین دیدم که گذر می کردی تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد از آن شبی که بر نگشتی جهان که شادی آفرین بود به چشم من غم آفرین شد از آن شبی که بر نگشتی از آن شب سرد خزان شبها گذشته داستان باده و مینا گذشته روزگاری بر من تنها گذشته تو رفتی و دلم غمین شد قرین آه آتشین شد از آن شبی که بر نگشتی منم چو چشمه سرابم چو نقش آرزو بر آبم هرچه قصه و فسانه ام بلرزدم زدل نسیمی به وقت زندگی حباب در زمان بی نشانه ام آرزو، آرزو، ای سراب بی کران ای امید بی نشان ای که شعله های تو آتشم زند به جان عشق من بود گناه من منم عاشق منم رسوا بار غم به دل نشسته ای منم عاشق منم شیدا مرغ بال وپر شکسته ای چرا از ما تو ای زیبا رشته ی الفت گسسته ای نمی پرسی ز حال ما فارغ از این حال خسته ای جز به دل مشتاقش غم آهی نمی سازد آن که ندارد سوزی دیوانه نمی سازد سوز دل بود گواه من منم چو چشمه سرابم چو نقش آرزو بر آبم هرچه قصه و فسانه ام بلرزدم زدل نسیمی به وقت زندگی حبابم در زمان بی نشانه ام
بهار و گل طَرب انگیزگشت و توبه شکن به شادی رخ گل ،بیخ غم زدل برکن حافظ
زدل مهر تو ای مه رفتنی نی غم عشقت به هرکس گفتنی نی ولیکن شعله مهر و محبت میان مردمان بنهفتنی نی باباطاهر
از شیشه بی می " می " بی شیشه طلب کن حق را زدل خالی از اندیشه طلب کن صائب تبریزی
زدل نقش جمالت در نشی یار خیال خط و خالت در نشی یار مژه سازم بدور دیده پرچین که تا وینم خیالت در نشی یار باباطاهر
ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت دامن زدل اندر مکش تا تن رسد بر بام دل مولانا
شعر گفتم که زِدل بر دارم بارِ سنگینِ غـمِ عشقش را شعر خود جلوهای از رویش شد با که گویم «ستـمِ عشقش» را فروغ_فرخزاد
شب به هم درشکند زلف چلیپائی را صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را گر از آن طور تجلی به چراغی برسی موسی دل طلب و سینه سینائی را گر به آئینه سیماب سحر رشک بری اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را از نسیم سحر آموختم و شعله شمع رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن که به دل آب کند شکر گویائی را دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی بار پیری شکند پشت شکیبائی را شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل شمع بزم چمنند انجمن آرائی را صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید تا تماشا کند این بزم تماشائی را جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی شهریارا قرق عزلت و تنهائی را شهریار شب همگی زبیا چشم دلتون تجلیگاه انوار الهی 😍🙏🌺
ای رفته زدل ، رفته زبر، رفته زخاطر بر من نَنگر تابِ نگاه تو ندارم... سیمین_دانشور