tgindex
حســـین پرنیـــا hossein parnia

حســـین پرنیـــا hossein parnia

Статистика

«بعنوان هنرمندی مستقل و منتقد، باور دارم هنر جسارت و آگاهی‌ست. هنرمندِ منفعل، رهاوردش چیزی مانند فریب و سرگرمی‌ست»

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
70
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
634
−2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
285
40 постов
Вовлечённость
45,0%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 70
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
66
1/48двое суток
75
1/72трое суток
81

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «از هنرمند‌شدن و هنرمند‌بودن تا برخورداری از پوشش هنری برای عرضه در جامعه» هنرمند‌شدن و هنرمند‌بودن تفاوتِ بسیار دارد تا برخورداری از یک امتیاز با پوشش هنری برای عرضه در جامعه. هنر کارش خلق و آفرینش است اما تکنیک و فن، شکلی تمرین‌‌پذیر برای تولید و کلیشه. خوش‌صدایی، برای خوانندگی امتیازی مهم و شرط لازم است، اما این امتیاز و این شرط لازم، از کسی هنرمند نمی‌سازد، همچنین کسب مهارت در نوازندگی، تکنیک در نقاشی یا تسلط بر هر ابزار و رشته‌ی هنریِ دیگری، به‌خودیِ خود نشانه‌ی برخورداری از شعور و تفکر هنری نیست. هنرمند، پیش از هر چیز، صاحب نگاه و اندیشه است، کسی که می‌بیند تا بیاندیشد، می‌اندیشد تا بتواند مطالبه‌گر و پرسش‌گر باشد، مطالبه‌گر و پرسش‌گر است تا نسبت‌ به جامعه و محیط خود بی‌تفاوت نباشد، بی‌تفاوت نباشد تا بتواند بی مماشات نقد کند، نقد کند تا بتواند خلق کند. در این میان، تکنیک، ابزاری برای بیان هنرمند است نه کلیت هویت تفکر او. کسی که دارای صدای خوبی‌ست، یا نوازنده‌ی خوبی‌ست یا نقاشی صاحب‌تکنیک، اما اگر فاقد شعور هنری، تفکر انتقادی و درک اجتماعی و سیاسی باشد چه؟! بی شک یک اجراگر یا صاحب مهارت است، و در مفهوم هنرمند نمی‌گنجد. هنر آن چیزی نیست که از دست و حنجره‌ی هنرمند بصورت کلیشه و فن تولید می‌شود، بلکه آن چیزی‌ست که در ذهن و نگاه هنرمند به جریان می‌افتد، معنا می‌گیرد و خلق می‌شود. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «زنده مانده‌ایم، اما زندگی کجاست؟» زیر آوار هم می‌شود راهی برای نفس کشیدن پیدا کرد، با سفره کوچک‌تر، با جیب تهی‌تر، با بی امیدی که فردا هم تیره‌تر از دیروز خواهد بود، اما باز بامداد از خواب برمی‌خیزی و می‌توان روز را به شب و شب را به روز رساند، اما آیا این زندگی‌ست؟ هنگامی که راه دیگری نداری‌، زنده ماندن هنر نیست، غریزه است. سال‌هاست از مردمی که زیر فشار تنگدستی و آشفتگی روانی خرد و نابود شده‌اند، می‌خواهند«دوام آوردن»را زندگی بدانند و این به دوام آوردن عادت کنند. تنگدستی ترسناک است و ترسناک‌تر اینکه اندیشه را وادار کنند باور کند تنگدستی سرنوشت است. مردم با گران شدن کالاها و آب شدن توان خرید،با همگانی شدن تنگدستی روبه‌رو هستند. مردم را به جبرِ فرهنگی کشانده‌اند که در آن نداشتن، نیک شمرده ‌شود، بی‌بهرگی،«بسندگی»، نداشتن گردش و شادی«ساده‌زیستی»، ناتوانی از سفر«دل کندن از دنیا»ناتوانی از خرید«خودداری از زیاده‌خواهی»و ناتوانی از ساختن فردا «توکل» باشد!. زورچپان کردن تنگدستی را که نمی‌توان بسندگی نامید. فقط نفس کشیدن که نامش زندگی نیست. اساسِ زندگی، آسودگی، ایمنی، فراغت، شادی، امید، و چشم‌انداز می‌خواهد. پول همه‌چیز نیست، اما حاکمانی که با سیستمی کردن تفکرِ «فقرِ خودخواسته» تنگدستی را به مردم تحمیل می‌کنند، با زبان مغالطه می‌گویند، نه می‌خواهند درد مردم را بفهمند نه اهمیتی برایشان دارد. پول همه‌چیز نیست، اما بی‌ارزش شدن پول، چیزهایی را که برای یک زندگی شایسته نیاز است را از دسترس بیرون می‌کند. فاجعه‌بارتر از گرانی، خو گرفتن به گرانی‌ست، و تنگدستی را توجیه کردن. فاجعه‌ی بزرگتر اینکه شرایط آموزش و پرورش به سویی می‌رود تا نسل کنونی به نسل پس از خود بیاموزد آرزوهایش را بکاهد و کوچک ببیند. تنگدستیِ خودخواسته را مردم از روی فقر و جبر انتخاب می‌کنند چون گزینه‌ی دیگری وجود ندارد، و کم‌کم آن را در زندگی خود بازسازی می‌کنند. چگونه؟ هنگامی که بارها و بارها به خود می‌گویی «باز همین که داریم جای شکر دارد و..» تحمیل شعارهایی که شب روز مردم با شادی و خنده احساس گناه کنند، با داشتن، احساس تهی بودن، و با آرزو کردن، احساس شرم ‌کنند، در واقع یعنی فقر و تنگدستی نیز همانند فساد، سیستمی شده، سیستمی که فرهنگِ تنگدستی را به جامعه تزریق می‌کند، چرا؟ چون مردم تنگدستانه بیاندیشند، اینچنین جامعه از تنگدستیِ خود نه تنها شرم ندارد که آن را فضیلتی اخلاقی هم می‌پندارد. در صورت تداوم و تحمیل این تفکر، دور نیست در سطح شهر با این شعار بر روی بیل‌بردها روبرو شویم: « ما رستگار هستیم چون تنگدستانه می‌اندیشیم». اینچنین می‌خواهند مردم تنگدستی را بپذیرند، برایش فلسفه ‌بسازند، نیکویی بتراشند و کسی که خواهان زندگی بهتر است را سرزنش ‌کنند و انگِ «زیاده ‌خواهی» به او بچسبانند. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «آن‌ها، درندگانِ سیاست، براندازی نمی‌خواهند، بهره می‌خواهند، سود می‌خواهند، و هرچه بیشتر، بهتر» هیاهوی جنگ، چماقِ باج‌ستانی‌ست که هر بار از یورش و ویرانی می‌گویند، هر بار که از نابودی نیروگاه‌ها، پالایشگاه‌ها و زیرساخت‌ها سخن می‌رانند که زندگی مردم به آن‌ها بسته است، اما شبِ وعده که از راه می‌رسد، ناگهان «گفت‌وگو» را پیش می‌کشند و ژستِ نرمش و خویشتنداری می‌گیرند. اما راستِ ماجرا چیز دیگری‌ست، می‌ترسانند تا بیشتر بچاپند. خویِ این درندگان، دریدن و چپاول است. مردم، نه در اندیشه‌شان جایی دارند و نه در وجدانشان ارزشی. «حقوق بشر»، «سازمان ملل» و واژه‌های پرزرق‌وبرق از این دست، برای آنان بیشتر پوششی برای بزکِ چهره قدرت و فریب افکار عمومی است. اگر در این گفته تردید دارید، سوریه را به یاد بیاورید. هنگامی که «بشار اسد آن اَبَر قُدقُد هرزه‌خواه و چپاولگر و دلال»، با بمب‌های بشکه‌ای از هوا و با و مدافعان خلوت‌اش در زمین، صدها هزار تن را به کام مرگ فرستاد و میلیون‌ها نفر را آواره کرد، مردم ما چه کردند؟ جز آنکه سرگرم گرفتاری‌های روزمره خود بودند؟ همین داوری را مردم دیگر کشورها نیز درباره رنج مردم ما دارند. سرانجام چه می‌ماند؟ چند گردهمایی، چند بیانیه، چند محکوم‌کردن و چند هشتگ و سپس بازگشت به همان زندگی همیشگی. زیر چکمه زور، جایگاه سیاست‌پیشگان له نمی‌شود، بل نان و مال مردم له می‌شود، کار مردم، درمان مردم و خودِ زندگی مردم. آزمندانِ سیاست، درختی را که خود کاشته‌اند، از ریشه برنمی‌کنند. چند شاخه را می‌زنند، چند برگ را می‌ریزند، اما تنه را نگه می‌دارند، چون از میوه‌اش سود می‌برند.» اونا منافع را میخوان به بیانی ساده: چرا باید درختی را سرنگون کنند که خودشان کاشتند برای برداشت! #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 بی‌رحمانه‌ترین خواسته از کسی که موضوعی، رویدادی یا کنشی را به نقد، بررسی یا اعتراض می‌کشاند، این است که او را در میدان تنگ تخصص و حرفه‌اش محصور کنند و از او بخواهند تنها در همان حوزه اظهار نظر کند. اگر چنین نگرشی بر جامعه حاکم شود، حاصل آن چیزی جز جامعه‌ و دنیایی تکراری و تهی نخواهد بود. گر قرار بود فقط در محدوده تخصص خود بیندیشیم و سخن بگوییم، چرا در دوران تحصیل، افزون بر رشته تخصصی، علوم انسانی، اجتماعی، فنی و مهارت‌های گوناگون را نیز می‌آموزیم؟ من محکوم نیستم که چون موسیقی را به‌عنوان زبان گفت‌وگو با جامعه‌ام برگزیده‌ام، چشم و گوش خود را بر هر کردار، نابسامانی و ناراستی ببندم. زندگی امروز عرصه‌ای درهم‌تنیده از سیاست، اقتصاد، اجتماع، قانون، فرهنگ و ده‌ها مؤلفه‌ی دیگر است، مؤلفه‌هایی که هر یک به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم بر زندگی ما اثر ‌گذارند. چگونه می‌توان بر این واقعیت‌ها چشم بست و تنها سرگرم کار خویش شد؟ حتا اگر کسی چنین بخواهد، مگر در جهان امروز می‌توان اقتصاد، سیاست یا فرهنگ را نادیده گرفت؟ باری: «اگر تو با سیاست کاری نداری، سیاست اما با تو کارها خواهد داشت» پس چرا باید مسئله‌ای به این اهمیت، یعنی «نقد»، به دلیل جایگاه یا موقعیت افراد نادیده گرفته شود؟ هیچ‌کس نه مقدس است نه فراتر از نقد. در جامعه‌ی بسته، تقدس‌گرایی و ملاحظات سیاسی، نقد را به خط قرمز تبدیل ‌می‌کند، اما آیا این شیوه درست است؟ اتفاقن پرسش همین‌است: چرا نباید صاحبان قدرت و نفوذ، با همه خطاهایشان، مورد نقد قرار گیرند؟ و چرا هرکس به نقد آنان بپردازد، باید هزینه‌ای سنگین و … بپردازد؟ پاسخ، روشن است؛ ما وارثِ تاریخی هستیم که در آن، بیش از آنکه «فرهنگ نقد آزاد» و فراگیر را بیاموزیم، به فرمان‌برداری از بت‌ها خو گرفته‌ایم، بت‌هایی که با نقاب تقدس، از دسترس پرسش و نقد به دور مانده‌اند. من، پیش از آنکه هنرمند باشم، یک انسانم، و درست به همین دلیل، این حق را برای خود محفوظ می‌دانم که بر پایه تجربه، مطالعه و اندوخته‌های فکری‌ام، هر اندیشه، شخص یا ساختاری را که شایسته نقد می‌دانم، بی‌هیچ لکنت و واهمه‌ای به محک نقد بسپارم. شاید در آغاز این دوره‌ی تازه، تقدس‌گرایی و خط قرمزهای خودساخته را باید به تاریخ بسپاریم، و مهم‌تر از آن، این که همان تاریخ را نیز بی‌رحمانه و بی‌ملاحظه به نقدبکشانیم. جامعه‌ی بدون نقد، جامعه‌ای مرده‌ست که عذاب هوس‌های خیالی خود را در برزخ خود پس می‌دهد. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 شرحِ تاریخ، گویاست… باور و ایمان، تلاقیِ آن‌ها در گذرگاهِ تاریخ است. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «بازار هنر در جیب هنرمندانِ تریبون دار» چه خوشبختانه چه متاسفانه! هم تعریف، هم مفهوم هنر و هم شخص هنرمند، از آینه‌ی جامعه بودن به اوراقِ فروش مبدل گشته‌اند، مبارک بادا !!. هنرمندانِ اوراق فروش مسیر و جهت خود را، با باد قدرت از جهتی به جهتی تنظیم برای وزیدن می‌کنند. شوربختانه تاریخ ایران، پر است از چهره‌های هنری که در ظاهر، خود را هم‌صدای مردم جلوه داده و در واقع، در بزنگاه‌های حساس، سکوت را بر حقیقت و مصلحت را بر شرافت انتخاب و ترجیح دادند. نمایشی تکراری، که با بازی ماهرانه‌ برای حفظ نام، نان و جایگاه، هم خوش‌رقصی را می‌کنند، هم خوش‌عیشی . حضرتِ والامولک پرویز پرستویی نامی خوش‌عبا و خوش‌ادا را خیلی خوب می‌شناسیم، درنقش «مارمولک» نقشی که برای او هم اعتبار آورد، هم محبوبیت. تلخی ماجرا آن‌جاست که نقشِ آخوندپیشی، از پرده‌ی سینما بیرون رفت اما، گویی به زیست اجتماعی پرستویی بدل شد، گویی شخصیت ریاکار و مارمولک‌پیشه، خود به اسارت نقش و بازی خود درآمد. چنان‌که در پیچ‌وخم مصلحت‌اندیشی و همراهی با قدرت، همان نقش را در «اپوزیسیونِ مارمولکی» ادامه داد تا اینجا که در هر بزنگاهی ناخونکی به سیستم آخوندکی میزند و تیشه‌های توهین و گستاخی‌اش را به شعور مردم. به نظر من، وقتی هنرمندی به جای ایستادن کنار شعور جمعی مردم، از موضعی بالا برای آنان نسخه می‌پیچد یا در بزنگاه‌ها با گفتار و رفتارش به جای روشن کردن حقیقت، بر ابهام و سرخوردگی می‌افزاید، طبیعی‌ست که سرمایه‌ی اجتماعی خود را از دست بدهد. احترام مردم، مدالی نیست که یک بار گرفته شود و تا ابد بر سینه هنرمند آویزان بماند، که البته باید هر روز آن را با صداقت، شجاعت و مسئولیت‌پذیری برای حفظ آن کوشید و جوشید. مسئله تنها یک نفر نیست. داستانِ ده‌ها چهره است که هنر را به نردبان امنیت و منفعت بدل کردند. کسانی که تا وقتی مردم برایشان کف می‌زنند، خود را فرزند همین مردم می‌نامند، اما هرگاه پای هزینه دادن به میان می‌آید، ناگهان زبانشان به موعظه و توجیه باز می‌شود. شاملو باورش غلط در غلط بود که مردم ایران حافظه‌ی تاریخی ندارند، به عکس، مردم اما حافظه شان بسیار عالیست. شاید دیر قضاوت کنند، اما فراموش ، هرگز، آنان بهترین داوران تمام دورانند که چه کسانی در روزهای دشوار کنارشان ایستادند و چه کسانی، برای حفظ سفره‌ی رنگین و جایگاه امن خود، حقیقت را قربانی کردند. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 فربه‌سانانِ خوش‌مشرب، وارثِ کاخ‌های پدرانِ کوخ‌باورند. جامه‌شان مداخله در هر حرفه است، تخصص نمی‌خواهد. از هر پیشه چند خط یاد گرفتن، نشانِ دانایی نیست، مُهرِ هیچ‌ندانی‌ست. ‏ اما عادلِ فردوسی‌پور و امثال او چه؟ این‌ها، نام و نانشان در تعامل با اهلِ قدرت است و بس. ‏نه عجب!! #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است. موشک‌پرانان دقیقن چه می‌کنند؟!» #ایران را قربانی پروژه‌ای کردند که حاصل همگرایی منافع قدرت‌های چپاولگر اما به اصطلاح عوام‌فریبانه، قدرت‌های بزرگ است. پروژه‌ای که مقصد آن، «افغانستانیزه کردن ایران» است. موشک‌پرانان دقیقن در خدمت چه سیاستی هستند؟ آیا با سیاست‌های کرملین، پکن و غرب هماهنگ‌اند؟ از زاویه‌ی نتایجی که پیش روست، تأسف‌بار است: اما آری. بی‌تردید در یک مسیر مشترک. زیرا نتیجه‌ی عملکرد همه‌شان به جایی ختم خواهد شد که از چیدمان صفحه‌ی شطرنجِ سیاسی پیداست، و آن در ابتدا ضعیف کردن و اخته کردن قدرت ایران و آنگه بدون دغدغه‌ بالا کشیدن تمامیت کشور. وگرنه امکان ندارد حکومتی که بقای خود را باید در بقای کشور بداند، این‌چنین به ریشه‌های قدرت خویش تیشه بزند؟ امکان ندارد با چنین شتابی ثروت ملت بر باد دهد و جان مردم در مسیری هزینه شود که حاصل نهایی آن، چیزی جز فرسایش تمامیت‌ایران و تقویت موقعیت رقبایش نیست؟ خروجی این سیاست‌ها، دقیقن همان چیزی‌ست که مسکو، پکن و قدرت‌های غربی از آن سود برده و زین پس بدون مزاحمت #مردم‌ملی‌گرا خواهند ‌برد، تفاوتی نمی‌کند این همسویی حاصل هماهنگی‌ست یا محصول نادانی، اهمیتِ موضوع در درک این واقعیت است: بازندگان، ایران و مردم ایران هستند و برندگان، چپاولگرانی که به نوبت به حساب کشورهای ثروتمند منطقه خواهند رسید. سرنوشت افغانستان، لیبی، عراق، سوریه را مرور کنید که آشوب و جنگ‌ها بعد از رفتن چه کسانی و آمدن چه کسانی رخ‌داده است؛ و سیاست‌های به سوی شیبِ سقوط و فراهم شدن شرایط برای فروپاشیِ اقتدارِ مفهومِ ملی‌گرایی چگونه مسیر را طی کرده... آیا به نظر نمی‌رسد ما اکنون در همین مسیر قرار داریم؟! «در خانه اگر کَس است، یک حرف بس است» #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 https://x.com/hosseinparnia13/status/2077275568874086865?s=52 ‏از جنوب لبنان ‏تا.. ‏جنوب ایران.. ‏«البته جنوب لبنان به شما نزدیک‌تر است.» ‏چرا دلواپسان و بساط‌اندازانِ مقابل زیرساخت‌ها خفه‌اند ؟ جنوب ایران از زیرساخت‌های ایران محسوب نمی‌شود؟ ‏⁧ #ایران⁩ ‏⁧ #جنوب‌ایران⁩ #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 در کافه‌ای با چند دوست درباره‌ی نسبت جامعه ایران با جهان غرب گپ می‌زدیم که چرا ما ترجمه‌ای درست از «غرب» در اختیار نداریم؟ ترجمه‌ای از جهان‌بینی، تجربه‌ی تاریخی و شیوه‌ی زیستن. ما غرب را یا به صورت رؤیایی دست‌نیافتنی تصویر کردیم یا دشمنی مطلق. کمتر کوشیده‌ایم آن را آن‌گونه که هست بشناسیم، با قوت‌ها و ضعف‌هایش، با دستاوردها و شکست‌هایش. تناقض بزرگ ما از همین‌جا آغاز می‌شود. آرزوهایمان را در غرب جست‌وجو می‌کنیم، اما سبک زندگی و شیوه اندیشیدنمان همچنان در بند سنت‌هایی‌ست که بسیاری از آنها پاسخ‌گوی مسائل جهان امروز نیستند. می‌خواهیم از مواهب مدرنیته بهره ببریم، ولی حاضر نیستیم الزامات آن را بپذیریم، می‌خواهیم آزادی، رفاه، فناوری و پیشرفت داشته باشیم، اما مسئولیت، نظم، قانون و فرهنگ تولید را نه. در نتیجه، در وضعیتی معلق زندگی می‌کنیم، نه سنتی ماندیم نه مدرن شدیم. شترمرغی شده‌ایم که نه توان پرواز داریم، نه طاقت کشیدن بار. تعلیقی که هم هویت ما را فرسوده، کرده،هم توان تصمیم‌گیری و حرکت را از ما گرفته است. در جهانی از آرزوهای دور و دست‌نیافتنی زندگی می‌کنیم. جهانی خیالی که جای برنامه داشتن را گرفته و آرمان‌گراییِ مطلقی که به جای واقع‌بینی نشسته است. خواسته‌های محالِ‌ ما بسیار بیشتر از هدف‌های ممکن و قابل تحقق است، شکافی، که ما را از واقعیت دورتر کرده. در برخورد با غرب گرفتار افراط شده‌ایم، یا آن را سرچشمه تباهی‌ها می‌دانیم و با زبان دشمنی، تهدید و نفی با آن مواجه‌ایم، یا بی‌هیچ شناختی، شیفته ظواهرش می‌شویم. کمتر کوشیده‌ایم غرب را بفهمیم، بیشتر خواسته‌ایم یا با آن بجنگیم یا از آن تقلید کنیم. از سوی دیگر، زندگی‌مان را که همچنان آمیخته با تخیلات ماورایی‌ست، در جزئی‌ترین نیازهای روزمره، از فناوری، علم و تولید غرب غافل شده‌ایم. جامعه‌ای که تولیدکننده‌ی علم نباشد، ناگزیر مصرف‌کننده اندیشه و فناوری خواهد بود. مشکل کمبود استعداد نیست، کمبود اراده برای آموختن، ساختن و استمرار در تلاش است چرا که توسعه، محصول شعار نیست، نتیجه انضباط، آموزش، پژوهش، تجربه و کار مداوم است. هیچ ملتی با آرزو کردن پیشرفته نشده است. آنچه بر این آشفتگی افزوده، رواج نوعی روشنفکری نمایشی‌ست. روشنفکری‌ای که در پوشش، ژست، واژگان پیچیده و رفتارهای نمادین تعریف شده است. از پیپ و پالتو گرفته تا قهوه‌های خاص و نقل قول‌های نیمه‌تمام. روشنفکران ظاهرنما، چپ‌اندیش و بی محتوا .. از همان هنگام که بسیاری از کشورهای غربی سرمایه‌گذاری بر علم، دانشگاه، صنعت و فناوری را به محور توسعه خود تبدیل کرده بودند، در جهانِ توسعه‌ی توهمِ علمای ما درگیر نزاع‌های ایدئولوژیک، خرافه‌گرایی و گذشته‌پرستی شدند که هنوز هم ادامه دارد. حضراتِ علما، آنچه را نمی‌توانستند در زمین بسازند، در آسمان جست‌وجو ‌کردند و آنچه را از تولیدش ناتوان بودند، در رؤیاهای خود کامل می‌دیدند. مسئله‌ی ما نه غرب است و نه شرق؛ مسئله، ناتوانیِ ما در فهم جهان جدید است. نه زبان مشترکی برای گفت‌وگو با جهان مدرن ساخته‌ایم، نه تصویری دقیق از ماهیت آن به دست آورده‌ایم. از همین رو، بیشتر واکنش نشان داده‌ایم تا کنش، بیشتر شعار داده‌ایم تا اندیشیده باشیم. با این همه، هنوز سرمایه‌ای گران‌بها در اختیار داریم: میراث ادبی، هنری و تمدنی ایران، و این همان زبانی‌ست که می‌توانست و می‌تواند ما را در گفت‌وگویی برابر با جهان قرار دهد. زبانی که حافظ، فردوسی،محمد‌بلخی، سعدی، خیام، موسیقی، معماری و هنر ایران در طول قرن‌ها پدید آورده‌اند. افسوس که این سرمایه نیز قربانی سیاست، ایدئولوژی و مدیریت‌های نادرست شده است، تاجایی که امروز اگر هنوز رمقی در آن باقی مانده، بیش از هر چیز مرهون کوشش هنرمندان، نویسندگان و دوستداران مستقلی است که بی‌هیاهو، بار فرهنگ این سرزمین را بر دوش کشیده‌اند. نجات ما نه در نفی غرب است، نه در تقلید از آن، بلکه در شناخت خویشتن، فهم جهان و بازسازی عقلانیتی‌ست که بتواند میان سنت و جهان امروز پلی استوار بزند. تنها از دل چنین فهمی‌ست که می‌توان به آینده‌‌ای رسید که نه در اسارت گذشته مانده باشد، نه مشغول به تقلید دیگران. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «گران می‌خریم، مجبوریم گران هم بفروشیم! بهانه‌ای تکراری برای سرکیسه‌کردن مردم» نه! این‌طور نیست… کالایی را که امروز گران خریده‌اید، گران هم می‌فروشید، اما کالایی که ماه‌ها پیش با قیمت ارزان خریده‌اید و در انبار نگه داشته‌اید، چرا امروز گران‌ می‌فروشید؟ سودجویی از شرایط سخت مردم! چیزی مانند جنایت است، با سرپوشی بزک شده برای فریب مردم. مردم صبح را با گرانی جدید، قبض سنگین‌تر، سفره کوچک‌تر و هزاران نگرانی آغاز می‌کنند، کمترین انتظارشان انصاف و وجود وجدان از هم‌نوع خود است، که متأسفانه برای برخی بحران اقتصادی، فرصتی برای سودجویی بیشتر شده است که نه تنها به همراهی با مردم نمی‌انجامد، که به ابرمشکلی برای مردم تبدیل شده است. با این اوصاف، چرا پشت جمله‌ی «گران خریدیم، مجبوریم گران بفروشیم» پنهان می‌شوید؟ از انصاف و اخلاق و وجدان و شیوه‌ی مردم‌داری به‌دور است تا اجناسی را که با قیمت دیروز خریده‌اید، با قیمت فردا به مردم قالب کنید. شاید مردم ناچار باشند در این شرایط بسیار سخت از شما که با بی‌انصافی جنس خود را با چندین برابر می‌فروشید خرید کنند، اما این بی‌انصافی در جایی گریبان شما را نیز خواهد گرفت. مردم اعتماد خود را به سیاسیون از دست دادند، اعتماد خود را نسبت به بازار هم از دست داده‌اند. و این فاجعه آمیز است. نه! این‌طور نیست… و مردم توجیه تکراری را باور نمی‌کنند. گران خریدن، مجوز گران‌فروشیِ کالای ارزان‌خریده نیست. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «حذف فاسد، پایان فساد نیست، خالی کردن صندلی برای فاسد بعدی‌ست» فرد فاسد، بیماری نیست، تبِ بیماری‌ست. تب را هم پایین بیاوری، عفونت که در جانِ سیستم رسوخ کرده باشد، دوباره بالا می‌رود. فساد، محصول یک فرد نیست، محصول ساختاری‌ست که رانت بر شایستگی، رابطه بر ضابطه و وفاداری به سیستم بر قانون غلبه کرده است. در چنین ساختاری، افراد فاسد متولد نمی‌شوند، ساخته می‌شوند. تا جایی که سیستم، شخص‌محور باشد، هر فردی هم که حذف شود، فردی شبیه او خواهد آمد. فساد، خلأ پذیر نیست، به همین دلیل خود را بازتولید می‌کند. فساد، از نبود شفافیت تغذیه می‌کند، از نبود پاسخگویی جان می‌گیرد و در سایه مصونیت رشد می‌کند. هر جا نظارت نباشد، فساد قانون را تعریف می‌کند، و هر جا قانون به اشخاص وابسته شود، عدالت قربانی می‌شود. جامعه‌ را سرگرم کردن با خبرِ دستگیری یک مفسد دیگر و یک مفسد دیگر، در حقیقت یعنی با فساد خو کردن و ادامه دادن همین مسیر. بر خلافِ ادعای مبارزینِ با فساد، مبارزه واقعی، از زندان آغاز نمی‌شود، از اصلاح ساختار آغاز می‌شود. وقتی نظارت مستقل وجود ندارد، گردش آزاد اطلاعات و پاسخگویی هم وجود ندارد، فساد که از بین نمی‌رود هیچ، هر روز عریان‌تر و وقیحانه‌تر، تیغ بر صورت جامعه خواهد کشید. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 تا عقل بجنبد، جهلِ جاهلان کار خودش را کرده و همچنان می‌کند.. واقعیتِ تلخ، وحشت‌آور و خانمانسوز ما این است که از شکست‌هایی که جاهلان و احمق‌ها بر سر مردم فرو ریخته‌اند، چه با مزدوری، چه خیانت، چه ترویج جهل‌پاشی، چه ناآگاهی، چه نادانی و توهمِ دانایی، نمی‌خواهیم از حماقت و اعتماد به جاهلان، و اعتقادی که احمق‌ها به جامعه تحمیل می‌کنند دست برداریم، و هر روز در بسیاری از مراسمات شادی و‌ ماتم از آیین و رسومِ جاهلان پیروی می‌کنیم. نمی‌خواهیم بپذیریم که نمی‌دانیم، خیال می‌کنیم همه‌چیز دان هستیم و نیازی به شنیدن، یاد گرفتن و تغییر نداریم. با نمایش نقش دانایی، به زمین و زمان در حالِ دروغ گفتن. حفظ ظاهر، سبب گشته تا از درون‌ خود را ویران سازیم و در بیرون‌ همه چیز را به کامِ نابودی بکشانیم. به عبارتی: از واقعیت گریزان و از حقیقت هراسان. دروغ و ریاکاری، پشت دیوارِ خودفریبی و باورهای غلط پنهان ‌شدن، نتیجه‌ چه می‌شود؟! در بیرون به شکست رسیدن و در درون، به فرو پاشی و فرو ریختن. رسیده‌ایم به تلخ‌ترین قاچِ زندکیِ، شکستن و ویران شدن که نه می‌توان ادامه داد نه می‌شود تحمل کرد. بیشتر از آنکه فهم ایستادن را تمرین می‌کردیم به عنوان یک اصل در زندگی، رفته رفته در گوش‌مان خواندند به خود تلقین کنیم تا به کنار آمدن، سکوت کردن، منفعت‌اندوزی شخصی، چشم بستن بر منافع ملی و جمعی و میدان دادن به عاملان فلاکت، و مجیز و مدح و همراهی آنها عادت کنیم. اکنون تماشایِ بساط دعانویسان و نذر‌پزان، و.. کمترین نتیجه‌ی‌ آن مماشات و بی‌خیالی‌هاست. از خود بنالیم و دعوی خود را بداریم که درِ این برزخ را خود بر خانه و جانِ خود گشوده‌ایم، و هنوز با توجیح سر خود و دیگران را کلاه می‌گذاریم تا با وجدان خود مواجه نشویم، اما تا کی.. ؟ تا کجا..؟ #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «نابغه را بحران نمی‌سازد، شرایط می‌سازد» سال‌ها با تکرارِ تفکری نادرست که «هنر از دلِ رنج و بحران زاده می‌شود» الگویی از هنر را به ذهن هنرمند تحمیل کردند که نتیجه‌‌ای جز ذهنِ خودسانسورِ هنرمند نداشت. تفکری بحران‌خیز که توجیهی برای تقدیس فلاکت شد. بحران، استعداد را نمی‌آفریند، بلکه استعداد را یا می‌میراند یا آن را زخمی می‌کند. بحران شاید، شاید هنرمند را به فریاد وادارد، اما شرایطِ آزاد، امن و خلاق است که فریاد را تبدیل به یک فرصت برای اثری ماندگار می‌کند. نابغه، محصول بحران نیست، محصول امکان است. دفاع از بحران به‌عنوان بستری شکوفا برای هنر و هنرمند، دفاع از تداومِ بحران است. این نگاه، وابستگیِ روانی به رنج و دل‌بستگیِ بیمار‌گون به درد است. عادت کردن به اندوه با توجیح فضیلت، خو کردن با محرومیت با برچسبِ هویت، و نپذیرفتنِ شکست با توهمِ سرنوشت، از هنر کارخانه‌ای یکسان‌ساز می‌سازد که تولیدش تکرار و کلیشه است. از سویی جامعه‌ی خو گرفته با درد و رنج، به درمان نمی‌اندیشد، بلکه درد و رنج را شیوه‌ای برای ستایش و عبادت انتخاب می‌کند، و درست از همین‌جا، خرافه متولد می‌شود تا جهل گسترش یابد. تاریخ کلیشه‌ای هنرمندانِ معتقد به توهم را بدون تعصب مرور کنید! همین تاریخ صدو اندی سال گذشته و یا هم عصر را.. هنرمندی که خود را در برابر بحران ناتوان ببیند، به‌جای شناخت و تغییر، به تسکین پناه می‌برد، به تقدیر، به توهم، به اندوهِ مقدس، این چرخه، خرافه بازتولید می‌کند در چنین فضایی، هرچه اثر هنری بیشتر بر اندوه، تقدیرگرایی و باورهای خرافی تکیه کند، بیشتر مورد استقبال قرار می‌گیرد، نه به این دلیل که عمیق‌تر و ژرف‌تر است،بل چون باورهای از پیش ساخته‌شده را تأیید و مدح می‌کند تا هنری که باید آگاهی بیاورد و روشنی بیافریند، ابزاری برای تثبیت جهل می‌شود. نمونه‌هایش فراوان‌اند؛ آثاری که مشتری‌محور و غمِ اندوه‌آور را برای فروش تولید می‌کنند، در مقابل غمِ معنایی که می‌تواند تاریخی از به استثمار کشیدن انسان و حقوق انسان را به تصویر بکشد و جامعه را تلنگر به بیداری زند، به بهانه‌ی غم‌انگیز بودن، از رونق می‌اندازند. هنر، نباید اندوه را تقدیس کند، نباید خرافه را بزک کند و نباید بحران را فضیلت بنامد، چرا که بحران، نه فقط هنرمند را، که انسان را فرسوده و خمیده می‌کند. شرایطِ سالم و آزاد است که نبوغ را شکوفا می‌کند. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 حماقت، در هر جامه‌ای و هر مدرکی خود را از هیاهویش آشکار می‌سازد. تاریخ اسف‌بار ما در همین ‌پانصد ساله‌ی خود، روایت شکست‌های پی‌درپی‌اش در برابر حماقت غیر قابل انکار است. شکستی که بیش از آنکه حاصل نادانی باشد، زاییده توهمِ دانایی‌ست. چرایی‌اش این است: ما برای آنکه خود را دانا جلوه دهیم و معرفی کنیم، حقیقت را به مصلحت فروخته‌ایم، و اصالت را قربانی ظاهر کردیم. از بیم شکست، درون خویش را با لایه‌های ریا، خودفریبی و یقین‌های موهوم پوشاندیم. و شکست بیرون را به فروپاشی درونی کشانده‌ایم. این، سهمگین‌ترین سهم ما از زندگیِ نکرده‌ی‌مان است، باختنی که نه توان پذیرش‌ و گفتن‌اش را داریم نه طاقت کشیدن‌اش را. با تحمیل واژه‌ی مقاومت بر جامعه، جامعه را به توان کشیدنِ این همه توهم دچار کردند تا، به پذیرش نظامِ سلطه، خو گیرد. استثمار، پیش از آنکه بر دوش مردم تحمیل و سنگینی کند، بر ذهن آنان سوار و امکان‌پذیر می‌شود. سال‌ها، بیش از آنکه جامعه تمرین ایستادن کرده باشد، به سواری دادن خو گرفته‌ و این دقیقن همان نتیجه‌ی مطلوب نظام سلطه است. اندوه بار است که بخشی از جامعه، انرژی خود را صرف حفظ تصویری می‌کند که از خویش ساخته است، نه کشف حقیقتی که از خویش باخته است. تظاهر به آنچه نیست، جای تأمل در آنچه هست را گرفته و نمایش، جای شناخت را. یک جایی باید شجاعتِ رویارویی با این همه ویرانی را بیابیم تا علیه آن برخیزیم. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «دست‌و پا زدن‌های نمایشی در خراب‌آبادِ مجازی…» زیرِ پوستِ جامعه، لودگانِ ‌ رویأفروش،«مخدرِ سرگرمی» به‌صورتِ رایگان و صلواتی پخش می‌کنند. بخشِ بزرگی از بلاگرها که نه خالق اندیشه‌اند، نه سازنده فرهنگ و نه آفریننده‌ی هنری ارزشی. سرمایه‌ی آنها، در تلف کردنِ وقت، ذهن و احساسات مردمی‌ست که زیر فشار بی‌امان زندگی، هر روز در حالِ فقیرتر و فرسوده‌تر شدنند. در مقابل، آن بخش بزرگِ بلاگرهای معلوم‌تکلیف، در تولید خنده‌های نمایشی برای بزکِ جامعه، ترویجِ حاشیه‌سازی برای پهن‌کردنِ بساطِ دکانِ خود، سوق دادنِ مردم برای تن‌دادگی و عادت کردن به شرایط موجود، با چه هدفی؟ با هدفِ ترویجِ شغل‌کاذب برای به جیب زدن ثروتِ کاذب از آشفتگی و درهم بودن شرایط. به چه روش؟ با بزک کردن برای دیده شدن. چگونه؟ در جامعه‌ی بسته‌ و تفکیک جنسیت شده، اساسِ فروش بر عرضه‌ی نمایشی‌ست، نمایشِ تفریحی، تجمل‌گرایی و تولیدِ سرگرمی‌ بدونِ پشتوانه‌ی علمی و تخصصی، جلبِ مشتری می‌کند، خروجی هم می‌شود شهرتِ کاذب، و … واقعیت جامعه چه می‌گوید؟ مردمی شریف و زحمت‌کش و نجیب هر لحظه با تورم، گرانی، بیکاری، اجاره‌خانه، درمان و هزار پیچ‌ و خم و زخمِ دیگر، شب به صبح و قبح به شب می‌رسانند تا بتوانند با زحمت و تلاش و کوشش، نجابت و اصالت و زندگی خود را حفظ کنند و شرمنده‌ی خانواده نباشند. اما سویی که بلاگرهای بلاآور در جامعه نشان داده و رواج می‌دهند در صفحه‌ی تلفن همراهشان؛ پر است از مهمانی‌های پرزرق‌وبرق، ولخرجی‌های نمایشی، شوخی‌های سخیف، مسابقه‌ی تجمل و نمایش‌های تهی . واقعیت تلخ جامعه، پشت دوربین‌ها، موسیقی‌های شاد، میهمانی‌های مصرفی و لبخندهای ساختگی پنهان نمی‌شود. ساختن تصویرهای جعلی از واقعیت و عادی‌سازی، فاصله با حقیقت را آشکار می‌کند. آیا تغییر شرایط و دگرگونی جامعه و ورود به جامعه‌ای باز به ضرر دکانِ بلاگرهاست؟ بله، آنها هرگز نه تغییر می‌خواهند نه جامعه‌ی آزاد و باز، چرا که در جامعه‌ی آزاد و باز بساطِ شغلهای کاذب و مفت‌خوری به طور قابل توجهی جمع می‌گردد. خطر اصلی، فقط پول‌های کلانی نیست که از این بازار نصیب عده‌ای شده و می‌شود، خطر اصلی آنجاست که این چرخه، ارزش‌ها را وارونه می‌کند. به مردم و به خصوص نوجوان و جوان تحمیل می‌کند برای موفقیت، لازم نیست چیزی بدانی، مهارتی داشته باشی یا اثری خلق کنی؛ کافی‌ست مرز اخلاقی که دست و پا را می‌بندد بشکنی، حاشیه‌ای را به راه بیندازی و نمایشی اجرا کنی که بازدید بیشتری به همراه داشته باشد، و این همان چیزی‌ست که شایستگی را نابود و شهرتِ کاذب، جای شخصیت و اندیشه را می‌گیرد. وقتی معیار موفقیت، تعداد دنبال‌کننده تلقی شود نه میزان دانش و آگاهی؛ آن‌گاه تلاش، امید، صداقت، و تخصص باید هزینه‌‌ی فضای کاذب را بپردازد. ویرانه‌‌ها با بزک و دوزک‌های دوربین اینستاگرامی و یوتوب آباد نمی‌شوند. ساختن آینده، در گروِ گشودنِ چشمِ واقع بین و مسئولیت‌پذیری‌ست، برای پایان دادن به فسادِ فراگستر، راهی جز تلاش تا رسیدن به جامعه‌ی آزاد و باز نیست. در جامعه‌ی باز هر کس بار مسئولیتش بر دوش خودش است، نه در ایجاد شبکه‌های کاذب برای مفت‌خوری از قبلِ شغلِ کاذب. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «از تحریفِ تاریخ، تا آفریدن تاریخِ خودخواسته، مؤلفی برای تاریخِ خودخواسته‌ی خویش» در تمامِ عمرش راست نبود. اگر هم در بزنگاهی، به راستی پناه آورد، آن را نه برای آشکار شدنِ راستی یا واقعیت و حقیقت، که به حاشیه‌سازی، برای به حاشیه کشاندنِ بیداریِ جامعه به کار گرفت. او تاریخِ زیسته را وانگذاشت تا خود سخن بگوید، همتش را بر تحریفِ تاریخِ خودخواسته گماشت، نه بر روایتِ تاریخی که جاری بود. آنچه نوشت، بیش از آنکه به تاریخ شبیه باشد، آرایشِ باورهایش بود، و آنچه فروگذاشت، همان راستی و واقعیت و حقیقتی بود که با باورش ناسازگار می‌افتاد. حیاتِ فاجعه‌آمیزِ فاحشگانِ کلام و قلم، همواره در خدمتِ فاجعه‌آوران و در توجیهِ فاجعه‌ها گذشته است. آنان که واژه را برای پوشاندنِ حقیقت به کار می‌گیرند، ‌دو مرگ را تجربه می‌کنند، مرگی که رهایشان نمی‌کند، و مرگی که آرزو می‌کنند. بله! هرگز با راستی و درستی میانه‌ای نداشت و در میانه ماند، میانه‌ی حقیقت و دروغ، در برزخِ تحریف.. عباس میلانی را می‌گویم. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 خنده‌ها همیشه از روی خوش‌آمدن یا خوش‌مزگی نیستند. گاهی، وقتی از شنیدن حرف‌هایی از بعضی آدم‌ها، که اصرار دارند آدم بودن را فراموش کنند و پشتِ نقابِ نام و مدرک و حرفه، از برانگیختن احساساتِ مردم، دو پیکِ ریا و تزویر سر بکشند و مست‌رنگ شوند، برای اهل قدرت دُمی تکان دهند و خوش‌رقصِ جلسات و رهروِ هیئت‌ها باشند، تا از این طغارِ شکسته، لباسی برای کاسه‌لیسی بپوشند و برای فریب مردم، سهمِ خود را از پستانِ رانت‌خواران بدوشند، خنده‌تلخی فنا کام… وگرنه، هنرمند و صاحب‌سخن و اهل دانش را، چه به این همه کاسه‌لیسی و لیسه‌مستی؟! روزی«مهدی اخوان ثالث»در پاسخ به پیشنهادِ دوستِ سیاسیِ خراسانی‌‌اش، که در بالاترین مقام‌ها بود، گفته بود: «هنرمند بر قدرت است، نه با قدرت.» او راست گفته بود؛ اما خود، به آنچه گفته بود، عاری و بی‌باور بود. چرا؟… چون پادشاهِ فصل‌هایش، پادشاهِ چوگان‌های پیروزمست بر میدانِ شعر بود. چون، هر آنچه او گفته بود و همقطارانش گفته بودند، پیش از آن بود که سیاهی‌ها را بر روزگار ما فرود آورند. چون آنان، آن روزگارِ سخت را سیاه دیده بودند و غافل از آن‌ بودند که در همان روزگارانِ سخت نیز می‌توانستند آن همه از سیاهی بسرایند، خوب هم بسرایند، و همچنان از مزایای آزاداندیشی بهره‌مند باشند. «چون»های بسیاری می‌توان گفت، از آن چونِ «محمدحسین شهریار» که بسراید: «خدایا، خدایا، تا انقلابِ مهدی…» از چونِ «مهرداد اوستا» که بهای غزلش را به عزلِ باورش از شعر، به بی‌بهایی بفروشد، از چون شاملو که لگد کوبی‌اش بر فرق تاریخ ایران و نام آوران ایران، از چونِ ابتهاج، آن دردانه‌ی غزل و سپیدهای یکسر سیاه، تا همواره لب بدوزد از پاسخگو شدن از آن تاریخ مرموز و یکسر خون‌ریزِ آب و خاک و انسان، و با بی‌خیالی دل‌خوش دارد به بیراهه‌نوازی و میل کند به سکوت طلبی و عاشقِ گوشهٔ ابولِ چپ شود. از چونِ تارِ تارگیرِ لطفی، تا رودهای دروغ و فریب را پاره کند و دور بریزد و برای نسلِ به‌ستوه‌آمده، تجربهٔ تاریخ شود. از آن میان فقط دو نفر، به حرمتِ هنر و انسان، شکوهمند اشکِ ندامت ریختند؛ از قضا، هر دو شاعر بودند. شاعرِ شعرهای عاشقانه. یکی، شاعرِ عشق، «اسماعیل خویی»، همان که گفته بود: «شیرینیِ لبانِ تو، فرهادی آورد…» و آن دیگری، سیاوش کسرایی بود؛ شاعر و زمزمه‌خوانِ آن شعر که به او گفته بود: «به من گفتی که دل دریا کن، ای دوست… همه دریا…» آری، خنده‌ها همیشه از روی شادمانی نیستند، از روی خوش‌مزگی هم نیستند. گاهی تلخ‌ترین اشک‌های آدم جمع می‌شوند و جمع می‌شوند و ناگهان، تلخ‌ترین صدای خنده‌ی خودت را با هق‌هقِ فراوان، اشک می‌شوی… تلخ می‌شوی… سکوت می‌شوی… سکوت… #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «از آغاز تا آغاسی، با آغاسی… آنجا که دیسکوبازانِ مداح، سوراخِ دعا و دلار را اشتباه می‌مداحند» از برون طعنه زنی بر بایزید وز درونت شرم می‌دارد یزید فقرِ شعوری مداحان در فهمِ روضه و شناختِ مدح. آن خرمنِ معرفتِ واقعه کجا و این وادادگی بر منبرِ پارتی‌دیسکوها کجا؟ این هیجان‌های تخیلیِ تزریقی و شهوتِ انباشته از تهی‌گویی کجا؛ آن لحن و وقار و فرهنگِ روضه و مداحی کجا. آن وصل و خلوتِ اهل دل، اشک معنایی کجا؛ این نمایشِ نور و دود و داب‌اسمش‌های منبری کجا؟ جذبِ مشتری، به چه بهایی؟ به بهای تقلید و اقتباس از خوانندگانی که به جرمِ خواندن،خانه‌نشین و ممنوع‌الکارشان کردید و نفسشان در خانه‌هایشان حبس شد؟ اکنون پس از چهار دهه،به معجزه‌ی موسیقی‌شان ایمان آوردید؟ در عصری که همه‌چیز ثبت و ضبط می‌شود، بی‌رحمانه با اقتباس و تقلیدِ کورکورانه،موسیقی و شعر را مثله، سلاخی و تحریف می‌کنید، انتظار دارید مردم روایتِ شما از جعلِ تاریخ را باور کنند؟ معجزه‌ی موسیقی‌ست که به هر زبان، سخن می‌‌گوید،وگرنه شما همین هستید که هستید. #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1

  • ✍ #حسین_پرنیا | یادداشت‌ روز: https://t.me/hosseinparnia1 «دوست عزیزی با نام ( E.M ) که همواره نوشته‌های مرا دنبال می‌کند و خود نیز دست به قلم است، گاه گاه زخمه‌ای ذهن مرا می‌نوازد که چرا مردم نمی‌خوانند؟ چرا در اسارتِ نام‌های حجیم‌نام و تهی‌اندیشه‌اند؟ امروز فرصتی دست داد تا برای او چند خط بنویسم؛ گفتم شاید برای خیلی‌های دیگر هم، پرسش باشد، از این رو به اشتراک می‌گذارم»: عزیز! مردم نه حوصله‌ای برای آگاهی دارند، نه میلی برای آگاه‌شدن. سرشان گرمِ سرگرم‌بودگی‌ست، در اسارتِ نام‌ها و سرگرمی‌ها و در پناهِ سرگرم‌ماندن. نه حوصله می‌کنند چیزی بخوانند، نه چیزی را درست بیاموزند، نه رنجِ فهمیدن را بر خود هموار کنند. همین موسیقی را نگاه کن، تماشا کن! عموم مردم در پیِ آهنگ‌آموختن‌اند، نه زبان‌آموختنِ موسیقی. می‌خواهند چند قطعه را بزنند نه اینکه بنوازند، بی‌آنکه سوادِ شنیدن، سوادِ نواختن یا سوادِ فهمیدنِ موسیقی را درک کرده یا آموخته باشند یا بخواهند بیاموزند. شبیه کسی که می‌تواند روزمرگی را حرف بزند اما نمی‌تواند دو خط بخواند و بنویسد. در جهانِ زبان، چنین کسی را بی‌سواد می‌نامند؛ اما در جهانِ موسیقی، بی‌سوادی نه تنها عیب نیست، بلکه گاه مایه‌ی تشویق فراوان نیز هست. کافی‌ست کسی چند آهنگ را ناقص‌بیاموزد و چند قطعه را ناقص‌بنوازد تا به «ناقص‌نوازیِ »مقبول برسد، آن‌قدر که بتواند در میهمانی‌ها و محفل‌ها مجلس‌گرمی کند. بی‌آنکه موسیقی را بشناسد، موسیقی را فهمیده باشد، یا حتا بداند در پسِ این نت‌ها و دنیای اعجاب‌انگیز اصوات چه جهانی نهفته است. حال و اما، از آن سو چه؟ مردمی که به این «ناقص‌نوازی‌ها» کِیف و کف میزنند و گوش اجاره می‌دهند چه تشویق می‌کنند. کف می‌زنند. هیجان‌ورزی می‌کنند. احساسات‌افشانی می‌کنند. هرچه قطعه آشناتر، هرچه بیشتر شنیده شده باشد، هرچه بیشتر در «حافظه‌ی جمعیِ تکرارزدگان» ته‌نشین شده باشد، شورشان نیز بیشتر می‌شود. به‌ویژه آن هنگام که ناقص‌نواز، آهنگِ درخواستی‌شان را برای گرم‌تر کردن مجلس یا کنسرت بنوازد، آن هنگام مجلس و سالن کنسرت غوغا گردانی می‌شود... آن هنگام چیزی جز اینکه یه گورِ پدر و مادرِ هنر و موسیقی نثار کنی، چیزی دیگری آرامت نمی‌کند … واقعیت بی مایگی‌ها کجاست: آیا مردم در دیگر ارکان زندگی نیز، چنین‌اند؟ آیا در همه چیز، همین اندازه گرفتارِ گذرانِ زندگی و اسیرِ روزمره‌زیستی‌اند؟ پاسخ: با تاسف آری. چرا…؟ زیرا عموم جامعه، بهشتِ روزمرگی را بر جهنمِ آگاهی ترجیح می‌دهد. بهشتِ آسودگی را بر جهنمِ آموختن. بهشتِ دانسته‌های دست‌دوم را بر جهنمِ فهمِ دستِ اول. بهشتِ منافعِ شخصی را بر جهنمِ ادراکِ منافعِ جمعی. بهشتِ توهم را بر جهنمِ واقعیت. بهشتِ فریب‌خوردگی را بر جهنمِ حقیقت. بهشتِ تکرار را بر جهنمِ تفکر. بهشتِ مصرفِ اندیشه را بر جهنمِ تولیدِ اندیشه. و بهشتِ خوابِ خوشِ نادانی را بر جهنمِ بیداریِ دانایی. از این روست که «انسانِ روزمره‌زده»، نه از جهل فرار می‌کند، نه میلِ به دانایی پیدا می‌کند، او رنج و سعی و میل خود را در خانه‌ای میانه‌ی آن دو بنا می‌کند و نامش را می‌گذارد؛ زندگی... #رسانه_شمایید_در_آگاهی_رسانی @hosseinparnia1