دکلمه✍️سناریو🎥
Статистика♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 43
- Всего постов
- 793
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 297
- 1/48двое суток
- 340
- 1/72трое суток
- 367
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بسه دیگه کافیه بسه از این که با اون نگاههای حقبهجانبت با اون انگشتهای اشارهگرت داری تکهتکهم میکنی. میخوای بدونی من چی میشنوم میخوای بدونی وقتی میای و با کلمات بیرحمت، تمام زحماتی که برای سرپا موندن کشیدم رو زیر سوال میبری توی گوشم چه صدایی میپیچه صدای خرد شدن آخرین ذرههای توانم تو چی میدونی؟ واقعاً از زندگیِ من چی میدونی؟ تو فقط یه تماشاگر بیخیالی که از پشت ویترین زندگی من داره بازی من رو تحلیل میکنه. تو از اون شبهایی که با صورت روی زمین افتادم و حتی جرئت نداشتم گریه کنم چون میترسیدم صدایِ گریهام تنهایی لعنتیم رو بیشتر از همیشه فریاد بزنه هیچی نمیدونی تو از اون روزهایی که مجبور شدم با لبخند مصنوعی جلوی همهی آدما نقش آدم بیخیال و سرحال رو بازی کنم در حالی که توی سرم طوفان یه دنیای ویرانشده بود هیچی نمیدونی خیلی راحتی آره خیلی راحتی چون تو توی آرامش زندگیِ خودت نشستی و داری به خون جگر من نگاه میکنی. قضاوت کردن برای تو مثل یه ورزش لذتبخشه نه؟ بگو چرا اینجوریه چرا اون کارو نکرد؟ چقدر ضعیفه آره من ضعیفم من ضعیفم چون دارم با وزنهی کوههایی میجنگم که تو حتی جرئت نداری حتی به اسمشون فکر کنی من ضعیفم چون دارم سعی میکنم از بین این همه ویرانی یه ذره آدم باقی نگه دارم در حالی که تو فقط بلدی بیای و روی اون خرابه ها هم سنگینی کنی تو حتی نمیدونی بقا یعنی چی. تو فقط زندگی کردن رو بلدی. اما من دارم برای بقا میجنگم. من دارم از توی چنگال سرنوشت تکههایِ خودم رو بیرون میکشم. هر بار که تو میای و قضاوتم میکنی انگار داری یه ضربهیِ دیگه به اون زخمی میزنی که هنوز حتی خشک هم نشده تو نمیدونی چقدر سخته که آدم هر روز صبح با یه جنگ داخلی بیدار بشه تو نمیدونی چقدر سخته که وقتی همه دنبال پیشرفت هستن تو فقط دنبالِ این باشی که چطور فقط هست باشی به چشمات نگاه کن آیا میتونی توی چشمهای من اون حفرهی خالی رو ببینی؟ اونجایی که یه زمانی پر از رویا بود و حالا فقط پر از خاکستره اونجایی که یه زمانی پر از امید بود و حالا فقط پر از سکوتهای مرگباره تو حتی نمیتونی تصور کنی که چقدر سخت بود که من از بین اون همه قضاوت اون همه نگاه سنگین اون همه حرفهای زهرآلود تو و بقیه هنوز اینجا ایستاده باشم پس دیگه نیای دیگه با اون منطقهای پوچت با اون نگاههای از بالا به پایین به زندگیِ من نزدیک نشو من دیگه ظرفیت تحمل نگاه تو رو ندارم. من دیگه طاقت این رو ندارم که ببینم چطور با کلمات سادهت دنیای پیچیدهی من رو به مسخره میگیری. برو توی دنیای بیدرد خودت و یادت باشه روزی میرسه که اون سنگینی قضاوتهات برگرده سمت خودت اون روز وقتی که خودت توی میانهی یه طوفان بیرحم گیر افتادی و هیچکس نیست که حتی بهت نگاه کنه اونوقت شاید بفهمی که قضاوت کردن چقدر بیرحمانه و سکوت کردن چقدر مقتدرانهست من دیگه چیزی برای گفتن به تو ندارم. فقط از زندگیم دور شو همین #بابک_ایراندوست 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
خبر دارم که با نازت چه با آیینه ها کردی زدی برهم دو پلکت را و غوغایی به پا کردی بنازم نازِ شستت را و چشمِ نیمه مستت را بگو با راه و رسم الخطِ ابرویت چها کردی شدم مجذوبِ پاورچین و پاورچینِ مهتابت همان شب که مرا از باغِ خوشبختی صدا کردی نفس در سینه شد حبس و دل از شادی به لرز آمد برایم بس که بی رحمانه خود را دلربا کردی تعجب می کنم با گوشه یِ چشمی و لبخندی چگونه در دلِ تنگم خودت را خوب جا کردی برایم خواستی نسخه بپیچی قرصِ ماهت را تب و تابِ مرا دیدی و من را مبتلا کردی چه غوغا تخته سنگِ مرمرِ خیس از شرابی شد بر و دوشی که بر آن آبشارت را رها کردی تو و دف دف نوازی ها، من و دیوانه بازی ها امان از شورِ شیرینی که با رقصت به پا کردی برای این که دنیا بعد از این مستِ غزل باشد مرا با طعمِ شیرینِ لبانت آشنا کردی نوشتم زیر شعرم: سوخت جانم، چاره ای کن عشق به لبخندی و آهی و نگاهی اکتفا کردی #شهراد_میدری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
#دکلمه زخمیام پرم لبریزم ناراحتم غمگینم بغضیام دلگیرم دیگه بریدم. دنبال تو میگردم بودنتو میخوام، حرف زدن باهاتو میخوام، دعوا و آشتی با تورو میخوام، کنارت گریه کردن رو میخوام تو بغلت مچاله شدن رو میخوام، با تو بودن رو میخوام. دنبال تو میگردم خندیدنتو میخوام، زنگ زدناتو میخوام، برام لبخند زدناتو میخوام عکس جدیداتو میخوام، وُیسای اول صبحتو میخوام، شنیدن اسمم از زبونتو میخوام، نگرانم شدناتو میخوام، ازم دلخور شدناتو میخوام، بهم عزیزم گفتناتو میخوام، حرفای قشنگ قشنگت وقتایی که غصه داشتم رو میخوام، دلداری دادناتو میخوام، امید دادناتو میخوام، صبح بخیر و شب بخیر گفتناتو میخوام، من تو رو میخوام. کم اوردم شکستم بودنتو میخوام. تو قلق منو خوب بلدی، حالا که خوب نیستم، حالا که همه اذیتم میکنن، حالا که بریدم از همه، تو رو میخوام. دلم تنگ شده برای تو برای حرف زدن با تو خندیدن با تو گریه کردن با تو غصه خوردن و خوشحال شدن با تو راحت و اذیت بودن با تو میدونم من بد کردم میدونم من خراب کردم . میدونم تقصیر من بود ولی تو برگرد هیچکس مثل تو نیست. کم اورده اونی که دوستش داشی و دوستت نداشت بریده از همه جا و دوباره بودن و اومدنِ تورو میخواد. میدونم که وقتی بفهمی خوب نیستم، وقتی بفهمی غصههام دوباره برگشتن میای دوباره برای گرفتن دستم میای. من اونقدرا که بقیه فکر میکنن، قوی نیستم. خودت خوب میدونی که نباید دیر کنی، نباید زیاد چشم به راهم بذاری؛ من منتظرت میمونم تا برسونی خودت رو. تا دیر نشده برگرد من نه عكاسی بلدم، نه نقاشی كردن؛ ولی تورو خوب يادمه. مو به مو، با تمام جزئيات. اونقد كه اگه از فكرم عكس بگيرم، تو انگار جلوی آينه وايسادی. گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه تا دیر نشده بیا #ثمین_دلبر 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود #مولانا 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
آسمون رنگ غم گرفته بود.. صدای دل نشین بارون لحظه ای قطع نمیشد.. انگار که آسمونم از بغض سنگین من گریش گرفته بود.. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم، بوی نم خاک منو برد به مدت ها قبل... دستتو گرفتم و تورو همراه خودم کشوندم سمت وسایل بازی. سوار تاب شدم و تو شروع کردی به تاب دادن من.. خنده های از ته دلمون.. گوش دنیا رو کر کرده بود! یهو بارون گرفت و هر کسی به یه جایی پناه میبرد.. من و تو اما زیر بارون با همدیگه میرقصیدیم و اهنگ میخوندیم.. بهم گفتی.. دیوونه خیسه خیس شدیم عین موش آب کشیده.. سرماخوردگی روی شاخمونه! بغلت کردم و بهت گفتم.. خیالی نیست من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم.. تا وقتی دارمت.. تا وقتی کنارمی.. هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.. تو حتی اگه مریض هم بشی! من خودم حالتو خوب میکنم.. خندیدی.. حال خوش اون روزامونو هیچ وقت یادم نمیره.. چشمامو که باز کردم، نگاهم روی لبخند مهربونت قفل شد ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست.. لبخندی تلخ تر از این روزای شومِ من.. دستمو کشیدم روی صورتت و یه بوسه نشوندم روی لب های خوش فرمت..همینکه خواستم بغلت کنم بازم این سنگِ سردِ لعنتی جلومو گرفت.. روزی هزار بار به این سنگ و این خاک لعنت فرستادم که تورو ازم دور کرده بودن.. هر بار حس میکردم کنارمی و باهات حرف میزدم و به آینده ی خوش و خرمم با تو فکر میکردم.. من با این خیال های رنگی زندگیه دوتاییمونو ساختم و تو با رفتنت گرد خاکستری مرگ رو پاشیدی روی همهی خیالات قشنگم! زیر بارون، خیره به سنگ مزار تو نشسته بودم.. روزی هزار دفه از خودم پرسیدم.. چرا؟ مگه گناه من چی بود که باید تورو اینجوری از دست میدادم؟ چرا.. تو باید منو اینجوری تنها میزاشتی.. چرا آرزو های قشنگمونو با خودت زیر خروار ها خاک دفن کردی؟! این رسمش نبود... بود؟ نبود! مگه بهم قول نداده بودی که تنهام نمیزاری.. حالا کجایی که ببینی تنها ترینم بدون وجود نفسای گرمت؟ صدامو میشنوی دورت بگردم؟ نمیخای باهام حرف بزنی؟ قهری باهام؟ منکه دق میکنم اگه یه روز صداتو نشنوم.. میشه..! میشه بلند شی و باهام حرف بزنی..این آدمای احمق میگن که تو مردی! رفتی و دیگه هم قرار نیست که برگردی! دروغ میگن.. همشون دروغ میگن منکه باورم نمیشه تو رفته باشی.. اصلا حالا که اینجوریه منم کنارت دراز میکشم! تو قهر باش.. تو باهام حرف نزن.. تو بیرحم باش..! فقط بدون که خیلی دلم برات تنگ شده.. دلم خیلی هواتو کرده.. کاش بودی، کاش.. دیگه خسته شدم.. دیگه نمیکشم! شاید تنها راه همین خداحافظی باشه.. "خداحافظ؛ ای آبیِ روشنِ عشق.. خداحافظ؛ ای عطرِ شعرِ شبانه.. خداحافظ؛ ای همنشینِ همیشه.. خداحافظ؛ ای داغِ بر دل نشسته" #آرام 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
. غریبانه در کوچه های خودم قدم میزنم با عصای خودم رها میشوم مثل پروانه ای... که پَر میزنم در هوای خودم به صدها نفر تکیه کردم،یکی... نشد مثل کوه دنای خودم غریبی و تنهایی و بی کسی... خودم مانده ام با خدای خودم نیازی ندارم به لطف کسی... زمانی که دارم هوای خودم خودم مینِشینم کنار خودم بغل میکنم شانه های خودم چنان تکیه گاه خودم میشوم... که ثابت کنم ادعای خودم مسِ بی عیارم طلا میشود... بیابم اگر کیمیای خودم به هر نقطه از آسمان میرسم... بکارم اگر لوبیای خودم خودم با خودم با...دوباره خودم فدای کسی نه!...فدای خودم خودم پا به پای خودم پیر شد بنازم به عهد و وفای خودم رفیقی چنین پاک و بی ادعا... نباید بیفتم به پای خودم؟!! به پایم نشست و کنارم شکست الهی بمیرم برای خودم ...! محمدرضا نظری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
#دکلمه منتظر هیچکس نباش... گاهی باید تمام پنجرههایی را که رو به آدمها باز کردهای، آرام ببندی... نه از سرِ دلخوری، نه از روی غرور... فقط برای اینکه بفهمی، پشتِ تمام درهای بسته، خدایی ایستاده که هیچوقت در را به روی بندهاش نمیبندد. منتظر هیچکس نباش... آدمها میآیند، قول میدهند، میروند... گاهی حتی بدون خداحافظی. اما خدا... همیشه میماند. همیشه میشنود. و همیشه، درست وقتی خیال میکنی دیگر هیچ نوری نمانده، خورشیدِ امید را از جایی طلوع میدهد که حتی فکرش را هم نمیکردی. اگر امروز دلت گرفته، اگر دستهایت خالی است، اگر تمام درها به رویت بسته شده... نگران نباش... خدا عادت دارد از بنبستها جاده بسازد، از اشکها لبخند، از شکستها آغاز، و از تاریکترین شبها، زیباترین طلوع را هدیه بدهد. پس نگاهت را از آدمها بردار... چشمت را فقط به خدا بدوز. باور کن... قشنگترین اتفاقهای زندگی، وقتی از راه میرسند که دیگر منتظر هیچکس نیستی، جز خدایی که وعدههایش هیچوقت رنگِ فراموشی نمیگیرد. یادت باشد... خدا فقط کار نمیکند... وقتی دست به تقدیر بندهاش میزند، شاهکار میکند. و چه زیباست روزی که برمیگردی، به تمام اشکهای دیروزت نگاه میکنی و لبخند میزنی... چون میفهمی، خدا تمام آن تأخیرها را، فقط برای ساختنِ یک معجزه نگه داشته بود... یک شاهکار... به نامِ زندگیِ تو. #الهام_عباسی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
❤️شــــــــــعــــــر❤️ من که قلب کوچکم را، در دلت جا دادهام زیر بار غصه هایت شانهام را دادهام باز آرامش ندارد، این دل بیطاقتم زندگی را ،با نفس های تو یغما داده ام مبتلای دل شدم، رفتی و من تنها شدم در سرای بیکسیها، بیتو من وا دادهام همچو صیادی، به سر دارم خیال تور تو گوییا در دام عشقم ،دل به دریا دادهام درد دل هایم، به دست تو مداوا میشود در میان این همه غم ها مداوا دادهام عشق تو درد است، درمانش فقط چشمان تو لحظه لحظه در درونم، قول و امضا دادهام عاقبت صبح امید عاشقی پیدا شود با توکل تکیه بر دیوار حاشا دادهام کفر من در زیر پای تو هوس رانی گرفت بهر یک بوسه تمام دین و دنیا دادهام در خیالم آرزوهایم تماشایی شده با نگاه عاشقانه دست رویا دادهام با قلم بر قلب عاشق می نگارم نام دوست عشق را با طبع خود روح چلیپا دادهام #بیژن_عظیمی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
https://t.me/morfinmuzic1200
🌻🌱 #دکــــــلمه 🌱🌻 تصور کن از همه دنیا رانده شده ای از همه چیز دست کشیدی دانه های تسبیح وجودت هر کدام پراکنده شده به یک طرف تصور کن زخم ها و دردها هر روز با هجومی نا برابر،در پی زدن ضربه های ممتد به تو باشد تصور کن هر روز و هر شبت بغض باشد و خون حنجره تصور کن زنی باشی که مجبوری ترک کنی و بگذری از همه چیزت تصور کن تنها می شوی تصور کن سال ها خاطره را خاک می کنی در وجود به زوال رفته ات تصور کن بار ببندی و بروی از همه تعلقاتت تصور کن قرار نیست دیگر صدای جگر گوشه هایت را بشنوی و تنهای تنها فقط با خاطرات و قاب عکس ها زندگی کنی تصور کن فقط تصور کن که همه این درد ها می توانست برای تو باشد اما من همه این درد ها را به جان خریدم همه این نبودن ها را همه این بی کسی ها را همه این بغض ها را همه این ندیدن ها را همه دوری ها و خون دل خوردن ها را من به جان خریدم که عکس جگرگوشه هایم را از روی قاب خاطراتم ببینم و در تصورات و تخیلات خودم،آن ها را روز به روز بزرگتر ببینم رشید تر جوان تر و تنها تصویر من از آن ها،تخیلی است که هر شب با من می خوابد و شب را به زور صبح می کند آری من چشمم را روی خودم بستم تا دنیایت روشن باشد تا تو من نباشی تا تو آن زن تنها و زخمی نباشی من ماه را به شب های تو دادم و اکنون خودم،بی ماه،بی نور،بی قلب اینجا در این انزوای بی انتها منتظر رسیدن روز آخرم آری من ماه و خورشید را به تو دادم به یادگار... که شب هایت روشن و روزهایت گرم بماند.. گور پدر دل شب زده من.... #سمیرا_سعادت 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
💙شــــــــعــــــر💙 چشمانِ تو آرامشِ دریاست عزیزم مژگانِ تو امواجِ تماشاست عزیزم با ناز به خود چون نظر انداخته ای باز در قصرِ هزار آینه غوغاست عزیزم مجنونِ هزاران غزلم بس که به هر بیت افسونِ تو افسانه یِ لیلاست عزیزم گفتم به تو مهتاب بگویم ولی آخر مهتاب کجا اینهمه زیباست عزیزم؟ نه بید چنین مثلِ تو گیسو زده شانه نه سرو چنین خوش قد و بالاست عزیزم چشمانِ تو فال است و لبت شهدِ انار است گیسویِ بلندت شبِ یلداست عزیزم کافیست قدم رنجه نمایی و بیایی باران و شب و بوسه مهیاست عزیزم با نقش و نگاری به دل انگیزیِ احساس فرشِ قدمت مخملِ گلهاست عزیزم با عشوه مرا دیدی و خندیدی و رفتی برخاستم از خواب و دلم خواست عزیزم تقصیر نداری همه زیرِ سرِ عشق است عشق است که اغواگرِ دلهاست عزیزم از من بپذیر این غزل ای ماهِ دل آرا این هدیه یِ یک عاشقِ تنهاست عزیزم #شهراد_میدری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
🌱 هیچکس بهمون نگفته بود که گم شدن، فقط توی کوچههای تاریک یا شهرهای غریبه اتفاق نمیافته… گاهی آدم خودش رو توی لبخند یه غریبه، توی بوی یه عطر، یا حتی توی یه خاطرهی فراموششده جا میذاره. ما فکر میکردیم تا وقتی نفس میکشیم، یعنی هنوز خودمونیم… هنوز کاملایم… ولی نمیدونستیم با هر دلبستگی عمیق، با هر خداحافظی بیوقت، با هر “برنمیگردم” بیدلیل، یه تکه از وجودمون کنده میشه و همونجا، درست وسط لحظهای که نمیفهمیم، جا میمونه… توی یه کافهی نیمهتاریک، روی صندلی خالیِ روبهرو، توی یه پیادهرو که با هزار فکر ازش رد شدیم… گاهی حتی توی چشمهامون وقتی به آینه خیره میشیم و خودمونو نمیشناسیم. و آدم، بیصدا، کمکم، از خودش دور میشه… بیآنکه بدونه کِی گم شد، کِی خالی شد، کِی دیگه خودش نبود… و حقیقت اینه که برگردوندن اون تکههای جا مونده کار سادهای نیست… بعضیاش توی لحظههایی دفن شدن که دیگه هیچوقت تکرار نمیشن. و ما میمونیم، با یه خودِ نصفهنیمه، و دلی که هر شب، خودش رو لابهلای خاطراتش صدا میکنه… #علیرضاسوئدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
💋شـــــعـــر من عاشق و اين عشق خريدار ندارد اين قلب شكسته به خدا يار ندارد گفتم نشوم عاشق و دلدادهاش اينبار اين عشق بلاييست كه اينبار ندارد وقتی كه به دل گفتم من عاشق شدم انگار دل گفت كه عاشق شدن انگار ندارد در لحظهای با تير نگاهش بزد و كشت قبل از زدن تير هم اخطار ندارد. . دل گفت كه يك لحظهی كم بود نگاهش گفتم كه نگاهش كم و بسيار ندارد وقتی به نگاهی دلم افتاد به پايش آنقدر پرم از عشق كه مقدار ندارد از روی محبت به دلم كرد نگاهی افسوس به آن لحظه كه تكرار ندارد ديروز بپرسيدم از اين دل كه چرا او دل عاشق او گشت و دگر كار ندارد تنهايم و دلدار من از غصه دلم گشت بيچاره دل عاشقم دلدار ندارد آهنگ دلم سخت قشنگ است اگرچه گيتار دل خستهی من تار ندارد دل گفت كه انكار مكن من همه عشقم گفتم دل ديوانه كه انكار ندارد امروز نه از او خبری هست و نه از دل من عاشق و اين عشق خريدار ندارد #سهند_غیاثی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
دلم می خواست دست تو دستت، پا ب پات زیر تموم درختای شهر قدم بزنم ... دلم می خواست با صدای بلند برات بخندمو تو غرق خنده هام بشی و من ب خودم بیام ببینم پاهام از رو زمین کنده شده و من رو هوا تو بغلتم ... دلم می خواست نصف شب ک بی خوابی ب سرم میزنه رو برگردونمو ببینم تو زل زدی تو چشمهامو داری با لبخند نگام میکنی و اغوش باز کردی تا پناه بگیرم تو جغرافیای بغلت، اونوقت بارون بوسه و نوازشی بود ک از سر انگشتای تو ب جان و تنم می ریخت و منو مست خواب می کرد .... دلم می خواست هنوز جمله دلم گرفتم تموم نشده تو لباس پوشیده دم در منتظر باشی تا تمام خیابونارو باهام قدم بزنی و بعد واسه رفع خستگی تو یه کافه دنج برام قهوه سفارش بدی و مست شی از قهوه چشمای من و دستامو محکم تو دستت بگیری و دلت بلرزه از اینکه ی روز نباشمو نداشته باشیم ... دلم می خواست صبحا چشمام و تو چشمای تو باز کنمو صبحمو با صبح بخیر تو شروع کنم دلم می خواست عطر منو میزدی رو تموم لباسات و بهم میگفتی وقتی کنارم نیستی هم می خوام عطر تو تمام روز تو شامم باشه و سر کیف بیارتم .... دلم می خواست اینقدر قلق من دستت بود و زیر و رو من و با همه جزییات میشناختی ک منو فقط از رو حالت نگاهم میفهمیدی و دیگه واسه بیان احساسات نیازی ب کلام پیدا نمی کردم .... دلم خیلی چیزا می خواست اما ب هیچکدومش نرسید .... نرسید و بچگی نکرده بزرگ شد و همش واسش شد ی حسرت .... اونقدر ک وقتی الان ب خودم نگاه میکنم میبینم اصلا با صدای بلند خندیدن بلد نیستم، میبینم من اصلا اهل قدم زدن زیر هیچ درخت و بارونی نیستم ... میبینم من اصلا طعم تلخ قهوه رو دوست ندارم .... میبینم من اصلا ب خودم عطر نمی زنم ... میبینم من حتی خودمم من باب میل دلم نیستم ... میبینم من پر شدم از یه عالمه باید و شاید، از ی دنیا قوانین مضحک و دست و پا گیر ... از یه خروار عادت های غلط و پوچ ک ب اسم گذران زندگی دور و دست و پای خودمو دلم پیچیدم .... می دونی حالا ک میبینم من اصلا من نیستم .... همه من شد تو ... تویی ک جون میدم برات، تویی ک هرچی بگی بی برو برگرد دلم قبول میکنه ... تویی ک اگه باهات میجنگم فقط سر عشق و علاقمه اما آخرش باز تسلیمت میشم ... تویی ک نفسم می گیره از اخم روی ابروهات، تویی ک جونم در میره واسه ناراحتی تو چشمات ... تویی ک حاضرم بمیرم اما خار ب پات نره ... اینم ی نوع عاشقی دیگه .... یه روز ب خودت میای میبینی با عشقت زمین تا آسمون فرق داری اما دلت حاضره زمین و به آسمون بدوزه تا معشوقشو داشته باشه ... میبینی دلت دیگه خواسته های خودش یادش رفته چون خیلی وقته خواسته های محبوبشو ب همه دنیا ترجیح میده ... این نوع عاشقی کردن هرچند دردناکه اما لذتبخش ... مثل لذتی ک یه مادر موقع وضع حمل با همه دردش حس میکنه .... همونقدر سخت، همون اندازه جان فرسا اما همون قدر و اندازه هم شیرین و دوست داشتنی ..... حالا ک فکر میکنم میبینم دلم از اولم چیزی جز تو نمی خواست ... اخه واسش بارون دستای تو، خیابون آغوش تو، قهوه چشمای تو، شبگردی عشق بازی با تو .... پس دلبرم از الان تا همیشه یادت باشه که دلم یک "تو" می خواهد برای همه عمر... #مهلا_بستگان 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
تو اي دلبر كه پرسي حال ما را، كه مي گويد كه ياد آشنا كن؟ مرا درماندهء حسرت چه خواهي؟ كه مي گويد كه دردم را دوا كن؟ چو از احوال زارم ياد كردي دوباره دست مرگ از من رها شد رها كن دامنم را تا بميرم كه جانم خسته زين رنج و بلا شد نمي ديدي دلم ديوانهء توست؟ نپرسيدي چرا حال دلم را؟ به درگاه تو زاري ها نكردم؟ چرا پس حل نكردي مشكلم را؟ تو را «پيوند روح و جان » نخواندم؟ تو « پيوند دل و جانم » نبودي؟ چرا از دام آزادم نكردي؟ چرا در فكر درمانم نبودي؟ نمي ديدي كه بعد از آن همه رنج دل من تاب تنهايي ندارد؟ نمي خواندي مگر در داستان ها: « دل عاشق شكيبايي ندارد»؟ به درد من، فراق روي ماهت، نمي افزود و از جانم نمي كاست؟ نمي داني كه آن اندوه جانكاه شب و روز از دل و جانم چه مي خواست؟ تو را چون گل نوازش ها نكردم؟ «خريدار تو و نازت » نبودم؟ تو « تنها هم زبان من» نبودي؟ من از جان محرم رازت نبودم؟ نمي لرزيد سرتا پايم از شوق؟ چو يك دم در كنارت مي نشستم؛ نمي گفتم بآن چشمان زيبا « تو زيبايي و من زيبا پرستم»؟ در آن مهتاب شب هاي بهاري كه مي كردي به روي من تبسم؛ نگه را بود تاب بيش ديدن؟ زبان را بود ياراي تكلم؟ «صفاي عشق و اميدت» نگفتم؟ «بهار و باغ و گلزارم» نبودي؟ در آن ايام تاريك جدايي همايون بخت بيدارم نبودي؟ به بال آرزو تا مه نرفتيم؟ خدا را در صفاي جان نديديم؟ بهشت عشق را ديدن نكرديم گل اميد از آن گلشن نچيديم؟ غم دل را نمي گفتيم تنها؟ غزل ها را نمي خوانديم با هم؟ نمي كردم لبانت را تماشا؟ نمي گفتم: « چه خواندي در نگاهم»؟ نمي ديدي كه چون پروانه مي سوخت ميان آتش غم تار و پودم؟ نه از پروانه كم بودم كه نالم اگر ديدي كه من خاموش بودم به دام غم گرفتارم نديدي؟ به جان و دل وفادارت نبودم؟ درآن شب ها كه گفتي راز دل را سراپا محو گفتارت نبودم؟ نمي گفتم تو را با بيقراري: ببين دل را كه از هجران چه ديده؟ نناليدم در آغوشت كه اي ماه: ببين جان را چه محنت ها كشيده؟ چه مي پنداشتي؟ پولاد بودم؟ تنم رويين و جانم آهنين بود؟ اگر هم آهنم پنداشتي،باز سزاي آن محبت ها نه اين بود! چه شب ها خواب در چشمم نيامد وگر خفتم، تو را در خواب ديدم چه روياهاي شيريني كه آخر بناي جمله را برآب ديدم! نخستين روزها را ياد داري؟ كه ترسيدي وفادارم نبيني؟ وفاداري چنانم ناتوان كرد كه مي ترسم دگر بارم نبيني! چرا بايد در اين ده روزهء عمر دل من روي آسايش نبيند؟ چرا بايد كه چون خاكستر گرم بروي آتش حسرت نشيند؟ هنوزت مي پرستم مي پرستم؟ زند گر تيشه ، غم بر ريشهء من هنوزت با دل و جان دوست دارم تويي سرمايهء انديشهء من تو اي دلبر كه پرسي حال ما را! كه مي گويد كه ياد آشنا كن! مرا درماندهء حسرت چه خواهي؟ كه مي گويد كه دردم را دوا كن؟ كه گويد ياد كن بيمار خود را؟ كه گويد با خبر از حال من باش؟ اگر يارم نئي حالم چه پرسي؟ و گر يار مني پس: مال من باش! #فریدون_مشیری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
🌧 #دکلمه 🌧 قشنگ بود وقتی می خندید . یعنی دلت می خواس وایسی نیگاش کنی یه عالمه . یهو می دیدی سرش تو دفتر نقاشیشه ، نیم ساعته داره با لبخند یه نقاشی بی سر و ته می کشه ، بعدشم میآورد نشون مامانش می داد میگفت بوبا کشیدم . بوبا دوست خیالیش بود . اولین بار تو راهروی بخش شیمی درمانی بهش گفتم . خم شدم دست کوچولوشو که آنژیوکت بزرگ و زمخت سِرُم بهش بود بوسیدم ، گفتم شیما ، توله سگ ، چه قشنگ میخندی تو . یهو نیشش وا شد گفت عمو به من نگو توله سگ ، مامانم دعوات میکنه. بغلش کردم چلوندمش گفتم غلط کردی ، همیشه توله سگ خودمی . تو این رفت و اومدا زیاد دیده بودم خونوادش رو . باباش از اقوام دور یه دوست قدیمی من بود ، مادرش یه کوه یخ در حال آب شدن ، شیما هم عادت کرده بود من بچلونمش . تو چهارسالگی معلوم شده بود سرطان مغز استخون داره . زن و مرد عین آدم و حوای رانده شده افتاده بودن به بازیابی بهشت : به امتحان کردن درمان های مختلف ، از شیمی درمانی تا طب های مکمل . گذشت و گذشت و گذشت تا شیمای دلربای نازنین اون سال دی ماه رو ندید که شش ساله بشه . پرپر شد و تمام .... پدر و مادرش دو سه ماه بعد از ایران رفتن ، برای همیشه . حق هم داشتن . میشه مگه به خیابونای شهر نگاه کنی و مرور کنی کارهایی رو که دخترت ، شیمات ، شیمای خندونت نکرد ؟ روزی هزار بار میمیره آدم . رفتن . سالهای سال گذشت و همه ما دیگه یادمون رفت که یه شیمای توله سگی بود و قشنگ میخندید و درد کشید و پرپر شد . یادم رفته بود ، تا پارسال . تو هول و ولای پاییز نحس پارسال رفته بودم بهشت زهرا سر خاک مادربزرگ که کمی حرف بزنم و سبک شم . تو مسیر برگشت نفهمیدم چطور شد که دیدم نشستم کنار مزار کوچولوی شیما ، با سنگ قبر سفید فرسوده . شیما رو تو یکی از قطعه های قدیمی تو قبر پدربزرگش - یا پدر پدربزرگش - دفن کردن . یه جای ساکت دلگیر ، با درختهای بلند . با خودم گفتم چه جای نامناسبیه برای قبر یه بچه . لابلای سکوت قبرستون ، صدای خنده شیما اومد تو ذهنم ، درد پیچید تو سرم ، چشمهام رو بستم و تکیه دادم به درخت . اومد نشست روبروم ، خندید . بعد دستای کوچولوشو آورد جلو ، اشکای منو پاک کرد . باز خندید . گفتم شیما ، توله سگ ، چه قشنگ می خندی تو . خندید و اومد صورت زیر منو بوسید و رفت . چشمامو که باز کردم ، هنوز کنار مزارش نشسته بودم ، و بارون تند پاییزی من و سنگ قبر و دنیا رو شسته بود . انگار که شیما گریه کرده باشه به حال مردی که چشماشو بسته و با یه دختر مرده حرف می زنه و صورتش خیسه .... چه قشنگ میخندی شیما . میدونم الان هم داری اینو میخونی ، به بوبا سلام برسون . دردت به جونم که خانومی شدی واسه خودت ، زیرلب میگی عموحمید دیوونه ..... #حمیدسلیمی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
🪩 #دکلمه 🪩 سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند، درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم... سومی می لرزید... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید... ” پاک تنبل شده ای بچه بد ” " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" ” ما نوشتیم آقا ” بازکن دستت را... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کردو سپس ساکت شد... همچنان می گریید... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز،کنار دیوار، دفتری پیدا کرد …… گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ….. صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما ” گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ……. چشمم افتاد به چشم کودک... غرق اندوه و تاثرگشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر …. من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام …. او به من یاد بداد درس زیبایی را... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید. . گرهی بگشایم با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... با خشونت هرگز... #سهراب_ سپهری 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
🌧 #دکلمه 🌧 عصرای پاییز کشنده اس دقیقا زمانی که دلتنگی ؛ قاتل جونت میشه توی این پاییز لعنتی که رحم به کسی نداره عصرا که دلم هوات میکنه. دست خیالت میگیرم و راه میفتم اونجاهایی که دلم همیشه خواسته با تو برم؛ و کلی خاطره سازی میکنم.چشماتو تصور میکنم که دارن بهم نگام میکنن.. دستاتو دور کمرم حلقه میکنی.. اما عطر تنت..اینجا میرسه دلم میگیره از اینکه نمیدونم عطر تنت چیه!!!! اما من تورو تو قلبم دارم و به قلبم قول رسیدن به تورو دادم.. بارونای پاییزی باخودم میبرمت زیر بارون بدون چتر! دوتایی خیس میشیم تو عاشق موهای نم دار منی...! منم عاشق صورت بارون خورده تو... چه ترکیب قشنگی : نم موهای من و نم بارون روی صورت ماه تو! نه سردی هوا؛ نه بارون؛ نه نگاه آدمها نمیتونه مانع این بشه که دیوونه بازی کنیم درسته کنار خودم ندارمت ولی هرشب تو خیالم بغلت میکنم هرشب قبل خواب چشماتو میبوسم کلی حرف میزنم باهات درد دلامو میگم تو همه جا باهامی تو ذهنم تو قلبم تو خیالم تو زندگیم درسته از چشام دوری ولی جات امنه سمت چپ سینه من برای توعه خونه توعه محکم ؛ هیچ لرزه ای به قلبم نمیتونه خراب کنه خونه تورو... صبحا که بیدار که میشم تنم عطر تورو داره .. صدات تو گوشمه مثه لالایی صدای تو بوسیدنیه؛ صدای تو اگه مورفین نیست بس چیه! اگه مسکن نیست بس چطور من وقتی باهات ده دیقه حرف میزنم کل روز به اون ده دیقه فکر میکنم.... روزاو شبایی که الان داره میگذره عمر عاشقیمونه .. دلبر.. میگن ما یار ندیده تب معشقوق کردیم سخت میگذره بدون گرفتن دستات.. تو مقابل دیدگان من نیستی اما تا دلت بخاد تو خیالم دارمت انگار همین دیشب بود مهرت به دلم افتاد شبای قشنگ تابستون بود میگم درسته هر روز نمیتونم بغلت کنم ولی اگه بدونی همین داشتنت از دور چقدر قشنگه !!! جان من تو عزیز راه دور منی ؛ جاتو به هیچ نزدیکی نمیدم نمیدم ... در آرزوی وصال تو من همچو کودکی در پی مادر دویدم #سپیده_زاهدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
♣ #شعر ♣ من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا بر دست من نِه جام جان، ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را، کنجی بخسبان ساقیا ای جانِ جانِ جانِ جان، ما نامدیم از بهر نان برجَه گدارویی مکن، در بزم سلطان ساقیا اول بگیر آن جامِ مِه، بر کفهٔ آن پیر نِه چون مست گردد پیر ده، رو سوی مستان ساقیا رو سخت کن ای مرتجا، مست از کجا شرم از کجا ور شرم داری، یک قدح بر شرم افشان ساقیا برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا #مولانا 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
🌧 #دکلمه 🌧 قشنگ بود وقتی می خندید . یعنی دلت می خواس وایسی نیگاش کنی یه عالمه . یهو می دیدی سرش تو دفتر نقاشیشه ، نیم ساعته داره با لبخند یه نقاشی بی سر و ته می کشه ، بعدشم میآورد نشون مامانش می داد میگفت بوبا کشیدم . بوبا دوست خیالیش بود . اولین بار تو راهروی بخش شیمی درمانی بهش گفتم . خم شدم دست کوچولوشو که آنژیوکت بزرگ و زمخت سِرُم بهش بود بوسیدم ، گفتم شیما ، توله سگ ، چه قشنگ میخندی تو . یهو نیشش وا شد گفت عمو به من نگو توله سگ ، مامانم دعوات میکنه. بغلش کردم چلوندمش گفتم غلط کردی ، همیشه توله سگ خودمی . تو این رفت و اومدا زیاد دیده بودم خونوادش رو . باباش از اقوام دور یه دوست قدیمی من بود ، مادرش یه کوه یخ در حال آب شدن ، شیما هم عادت کرده بود من بچلونمش . تو چهارسالگی معلوم شده بود سرطان مغز استخون داره . زن و مرد عین آدم و حوای رانده شده افتاده بودن به بازیابی بهشت : به امتحان کردن درمان های مختلف ، از شیمی درمانی تا طب های مکمل . گذشت و گذشت و گذشت تا شیمای دلربای نازنین اون سال دی ماه رو ندید که شش ساله بشه . پرپر شد و تمام .... پدر و مادرش دو سه ماه بعد از ایران رفتن ، برای همیشه . حق هم داشتن . میشه مگه به خیابونای شهر نگاه کنی و مرور کنی کارهایی رو که دخترت ، شیمات ، شیمای خندونت نکرد ؟ روزی هزار بار میمیره آدم . رفتن . سالهای سال گذشت و همه ما دیگه یادمون رفت که یه شیمای توله سگی بود و قشنگ میخندید و درد کشید و پرپر شد . یادم رفته بود ، تا پارسال . تو هول و ولای پاییز نحس پارسال رفته بودم بهشت زهرا سر خاک مادربزرگ که کمی حرف بزنم و سبک شم . تو مسیر برگشت نفهمیدم چطور شد که دیدم نشستم کنار مزار کوچولوی شیما ، با سنگ قبر سفید فرسوده . شیما رو تو یکی از قطعه های قدیمی تو قبر پدربزرگش - یا پدر پدربزرگش - دفن کردن . یه جای ساکت دلگیر ، با درختهای بلند . با خودم گفتم چه جای نامناسبیه برای قبر یه بچه . لابلای سکوت قبرستون ، صدای خنده شیما اومد تو ذهنم ، درد پیچید تو سرم ، چشمهام رو بستم و تکیه دادم به درخت . اومد نشست روبروم ، خندید . بعد دستای کوچولوشو آورد جلو ، اشکای منو پاک کرد . باز خندید . گفتم شیما ، توله سگ ، چه قشنگ می خندی تو . خندید و اومد صورت زیر منو بوسید و رفت . چشمامو که باز کردم ، هنوز کنار مزارش نشسته بودم ، و بارون تند پاییزی من و سنگ قبر و دنیا رو شسته بود . انگار که شیما گریه کرده باشه به حال مردی که چشماشو بسته و با یه دختر مرده حرف می زنه و صورتش خیسه .... چه قشنگ میخندی شیما . میدونم الان هم داری اینو میخونی ، به بوبا سلام برسون . دردت به جونم که خانومی شدی واسه خودت ، زیرلب میگی عموحمید دیوونه ..... #حمیدسلیمی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401