حضرت شعر و موسیقی
Статистикаتایم شعر خوانی روزهاے فرد ۱۵ الی ۱۷ مفتخریم ڪه در ڪنار بهترین ها هستیم با حضور اساتید فرهنگ وادب
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 46
- Всего постов
- 158
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 219
- 1/48двое суток
- 250
- 1/72трое суток
- 270
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
با دستِ تو پاشیده غزل بر همه آفاق مِهرت شده در خاطرِ من عاملِ اِشراق در راه عبورت همه جا همهمه یِ شوق زینت شده یک عالمه گل گوشه یِ هر طاق شیرینیِ لبخندِ تو با شیوه یِ مخصوص شوریدگی آورده به مهمانیِ عشّاق گرمایِ نگاهت تبِ قشلاقِ جنوب است کنج خُنکِ سایه یِ تو لذّتِ یِیلاق قلبی است در این سینه که با عشق به نامت ششدانگ سند خورده و ثابت شده بُنچاق تنها نه من از مویِ رهایِ تو در آشوب دنیا شده بر رویِ تو دلداده و مشتاق افسون خیالت شده چون قندِ مُکرّر موضوع غزل سازی هر شاعرِ خَلّاق توصیفِ دل آرایی ات اینگونه قشنگ است: اسطوره یِ زیبایی و عَلّامه یِ اخلاق! #جواد_مزنگی #حضرت_شعروموسیقی
تو نمیدونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی کیسه آبگرم روی دلت منم. اون روز که تو خیابون یه گربه میذاره نازش کنی، درختی که تماشات میکنه منم. اون آهنگی که میشنوی و سرخوشت میکنه، ریتمش منم. تو ساحل که راه میری، اون گوشماهی کوچیک شکسته که پیدا میکنی و بعد میندازیش تو دریا و بهش میگی سفر بخیر منم. نور مهتاب که از پنجره میفته روی تختت و دلت رو گرم میکنه منم. آفتاب پاییز که یه گوشهی پبادهرو گرمت میکنه منم. من که خودم سردم. خودم گم شدم. خودم خیلی وقته از خودم رفتم. خواب دیدم تو بچگیت برف اومده، برف آدمبرفیت منم. من که آب شدم و باهار بعد دیگه یادت نبود چقدر شال تو دور گردنم خوشحالم میکرد. اون خودکار قشنگت که گم شد منم. نوک مداد نوکیت که افتاد کف کلاس و شکست منم. غصه نخوردی، یه بسته دیگه نوک مدادنوکی داشتی. اونروز که یکی نوبتشو تو صف داد بهت، اون خوشحالی تو دلت رو که به باد گفتی، باد منم. من که خیلی وقته فهمیدم باید دورت بگردم اما از دور. یه اسب داره تو پیشونیم سم میکوبه. یالش تویی، صداش تویی، وقتی که میدوئه تو باد قشنگی تنش تویی. تو درد قشنگ منی. اسب پیشونی میگرنی من. گذشتهی خیلی غریب، آیندهی خیلی ناممکن. من نمیدونم ولی این قرصی که داره اثر میکنه تویی. این دردی که داره کم میشه تویی. همهچی تویی، تو که خودت نیستی. کاشکی یه شعر بودم فقط واسه تو، ولی یه متنم که به کار هیشکی نمیاد. همین. #حمیدسلیمی #حضرت_شعروموسیقی
ای مه! شبی از عمق جان مستانه میبوسم تو را دور از نگاهِ دیگران مستانه میبوسم تو را میآیم از ره ناگهان ، از شوقِ رویت نغمه خوان خندان لب و چشمک پران مستانه میبوسم تو را ساغر به دست و عشوه گر ، مستِ تو از پا تا به سر ای ساقیِ ابرو کمان! مستانه میبوسم تو را شاد از تو و آوازِ تو ، با سازِ افسون سازِ تو میرقصم و با هر تکان مستانه میبوسم تو را وقتی که مدهوشت شدم ، مجذوبِ آغوشت شدم...، خواهی نخواهی بی امان مستانه میبوسم تو را تا شمعِ بالینم شوی ، فرهادِ شیرینم شوی در آتشت پروانه سان مستانه میبوسم تو را شب میرود تا انتها ، خورشید میتابد به ما من بی بهانه همچنان مستانه میبوسم تو را... #مهشید_تجلیان #حضرت_شعروموسیقی
دین من دنیای من ای دلبر رعنای من من تمنا میکنم پیشم بمان زیبای من در دلم عشق تو دارم٫ کس نداند راز دل آرزویم وصل توست شیرین ترین رویای من در همه خواب و خیالم هستی و تنها نِیَم دوریت راحت نباشد دلبر گیرای من در تلاشم دست تو گیرم شبی در گوشه ای تو بخندی و شود سرخوش دل شیدای من آنقدر فریاد عشقم سر کشم تا بشنوی از همان راه و مسیر دوریت نجوای من من تو را خواهم ز جانم بیشتر باور بدارز حاضرم جانم دهم خواهی طلب کن یار من در کمینند گرگها در انتظار طعمه ای غم مخور چوپان منم ای آهوی صحرای من من شدم عاشق مثال وامق و مجنون چرا؟ چون تویی معشوق من عذرا و یا لیلای من روز من با دیدن روی تو میگردد شروع همدمم ای روشنی بخش شب یلدای من با تو از کف داده ام من عقل و هوش چون به تو دارم یقین فرزانه دانای من در نبود تو ندارم من نشان هیچ ام بدان با تو بودن خوشتر است زیرا تویی معنای من در تلاشم تا برون آیم از این ظلمت شبی روشنی بخشی مرا مهتابِ در شبهای من من تو را روزی ببینم ناگهان میبوسمت چونکه بوسیدن از آن لبها بُوَد رویای من از خدایم بس تو را دارم طلب باشد همین من خریدار توام سودای بی همتای من با تو دنیا را نمیخواهم٫ ندارد ارزشی دارمت زین پس تویی امروز و هم فردای من #فریدون_چگینی #حضرت_شعروموسیقی
ماه بانوی ِ جزیره! دلبری را بیخیال دامن ِ گلدار ِ رقص ِ بندری را بیخیال من حواسم هست تا دیوانه ات باشم مدام مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال می زنم پارو میان ِ موج های ِ نیلی ات ناخدا ! آن بادبان ِ روسری را بیخیال چشم الماس ِ زمرد پیکر ِ یاقوت لب! نقشه ی ِ گنجی خودت، نقش ِ پری را بیخیال پیش باید رفت در دریای ِ مواج ِ تنت نه! نینداز آن پلاک ِ لنگری را بیخیال تفرقه ایجاد خواهد کرد آخر این شکاف خط ِ بین ِ سینه های ِ مرمری را بیخیال دور ِ انگشت ِ تو می چرخم به هر سو خاستی آن سکان ِ حلقه ی ِ انگشتری را بیخیال دل ببر از من به هر اندازه میخواهی ولی دزد ِ دریایی ِ من! غارتگری را بیخیال با نگاهت تا ابد تنها مرا آتش بزن آسمان ِ خسته ی ِ خاکستری را بیخیال چون صدف وا مانده آغوشم به مروارید ِ تو مال ِ من شو بعد از این و دیگری را بیخیال #شهراد_میدری #حضرت_شعروموسیقی
نمیدانم چرا دلتنگ و غمگینم چرا قلبم گرفته ؟ نمیدانم چرا باران نمیبارد چرا گریهام گرفته ؟ نمیدانم چرا بیتاب و تلخ و بی قرارم نمیدانم چرا دردم گرفته؟ وجودم از چه چیزی گشته خالی چه چیزی در درونم پا گرفته نمیدانم چه اوازی بخوانم چه شعری با چه مفهومی بگویم؟ نمیفهمم چگونه صحنه باید مرا در بر بگیرد از چه رویم؟ نمیدانم که پایان نمایش چه چیزی را نگویم از چه گویم؟ نمیدانم چرا میترسم از عشق نمیدانم چرا دل بی قرار است نمیدانم چرا عاشق شدم باز چه چیزی از چه چیزی در فرار است؟ نمیدانم چه حسی در نگاهش مرا از خلوتم بیرون کشیده نمیدانم چه حالی در هوایش مرا تا ساحل دریا کشیده قسم به شمع و شعر و ساز و اواز نفهمیدم چرا؟ آیا؟ چگونه؟ نمیدانم نمیدانم خدایا نمیدانم چرا عاشق شدم باز؟ وجودم از چه چیزی گشته خالی چه چیزی در درونم پا گرفته؟ #نایاش #حضرت_شعروموسیقی
دل تنگم دوباره سادگے ڪرد بـازم یـاد زمــان بچگــے ڪرد دلم یاد بیست سال پیش ڪرده هـواے بـستـگان خـویـش ڪرده همان موقع ڪه دلها شاد بودند هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند همه ڪوے و گذر لطف و صفا بود سـخــن از مهــربـانـے و وفـــا بود قدیـمــا زندگے رنگـے دگر داشت زمونه ریتم و آهنگے دگر داشت یه رنگے بود و لطف و مهربانے سـرور و جشن بود و شـادمـانی قدیما هیچڪس نامردے نمے ڪرد ڪســے ابـراز دلـســردے نمے ڪرد چرا بازار نـامـــردے شلوغه!؟ چرا مهر و وفــادارے دروغه!؟ چرا مهـر و محبت ڪیمیـا شد همه دنیا پر از رنگ و ریا شد چطورے بسته شد درهاے رحمت ڪجــا رفت آن همه مهــر و محبت چرا مردم شدند در غم گرفتار دلـم تنگه از این آشفتـه بازار بگو رحم و مروتها ڪجا رفت؟ جوانمردے فتوتها ڪجا رفت؟ بـرادر بـا بـرادر جنگ داره پدر از بچه خود ننگ داره پـدر سالارے از بن ریشه ڪن شد پسـر سالارے و خر در چمن شد جوان تا ظهر زیر رختخوابه پدر بیچــاره در رنـج و عذابه قدیما ڪه همش حرف پسر بود عـصـــاے پیــریِ دست پدر بود ڪنون برخے پسرها بے بخارند تعصب مـــردے و غیــرت ندارند نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد همه دلها پر از ڪین و غرض شد نـهــال آرزوها بے ثمر شد برادر از برادر بے خبر شد دگـــر حــرفـے ز عمو و دایـے نیست چه شد خاله، خبر از زندایے نيست پســر خاله نمے گیرد سراغت نمے روید گلے دیگر به باغت همــه فــامـیـــل از هـمـدیــگه دورند چرا اینگونه سرد و سوت و ڪورند بسے لعنت به این رسم زمونه به این دنیـاے بر عڪس وارونه یڪے مـاشیـن میـلیــاردے سـواره یڪے هم یک موتور سیڪلت نداره یڪے در پول و ثروت غوطه ور شد یـڪـے هـــم از نـدارے در بـه در شد یڪے املاک و صدها خانه داره یڪے مـحتـــاج یک پـول اجــاره یڪے درگیر درد بے علاجه یڪے دنـبــال وام ازدواجــه یڪے مـیــمـیــره از درد خـمـــارے یڪے در پارتے و شب زنده داری #علی_قهرمان #حضرت_شعروموسیقی
🌹 باغ را آوازهای "سار" بهتر میکند حال عاشق را حضور یار بهتر میکند گریه کردن پیش چشم آشنایان خوب نیست بغض سر وا کرده را سیگار بهتر میکند عاشقِ دردآشنا هم مثل طفلی بیپدر هقهقاش را کُنج یک دیوار بهتر میکند وعدهها، دلواپسیهای مرا کمتر نکرد حال و روزم را فقط دیدار بهتر میکند گفته بودم از تو دیگر شعر ننویسم، ولی نظم شعرم را همین انکار بهتر میکند دوستت دارم، و میخواهم تو را دیوانهوار حس و حالم را همین اقرار بهتر میکند خستهام ازقرصهای تلخ اعصاب و روان این مرض را یاد تو بسیار بهتر میکند من یقین دارم که زخم طعنههای خلق را بوسههای ممتد و کشدار بهتر میکند حرفها در سینه دارم با تو، اما نیستی... این رسالت را "گلم" خودکار بهتر میکند #هخا_هاشمی #خانه_شعر
بوی باران، بوی کوچه، بوی هستی، بوی تو بوسه هایی گرم باران می زند بر روی تو چتر بسته، کوچه تاریک، بوی نم، دیوارِ تر راه رفتن بی چراغ و ماه در پهلوی تو تو نشسته روی ایوان چشم ها بر دور دست من نشسته زیر باران دست بر گیسوی تو خانه خالی، کوچه خلوت، شهر آرام، درد خواب تو سرِ پا، من کمی خم، مثل پیچ موی تو آه شاید قصد داری بوسه بر لب ها زنی تو کمی مستِ تنم، من مستِ عطر و بوی تو بار دیگر گر ببارد باز باران یا که برف از همه خواهم گذشت و می شتابم سوی تو #فرشته_نورزئ #حضرت_شعروموسیقی
без подписи
اینڪہ باید بہ تو اِقرار ڪنم زیبا نیست..؟ عشق را گوهر اَسرار ڪنم زیبا نیست..؟ روز و شـــب اَبــرِ نـــگاهِ پُــرِ بــارانم را، در نــگاهِ تـــو پدیدار ڪنم زیـبا نیست..؟ من اگر قافــیہ و عـــطر تنِ شــعرم را، بہ غــزلهات گــرفتار ڪنم زیبا نیست..؟ فصلِ دلــتنگے اگر لطمہ بہ جــانم بزند، فتنهاش را اگــر انڪار ڪنم زیبا نیست..؟ آرزویے ڪہ بــرآوردہ شدن میخواهــد، باز هم حاجتِ بــسیار ڪنم زیبا نیست..؟ پچپچِ پنــجرہ فــریاد شدہ میشنوی؟ گلہ از بغضِ شبِ تــار ڪنم زیبا نیست..؟ گرچہ زیباست ڪہ با فاصلہ آمیختہ ایم، صحبت از لحظهے دیدار ڪنم زیبا نیست..؟ اینڪہ هرساعت و هرلحظہ بگویم، با عشق، دوستت دارم و تــڪرار ڪنم، زیــبا نیست..؟ #نگار_حسینی #حضرت_شعروموسیقی
تا با تو آرمیدهام از خود رمیدهام منت خدای را که چه خوش آرمیدهام روی تظلم من و خاک سرای تو دست تطاول تو و جیب دریدهام در اشک من به چشم حقارت نظر مکن کاین لعل را به خون جگر پروریدهام زان پا نهادهام به سر آهوی حرم کز تیر چشم مست تو در خون تپیدهام گو عالمی به مهر تو از من برند دل زیرا که من دل از همه عالم بریدهام هر موی من شکسته شد از بار خستگی از بس به سنگلاخ محبت دویدهام آن بقاست زهر فنا در مذاق من تا شربت فراق بتان را چشیدهام کیفیت شراب لبت را ز من مپرس کاین نشه را شنیدهام اما ندیدهام گر بر ندارم از سر زلف تو دست شوق عیبم مکن که تازه به دولت رسیدهام آهی کشم به یاد بناگوش او ز دل هر نیمه شب که طالب صبح دمیدهام افتادم از زبان که به دادم رسید دوست رنجی کشیدهام که به گنجی رسیدهام طفلی به تیر غمزه دلم را به خون کشید کز تیر وی کمان فلک را کشیدهام تا گوش من شنیده فروغی نوای عشق باور مکن که پند کسی را شنیدهام #فروغی_بسطامی #حضرت_شعروموسیقی
#حضرت_شعروموسیقی
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را یا که غبار پات را نور دو دیده می کنم یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو خاکنشین چرا کنی کودک ناز دیده را؟ چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام خواجه! به هیچکس مده بندهٔ زر خریده را گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟ بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟ باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را #ملک_الشعرا_بهار #حضرت_شعروموسیقی
امان از این غرور تو شکنچه های دور تو عزیز جان بگو کجایی ....💔💔 #خانه_شعر
🌹 باران که می بارد، شهر مثل دفتری میشود که تمام نشده است. کوچه ها، سطرهای ناتمامی اند که دستی نامرئی هرگز به پایانشان نمی رساند. من ایستاده ام زیر لب درخت تنهایی، با جیب هایی که خالی اند از «کسی»، و تماشا میکنم که قطره ها چگونه از پشت بام ها می لغزند مثل اشک هایی که سالهاست به تعویق افتاده اند. دلم برای روزهایی تنگ شده که حتی به یاد نمی آورم. برای آن خیابانی که دیگر نیست، برای آن عصرهایی که آمدند و رفتند بی آنکه کسی بنویسد «بودند». آدمها آمدند و مثل مه رفتند؛ فقط جایشان روی آینه ماند، جای دستهایشان روی شیشهٔ بوسیدهٔ باران. شبها که چراغها خاموش میشوند، تنهایی بزرگ می شود و صندلی ها خالی تر. صدای عقربه ها گوشَت را میخراشد و من میشنوم که زمان دارد از میان انگشتهایم می گریزد، بی آنکه التماسی بپذیرد. خیلی وقت ها فکر میکنم شاید برای ماندن باید کمتر عشق ورزید؛ چون هر عشقی که عمیق شد، در انتهایش یک وداع نشسته است و منتظر است که تو زودتر خسته شوی. کاش میتوانستم ببارم، کاش میشد مانند باران، جمع شوم و عزیز آدمها شوم و بعد، آرام، در خلوت خودم تمام شوم، بی آنکه کسی مجبور باشد برای من سنگ صبور شود. اما من برای آدم ها زیادی سنگینم؛ دلم پر از خاطراتی است که وزنشان مدام مرا به خواب میبرد. و هنوز، صبح ها، با آفتابی که بی اجازه می تابد، من آب میشوم. نه از گرما، از تنهایی ای که در رگ هایم جاری شده است. باران می بارد، و من هنوز، زیر همان درخت، نشسته ام؛ منتظر آن دستی که باشد تا بگوید: «می آیم، نگران نباش، نباریدنی در کار نیست... #مهدی_جلیلی_فر #خانه_شعر
🌹 عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است هرکه از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است چرخ غارتپیشه را با بینوایان کار نیست غنچهی پژمرده از تاراج گلچین فارغ است شور عشق تازهای دارد مگر دل؟ کاین چنین خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است هر نفس در باغ طبعم لالهای روید رهی نغمهسنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است #رهی_معیری #خانه_شعر
قصدِ رفتن دارے و این پا و آن پا میڪنی خوب میـدانے چہ دارے با دلِ ما میڪنی خوب مے دانے قـرارِ ما از اول این نبـود با تمـامِ خـوبے ات بد با دلم تا مے ڪنی لب فرو مے بندم از شِڪوه... مبادا بشڪند بغضِ ابرے را ڪہ درچشمم تماشا میڪنی زیـرِ لب آرام مے گویے "خدا حافظ عزیز" آتشے در سینہ با این جملہ برپا مے ڪنی تا نبینۍاشڪِ من را سر مے اندازے بہ زیر از تو ممنونم ڪہ تا این حد مدارا مے ڪنی آسمان هم گریہ اش میگیرد از "بدرود"ِ تو میزند باران بہ شیشہ تا ڪہ در وا مے ڪنی باشد اشڪـالے نـدارد بیخیالِ آنچـہ بـود بیخیالِ عشقِ پنهـانے ڪـہ حاشا مے ڪنی زنـدگے یعنے نمایشنـامہ اے با درد و آه آخرین نقشِ خودت را خوب ایفا میڪنی میرسد روزے ڪہ بر میگردے و من نیستم جایِ من این شعر را با گریہ پیدا مے ڪنی #شهراد_میدری #حضرت_شعروموسیقی
🌹 خستهام من چو قطاری که به مقصد نرسید مثلِ آن غنچه که هرگز رخِ خورشید ندید خستهام همچو درختی که در آغوشِ تبر نالهی بادِ خزان را به رگ و ریشه کشید مثلِ سربازِ اسیری که در آن غربتِ محض سالیان ماند و نوای وطنش را نشنید خستهام همچو غزالی که به امیدِ پناه با تنِ زخمیِ خود در پیِ صیاد دوید مثلِ آن مرغِ اسیری که در این تنگقفس بال بر میله زد و رشتهی جانش ببرید خستهام مثل کشاورزِ شریفی که تمام عمرِ خود وقفِ گلش کرد و ثمر هیچ نچید مثلِ آن بیدِ کهنسال که در شامِ خزان قامتش زیرِ غمِ غربتِ دیرینه خمید خستهام همچو یتیمی که در آوارِ زمان کاسهی زهرِ جفا را به لب آورد و چشید آه از این بختِ سیاهی که در این شهرِ غریب جانِ من بُرد و به جایش غمِ ایّام خرید #آرمان_طاهری #خانه_شعر
منو برگردون برگردون به قبل اومدنت منو برگردون به همون روزایی که خودم بودم و خدای خودم منو برگردون به همون وقتایی که از فرط زندگی،دغدغه هیچی نداشتم تو سرم خالی بود فکر هیچی اذیتم نمی کرد منو برگردون به همون وقتی که قلبم هیچ رد زخمی روش نبود کسی،توش نبود برگردون برگردون منو منو برگردون به روزایی که هیچ کس دیگه ای از خون من رو زمین نبود که الان از دوری و دلتنگی شون جون بدم و دم نزنم آره منو برگردون به همون وقتی که نه می فهمیدم عشق چیه نه می فهمیدم دردش چیه. منو برگردون به همون شبایی که تو خلوت خودم عاشقونه می نوشتم واسه کسی که نه می دونستم کیه نه می دونستم قرار اینجوری بشه منو برگردون برگردون به همون روزایی که کله سحر پا میشدم و کار می کردم و شب خسته و هلاک می افتادم تو رختخواب حتی وقت فکر کردن به هیچ چیز آزار دهنده ای رو نداشتم. منو برگردون از وسط همه سرگردونی هام از وسط همه دردام از وسط همه ی دلتنگی هام از وسط این جنگی که بی سنگر،وسطش افتادم و از هر طرف یه ترکش نصیب دل تنگم میشه. منو برگردون برگردون به اون زمان که نه می دونستم بوسه چیه نه گرمی آغوش رو می فهمیدم. که مثه معتادی که بهش مواد نرسه،الان باید درد بکشم و دم نزنم. منو برگردون به همون وقتایی که فکر می کردم همه خوبن مگه خلافش ثابت بشه اما الان دنیام جوری شده که میگم همه بد هستن مگه خلافش ثابت بشه. منو برگردون به همون وقتایی که نه میفهمیدم بدی چیه،نه می فهمیدم بد بودن چه شکلیه نه می فهمیدم درد کشیدن چجوریه. منو برگردون به همون وقتایی که صدام واسم غریبه نبود که الان باید ،رد پای صدای قبلی خودمو تو فیلمای یادگاری قدیمی دنبال کنم. منو برگردون برگردون منی که رها کردی وسط برزخ و رفتی منو برگردون از وسط این ویرونه که اسمش شده خونه منو برگردون.... برگردون... #سهراب #حضرت_شعروموسیقی