tgindex
شب‌های روشن

شب‌های روشن

Статистика
@hoooooooooooosnaперсидский

تا ابد: #تحصیل_کار_آزادی #زن_زندگی_آزادی

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
38
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
428
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
176
38 постов
Вовлечённость
41,1%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 38
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
121
1/48двое суток
138
1/72трое суток
149

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.106из theGandomin

    видео или голосовое, без подписи

  • 10 авг.1671из didemah

    دارم «روشنای خاکستر» را می‌خوانم و مدام دلم می‌خواهد زهرا یگانه اینجا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسی‌ام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایه شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم و بیش همان اندیشه‌هایی را داشت که در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد. هیچ‌وقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم. اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوت‌هایمان، شباهت‌هایمان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است را من هم شنیده‌ام. همان توصیه‌ها، همان ترس‌ها، همان واژه‌های آشنایی که نسل به نسل میان زنان ما می‌چرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شده‌ام. همان حرف‌هایی را از زبان نزدیکانم شنیده‌ام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچ‌گاه به آن اندیشه‌ها کاملا تن ندادم و نفرت داشته‌ام. هر بار که اشتباه کرده‌ام، در نهایت از خودم پرسیده‌ام:« مگر زن انسان نیست که اشتباه کند؟» برای همین هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمی‌آید. بخشی از آن از زنانی می‌آید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شده‌اند. زنانی که قربانی بوده‌اند اما ناخواسته همان زخم‌ها را به دخترانشان منتقل کرده‌اند. گاهی محدودیت‌ها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خاله‌ها، معلمان و زنانی اعمال می‌شود که خودشان سال‌ها زیر فشار همان سنت‌ها زندگی کرده‌اند. شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بی‌اعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار می‌کند. همان آبرویی که به زنی می‌گوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. آری زهرا جان، ما هم این جمله‌ها را شنیده‌ایم. ما هم در مکتب از زبان معلمانمان شنیده‌ایم که «دختر مثل تکه‌ای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیوفتد هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.» و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آنکه برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است. برای مردانی که بسیاری از این تجربه‌ها را هرگز زندگی نکرده‌اند. مردانی که گاه بی‌آنکه متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنان‌شان تبدیل شده‌‌اند. شاید به همین دلیل بود که برادر کوچک‌ترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند. برای آنکه بداند جهان زنانه‌ای که در کنار او زندگی می‌کند، چه خاطرات و چه زخم‌هایی را با خود حمل می‌کند. کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ به چاپ هشتم رسیده بود، که هر چاپش هزار نسخه داشت. او بی‌تردید سهم خود را در روایت این تجربه‌های زنانه داشته است. و شاید راه نجات نیز از همین‌جا آغاز شود؛ از روایت کردن. از لمس کردن خاطرات زنانه خودمان و بخشیدن معنا به آن‌ها. از ثبت کردنشان پیش از آنکه فراموش شوند و از خاطره جمعی‌مان پاک. مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایه خودت نگاه می‌کنی. دلم می‌خواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خون‌آلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زندگی را انتخاب می‌کند.

  • ما همه خواهیم مرد، همگی ما. عجب سیرکی! همین به تنهایی باید کافی باشد تا همدیگر را دوست داشته باشیم، ولی این‌طور نیست. ما از مسائل بی‌اهمیت زندگی وحشت‌زده و ویران می‌شویم. ما در هیچ‌وپوچ زندگی غرق شده‌ایم. چارلز بوکوفسکی

  • 9 авг.1671из hoooooooooooosna

    خسته‌ام روشن است که خسته‌ام... زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند از چه خسته ام، نمیدانم دانستن‌اش به هیچ‌رو به کارم نیاید زیرا خسته‌گی همان است که هست سوزش زخم همان است که هست و آن را به سبب‌اش کاری نیست. آری خسته‌ام و به نرمی لب‌خند می زنم بر خسته‌گی که فقط همین است ـ در تن آرزویی برای خواب در روح تمنایی برای نیندیشیدن و مهم‌تر از همه شفافیت درخشان، فهم قفانگر... و اینک یگانه تجمل امیدی نداشتن من باهوشم، والسلام. بسی چیزها دیده‌ام و از آن‌چه دیده‌ام بسی چیزها آموخته‌ام و حتا در خسته‌گی ناشی از آن نیز لذتی نهفته است فرناندو پسوآ

  • видео или голосовое, без подписи

  • 8 авг.1275из duzham786

    صدا: حسنا جانِ یزدانی

  • - روحت چه رنگی‌ست؟ - سبز، مثل درخت.

  • به آفتاب سلامی دوباره دادم، یک عالم درخت در چشمانم سبز شد، یک گربه شبیه لیمو و یک سگ را دیدم، با مادر قدم زدیم و آهنگ شنیدیم، چای صبح خوردیم، کلی اختلاط کردیم، کمی کتاب خواندم، عکاسی کردم، لیمو را برای چند نفر معرفی کردم، خودم بودم و زنده‌گی کردم.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи