انجمن خاطرات فراموش شده
Статистикаدرباره کلمات، کتابها و روزمرگی! @notetheletterbot
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
«خاطرات هم، گاهی از صاحبشان فرار میکنند!» _نگار خوشخلق
صدای رعد و برق میاد
امیدوارم بقیهی آدمها هم وقتی آهنگ گوش میدن توی سرشون سناریو و داستان درست کنن، چون من واقعا یه وقتهایی فکر میکنم دیوونهم.
без подписи
без подписи
без подписи
من واقعا منتظرم ماه بعد برم وسیله بگیرم و دفتر این شکلی درست کنم!
دلم میخواد یه شب تا صبح بیدار باشم و فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم...
رنگِ موردِ علاقهم؟ عاشقِ اون آبیای هستم که شب رو به صبح متصل میکنه...
🥹⛈🫶🏻✨
ذوقزدهترین آدمِ دنیام. چون... صدای رعد و برق میاد، آسمون میباره و بوی خاکِ بعد از بارون همهجا پیچیده!
دلم برای روزهای سرد، هوای ابری و روزهایی که هیچ کاری نداشتم و از شب تا صبح میتونستم کتاب بخونم تنگ شده.
حس میکنم ایران این روزها شبیه تیتراژهای اول فیلمهای هری پاتر شده. اول داستان، هنوز نور هست. آدمها میخندن، کافهها بازن، بچهها مدرسه میرن و بوی زندگی میاد. اما از همون صفحات اول، چیزی توی هوا تغییر میکنه. یه حس مبهم، مثل ابری که آرومآروم روی آسمون میخزه. هنوز اتفاق اصلی نیفتاده، اما همه میدونن که دنیا دیگه مثل قبل نخواهد بود. هر فصل، کمی تاریکتر از فصل قبله. امید هنوز زندهست، اما ترس هم کنارش راه میره. خبرها سنگینتر میشن، سکوتها طولانیتر، و آدمها بیشتر از گذشته قدر کنار هم بودن رو میدونن. چون هیچکس مطمئن نیست فردا چه خواهد شد. توی «یادگاران مرگ»، تاریکی یهو نمیاد، ذرهذره همهجا رو میگیره. درست مثل غروب، اول فقط نور کم میشه، بعد سایهها بلندتر میشن، و یهو میبینی شب از راه رسیده. اما همونطور که دنیای هری پاتر نشون داد، حتی توی تاریکترین فصلها هم همیشه کسایی هستن که چراغی روشن نگه میدارن. چون داستانهای بزرگ، هرچقدر هم تلخ باشن، با امید معنا پیدا میکنن. امیدی که اجازه نمیده تاریکی، آخرین صفحهی کتاب باشه.🔮🔮🖤🖤
без подписи
هنوز که هنوز است، بعضی شبها به یاد آدمهایی که هیچ شناختی از آنها نداشتهام؛ بغض به گلویم راه پیدا میکند و اشکهایم راه بند آمدن را گم میکنند. گاهی از شدت گریستن، چشمانم رنگ خون به خود میگیرند و همه جا تار و نامعلوم میشود. انگار وجودم نمیخواهد غم و درد این سوگ کمرنگ شود. و امروز، با چیزی که باز اتفاق افتاد؛ قلبم بیشتر در آن آتشِ سوگ سوخت. آنقدر که احساس میکنم میخواهم آتش بگیرم...! #نازنین_حسینی -نوشتهای متعلق به ۶ مردادِ غمانگیزِ ۴۰۵.
- فرزند ایران و جانفدای میهن؛ چند صد هزار سیاووش و گردافرید ایرانِ عزیز.
هوایِ ابری واقعاً بوسیدنیه.🌥✨
خونهی من، اونجاست که بوی تو باشه...
🇪🇸🫶🏻✨
آدم قبل از هر چیزی یک عاشقه. همیشه یک چیزی هست که بیشتر از بقیه واسهش مهم میشه؛ یک نفر، یک کار، یک شهر، یک کتاب یا حتی تصویری از زندگیای که دوست داره داشته باشه. هرکسی دور همون چیزی میگرده که قلبش رو بیشتر از همه درگیر کرده.