tgindex
انجمن خاطرات فراموش شده

انجمن خاطرات فراموش شده

Статистика
@historyrepeats_itselfперсидский

درباره کلمات، کتاب‌ها و روزمرگی! @notetheletterbot

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
153
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
29
20 постов
Вовлечённость
19,0%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
8
1/48двое суток
9
1/72трое суток
9

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 авг.101из Negar_is_writing

    «خاطرات هم، گاهی از صاحبشان فرار می‌کنند!» _نگار خوش‌خلق

  • صدای رعد و برق میاد

  • 11 авг.111из alaskaandtea

    امیدوارم بقیه‌ی آدم‌ها هم وقتی آهنگ گوش می‌دن توی سرشون سناریو و داستان درست کنن، چون من واقعا یه وقت‌هایی فکر می‌کنم دیوونه‌م.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 11 авг.121из alaskaandtea

    من واقعا منتظرم ماه بعد برم وسیله بگیرم و دفتر این شکلی درست کنم!

  • دلم میخواد یه شب تا صبح بیدار باشم و فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم...

  • رنگِ موردِ علاقه‌م؟ عاشقِ اون آبی‌ای هستم که شب رو به صبح متصل می‌کنه‌...

  • 🥹⛈🫶🏻✨

  • ذوق‌زده‌ترین آدمِ دنیام. چون... صدای رعد و برق میاد، آسمون می‌باره و بوی خاکِ بعد از بارون همه‌جا پیچیده!

  • 7 авг.242из alaskaandtea

    دلم برای روزهای سرد، هوای ابری و روزهایی که هیچ کاری نداشتم و از شب تا صبح می‌تونستم کتاب بخونم تنگ شده.

  • 29 июл.451из calciferworld

    حس می‌کنم ایران این روزها شبیه تیتراژهای اول فیلم‌های هری پاتر شده‌. اول داستان، هنوز نور هست. آدم‌ها می‌خندن، کافه‌ها بازن، بچه‌ها مدرسه میرن و بوی زندگی میاد. اما از همون صفحات اول، چیزی توی هوا تغییر می‌کنه. یه حس مبهم، مثل ابری که آروم‌آروم روی آسمون میخزه. هنوز اتفاق اصلی نیفتاده، اما همه می‌دونن که دنیا دیگه مثل قبل نخواهد بود. هر فصل، کمی تاریک‌تر از فصل قبله. امید هنوز زنده‌ست، اما ترس هم کنارش راه میره. خبرها سنگین‌تر میشن، سکوت‌ها طولانی‌تر، و آدم‌ها بیشتر از گذشته قدر کنار هم بودن رو می‌دونن. چون هیچ‌کس مطمئن نیست فردا چه خواهد شد. توی «یادگاران مرگ»، تاریکی یهو نمیاد، ذره‌ذره همه‌جا رو می‌گیره. درست مثل غروب، اول فقط نور کم میشه، بعد سایه‌ها بلندتر میشن، و یهو می‌بینی شب از راه رسیده. اما همون‌طور که دنیای هری پاتر نشون داد، حتی توی تاریک‌ترین فصل‌ها هم همیشه کسایی هستن که چراغی روشن نگه می‌دارن. چون داستان‌های بزرگ، هرچقدر هم تلخ باشن، با امید معنا پیدا می‌کنن. امیدی که اجازه نمیده تاریکی، آخرین صفحه‌ی کتاب باشه.🔮🔮🖤🖤

  • 28 июл.3751из Negar_is_writing

    без подписи

  • هنوز که هنوز است، بعضی شب‌ها به یاد آدم‌هایی که هیچ شناختی از آن‌ها نداشته‌ام؛ بغض به گلویم راه پیدا می‌کند و اشک‌هایم راه بند آمدن را گم می‌کنند. گاهی از شدت گریستن، چشمانم رنگ خون به خود می‌گیرند و همه جا تار و نامعلوم می‌شود. انگار وجودم نمی‌خواهد غم و درد این سوگ کم‌رنگ شود. و امروز، با چیزی که باز اتفاق افتاد؛ قلبم بیشتر در آن آتشِ سوگ سوخت. آن‌قدر که احساس می‌کنم می‌خواهم آتش بگیرم...! #نازنین‌_حسینی -نوشته‌ای متعلق به ۶ مردادِ غم‌انگیزِ ‌۴۰۵.

  • 28 июл.353из Daieregass

    - فرزند ایران و جان‌فدای میهن؛ چند صد هزار سیاووش و گردافرید ایرانِ عزیز.

  • هوایِ ابری واقعاً بوسیدنیه.🌥✨

  • خونه‌ی من، اونجاست که بوی تو باشه...

  • 🇪🇸🫶🏻✨

  • 23 июн.10821из alaskaandtea

    آدم قبل از هر چیزی یک عاشقه. همیشه یک چیزی هست که بیشتر از بقیه واسه‌ش مهم می‌شه؛ یک نفر، یک کار، یک شهر، یک کتاب یا حتی تصویری از زندگی‌ای که دوست داره داشته باشه. هرکسی دور همون چیزی می‌گرده که قلبش رو بیشتر از همه درگیر کرده.